سخنی پیرامون اولین برخورد مولانا و شمس

نوشته دکترهادی رضازاده

مرده بودم، زنده شدم،  گریه بودم خنده شدم …

شرح زندگی مولانا بدون اولین ملاقات او با شمس تبریزی و آن دیالوگ کوتاه ناقص است. بیشتر نویسندگان به بازگویی این دیالوگ بسنده کرده و کمتر به شرح و تفصیل آن پرداخته اند. آنچه میخوانید،  تلاشی است برای درک آنچه در این برخورد گذشته است. 

داستان این ملاقات  به افلاکی در مناقب العارفین برمیگردد و پس از او بارها تکرار شده است. مولانا عبدالرحمن جامی نیز در نفحات الانس آنرا آورده است: جامی  این ملاقات را چنین بیان میکند. (طوریکه دیده میشود، بخشی از این شرح نقل قولی است از خود مولانا. عبارات داخل پرانتز وخطکشی زیرعبارات ازماست):

گویند که مولانا شمس الدین درتاریخ سنه اثنین و اربعین و ستمایه (642 هجری)  از اثنای مسافرت، به قونیه رسید و درخانه شکر ریزان فرود آمد … (جلال الدین رومی) روزی با جماعتی فضله از مدرسه بیرون آمد … (شمس) پیش آمد و عنان مرکب مولانا را بگرفت و گفت: 

یا امام المسلمین بایزید بزرگتر است یا مصطفی (ص)؟ مولانا گفت: از هیبت آن سؤال گوئیا که هفت آسمان از یکدیگر جداشد و برزمین ریخت و آتشی عظیم از باطن من بر دماغ من زد و از آنجا دیدم که دودی تا ساق عرش برآمد. بعد از آن جواب دادم که: مصطفی (ص) بزرگترین همه عالمیان است، چه جای بایزید است؟

(شمس) گفت: پس چه معنی دارد که مصطفی می فرماید که ماعَرَفناک حقّ معرفتک (ما تورا آن گونه که باید، نشناختیم) و ابویزید میگوید: سُبحانی ما اعظَم شأنی و انا سلطان السلاطین (پاک و منزهم من که مقامم بالاترین است و من پادشاه پادشاهانم). نیز(مولانا جلال الدین) گفته است گفتم که ابویزید را تشنگی از جرعه یی ساکن شد، دم از سیرآبی زد. کوزه ادراک او ازآن پرشد و آن نور به قدر روزنه خانه او بود. اما مصطفی را استسقاء (طلب آب) عظیم و تشنگی در تشنگی بود و سینه مبارکش بشرح الَم نَشرح لَکَ صَدرک (آیه قرآنی: ما سینه تو را باز کردیم) ارض الله واسعه (به اندازه همه زمین بزرگ شده) لاجرم دم از تشنگی زد و هر روز در استدعای زیادتی قربت نمود.

مولانا شمس الدین نعره بزد و بیفتاد. مولانا از اشتر فرودآمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند … بعد ازآن دست او بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوت …. نشستند که اصلاً بیرون نیامدند …«

این ملاقات و گفتگوی کوتاه چند موضوع را دربرمیگیرد:

مولانا دراین زمان نه به عنوان یک عارف و شاعر، بلکه به عنوان فقیه و عالم عالیقدر شهر معروف است. شمس دربرابر  »امام المسلمین« و آنهم  در انظار شاگردان و عوام الناس  قرارگرفته و جسورانه بایزید بسطامی را درمقابل پیامبر اسلام قرار میدهد. شمس از مولانای فقیه  درباره کسی می پرسد که از نظر فقها به خاطر گفته های کفرآمیزش مرتد شمرده شده است،  چون از وحدت وجود دم زده و با شجاعت و جسارت همان راهی را دنبال میکند که به اناالحق گفتن منصورحلاج و قتل او منجر میشود.

