Sep 252012
 

 

images---- 

 

هربارکه در باره حافظ سخن به میان می آید، اشاره یی هم به »معمای« گرایش او به »می و میخانه« میشود. هر کسی »از ظن خود« یار حافظ است و برداشت ویژه ای از جایگاه »می« و»ساقی« و »مستی« و »خرابات« و »میکده« در غزلیات او دارد، یکی همه اینها را اشاراتی به مستی عاشقانه حافظ به خلقت الهی میداند و دیگری از آنها تعریفی زمینی عرضه میکند.

نویسنده حافظ شناس نیست، ولی فکر درباره این »معما« را نیزتنها حق متخصصین و نخبگان نمیداند. اولین گام برای درک جایگاه می و شراب در غزلیات حافظ آشنایی با تفکر و جهانبینی اوست. حافظ به مذهب رسمی هیچگونه اعتقادی ندارد. دین (همچون سیاست و ایدئولوژی) بدون دسته بندی انسانها به »گناهکار دوزخی« و»زاهد بهشتی« نمیتواند مشروعیت یابد و مرزبین این دو از سوی متولیان رسمی دین برپایه مصلحت و منافع شان معین می شود ونه براساس آزادمنشی، یکرنگی و پاکی انسانها.

حافظ مصلحت گرا نیست، رندی است آزادمنش که در هیچ قالبی نمی گنجد و هیچ اعتقادی به این نوع دسته بندی انسانها ندارد، او به دنبال حقیقت است و نه افسانه:

 جنگ هفتاد و دوملت همه را عذر بنه

 چــــون ندیند حقیت ره افســـانه زدنـد

این جهانبینی انسانی حافظ کلید اصلی درک معمای می و میخانه در اشعار اوست. اینکه حافظ خود میخواره بود، یانه در برابر این موضوع کلی، یعنی جهانبینی انسانگرایانه حافظ بی اهمیت و سطحی جلوه میکند. مشکل حافظ تنها شراب و می و میخانه نیست، بلکه تعریف کلی او از گناه و صواب چیز دیگریست:

مباش در پی آزار و هرچـــه خواهی کن

که درشریعت ما غیر ازاین گناهی نیست

حافظ در اینجا آگاهانه از شریعت و نه طرقت سخن میگوید و میخواهد اساس تفکر رایج مذهبی را به زیر سؤال ببرد. او رندی است عالمسوز، سرشار از عشق به یکرنگی و رها از هر نوع مصلحت اندیشی سیاسی ومذهبی:

رند عالمسوز را با مصلحت بینی چه کار

کارمَُلــک است آنکه تدبیـر و تأمل بایدش

 این آزاداندیشی و رهایی از گرایشهای تفرقه جویانه مذهبی حافظ را از تفکردینی یک قدم بالا تر برده و به انساندوستی بی حد و مرز میرساند. حافظ برای جداکردن خود از مصلحت اندیشان، زاهدان، ظاهرگرایان، واعظان و مقدس مآبان یکی از حساسترین موضوعات را که شراب و مستی است مطرح کرده و مستی وراستی را در بابر تظاهر و زهد قرار میدهد. چه موضوع دیگری میتوانست بهتر از عشق و مستی زمینی همراه با یکرنگی درمقابل زهد وتقوای دکانداران مذهبی قرار گیرد؟ بنا براین اصل تقریباً هرجایی که حافظ دم از میگساری و مستی مبزند، آنرا در برابر ریا و تقوای مزورانه، قدرت طلبی دینی و مصلحت گرایی قرار میدهد.

زاهـــد ظاهـــــرپرست از حــــال مـا آگاه نیست

درحق ما هرچـــه گوید جـای هیچ اکــراه نیست

بر در میخــــــانه رفتن کــــاریکــــرنـــگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده پیــر خــــراباتم کــــه لطـــفش دایــــم است

ور نه لطف شیـخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

این شراب نمیتواند، شراب آسمانی و بهشتی باشد، چون در آنصورت مفهوم منطقی اشعار بکلی دگرگون وبی معنی میشود. اگر منظور حافظ دراین گونه ترکیب و تقابل ها »شراب عرفانی آسمانی« میبود، پس چرا باید منتظر پایان ماه رمضان باشیم، در این ماه که باید بیشتر مست باده شراب آسمانی و عرفانی باشیم! ولی ماه رمضان را بهترین فرصت برای زهد فروشان دانسته و خوشحال است که دیگر این صنف تاجرمسلک نمیتوانند با روزه گرفتن از خدا طلبکار شده و عبادت را وسیله کسب نام و ناموس دربابر خدا و مردم نمایند.

