Jul 222012
 

آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند« .

images............

هموطنان عزیز ایرانی و افغانی،


همانطور که در صفحه اول آمده است، نمایشگاهی در شهر بُن تحت عنوان »چنگیزخان و میراث او« برگذار شده است که تا ٢۵ سپتامبر ادامه دارد. این نمایشگاه میخواهد بقول خود »تصویر نادرستی« را که در اذهان عمومی نسبت به قوم مغول وجود دارد تصحیح کند. تا آنجائیکه موضوع مربوط به  دوستی بین ملت ها، آشتی و زدودن کینه های تاریخی می شود، نمیتوان مخالفتی داشت، ولی تجلیل از شخص چنگیزخان در شأن یک کشور دموکراتیک نیست. ما چنگیز را یک جنایتکارجنگی میدانیم که خون صدها هزار هموطن ما را ریخت، دستاورد های تمدن پیشرفته ما را نابود کرد و ما را از قافله تمدن عقب نگه داشت. دراین نمایشگاه هیچ یادی از قربانیان این فاجعه تاریخی نشده است، ولی چنگیزخان به عنوان قانونگذار، قهرمان ملی و نزدیک کننده ملت ها بیکدیگر و  قوم مغول به عنوان نمونه »مدارای دینی« و مروج فرهنگ جلوه داده میشوند.

برگ سبز مقاله آلمانی این شماره را (صفحه ٤) همراه با نامه ای اعتراض آمیز نسبت به یک جانبه بودن این نمایشگاه به مسؤل نمایشکاه فرستاده است. شما نیز دراین اعتراض شرکت کنید، بخصوص اینکه قراراست این نمایشگاه از ٢٦ اکتبر ٢۰۰۵ تا ٢۹ ژانویه ٢۰۰٦ در موزه مردمشناسی مونیخ نیز برگذار شود وشاید هم روزی به هامبورگ بیاید. همچنین باید نمایندگی های سیاسی ایران و افغانستان از مسئولین بخواهند که از قربانیان مغول دراین نمایشگاه ها یاد شود.  به خاطرداشته باشیم که یهودیان به حق از هرفرصتی برای زنده نگهداشتن خاطره قربانیانشان استفاده میکنند. قتل و جنایت مشمول مرور زمان نمیشود.

 آدرس ایمیل مسئول نمایشگاه در بُن ازاین قرار است:

Frau Henriette Pleiger (Projektleiterin)

pleiger@kah-bonn.de

آدرس و ایمیل موزه مردمشناسی مونیخ:

Staatliches Museum für Völkerkunde München
Maximilianstraße 42    D-80538 München

Claudius.mueller@extern-Irz.muenchen.de

دکترهادی رضازاده

 

آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند« .

حمله مغول در سال ۱٢۱۹ میلادی  بکشورهای ما شروع       شد و٤۰ سال ادامه داشت. نتیجه کوتاه مدت آن تسخیر ماوراءالنهر، افغانستان امروز، ایران، آذربایجان، قفقاز،بین النحرین و مناطق دیگرهمراه باکشتار، قتل هام وخونریزی بود، ولی پیامدهای دراز مدت آن تا امروز گریبانگیر ماست.

آنچه را آن زمان برمردم  افغانستانِ امروز و ایران گذشت، نمیتوان در یک مقاله گنجاند. ما فهرست وار به چند حادثه اشاره میکنیم.

  • بخارا قبل از حمله مغول یکی از مراکز شکوفای بازرگانی و دانشگاهی آسیای میانه بود که چندین کتابخانه نفیس داشت. سی هزار جمعیت این شهر قتل عام شده و شهر به ویرانه ای تبدیل شد. یکی از ساکنین این شهر که جان سالم بدر بوده بود، چنین گزارش کرد: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند. نوشته اند که تعدادی ازساکنین شهر به مسجدجامع شهر پناهنده شده بودند و از ترس میلرزیدند. ناگهان چنگیزخان شخصاً سوار براسب وارد مسجد شده و سکوت وحشتناک مسجد رابا این سخنان شکست: <شما ازخود میپرسید که من چه کسی هستم. من شلاق خداوندم. من انتقام قدرت جاودانی الهی بوده و برای نابود کردن شما فرستاده شدم.> (نقل از Hans Wagner در مقاله مغول ها، رجوع شود به سایت اینترنت  www.euroasiatischesmagazin.de
  • سمرقند و بلخ با وجود تسلیم شدن سرنوشتی بهتری نداشتند.
  • مغول ها در شهر مرو که یکی از معروفترین مراکز علمی دنیای اسلام بود، ۱۳ روز مشغول کشتن انسانهای بی گناه بودند. مورخین شمار کشته ها را ۱۳۰ هزارنام برده اند. کتابخانه های شهر که از افتخارات جهان اسلام بود به آتش کشیده شد.
  • نیشابور بواسطه مقاومت دلیرانه اش به شدت مجازات شد. در اینجا مورخین از کشتار همه مردم این شهر سخن میگویند. تنها ٤۰۰ صنعتگر باقی ماندند که توسط مغول برای کار اجباری به مغولستان منتقل شدند. ازشهرهای دیگر نیز صنعتگران مارا برای کار اجباری به مغولستان بردند.
  • شهر زیبای ری که  ۳۰۰۰ مسجد داشت و صنعت کوزه گری آن معروف بود، به ویرانه ای تبدیل شد، بطوریکه امروز فقط نام آن باقی مانده است.
  • مردم هرات بعد از تسخیر شهر در برابر فرماندار مغول قیام کردند و بشدت مجازات شدند. ٦۰ هزار انسان قتل عام شده و فقط ٤۰ نفر توانستند جان سالم بدر ببرند و اینان در نقطه ای در خارج شهر پناه برده و با خوردن گوشت انسان، سگ و گربه و حمله به کاروانها به زندگی خود ادامه میدادند.

از ذکر جنایت های غم انگیز مغول در شهرها و مناطق دیگر صرفنظر کرده و به.ویژگی های حمله مغول اشاره میکنیم:

لشکر مغول دراین حملات (برخلاف آنچه درگذشته مثلاً در حمله اسکندر و اعراب دیدیم) برای <فتح، کشورگشائی و یا تبلیغ و ترویج فرهنگ و یا دین خاصی> نیامدند. معمولاً فاتح یک کشور تا اندازه ای میکشد و ویران میکند که برای تسلیم شدن مردم لازم است و چون میخواهد درآنجا بماند، میکوشد تا حداقلی از زیرساختهای اقتصادی را برای لشکریان و اتباع خود حفظ کند. اسکندر درست است که تخت جمشید را آتش زد، و لی در سالهای بعد به ساختن شهرهای جدید دست زد. اعراب نیز بعد از شکست دادن ارتش ایران دست از ویرانی و غارت برداشتند و مبلّغ یک تفکر دینی جدید شدند.