بایزید بسطامی کیست؟ بایزید(متوفی سال 874 میلادی)  از رهروان مکتب وحدت وجود است که درآن (به زبان ساده) همه هستی چیزی نیست جزتشعشع ذات واحد الهی که همه جا را در برگرفته و همه زوایا را پرکرده است که یکی هست و هیچ نیست جزاو …  پدربزرگ بایزید زردشتی بود و او در عرفان چنان که خود گوید پس از 30 سال ریاضت به مقامی رسید که درباره خودگفت: دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ماگلی در رسد.  (تذکره الاولیاء، تهران 1377، ص 163) و درجای دیگر میگوید: سی سال خدا را می طلبیدم، چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب (ص 171) . منصورحلاج  (شهادت در سال 922)  فکر وحدت وجودی بایزید را با افراطی ترین شکل به جمله معروف »ان الحق« به زبان آورد و بخاطر آن به سر دار رفت.

در سخنیکه شمس از قول بایزید نقل میکند، به ظاهر دو عبارت کفرآمیزامده است: »سبحانی« (من پاک و منزهم)  و »اعظم شأنی« (مقام من بالاترین است) و این دو در اسلام سنتی تنها برای توصیف خدا بکار میرود. مولانا دراین لحظه در برابر یک تصمیم بزرگ قرار میگیرد وحتی قبل از طرح پرسش دومِ شمس منظور ازطرح اولین پرسش را متوجه میشود. بهمین جهت میگوید: »…  و آتشی عظیم از باطن من بر دماغ من زد … «  گویا مولانا از قبل سالها با این سؤال درگیر بوده و اکنون باید آنرا در ملأ عام پاسخ دهد. شمس اصرار دارد که این سؤال در حضورهمگان و نه در پشت درهای بسته مطرح شود و مولانا آنچه را در دل دارد و ارادتی را که نسبت به بایزید دارد، علنی کند. شمس میتوانست همین سؤال را در مدرسه یی که مولانا مدرس آن بود و یادربین جمعی از خواص مطرح کند، ولی این موضوع به بازار کشیده میشود و در بیان عوام مطرح میشود. همینطور مولانا میتوانست از پاسخ به این سؤال طفره رفته و مصلحت امت اسلامی را بالا تر ازبیان حقیقت بداند  و خود را راحت کند. انچه در پاسخ مولانا که تا آن زمان بالاترین مرجع علمی و فقهی این شهر و دیار است به چشم میخورد، حفظ حیثیت و رعایت مقام بایزد است ونه رعایت مصلحت، آنهم در گفتاری همراه با صداقت و انسانیت و شجاعت و همین است که شمس را از خود بیخود کرده و ازهوش میرود.

دراینجا باید به نکته حساسی اشاره کرد و آن نگه داشتن راز معرفت حق در نزد عرفاست که مبحث جداگانه یی دارد. درمیان سالکین و عرفای مارسم براین بود که پاره یی از مسائل تنها بین خواص مطرح میشد، چون این بزرگان به مراحلی از معرفت رسیده بودند که طرح همه شناخت ها برای زمان خودشان زود بنظر میرسید. ولی اکنون مولانا یا باید حقیقت را بگوید و یا بایزید را تکفیر کند. این پرسش آنقدر در این لحظه حساس است که از »هیبت آن سؤال گوئیا که هفت آسمان از یکدیگر جداشد.«         

میدانیم که شمس یک قلندر دوره گرد و جزو فرقه ملامتیون است. ملامتیون به نگه داشتن راز اعتقاد نداشتند و گاه حتی دست به اعمالی میزدند، تا باعث ملامت مریدان شوند. بایزید نیز طوریکه در بالا آمد، همین طریقت را دنبال میکرد.

پس اولین نکته در این ملاقات بیرون ریختن اسرار است. حلاج نیز با گفتن ان الحق رازی را بیان کرد که دیگران نیز در سینه داشتند ولی بیان آنرا مصلحت نمیدانستند.