ساقی بیار باده که ماه صیـــــــام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

حافظ رسیدن عید فطر را همراه میداند با باپایان نوبت زهد فروشان گران جان (پر رو و پوست کلفت) که باید از آنها ترسیده و مراعاتشان کرد. اکنون موسم مستی و راستی و آزادی است، تا انسان بدون ریا و تزویر وترس همان بنماید که در باطن نیز هست:

روزه یکسو شد و عیـد آمد و دلهــــا برخاست

می زخمخانه به جـوش آمد و می باید خواست

نوبــــه زهــــد فروشـــان گرانجـــــان بگذشت

وقت رنـــدی و طرب کـردن رنــــدان برخاست

باده نوشـــــی که دراو روی و ریایــی نبــــود

بهتر از زهد فروشی که در او رنگ و ریاست

چه شـود گـــر من و تو چنـد قدح باده خوریـم؟

باده از خون رزانست نه از خــــون شمـــاست

حافظ بر حرام بودن شراب تأکید دارد، پس باید منظور او (از موارد استثنائی که بگذریم، مانند: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند …) همین شراب زمینی باشد، چون شراب بهشتی که حرام نیست! حافظ حرمت آنرا به کرات با حرام بودن مردم آزاری و زهد و خوردن مال مردم مقایسه کرده و با این روش رندانه مچ متولیان دروغین مذهب را باز میکند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حــرام ولی به زمال اوقاف است

اگر فقیه مست نبود، جرأت بیان این حقیقت رانداشت و فقیه تنها بعد از کنارگذاشتن زهد و رسیدن به یکرنگی آنرا بیان میکند.

جهانبینی حافظ و تصویر او از خدا و دین، رحمت و بخشش گناهان است:

هاتفی ازگوشه میخـــانه دوش گفت

ببخشند گنـــه مــی بنوش

عفو الهــی بکند کـــار خویش

مژده رحمت برســاند سـروش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه گوئی خموش

آنها که مقصود حافظ از می و میخانه را تنها شراب بهشتی میدانند، از این غافل اند که حافظ با طبع بلند و بینیازیش اصولاً طالب چنین بهشتی نیست که زاهد ریاکار معامله گر خود را طلبکار آن میداند:

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میـــانه خواستــه کـردگار چیست

او همصحبتی با دوست را بر بهشت ترجیح میدهد :

از در خویش خـدا را به بهشـــتم مفرست

که درکوی تو از کون و مکــان مارا وبس

و حساب اینرا هم میکند که با چنین تفکری به بهشتِ زاهدان و تقوی پیشه گان راهش ندهند:

فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند

غلمان زغــرفه، حـور زجنت بدرکشیم

حافظ در چند غزل از اوضاع دوران خود گزارش میدهد و از بسته شدن میخانه ها و رواج تزویر و ریا سخن میگوید که واقعیت تاریخی دارد:

در میخانه ببستند، خـــدایا مپسند

که درخانه تزویر و ریا بگشایند

در غزل معروفی به پایان حکومت مبارزالدین اشاره میکند که فرمانروایی سختگیر و پارسا منش و متظاهر بود.میگویند امیــرمبارزالدین آنقدرخشک مغز و متعصب بود که حتی تصمیم داشت تابوت سعدی را از خاک بیرون آورده و بسوزاند، زیرا اشعار اورا غیر مذهبی میدانست که با وساطت پسرش شاه شجاع از این کار جلوگیری شد. شاید حافظ درهیچ غزلی تا این اندازه به صراحت مقصود خود را ازمی و میخانه بیان نکرده باشد. این غزل نیز چون بسیاری از دیگر اشعار حافظ نیازی به تفسیر و توجیه آسمانی ندارد و آنان که بر آسمانی بودن اینگونه ابیات پافشاری میکنند، درواقع میخواهند چشم را در برابر این واقعیت تلخ ببندند که:

صد لقمه خوری که می غلام است آنرا (خیام)

حافظ در این غزل زیبا از پایان دوره یی سخن میگوید که اهل فکر و نظر هزار نکته برای گفتن داشتند، ولی لب ها خاموش بود، شراب را مخفیانه درخانه میساختند، آنهم شرابی که بارها ترس محتسب را دیده بود. اکنون که پرده ها افتاده امام زاهد نیز که تا دیروز ظاهراً سجاده بردوش میکشید و درخفا کاردیگرمیکرد، مست و لایعقل روی دوش دیگران از میخانه بیرون میرود:

سحـر زهاتف غیبم رسیــد مژده بگوش

که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شد آنکه اهل نظــــر بر کــرانه میرفتند

هزارگونه سخن در دهان و دل خاموش

به بانگ چنگ بگـــوئیم آن حکــــایتهـا

کــه ازنهفتن آن دیگ سینه میزد جوش

شراب خانگـــی ترس محتسب خــورده

به روی یــار بنوشیم و بانگ نوشانوش

زکوی میکده دوشش به دوش میبـردند

امام خواجه که سجاده میکشید به دوش

دراین غزل حافظ ضمناً هشدار میدهد که قصدش تبلیغ میخوارگی نیست و مبادا کسانی میگساری را وسیله ای کنند برای نشاندادن اعتراض خود به زاهدان و ریاکاران، چون این نیز همان ریاکاری و خودنمایی است که حافظ از آن رنج میبرد:

دلا دلالت خیــــرت کنــــــم براه نجـــات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

شاعر آلمانی گوته، حافظ را در این زمینه بخوبی درک کرده است ومیداند برای حافظ می و عشق به هم آمیخته است. گوته ازحافظ که او را پیرخود میداند، می پرسد که آیا اینرا درست درک کرده است که: گر می نخوری، عشق ورزیدن نتوانی کرد، ولی میگساران بهتراست این را هم بدانند: آنکه عشق ورزیدن را نمیداند، بهتراست شراب هم ننوشد!

solang man nüchtern ist,

gefällt das Schlechte;

wie man getrunken hat,

weiß man das Rechte;

nur ist das Übermaß auch gleich zu Handeln

Hafis, o lehre mich, wie du’s verstanden!

denn meine Meinung ist nicht übertrieben:

wenn man nicht trinken kann, soll man nicht lieben,

doch sollt ihr Trinker euch nicht besser dünken:

wenn man nicht lieben kann, Soll man nicht trinken. (Goethe)

 

Sep 252012
 

مصاحبه ای با کاظم کاظمی

Kazemi Kazem

همزبانی و بی زبانی

 بین ایران، افغانستان وتاجیکستان

برگ سبز: استاد عزیز آقای کاظمی،  شما یک شاعر افغانی هستید که به عنوان مهاجر در ایران زندگی میکنید و همراه با سایر همفکران نشریه فرهنگی و ادبی »خط سوم« را منتشرمیکنید. اکنون انگيزه شما از تأليف كتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» که اخیراٌ منتشر شد، چه بود؟

کاظمی: هرفارسی‌زبان افغانستانی كه در وضعيت زبان فارسي كشور خود تأمل كند، همواره از دو چيز رنج خواهد برد، يكی نابسامانيهای اين زبان در داخل كشور است و ديگري كم‌توجهي ديگر همزبانان‌، به ويژه همزبانان ايران به مشتركات زبانی دو ملّت‌. من خواستم اين رنج خود را تقليل دهم‌.

برگ سبز: كليات مباحثی كه در اين كتاب مطرح شده است‌، چيست‌؟

کاظمی: من بيش از هر چيز، بر همزبانی تأكيد داشتم‌. بنابراين‌، در فصلهای اول كتاب كوشيده‌ام ثابت كنم كه آنچه در ايران فارسی و در افغانستان دری و در تاجيكستان تاجيكی ناميده می‌شود، صرفاً يك زبان واحد است و نه بيشتر. آنگاه كوشيده‌ام اين را روشن كنم كه چرا اين زبان واحد، در سه كشور افغانستان‌، ايران و تاجيكستان به سه نام خوانده می ‌شود و اين چند نام داشتن زبان‌، تا چه مايه برای اين زبان و نيز گويندگان آن زيانبار است‌. در فصلهای بعدی‌، كوشيده‌ام راههايی برای داد و ستد بيشتر ميان همزبانان و نيز بهسازی زبان فارسی افغانستان پيشنهاد كنم‌. در آخر نيز يك فهرست از واژگانی كه در دو كشور متفاوت است ترتيب داده‌ام‌.