ولی حمله مغول از یک ویژگی <تمدن ستیزی> برخوردار بود. به هرجا میرسیدند، سیستم ابیاری را نابود کرده و قنات هارا کور میکردند. درجاهای دیگر سدهارا ویران کرده و آب را به شهر ها هدایت میکردند. محقق آلمانی Ferdinandy  می نویسد: <چنگیزخان نابود کرد، کشت، مردم را به بردگی گرفت و خیلی از اهالی یک تمدن بزرگ را با خود خارج کرده و به مغولستان منتقل کرد. مغول ها تمدنی را که قرن ها برای آن تلاش شده بود، نا بود کردند. این نابودی آگاهانه و عمدی صورت میگرفت و نه تنها همراه با خشونت و انتقام، بلکه توأم با لذت بود.  فرزندان چنگیز شهر های توران را یکی از بعد از دیگری تسخیر کرده و قنات های این شهر هارا نا بود کردند.>

ما دراینجا به قول مورخین اسلامی کفایت نکرده و میکوشیم از زبان مورخین غربی که انگیزه ای برای بزرگ جلوه دادن این جنایات ندارند، واقعیت را بیان کنیم. ویل دورانت در اثر جاودانی ۱٨ جلدیِ  »تاریخ تمدن« خود در مورد مغول از قول مبلغ مسیحی »جووانی د پیانو کارپینی« که از مغولستان دیدار کرده بود، مینویسد: <این جماعت هرچه بدستشان میرسید، حتی شپش را میخوردند و  ازخوردن موش صحرایی، گربه، سگ و خون آدمی بدشان نمی آمد.> (ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه فارسی، چاپ ششم، شرکت انتشارات فرهنگی و علمی، تهران ۱۳۷٨، جلد ٤، بخش اول، صفحه ٤٢۹). اگر فرهنگ غذائی ملت هارا ملاکی برای میزان تمدن آنان بدانیم، بازهم حداقل اعراب به خوردن ملخ قناعت میکردند و خون انسانرا نجس میدانستند! ویل دورانت مینویسد: <هیچ یک از تمدن های تاریخ چون تمدن اسلام دچار چنین ویرانی ناگهانی نشده است… (قوم مغول)   نیامده بودند که فتح کنند و بمانند، بلکه میخواستند بکشند و غارت کنند و حاصل آنرا به مغولستان ببرند. وقتی موج خونین مغول بازپس رفت، آنچه برجای ماند عبارت بود از اقتصادی بشدت آشفته، قناتهای ویران یا کور، مدرسه و کتابخانه های سوخته، دولت های چنان فقیر و ضعیف و ازهم گسیخته که قدرت اداره کشور را نداشتند و نفوسی که به نیم تقلیل یافته و روحیه باخته بودند.> ویل دورانت این فاجعه را یکی از عوامل عقب ماندگی آسیای باختری در قرن های آینده دانسته و می نویسد: <این عوامل بود … که فقر و فلاکت و ویرانی را جایگزین رهبری جهانی آسیای باختری کرد، و ده ها شهر آباد و معتبر شام و بین النحرین و ایران و قفقاز و ماوراء النهر راه فقر و بیماری و عقب ماندگی کنونی دچار کرد.>  درترجمه این اثر بجای» عقب ماندگی« از »انفعال« Tatenlosigkeit نام برده میشود، که ما امروز دراین کشورها شاهد آن هستیم.

 Durant, Kulturgeschichte der Menschheit, Band 5, Köln, 1985, Seite 600

ویل دورانت با قاطعیت چنین نتیجه میگیرد که اسلام از سال ۷۰۰ تا ۱٢۰۰ میلادی به مدت پنج قرن <ازلحاظ نیرو، نظم، بسط قلمرو حکومت، تصفیه اخلاق و رفتار، سطح زندگانی، وضع قوانین منصفه انسانی و تساهل دینی، ادبیات، دانشوری، علم، طب و فلسفه پیشاهنگ جهان بود.>

بنا براین باید ابتدای قرن منحوس سیزدهم را آغاز عقب ماندگی کشورهای  آسیای غربی و اسلامی و شروع سبقت گرفتن اروپا دانست. مغول با حمله خود رشد اقتصادی و فرهنگی سرزمین های مارا حد اقل دویست سال عقب راند. پیشرفت اقتصادی و توسعه فرهنگ تمدن چون نهالی است که باید بطور مداوم و بدون ایجاد وقفه رشد کند. جمعیت، رشد شهرها، امنیت اقتصادی، حمایت از صنعتگران و پیشه وران، رشد سالم بازرگانی، انباشت سرمایه مفید و درگردش و تداوم وسازماندهی علوم از شرائط اولیه رشد است. دنیای اسلام در ظرف ۵۰۰ سال دراین زمینه ها پیشرفت کرده بود و قوم مغول حاصل این زحمات را نابود کرد:

کشاورزی پیشرفته به نظام دامداری عقبگرد کرد: زمین های مفید کشاورزی به مراتع دامداری تبدیل شد. رشیدالـدین   (۱٢٤۷/۱۳۱٨) مینویسد که در سال  ۱٢٩۵ (یعنی حدود ۷۰ سال بعد از حمله مغول) فقط یک دهم زمین های حاصل خیز قابل کشت و کار بود. منطقه بلخ که به انبار گندم خراسان ومرکز تولید ابریشم شهرت داشت، نابود شده بود.

شهر نشینی که یکی از شرایط اولیه رشد اقتصادی است، دچار وقفه شده  و به عقب رانده شد. در فاصله سالهای ۱٢٢۰ تا ۱٢٢٢ تقریباً همه شهرهای آباد خراسان که مراکز تجاری، صنعتگری و فرهنگی بودند (مرو، بلخ، هرات، توس، نیشابور و …) به ویرانه هایی تبدیل شدند که تا پایان قرن سیزدهم نیز نتوانستند آباد شده و قد راست کنند. تعداد کشته شدگان را فقط در خراسان بیش از ۵ میلیون تخمین زده اند. ظهیرالدین مرعشی در سال ۱٤۷۰ از مازندران هنوز به عنوان یک منطقه مخروبه نام میبرد. لشکر مغول در تعقیب سلطان محمد خوارزمشاه و پسرش سلطان جلال الدین تنها بخاطر بدست آوردن این دو شهر های سر راه (ری، همدان، ساوه، قزوین، اردبیل، مراغه و ….) را نابود کردند. تغییر ناگهانی ساخت جمعیت و کشته شدن نیروهای فعال جوان نتیجه آن بود.

بسیاری از مردم برای فرار از دست مغول خود شهرهارا ترک کرده و به گروه های کوچ نشین تبدیل شدند، خیلی از شهرها به ده تبدیل شد و بسیاری از دهات که میتوانستند به شهر تبدیل شوند نابود شدند. درحالیکه دراوائل قرن دهم میلادی در اطراف هرات ٤۰۰ دهکده وجود داشت، تعداد آنها در اوائل قرن پانزدهم ۱۷٦ دهکده نام برده شده است.

مناطق کشاورزی افغانستان و ایران که همیشه با کمبود آب روبرو بودند و از سیستم پیشرفته قنات استفاده میکردند، با ویران شدن قنات ها قدرت  و بنیه قبلی خود را از دست دادند.

قبل از حمله مغول خوارزمشاهیان برایران حکومت میکردند که در سالهای آخر به در اثر ضعف به یک نظام ملوک الطوایفی تبدیل شده و قدرت مرکزی ضعیف شده بود. همین مسئله و وجود تفرقه و عدم کفایت، حمله مغول را ممکن نمود. ولی بعد از این حمله، چندپارچگی سیاسی و نظام ملوک الطوایفی در این مناطق تثبیت شده و مانع رشد مجدد قدرت مرکزی گردید. خانهای محلی هرکدام در منطقه خود سیاست خود را دنبال میکردند و این همان نظامی است که بقایای آن در افغانستان امروز هنوزهم باقی مانده است.