حافظ از زبان پیرمغان درباره منصورحلاج می گوید:

 

گفت آن یار کـــزو گشت ســــــر دار بلند 

جرمش آین بود که اسرار هویدا میکرد

نکته دیگرآنکه شمس از مولانا نمی پرسد که آیا محمد مصطفی خدا را بهتر شناخت یا بایزید، بلکه میگوید: چرا محمد مقام خدارا غیرقابل دسترسی میداند و بایزید این عظمت غیرقابل دسترسی را در وجود خود حس میکند؟

بعد ازاینکه مولانا جلال الدین رومی قسمت اول را آنگونه پاسخ میدهد (و پاسخ دیگری نیز نمیتوان داد) منظور اصلی شمس بیان میشود و دو گفتار، یکی سخن پیامبر و دوم بیان یک عارف در مقابل هم قرار میگیرد. این دو نقل قول آگاهانه انتخاب شده است. از بین همه حدیث های نبوی  آنرا انتخاب میکند که فرمود  »سبحانک ماعَبَدناک حق عبادتِک  و ما عَرفناکَ حق معرفتک« (منزه باد مقام تو! ما تورا آنگونه که باید پرستش نکردیم و آنچنان که باید نشناختیم) در اینجا پیامبر اسلام از عدم امکان شناخت خدا سخن میگوید که البته بایزید نیز نمیتواند منکر این حقیقت شود. بایزید نیز در جایی نگفته است که من خدا را آنگونه که باید بطورکامل شناختم واگر چنین بود، باید شمس در برابر آن حدیث، سخنی به این مضمون ازبایزید نقل میکرد.  ولی شمس سخنی از بایزید را در برابر آن قرار میدهد که در آن او از شناخت خدا و رسیدن به وجودمطلق سخن نمیگوید، بلکه از وجود خود حرکت میکند، خود را ذره یی از این وجود مطلق دانسته و آن عظمت غیرقابل درک، غیرقابل شناخت و غیرقابل دست رسی را در وجود خود حس میکند. به بیان دیگر بایزید نیز میداند که آن وجود مطلق غیرقابل شناخت است، ولی به این قناعت میکند که وجودمحسوس خودِ او پاره کوچکی است از این ذات لایتاهی. بیان اول (حدیث نبوی) مانند اینست که بگوییم ما هرگز به خورشید نخواهیم رسید، چون رسیدن ما به آن همراهست با سوختن و نابودی و این بیان درستی است. در سخن دوم  (گفتار بایزید) میگوییم:  »ذره یی از نور و گرما و عظمت این خورشید در ما نهفته است« و بایزید همین را میگوید: پاک و منزهم من که مقام من چه بالا است ومن (به خاطر یافتن معرفت به اینکه ذره یی از آن خورشید پرعظمت شده ام) پادشاه پادشاهانم، واین نمیتواند کفر باشد. دربیان اول سخن از شناخت خداست و بیان دوم شناخت خویشتن است.

بنا براین شمس دونوع شناخت از خدا را در برابرهم قرار نمیدهد، بلکه میخواهد این موضوع را درپرسشی که جوابش برهمگان روشن است مطرح کند که: ما به شناخت وجودمطلق دست نمی یابیم، پس باید چون بایزید پرتو ناچیزی از آن عظمت را که در وجود خودما هست گرفته و آنرا ستایش کنیم که این همان ستایش خداست. شمس میخواهد این راز را برملا کند که اگر  انسانِ نورانی خویشتن را به خاطرِ داشتنِ پاره یی از نور مطلق ستایش کند، کفرگویی و نفی عظمت الهی نیست، بلکه عین توحید است، با بیانی دیگر. 