برگ سبز: گفته مي‌شود كه زبان فارسی در قديم سه نام داشته‌است‌: فارسی‌، فارسی كابلی و فارسی تاجيكی‌. از چه زمانی به بعد واژه دری برای زبان فارسی در افغانستان رواج يافت‌؟

کاظمی: البته نام «دری«‌ چندان هم تازه نيست و شايد قدمتی هزارساله دارد. ولی در افغانستان اين اسم برای اين زبان مشخصاً از حدود نيم قرن پيش رسميت يافت و بيشتر انگيزه سياسي داشت برای جداكردن دو ملت‌. پيش از آن‌، هر دو اسم فارسی و دری‌، در اين كشور رايج بود و شايد بيشتر فارسی‌. در كتاب شواهد اين سخن را ذكر كرده‌ام‌.

برگ سبز: میگویند زبان دری در افغانستان به فارسی اصيل و دست‌ نخورده نزديك ‌تر است‌. نظر شما در اين باره چيست‌؟

کاظمی:  البته اين طور است‌، ولي نه در همه ابعاد. فارسی افغانستان از لحاظ آوايی به فارسی كهن نزديك است و نيز از لحاظ بعضی واژگان كه در ايران متروك شده‌اند. اما در عين حال‌، از وفور واژگـان عربـــی‌ای كه در اين هزارســـال وارد آن شده‌اند هم رنج می ‌برد و نيز از واژگان فرنگی عصر حاضر.

برگ سبز: يعنی مي‌توان گفت كه زبان فارسی افغانستان در برخورد با واژگان جديد فرنگی قدرتمند ظاهر نشده و دچار ركود شده است‌؟

کاظمی: بله‌، ما فارسی‌زبانان افغانستان بسيار غافلگير شديم و نتوانستيم ابتكار عمل را به دست بگيريم‌. به همين لحاظ، بسياری واژگان فرنگی وارد زبان ما شد و زبان را از قدمت و خلوص آن انداخت‌.

برگ سبز: آیا در افغانستان معادل‌سازی برای واژگان فرنگی انجام نشد؟

کاظمی:  شد، ولی بسيار اندك و بدون برنامه‌. بيشتر خودجوش بود و ما نهادی رسمی نداشتيم كه مشخصاً اين وظيفه را به دوش داشته باشد. گذشته از اين‌، در ايران در معادل‌گزينی برای واژگان عربی‌ای كه در طول قرنها وارد زبان فارسی شده بود نيز كارهايی كردند كه در افغانستان نشد. چنين بود كه در طول قرن اخير، تفاوت فارسی افغانستان و ايران بيش از پيش شد.

برگ سبز: چنين به نظر مي‌رسد كه زبان فارسی يا همان دری در افغانستان امروز نسبت به بيست سال گذشته در اثر مهاجرت مردم افغانستان به ايران‌، دچار تحوّل شده و به خصوص در زمينه واژه‌های سياسی ـ اجتماعی از فارسی ايرانی الهام گرفته است‌. آيا اين را مثبت تلقی می ‌كنيد؟

کاظمی:  بله‌، من در كتاب به اين دادوستدها اشاره كرده‌ام و به نظرم بسيار مفيد است‌. البته اين داد و ستد بيشتر يك ‌سويه بوده است و ما مردم افغانستان نتوانسته‌ايم بدايع زبان فارسی خويش را نيز به همزبانان ايرانی‌مان هديه كنيم‌. به هر حال‌، خوب است كه ما يك زبان فارسی جهانی داشته‌ باشيم‌، نه محلّی يا حتی منطقه‌ای‌.  ولی اين زبان جهانی اگر بتواند از گويشهای محلی و منطقه‌ای بهره بگيرد غنی ‌تر خواهد بود و سالم‌ تر.