سایه نامرئی قوم مغول بر جوامع امروز ما

حمله مغول اثرات روانی عمیقی بر مردم ما با قی گذاشت که تا امروز نیز تاحدی شخصیت ملت های مارا تعیین میکند. قوم مغول به عنوان یک نیروی مهاجم چادرنشین و دور مانده از تمدن، با تاخت و تاز و ویرانی و کشتار مردم ما، اعتماد به نفس مارا ضعیف کردند. روحیه صوفی گرائی توأم با انفعال و نا امیدی، بی اعتمادی شدید به یکدیگر و بخصوص به قدرت های خارجی، مخفی کاری و گرایش بسوی فرصت طلبی تاحد زیادی نتیجه حمله مغول است که نسل به نسل تا امروز منتقل شده است. چرا ما به یکدیگر اعتماد نداریم: لشکریان مغول بعد از فتح یک شهرجوانان سالم را گرفته و به عنوان پیشمرگه در جلو سپاه خود به جلو میراندند اینان مجبور بودند به هموطنان خود حمله کنند و اگر چنین نمی کردند، از پشت توسط سربازان مغول کشته میشدند. این روحیه و ترس از یکدیگرهنوزهم درمیان ملت های ما باقی مانده است. به هیچکسی نباید اعتماد کرد، حتی به خودی ها!

هیچگاه درتاریخ، یک ملت سربلند و متمدن توسط یک قوم بیابانی این اندازه تحقیرنشد: لشکر مغول با حمله به یک شهر، اول ساکنین آنرا به بیابان های خارج از شهرمنتقل کرده و در این فاصله شهر را غارت و تخریب می کردند. سپس ساکنین شهر به گروه های مختلف تقسیم می شدند: نیروهای جوان و سالم به عنوان پیشمرگه انتخاب میشدند، صنعتگران به مغولستان فرستاده و زنان و دختران جوان به عنوان کنیز بین سپاهیان تقسیم میشدند. افراد پیر و ناتوان اجازه داشتند به شهر مخروبه برگردند. بقیه افراد به گروهای ٤۰۰ الی ۵۰۰ نفری تقسیم شده و برای کشتار در اختیار سربازان قرار میگرفتند. <این رزمندگان موظف بودند افرادی را که تحویل گرفته اند، با تبر، کلنگ، شمشیر، چماق و غیره نابود کنند. بنا به گواهی وقایع نگاران اینگونه کشتار دستجمعی در مرو، بلخ، هرات، طوس، نیشابور، سبزوار، ری، قزوین، ساوه، همدان، مراغه، اردبیل و چند شهر کوچک انجام گرفته است. پس از این کشتار، اسیران با سواد را وادار می کردند که کشته هارا شمارش کنند. بنا به گفته تاریخ نگار جوینی در مرو شمارش کشتگان ۱۳ روز طول کشید.> (ا. آ. گرانتوسکی و دیگران، تاریخ ایران اززمان باستان تا امروز، ترجمه کیخسرو کشاورزی، انتشارات پویش، تهران ۱۳٦۱  ص ٢۱۷). آیا ممکن است چنین رفتارهای غیرانسانی و تحقیرآمیز از حافظه تاریخی ملت های ما حذف شده باشد؟ مورخین استیلای مغول را فاجعه انگیزترین مصیبت تاریخ میدانند. تاریخ نگار ابن اثیر مینویسد: <از زمانی که خداوند تبارک و تعالی انسان را آفرید تا به امروز چنین واقعه ای روی نداده است> و جوینی مینویسد: <درمحلی که مردم آن در برابر مغولان پایداری کردند، از صدهزار تن فقط صدتن باقی ماندند.> (همانجا، ص ٢۱۷) پاسخ قوم مغول در برابر  اعتماد بنفس و مقاومت تنها کشتار بیرحمانه بود. اسماعیلیان که توانسته بودند به عنوان یکی از آخرین دژهای مقاومت در قلعه الموت پایداری کنند، تنها بخاطر این مقاومت توسط کشکر هلاکو قتل عام شدند. تأثیر این فجایع بر حافظه تاریخی ما  و تبدیل شدن این حافظه به خلقیات دستجمعیِ امروز موضوعی است که بسط و تعمیق آن از تخصص نویسنده خارج است. چه خوبست که روانشناسان و محققین تاریخ، دراین زمینه  تحقیقات بیشتری انجام دهند.

اروپا از ویرانی مصون ماند و خودرا برای حمله استعماری بسوی شرق آماده کرد.

حمله مغول توازن بین المللی قوا بین شرق و غرب (اسلام و مسیحیت) را که در آنزمان وجود داشت، بهم زد. جنگجویان صلیبی با حملاتشان بسوی مشرق زمین در برهم زدن این تعادل شکست خوردند، ولی این هدف به کمک قوم مغول انجام گرفت و باید توجه داشت هنگام حمله مغول هنوز جنگهای صلیبی ادامه داشت و بنا براین کشورهای ما دریکی از تعیین کننده ترین دوره هاِ تاریخ بجای پیشرفت توأم با امنیت  دچار یک هجوم گازانبری از سوی شرق و غرب شدند. پیشرفتهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و علمی ما را در اوائل قرن ۱۳ میلادی با اروپا همطراز کرده بود و دربخش هایی (مانند معماری، ریاضیات، نجوم) از اروپا جلو تر برده بود. حمله مغول به جوامع ما و مصون ماندن اروپا از این تخریب باعث شد که اروپا بدون مزاحمت خارجی  به رشد خود ادامه دهد و برتری امروز را که ساعت به ساعت بیشتر میشود بدست آورد. منابع تاریخی نشان میدهد که واتیکان بعد از حمله مغول با فرستادن سفرایی به دربار خان های مغولستان میکوشید تا آنانرا به مسیحیت دعوت کرده و تعادل قدرت را به نفع خود تغییر دهد. این برنامه بخصوص بعد از کنفرانس سران کلیسای واتیکان که در سال ۱٢٤۵در شهر »لیون« برگذار شد، قوت گرفت. ولی این فرستادگان دست خالی برگشتند و تبلیغات شان مؤثر واقع نشد. بالعکس مغول های حاکم بر آسیای غربی به دین اسلام گرویده و مغول های شرق آسیا بودائی شدند. اگر اروپائی ها امروز از آثار فرهنگ و تمدن مغول ها نام می برند، این خدمات مربوط به دوره هایی است که این قوم در اثر تماس با فرهنگ و تمدن کشورهای اسلامی و با کمک وزرا و دانشمندان فارسی زبان چون خواجه نصیرالدین طوسی  <اهلی> شده و درتمدن ما ادغام و جذب شدند.