پاسخ مولانا درست بیانگرهمین حقیقت است و میگوید بایزید با یک جرعه تشنگی اش برطرف شد، کوزه ادراک او از آن پرشد و آن نور به قدر روزنه خانه او بود ولی محمد مصطفی را »تشنگی در تشنگی« بود و لاجرم دم ازتشنگی زد. بنابراین می بینیم که شمس نمیتواند مولانا را با طرح زیرکانه این پرسش غافل گیرکرده و مچ او را بگیرد. مولانا درپاسخ خود از نور و آب مثال می آورد. بایزید درجرعه یی از آب این اقیانوس بی انتها و در نوری که از روزنه خانه او از آن وجود می تابد، خدا را میبیند، چون ازانسان به سوی خدا بالا میرود  و پیامبراسلام بازهم درجستجو است، چون از خدای غیرقابل معرفت حرکت کرده و به خود میرسد. این دو حرکت تکمیل کننده یکدیگر و دوروی یک سکه اند، باهم تناقضی ندارند و دوبیان متفاوتند از یک حقیقت مشترک که آنهم وحدت وجود است. حافظ میفرماید:

ما به ان مقصـد عالــی نتـــوانیم رسید 

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

مصرع اول همان گفته پیامبر است  (ماعرفناک حق معرفتک) و در مصرع دوم امیدآن میرود که آن مقصدعالی اشعه کوچکی از وجود خود را متوجه ما کرده و گامی بسوی ما بردارد، و این دوم همانست که بایزید دریافت کرده و بنابراین از عظمت خود دلشاد است.

 ما میتوانیم به درجه یی از شناخت خود برسیم که شب و روز پاره یی از این نور را در خود احساس کنیم و اگر چنین بود، پس باید بخاطر رسیدن به نشانه یی از این عظمت بی انتها خودرا ستایش کرده و شاه شاهان بدانیم. مولانا دراشعار خود با تکیه به پاسخ فوق  بارها از آب و نور برای بیان وحدت وجود (عظمت الهی و محدودیت درک انسانی) کمک میگیرد:

بحر من غرقه گشت هم در خویش    بوالعجب بحـــــر بیکـــران که منــم

این جهان وان جهــــان مرا مطلب    کین دو گم شد، دراین جهان که منم

مولانا با این پاسخ به شمس نشان میدهد که مقام او نه تنها در علم و فقه و کلام، بلکه در عرفان نیز بالاتر از آنست که شمس تصور میکرده است. در ادامه این داستان آمده است که »شمس نعره بزد وبیفتاد. مولانا از اشتر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند …« . شمس به مولانا شناخت جدیدی نمیدهد و این نادرست است که او مولانا را یکباره با این ملاقات دگرگون ساخته است، بلکه به او شجاعت میدهد که آنچه را در سینه دارد، بیرون بریزد ومصلحت اندیشی های فقیهانه و عالمانه را کنار بگذارد:

زاهد بودم، ترانه گویم کردی       سرفتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین باوقــاری بودم       بازیچـــه کودکان کویـــم کردی

اگر  مولانا میخواست یک فقیه مصلحت اندیش بماند، باید در سربازار گفتار بایزید را محکوم کرده و او را تکفیر میکرد، همچنان که دیگران با او و حلاج چنین کردند. نعره زدن و بیهوش شدن شمس دراین است که این صداقت و انسانیت را در مولانا میبیند که بجای تکفیر بایزید به تفسیر کلام او پرداخته و سخن او را در حد خودش درست میداند. مولانا که شاید برای اولین بار در بابر چنین امتحانی قرار گرفته باشد، صداقت و انسانیت را بر مصلحت گرایی ترجیح میدهد و عشق و جذبه شمس که او نیز با خلوص و یکرنگی در برابر مرکب او قرار میگیرد، اورا به راهی می کشاند که درآن به یک حیات جدید دست پیدا میکند وآنرا با بیان شیرنش چنین توصیف میکند:

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شــدم  

دولت عشــــق آمد ومن دولت پاینــــده شدم

دیده سیراست مرا، جــان دلیــراست مـــــرا   

زَهــره شیراست مرا، زُهـــره تابنــــده شدم

گفت که شیخـی و سری، پیشرو و راهبـری  

شیخ نیــم، پیش نیم، امـــر تورا بنده شــدم

Kommentar verfassen

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.

Scroll to Top