برگ سبز: با سپاس از این گفتگو برای شما و همکارانتان در نشریه »خط سوم« آرزوی موفقیت میکنیم.

محمدکاظم کاظمی،  همزبانی و بی زبانی،

ناشر محمدابراهیم شریعتی افغانستانی، تیراژ: ۳۰۰۰، قیمت ۱۵۰۰ تومان

 

 Posted by at 14:56
Sep 252012
 


مایستر اکهارت و مولوی

200px-Mevlana2

در تاریخ به دوره هایی برخورد میکنیم که در حوزه های تمدن های مختلف، همزمان تحولات فکری مشابهی به وقوع می پیوندد. بطور مثال قرن ١٣ میلادی چنین دوره ایست که درآن در اروپا، کشورهای اسلامی، هند و تبت همزمان موجی از تفکرات عرفانی بروز کرده و بطور اعجاب انگیزی به یکدیگر شباهت دارند، بطوریکه به ما این احساس دست میدهد که گویا بین این عرفا ارتباط و رفت و آمدی صورت گرفته باشد. البته میدانیم که ریشه های تفکرعرفانی خیلی قدیمی تر است، ولی آنچه  این قرن را از دیگر دوره ها متمایز میکند، اینست که عرفا در همه حوزه های فرهنگی یاد شده بیشتر ازقبل در مقابل مذاهب رسمی ایستادگی کرده و تصویر جدیدی از خدا و خداشناسی عرضه میکنند.

دراینجا ازمیـان همه این سوخته دلان به دو عارف شرقی و غربی قرن ١٣ و شباهت های فکری آنها اشاره میکنیم:

مولانا جلال الدین رومی در سال ١٢٧٣ میلادی در قونیه چشم از جان بست. دراین سال عارف نامدار آلمانی مایستر اکهارت ١٣ ساله بود و درسال ١٣٢٧ از دنیارفت، ٧ سال قبل از آن حافظ در شیراز چشم به جهان گشوده بود.

مولانا و مایستر اکهارت قبل از رسیدن به عرفان هر کدام در مذهب خود جزو متکلمین و علمای برجسته زمان خود بودند.  این دو عارف تصویر مشترکی از خدا و رابطه انسان با او ارائه میدهند. خدای آنان خدای خشمگین انتقامجوی مجازات کننده خطاکاران نبوده، بلکه با انسان دریک رابطه عاشق و معشوق قرار گرفته است.

مولانا این مفهوم را به زیباترین شکلی در داستان معروف موسی و شبان بیان میکند که همه ما به آن آشنایی داریم. شاید بهتر باشد درآن تعمق بیشتری بکنیم: موسی به چوپانی برخورد میکند که مشغول راز و نیاز با خدایی است که او را دوست خود  میداند:

تو کجایی تا شوم من چاکـرت

                  چارقت دوزم کنم شــانه ســـرت

دستکت بوسم، بمــــالم پایکت

                  وقت خواب آید، بروبـم جایکــت

گرتورا بیماری یی آید به پیش

                  من توراغمخوارباشم همچوخویش

موسی به عنوان نماینده تفکر رسمی مذهبی این سخنان را »کفرگوئی« میداند و میگوید: »خود مسلمان ناشده کافرشدی«. خطابی که از خدا دریافت میکند، صدای خدای عرفا است که میگوید: »بنده مارا زما کردی جدا«

مابــرون را ننــگریــم و قــال را

                  مادرون را بنـــگریــم و حـــال را

آتشــی از عشــق درجان برفروز

                  سربه سر فکر و عبارت را بسوز

ملت عشق از همه دین هاجداست

                  عاشقان را ملت و مذهب خداست

نقل شده است که درشب١٧ دسامبر١٢٧٣ هنگامیکه مولانا در قونیه درگذشت طرفداران همه مذاهب در سوک او میگریستند و میگفتند: »تو موسی و عیسای ما بودی«

سعدی نیز که درست درهمین دوره میزیست (وفات در سال ١٢٩٢) دردیباچه گلستان به بنده ای اشاره میکند که هرچه از خدا طلب بخشش میکند، خدا به اوتوجه نمیکند و درنهایت خدا رو به ملائکه کرده و میگوید: »دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم«:

کـــرم بین و لطف خداوند گـــار

               گنه بنده کرده است و اوشرمسار

مایستر اکهارت نیز چون مولانا یک متکلم بلندپایه مسیحی بود که از قرار نزد آلبرتوس ماگنوس تحصیل کرده بود و درمیان علمای دوره خود از احترام خاصی برخوردار بود. درعین حال در او نیز تحولی بوجود آمده، برداشت های رسمی کلیسائی را در باره دین و خداشناسی کنار زده و عشق را پیشه خودساخت.