مسلمانان نه تنها سپر بلای اروپا شدند، بلکه از پیشرفت مغول به سوی غرب نیز جلوگیری کردند: هلاکوخان بعد از درهم شکستن مقاومت اسماعیلیان در سال  ۱٢۵٨ بغداد را تسخیرکرده و به خلافت عباسیان پایان دادند. کشکریان مغول از آنجا به حرکت خود بسوی غرب ادامه دادند، ولی  در فلسطین از ارتش ممالیک  که برمصر حکومت میکردند، شکست خورده و مجبور به عقب نشینی شدند (۱٢٦۵ میلادی). ویل دورانت در باره این نبرد مینویسد: <درهمه دیاراسلام و در اروپا این خبرت مسرت انگیز پخش شد و همه اهل مذاهب خوشحال شدند. طلسم شکسته و ترس رفته بود. در سال ۷۰۳ ه ق (۱۳۰۳ م) پیکاری قطعی در نزدیکی دمشق به غائله مغولان خاتمه داد و شام را برای ممالیک و احتمالاً اروپا را برای مسیحیت نجات داد.> (ویل دورانت، همانجا، ص ٤۳۱)

ادامه

 

البته اروپا  در حمله اول (۱٢٢۰) همزمان با کشورهای ما مورد هجول لشکر دیگری از مغول شد که از شمال آسیا به سوی روسیه، لهستان و آلمان پیشروی کرده، شهرهایی را برای مدت زیادی تصرف کرده و بالاخره برمجارستان غلبه کردند. هنگامیکه سپاهیان مغول در مجارستان بودند، اروپا در اثر یک تصادف تاریخی از ادامه  حمله این قوم به سایرنقاط اروپا نجات یافتند: فرمانده مغول »باتو«  درسال ۱٢٤۱ بطورناگهانی بعد ازمرگ رهبر مغول اوگودای در مغولستان از اروپا به آنجا برگشت تا در انتخاب رهبر جدید نقشی داشته باشد.

بدین ترتیب شهرهای اروپا از ویرانی و کشتار مصون ماندند، روند پیشرفت صنعت، علم و فرهنگ منقطع نشد، مردم دچار تحقیر و زیردستی نشدند، اعتماد به نفس  آنها خدشه دارنشد و روحیه انفعال، بدبینی و اضطراب دائمی در آنان بوجود نیامد. حتی اگر قوم مغول درسالهای بعد میتوانستد به اروپا دست یابند، دیگرتوحش اجدادشان را نداشتند. فرهنگ ما آنهارا اهلی و متمدن کرده بود و آنقدر در کشورهای ما »ترک تازی« کرده بودند که دیگر رمق و علاقه ای برای این جنایات باقی نمانده بود.

اروپائی ها در تحلیل جهانگشائی مغول امروز میگویند که این حملات کشورهای جهان را به هم نزدیک کرد و آنرا در عصرخود نوعی جهانگرائی (Globalisierung) میدانند. البته چنین بود و اروپا و آسیا یکباره توسط مغول به شدت به هم نزدیک شدند، ولی دود این نزدیکی به چشم ما رفت وسود آن به جیب اروپا! درقرنهای بعد راه اروپائیان بسوی کشورهای ما به قصد بهره کشی و استعمار بازشد، آنهم کشورهایی که رمق و توان مقاومت در برابر هجوم »مغول های متمدن« اروپایی را نداشتند!

 

 

Jul 222012
 

طاهره قرة العین

 

شاعره آزادی و روشنگری

 

زرین تاج، ملقب به طاهره  قره العین دختر یکی از روحانیون معروف قزوینی درسال  1817 به دنیا آمد. مقدمات علوم را درخدمت پدرآموخت و بعد به تحصیل فقه و اصـول و کلام و ادبیات عـرب پرداخت.

طاهره آثار شیخ احسائی و سید رشتی را مطالعه کرده و به عقیده شیخیه درآمد.  این آشنائی زندگی طاهره را دگرگون ساخت، تا حدی که سه فرزند خودرا به شوهر سپرده و درسن بیست و نه سالگی به قصد ملاقات سید رشتی به کربلا رفت، ولی هنگام رسیدن او به کربلا  سیدرشتی از دنیا رفته بود.

طاهره درمنزل او اقامت گزیده و از پس پرده به تدریس و افاده طلاب پرداخت. پس از آنکه سید علی محمد باب در شیراز ظهورکرد، قره العین به اوپیوست و به ایران برگشه مشغول تبلیغ شد.

روزی هنگام سخنرانی در »بدشت« نزدیک شاهرود  یک حادثه تاریخی آفرید:

 

او که تا آن زمان همیشه از پشت پرده نطق میکرد  روزی  به دو نفر از یاران دستور داد که با اشاره او بندهای پرده را با قیچی پاره کنند. همینطور هم شد و او درحالیکه پرشورسخن میگفت،  پرده حائل نیزافتاد. وچهره و اندام او در مقابل مستمعین هویدا شد. این اولین بار بود که درایران یک زن مستقیم درمقابل مردان سخن میگفت. 

بعد ازکشته شدن باب طاهره را دوسال زندانی کردند و کمی بعد از حادثه سوء قصد نافرجام علیه ناصرالدین شاه به فتوای علمای درباری و دستور میرزا آقاخان نوری در 17 آگوست 1852 در  باغ ایلخانی تهران درسن 36 سالگی اعدام شد.  طاهره بدون توجه به  تعلقات مذهبی اشن زنی صاحب قلم، شاعر، سخنور، روشنفکر و جسور بود.  در فقه و کلام و ادبیات فارسی و عربی دستی توانا داشت و علما و فقهای زمان را به مباحثات بی پرده میکشاند. بسیاری از آثار نظم و نثر او ازبین رفته و تنها نوشته های پراکنده از قبیل مناجات ها، نامه ها و اشعاری باقی مانده است. اشعار او سخت متاثر از مولانا جلال الدین رومی و عبدالرحمن جامی است.

 نقل به اختصار از: یحیی آرین پور، از صبا تا نیما، جلداول، تهران 1372، ص130 تا 13

 

یکی از معروفترین غزلیات او اینست:

 

 

گر به تو افتدم نظر، چهـــره به چهـــره رو به رو        شرح دهـــم غــــم تورا، نکتــه به نکتـه مو به مو

از پــــی دیدن رخت، همـــــچو صــبا فتــــــاده ام         کوچـه به کوچه در بدر، خانه به خانه، کو به کو

دور دهـــان تنـــگ تو، عـارض عنــــبرین خطت        غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو

میــــرود از فراق تو خــــون دل از دو دیــــــده ام        دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو

مهـــــــر تورا دل حزین بافتــــه برقمـــاش جــــان        رشتــه به رشتــه، نــخ به نـخ، تار به تار، پو به پو

دردل خویش »طاهــره«  گشت و نجست جز تورا       صفـحه به صفحه، لا به لا، پرده به  پرده، تو به تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Jul 222012
 

images (3)

 

vom Leid eines Perserkönigs unter preußischer Disziplin

Der persische König Nasereddin Schah (Qajaren-Dynastie) herrschte ab 1848 für 50 Jahre im Iran. Während dieser Zeit verpaßte das Land systematisch den Anschluß an die Moderne. Die damaligen Supermächte Russland und Großbritannien konkurrierten um Konzessionen und verwandelten das Land in eine Halbkolonie. Reformversuche wurden vom König niedergeschmettert. Er ließ sogar den reformorientierten Großwesir Amir Kabir töten. Nasereddin Schah wurde 1896 selbst von einem Freiheitskämpfer ermordet. 10 Jahre später kam es zur Konstitutionellen Revolution, mit dem Ziel die absolute Monarchie zu beenden.

Während das Land in Stagnation und Armut verharrte, unternahm der König aufwendige Auslandsreisen nach Europa, die allein seinem Vergnügen dienten. Er schrieb dann seine „Erlebnisse“ als Reiseberichte nieder. Einer dieser Berichte wurde auch in deutsche Sprache übersetzt:

Nasreddin Schah, Ein Harem in Bismarcks Reich, Stuttgart-Wien-Bern 1983, Edition Erdmann in K. Thienemanns Verlag.

Wir bringen Auszüge aus der Station seiner Reise in Berlin:

 

Berlin, 1. Juli 1873

„Am Morgen habe ich die Stadt besichtigt. Sie hat jetzt die Ehre, Hauptstadt des ganzen Reiches der Deutschen zu sein…. Heute ist ein Feiertag der Ungläubigen, die hier zumeist shiitisch (BS: protestantisch!) sind… Die Menschen spazieren auf den Plätzen (…)  In Iran ist der  Spaziergang eine Sache des einfachen Volkes. Hier tun es auch die Angehörigen der gehobenen Stände (…) Die Frauen, nicht so herausgeputzt wie in Russland, bewegen sich oft in ganzen Gruppen (…) Schönheiten habe ich aber unter ihnen noch keine festgestellt. Bei ihnen dürfte wohl die Kraft überwiegen; Anmut ist jedoch ihnen nicht gegeben.

Um Mittag fuhren wir zum Sommerpalast des Kaisers und in die berühmten Gärten Friedrichs des Großen nach Sanssouci. (…) Ich ließ den uns führenden Beauftragten des kaiserlichen Hofes fragen, welchem seiner Untertanen der große Friedrich diesen herrlichen Park weggenommen habe. Der Mann war wenig erstaunt und sagte, daß der König diese Anlage mit seinem eigenen Geld geschaffen hätte. Ein komisches Volk! Diese Fürsten der Ungläubigen nehmen ihren Untertanen nichts weg, was ihnen gefällt. Das sind schon rechts seltsame Bräuche! (…)“

Berlin, 2. Juni 1873

Nasserddin Schah wundert sich, daß die Berliner Zeitungen seine Unpünktlichkeit („den raschen Wechsel in meiner Entscheidungen“) kritisieren. Er kann nicht verstehen, daß der Kaiser und die Beamten  ihre Tagesstunden genau einteilen:

„Sogar der Kaiser hat sein festes Programm. Er arbeitet bereits morgens und dann noch bis spät in die Nacht hinein. (…) Es will mir nicht in den Kopf, wie man sich als so mächtiger Kaiser nur so abrackern kann, besonders wenn man genug tüchtige Leute besitzt, die viel von dem Tagesablauf übernehmen könnten. Den wohltuenden Genuß eines ruhigen, von Belastungen freien Alltags kennen diese Ungläubigen nicht, und dieser Kaiser im Reich der Deutschen will gar nichts davon wissen (…) Wen wundert es daher, wenn sich in seinem Kopf so allerlei Sorgen ansammeln? (…) Beim Zaren von Russland habe ich von diesem Arbeitseifer allerdings nicht so viel bemerkt. Wir Könige des Orients sind unserem Vorfahren dankbar, daß sie uns nicht als solche Arbeitstiere in die Welt gesetzt haben. Der Löwe möchte wirklich kein Lastesel sein und ein Shah-in-Shah nicht sein eigener Staatssekretär. Allah hatte seine Propheten, und ich habe meine Minister. Reicht es denn nicht, daß ich mich beim Frühstück mit Vorträgen über Staatsgeschäfte belästigen lassen muß? Habe ich nicht Minister, Gouverneure und Generäle zum Arbeiten? (…) Die Repräsentanten des preußischen Hofes müssen recht eigenartige Naturen sein, anders als die übrigen Fürsten der Ungläubigen und noch mehr als die Muslime. Dieser deutsche Kaiser könnte ein paradiesisches Leben führen. Der Reichskanzler Bismarck sorgt für eine gute Politik, der Generalfeldmarschall Moltke holt ihm, wenn er nur Lust dazu hätte, sofort ganze Völker und Länder in einem Feldzug herbei, und trotzdem wühlt er sich in die Aktenberge hinein, um ja jeden Entschluß seiner Minister noch einmal zu überprüfen.“

Der Perserkönig hat absolut kein Verständnis für die Disziplin der Ungläubigen, denn „die Zeit ist doch ihr Herrscher und Tyrann.  Weil ihnen das einfach in Fleisch und Blut übergegangen ist, können sie nicht verstehen, daß ich mich an kein Programm festklammere, vielmehr der Zeit befehle, sich nach mir zu richten (…) Ich (kann) einfach nicht der Sklave eines Protokollchefs sein (…) Wie Gasteiger sagte, bezeichnen sie (BS: die Zeitungen) mich als keinen Freund der Genauigkeit. Sie hätten durchblicken lassen, daß es ein Gebot Die Pünktlichkeit ist die Höfflichkeit der Könige gebe. Dieser Spruch ließ mir keine Ruhe. Ich mußte herausfinden, wer solchen Unsinn aufgebracht haben konnte (…) Albernes Geschwätz also! Der König der Könige braucht nicht höfflich, also auch nicht pünktlich zu sein. Und damit basta!“

Nach dem Besuch eines Theaters zusammen mit deutschen Kaiser Wilhelm I, schreibt der König:

„Nur eine Beobachtung ist mir einfach unerklärlich: Da bauen die Herrscher solche Paläste und machen sich ein Vergnügen daraus, in den Gebäuden mit tausend anderen Menschen, bis zu den einfachsten Arbeitern hinunter Tanz– und Singspiele anzuschauen. Sehr seltsam! Wenn ich mir ein solches Haus bauen ließe, dann möchte ich es schon ganz allein für mich und meine Tänzerinnen haben. Was hätten da andere, etwa meine Untertanen, darin zu suchen? (…) Dem Untertan sollte (…) nicht ermöglicht werden, in den gleichen Genuß wie sein Herrscher zu kommen. Hier scheint man von diesen Selbstverständlichkeiten nicht viel zu halten.“

 

 

 

Jul 222012
 

images

Die „verspäte Nation“ und die alte Sorge um Identitätsverlust

———————————-

Eine kürzlich veröffentlichte Umfrage brachte das schreckliche Ergebnis, daß eine beachtliche Zahl der Deutschen vor Islam und Muslimen ANGST haben. Dieses Ergebnis widerspricht  Verfassungsschutzerkenntnissen, wonach die gewaltbreiten Islamisten unter den in Deutschland lebenden Muslimen eine sehr kleine Minderheit bilden. Woher kommt es zu dieser besorgniserregenden Diskrepanz?

Ablehnung von Fremden und Minderheiten ist ein weltweites und historisches Phänomen, das in Deutschland nicht stärker ist als in anderen Gesellschaften. Es klingt schmeichelhaft, aber wer etwas mehr von der Welt gesehen hat, weiß daß diese Ablehnung in Deutschland sogar weniger verbreitet ist, als in manchen anderen Gesellschaften. In Deutschland wird aber diese Ablehnung stärker von der Sorge um die Zukunft und Überfremdung begleitet, und  bei meisten Deutschen nicht vom Haß und Feindseligkeit geprägt. Woher kommt diese  übertriebene Besorgnis?