او به خدای جدا از انسان که در آسمان مشغول امر و نهی است، اعتقاد نداشته و صریحا اعتقاد دارد که اگر انسان نبود، خدا هم کاری برای انجام دادن نداشت! مایستر اکهارت به عنوان کافر به یک دادگاه تفتیش عقائد که رهبری آن با اسقف اعظم کلن بود کشانده شده و محکوم به مرگ گردید. مایستر اکهارت این حکم را نپذیرفته و نزد پاپ ژان بیست وسوم شاکی شد، ولی پاپ نیز این حکم راتأیید کرد، ولی اکهارت قبل از آن از دنیا رفته بود.

دادگاه تفتیش عقائد برای محکومیت او ٢٨ جمله از خطابه های اورا ذکر کرده است که ترجمه بخشی از آنرا می آوریم. مایستر اکهارت میگوید:

»چندی پیش دراین فکر بودم که آیا از خدا چیزی طلب کرده و یا بپذیرم؟ دراین مورد باید بیشتر فکر و تأمل کنم، چون درصورتیکه من دریافت کننده موهبتی از طرف خدا بشوم، دراینصورت پایین تر از او قرار گرفته و من یک خدمتکار و نوکر بوده و او با دادن چیزی به من به یک ارباب تبدیل خواهد شد. ولی من تا ابد خواهان اینچنین رابطه ای با خدا نیستم.« در جمله دیگری میگوید: »امور ظاهری دینی برای ما ثمره ای ندارد و مارا به سعادت نمیرساند، بلکه مهمتر حالات درونی ماست که خدا با حضورش دروجود ما، آنرا ایجاد میکند.« این سخن گویی از زبان مولانا جاری شده است:

             مابرون را ننگریم و قال را

                          مادرون را بنگریم وحال را

تصویراز خدا تا حد زیادی تعیین کننده روابط انسانی و اجتماعی است. عرفا رابطه خود را با خدا رابطه عاشق و معشوق و انسان را ارزشمند و خداگونه  میدانند. مایستر اکهارت درجائی میگوید: »انسان همراه با خدا زمین و آسمان را خلق کرد.« ظاهر این  عبارت شریک قائل شدن برای خداست و کفرگوئی است، ولی در باطن آن معنی دیگری نهفته است که عرفا خود با تجربه وجودی و درونی به آن میرسند و آن تجربه وحدت وجود است که مدت ها قبل از آن بر زبان ابن عربی و حلاج نیز جاری شده بود. حافظ نیز میخواهد با تمثیل عرفانی خود انسانرا در خلقت شریک کند، به این معنی که میخواهد او را موجودی فعال و ارزشمند بداند، نه یک  نوکر دست نشانده:

بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم

      فلک راسقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

و یا آنجا که آرزوی یک خلقت جدید را بیان کرده و میگوید:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

               عالمی دیگر بباید ساخت، دیگر آدمی

بنا براین تفکرخلقت به پایان نرسیده ودنیا در حال شدن است. ما به عنوان انسان دراین شدن دخالت داریم و میتوانیم دست به تخریب و نابودی زده و یا در جهت کمال، عشق و انساندوستی حرکت کنیم.

خشونت ساخته و پرداخته دست انسان است، و کسانی هم هستند که خودرا نماینده خدا برای اجرای این خشونت میدانند. خدای اینان خدای خشونت و انتقامجوئی است.

آنان نیز که امروز باردیگراز جنگ صلیبی سخن گفته و میخواهند با کشورگشائی بردنیا آقائی کنند، چنین تصوری از خدا دردل دارند. این تصورات  با تصور مایستر اکهارت و مولانا از آفرینش وخلقت از زمین تا آسمان فرق دارد.

هادی رضازاده

 
 

 
 


 

 Posted by at 14:51