Der berühmte deutsche Philosoph und Soziologe Helmuth Plessner prägte vor vielen Jahren im Zusammenhang mit deutscher Geschichte das Wort „die verspätete Nation“. Die sehr späte Entwicklung Deutschlands zu einem Nationalstaat (1871), die Niederlage im Ersten Weltkrieg, die gescheiterte Weimarer Republik, der zweite Weltkrieg und die Teilung, der kalte Krieg und politische Bedeutungslosigkeit Deutschlands auf der internationalen Ebene unter den Vorbehaltsrechten der Siegermächte verhinderten durch ständige Brüche und Zusammenbrüche die Bildung einer vom nationalen Selbstbewusstsein getragene „nationalen Identität“

Die deutsche Geschichte wird von Wehleidigkeit  und einem permanentes Gefühl der Benachteiligung geprägt. War gerade die Anzettelung des 1. Weltkrieges nicht ein nicht nur vom Staat, sondern auch von der Bevölkerung mitgetragener Versuch, die „Verspätung“ Deutschlands aufzuholen? Dieser Krieg war der Versuch, den noch nicht voll gewachsenen Nationalstaat weiter zu stärken, die Nation zusammenwachsen zu lassen und nach einem Sieg endlich die immer wieder gescheiterte gebührende Position im Kreis der europäischen Mächte einzunehmen. Der Versailler Vertrag brachte aber genau das Gegensteil: Demütigung und Schwächung des Nationalgefühls. Ohne den Ersten Weltkrieg hätte es keinen Hitler, keinen 2. Weltkrieg, keine deutsche Teilung und keinen kalten Krieg gegeben.

Hitler, der weder durch einen Putsch an die Macht kam, noch sich dem deutschen Volk aufzwang, konnte mit seiner beispielslosen Demagogie gerade auf diese „Wehleidigkeit“ und „Minderwertigkeitsgefühle“ ansetzen und das Volk hinter sich bringen. Es wäre eine Verdrehung, wollte man behaupten, daß Hitler ein „Betriebsunfall“ der Geschichte gewesen sei. Die Hochhebung der Deutschen als die „auserwählte Rasse“ und die „Germanisierung der Welt“ sollten alle Demütigungen überkompensieren.  Ein solches „verordnetes Selbstbewußtsein“ mußte zwangsläufig aus der Sicht der NSDAP zur Erfindung von inneren Feinden führen, die ausgegrenzt, verfolgt und vernichtet werden  sollten. Ausgrenzung, Verfolgung und Ermordung von Juden und anderen Minderheiten hatten u. a. gerade den  Zweck, die „geschlossene Gesellschaft“ der „besseren Rasse“ zu verfestigen. Wenn die Kräfte für die Bildung einer echten historisch gewachsenen „nationalen Identität“ nicht reichen, wenn die „nationale Tradition (selbst) …. wenig Anhaltspunkte bietet“ (Jürgen Kocka),  dann bietet sich gerade  die „Ausgrenzung“ von inneren Feinden  ein geeignetes Mittel für ein „Zusammengehörigkeitsgefühl“, das es in deutscher Geschichte immer ein Problem darstellte.: „Der Nationalstaat war niemals die Regel in der deutschen Geschichte.“ (Reinhart Kosellek)

Die deutsche Geschichte wird also ständig  von „Brüchen“ in der Bildung einer nationalen Identität begleitet.

Das  „Zusammengehörigkeitsgefühl“ wurde ständig von oben verordnet und eingeimpft, ohne  daß das Volk selbst auf  positive nationale  Tradition in der eigenen Geschichte zurückgreifen konnte. Die Deutschen wurden dabei irregeleitet und betrogen; und die gefährlichen Versuche eines Nationalismus von oben führten in immer neue Katastrophen. Die Sorge um „Identitätsverlust“, „Überfremdung“ und „Überrolltwerden“ ist eine deutsche Besonderheit, die man nicht unterschätzen soll, wenn man Umfrageergebnisse über den Islam und Fremde in Deutschland realistisch bewerten will. Hinter diesen Gefühlen steckt mehr Sorge, als fremdenfeindliche Aggression.  Nicht nur die Ausländer, sondern jedes Gefühl der Unsicherheit und Verlust des Erreichten machen den Deutschen mehr Angst, als in anderen Ländern. Die rechtsradikalen Parteien haben bei den jüngsten Landtagswahlen in den neuen Bundesländern ihre Erfolge nicht, wie sonst,  dem Wahlthema „Ausländer“, sondern  Hartz IV zu verdanken, was von vielen Deutschen als „Weltuntergang“ angesehen wird.  Dabei steht das reiche Deutschland im Weltmaßstab an vorderster Reihe. Warum also so viel Existenz– und Zukunftsangst?

Es wäre gut, wenn die deutschen Politiker sich etwas mehr mit der Kultur der Angst und deren Bekämpfung befassen, anstatt von „deutscher Leitkultur“ zu sprechen. So kann den Menschen die Angst als störenden Faktor des Zusammenlebens zwischen Deutschen und Fremden genommen werden.

Integration ist keine Einbahnstraße, und man kann nicht nur von Ausländern „Anpassung“ verlangen. Auf beiden Seiten müssen Ängste beseitigt werden.

Die globale Angst der Muslime rührt aus der Kolonialzeit, der Degradierung und Niederlage gegen die moderne säkulare Welt. Seit der „Expedition Napoleons“ nach Ägypten im Jahre  1798 können sich die Muslime immer noch nicht mit der Niederlage gegen die christliche Welt abfinden (Udo Steinbach).

Die ungelöste „Palästinafrage“ ist ihnen seit 50 Jahren ein Dorn im Auge.  Das Ohnmachtgefühl, von Weltmächten ignoriert zu werden, schlägt bei „Islamisten“  in blinde Ablehnung der Weltordnung um, in der sie keinen Platz haben. Das Fehlen  von  starken Aufklärungskräften und  einer Reform, läßt den Muslimen keinen „modernen Identitätsbezug“ zu. Was da ist und auch gut „wirkt“, ist der Rückzug auf „Fundamentalismus“.

Der Westen  hat nach dem 11. September mit wenig Erfolg viel in die Bekämpfung dieses Fundamentalismus investiert, statt die islamischen Aufklärungskräfte zu unterstützen. Es besteht bei manchen islamischen Intellektuellen der Verdacht, daß der Westen keinen modernen Islam haben will, und daß der reaktionäre Islam nach dem Wegfall des „sozialistischen Feindes“ ein willkommenes Feindbild liefert. Bereits lange vor dem 11. September und kurz nach dem Zusammenbruch des Sozialismus wurde eine „Clash of Civilizations“ (Samuel P. Huntington, ehemalige amerikanischer Präsidentenberater) herbeigeredet.

Angst ist der schlechteste Ratgeber  für eine Integration  auf nationaler und internationaler Ebene. Sie ist von heute auf morgen nicht zu beseitigen. Was aber helfen kann, ist daß man diese Ängste und Sorgen ernst nimmt und zu einem friedlichen Zusammenleben kommt. Das bloße „Nebeneinander“ genügt auch nicht; es ist auch sogar gefährlich und führt zu Parallelgesellschaften. Aus dem „Nebeneinander“ soll „Miteinander“ und schließlich ein „Füreinander“ wird.

Hadi Resasade

über den Autor: www.resasade.de

 

vom Rhein,

von der großen Völkermühle,

von der Kelter Europas

Und jetzt stellen Sie sich doch mal Ihre Ahnenreihe vor– seit Christi Geburt. Da war ein römischer Feldhauptmann, ein schwarzer Kerl, braun wie ne reife Olive, der hat einem blonden Mädchen Latein beigebracht.

Und dann kam ein jüdischer Gewürzhändler in die Familie, das war ein ernster Mensch, der ist noch vor der Heirat Christ geworden und hat die katholische Haustradition begründet –

Und dann kam ein griechischer Arzt dazu, oder ein keltischer Legionär, ein Graubündner Landknecht, ein schwedischer Reiter, ein Soldat Napoleons, ein desertierter Kosak, ein Schwarzwälder Flözer, ein wandernder Müllerbursch vom Elsaß, ein dicker Schiffer aus Holland, ein Magyar, ein Pandur, ein Offizier aus Wien, ein französischer Schauspieler, ein böhmischer Musikant – das hat alles am  Rhein, gelebt, gerauft, gesoffen und gesungen und Kinder erzeugt – und der Goethe, der kam aus dem selben Topf, und der Beethoven, und der Gutenberg, und der Matthias Grünewald und – ach was, schau im Lexikon nach.

Er waren die Besten mein Lieber! Die Besten der Welt! Und warum? Weil sich diese Völker dort vermischt haben. Vermischt, wie die Wasser aus Quellen und Bächen und Flüssen, damit sie zu einem großen, lebendigen Strom zusammenrinnen.

Vom Rhein- das heißt: vom Abendland.

Das ist natürlicher Adel. Das ist Rasse.

Seien Sie stolz darauf ….

Carl Zuckmayer, Des Teufels General

Jul 222012
 

images (5)

Deutsch ist Zuckerbrot.

Im Iran und Afghanistan sagt man gerne und stolz „Farsi shekar at“ (Persisch ist Zucker.) Man lebt aber nicht von Zucker allein. In Deutschland muß man auch das eigene Brot verdienen, und deshalb ist Deutsch Zuckerbrot, aber ohne Peitsche!

Seit Anfang 2005 hat die Bundesregierung große Summen für Integrationskurse vorgesehen. Aber nicht alles was unter Integration angeboten wird, bringt die Interessenten auch weiter. Hier soll man kritisch verschiedene Einrichtung beobachten und Probestunden vereinbaren.

Deutsch kann nur auf Deutsch gelernt werden. Sogar zweisprachige Wörterbücher sind schädlich. Der Schüler soll sich davon befreien, ständig nach „Bedeutungen“ in eigener Sprache zu suchen. Durch ständiges Hören und Lesen (auch wenn nicht alles verstanden wird) prägen sich die wichtigsten Begriffe ein. Was sie bedeuten, ergibt sich dann aus dem Zusammenhang und der Praxis.

Die Deutsche Welle bietet im Internet kostenlos Deutschunterricht für Anfänger und Fortgeschrittene an. Der Inhalt kann als mp3 gespeichert werden.

Barge Sabz wird unsere Landsleute über Integrations– und Deutschkurse informieren.  Wir besuchten als erste die      GRONE-Schule in Hamburg und sprachen mit dem Projektleiter Martin Schatke, Lehrerinnen und Schülern. Es besteht der Eindruck, daß hier der traditionelle Bildungsgeist noch sehr lebendig ist.

Wir berichten über die Arbeit und Angebote dieser Schule verständlicherweise in persischer Sprache, denn wer Deutsch versteht, braucht ja die Kurse nicht mehr.

Bericht in persischer Sprache…..

Jul 222012
 

Ich stand am heutigen Sonntag wie „normal“ etwa um 10:00 Uhr auf. In der Küche liegen Gläser, Flaschen, Essensreste und Müll von einer Feier herum, die mein Sohn anlässlich seines 18. Geburtstages gegeben hat. Die Familie musste an diesem Abend das Haus verlassen und woanders übernachten. Ich harrte aber stur aus und verkroch mich in mein kleines Arbeitszimmer über der Garage mit einem eigenen Eingang, eine Art Anbau. Niemand weiß, was der Architekt sich bei dieser Konstruktion gedacht hatte. Aber Gesternabend hatte dieser „Abstellraum“, der als Redaktion und Druckerei der „Barge-Sabz“ Weltberühmtheit erlangt hat, auch die Funktion einer unverzichtbaren Beobachtungszentrale. Etwas erinnerte mich an diese hässlichen Häuschen entlang der Demarkationslinie, noch vor 15 Jahren in Deutschland.

Joubin-96x96

Auch diese Zentrale ist  zwar gegen gewaltigen Widerstand eingerichtet, dient aber wirklich dem Wohl des Partyvolkes!  Es ist das Ergebnis eines hart erkämpften Kompromisses: ich bleibe da, wo ich bin, und die Anderen dort, wo sie sind, also eine Art friedliche Koexistenz in Form eines Generationenvertrags. Ich übe also meine Fürsorgepflicht  von meinem Verbannungsort aus. Zwei Nymphensittiche und meine Katze (sie vertragen sich besser, als manche Menschen) leisten mir Gesellschaft und das Internet gibt mir das Gefühl der uneingeschränkten globalen Informationsfreiheit. Von drei Seiten aus habe ich heimlich die Lage unter Kontrolle: ich hatte früher gedacht, daß nur wir Orientaler  uns bei Abschied so schwer voneinander trennen können. Manche Abschied wir bei uns zu einer zweiten stehenden Sitzung, und schuld daran sind natürlich wieder die Frauen, die das nächste Treffen in aller Ruhe besprechen und vielleicht ihren neuen Mantel präsentieren wollen!  Aber auch die Gäste meines Sohnes waren nicht besser. Manchmal standen sie minutenlang auf der Straße, plauderten, rauchten und manchmal auch brüllten, so ähnlich wie Fußballfans es tun, und das um 2:00 Uhr nachts. Da wir ja eine ordentliche Familie sind (wird hatten alle Nachbarn über den Ausnahmezustand), sorgte ich von meinem Beobachtungsposten übers Handy dafür, daß mein Sohn seine Gäste zügig zu ihren Autos bringt. Niemand konnte mich sehen, aber die Befehle wurden ordentlich ausgeführt.

Zurück in die chaotische Küche von heute. Auf dem Tisch liegen alles Mögliche herum. Darunter sind auch Glückwunschkarten. Es ist eine schwere Entscheidung: darf ich diese lesen, oder nicht? Meine Mutter hatte mir immer beigebracht, daß fremde Brieftaschen und Briefe heilig und unantastbar sind. Aber was ist, wenn manches so frei herumliegt? Ich sage mir: gut, einmal ist kein Mal; es ist eben ein geistiger Seitensprung und ich kann hinterher beichten! Ohnehin wird mein Sohn durch Barge Sabz davon erfahren. Ich überfliege die Texte, und lerne viel , so daß diese Sünde doch einen Sinn bekommt. Das meist verwendete Wort dieser Glückwünsche ist die „Freiheit“ in verschiedenen Variationen: „genieße Deine Freiheit“, „jetzt bist Du Dein eigener Herr“, „Mache nun, was Du willst, bleib aber artig“ … Hat er gerade seine Entlassungsurkunde aus der Santafu ausgehändigt bekommen, daß man sich so mit ihm freut?  Diese Briefe könnten doch an mich gerichtet sein, der jetzt die Nacht bis zum Weggang der letzten Gäste in seiner „Zelle“ ausgehalten und dort erst um 4:00 Uhr auf einer Matratze eingeschlafen ist. Das Abkommen wurde strengt eingehalten. Von welcher „Freiheit“ ist hier Rede? Was wird sich  von heute auf morgen ändern? Er ist von uns frei und pflichtbewusst erzogen werden. Wir sind stolz auf ihn. Er ist korrekt und sensibel, herzlich und hilfsbreit.  Ich habe seine Ohren seit Jahren mit dem Spruch voll gestopft, daß Freiheit und Verantwortung, Rechte und Pflichten sich ergänzen.

Meine philosophische Wissbegierde gibt mir aber keine Ruhe: woher kommt trotzdem dieser „Freiheitsenthusiasmus“ in einer freien Gesellschaft? Es klingt alles nach einem Sieg im antikolonialen Freiheitskampf, und vielleicht hat sich vor fast 60 Jahren die indische Jugend über die errungene Freiheit des Landes wenigen gefreut, als die heutige Jugend der „freien Welt“  bei der Vollendung des 18. Lebensjahres tut.

Ich komme zur Erkenntnis, daß „Freiheit“ mit „Grenzüberschreitung“ (Transzendenz) einhergeht. Sie ist kein Zustand, sondern ein Prozeß; man kann sie nicht erreichen, sondern will auch die Gewissheit haben, das Erreichte erhalten und  erweitern zu können. Freiheit ist kein Teich, sondern ein Fluß. Sie ist wie Salzwasser; je mehr man daraus trinkt, desto mehr bekommt man Durst. Es ist falsch zu sagen, „Du hast die Freiheit“, sondern „Du bist frei, Deine Freiheit zu entfalten.“ Auch Diktaturen „geben dem Volk „Freiheiten“, was aber sie nicht gewähren können, ist die Freiheit zur Freiheit, die Selbstbestimmung für den Grad und Art dieser Freiheit; den Absolutherrschern fehlt das Vertrauen in Menschen.

In der Tat war der Freiheitsgedanke vom Anfang an ein komplizierter Begriff: „Die Grenze deiner Unfreiheit ist die Unfreiheit deiner Mitmenschen“ ist wohl eine der Lösungen gewesen. In letzten Jahren gehen Politiker im Westen dazu über, die Sicherheit als Vorraussetzung für die Ausübung des Freiheitsrechts zu definieren. Imamae haben Redefreiheit, solange die Sicherheit nicht gefährdet wird.  Gilt aber dieses Prinzip auch nicht für die Mohammad-Karikaturen? Hat nicht hier die „Pressefreiheit“ die Sicherheit der Welt geschadet?

Zurück zur Familie, von Makrosoziologie zur Mikrosoziologie: was ich heute Nacht erlebte, wäre im Kulturkreis  meiner orientalischen Heimat undenkbar. Es symbolisiert den „Zusammenprall von Kulturen“ innerhalb von Familien vieler orientalischen Einwanderer. In diesen Familien gibt es drei Konfliktherde: Die Eltern stehen unabhängig von Kindern unter einem Kulturschock. Dann gibt es den normalen Generationskonflikt, und schließlich kommt es zu einem Kulturkonflikt mit den heranwachsenden Kindern. Unsere Kinder bekommen ihre Sozialisation und kulturelle Integration außerhalb der Familie. Schulen, Unterrichtsinhalte, Beziehung in Vereinen und Clubs, Vorgänge auf Partys, fremde und nicht bekannte Einflüsse sind nicht unter unserer Kontrolle. In Freundeskreisen bilden sich „Autoritäten“, und es gibt Freunde, die mehr auf unsere Kinder Einfluß haben, als wir es denken können. Im Prinzip müssen ausländische Eltern in Bezug auf ihre Kinder auf viele Werte verzichten, sich einschränken und zähneknierchend auf das universelle Prinz „Du sollst Deine Eltern ehren“ verzichten.

Wissen die deutschen Politiker, die von Migranten mehr Integration erwarten, was in den Familien vor sich geht? Hier findet der eigentliche Integrationskonflikt statt. Gewiß sind diese Probleme auch in deutschen Familien da. Dort wird aber der Konflikt innerhalb einer einzigen Kultur ausgetragen. Diese sind an erster Stelle Generations– und an zweiter Stelle Kulturkonflikte.

Ausländische Eltern haben mit Recht ganz andere Vorstellung von Freiheit und Freizügigkeit. Sehr leicht wird Freiheit aus ihrer Perspektive mit „Zügellosigkeit“ gleichgesetzt. Diese Einstellungen lassen sich nicht über Nacht ändern. Auch in Deutschland galten vor 35 Jahren ganz andere Werte. Wenn man mit einem Mädchen Freundschaft schließen wollte, hieß es: „Erst gehen wir zu meinen Eltern, und dann ins Kino“. Wenn man aber heute der eigenen Tochter sagt, daß man den neuen Freund kennen lernen will, hört man als Antwort: „Wir sind doch nicht im Orient!“ Es sind doch hier keine orientalischen Werte (dort ist ohnehin jeder voreheliche Kontakt verboten), sondern „ältere“ deutsche Werte, die manche Migranten vor 30 oder 40 Jahren gelernt haben, so wie man die deutsche Sprache erlernt hat. Muß man denn ständig neue Rechtschreibregeln lernen und nach der Musik der Zeit tanzen? Sollen die Migranten sich ständig auch dem Wertewandel innerhalb der europäischen Gesellschaft anpassen? Ich glaube nicht, daß es gelingen wird einen gläubigen Muslim von der Richtigkeit der Homoehe zu überzeugen. Auch in Deutschland war vor 20 Jahren so etwas unvorstellbar. Man verlangt von ihnen manchmal die Anpassung an den  neuesten Stand der Entwicklung, an die sich auch viele deutschen Konservative halten. Was man von der ersten Generation erwarten kann, ist die Akzeptanz der Grundwerte der deutschen Verfassung, Einhaltung der Normen und das Erlernen der deutschen Sprache, nicht mehr und nicht weniger.

Die Erziehungsmethoden sind ein weiteres Problem. Ich hatte einmal als Dolmetscher einen Einsatz bei der Polizei: ein minderjähriger afghanischer Junge hatte in einem Kaufhaus ein Nintendo-Spiel geklaut. Der Vater wurde zur Polizei bestellt, und als er von dieser Tat seines Sohnes hörte, gab er im Revier dem Sohn eine Ohrfeige. Nun wurde auf einmal der Kaufhausdiebstahl zweitrangig. Wichtig wurde der Tatbestand der Körperverletzung, und eine Sozialarbeiterin des Amtes für Soziale Dienst musste erscheinen, um festzustellen, ob der Junge heute in ein Jugendheim, oder zu den „gewalttätigen“ Eltern gehen darf. Der Vater sagte, daß er nie seinen Sohn geschlagen hat. Mit dieser Ohrfeige wollte er doch der deutschen Polizei zeigen, was für ein ordnungsbewusster Vater er ist! Waren aber noch vor 30 Jahren in Deutschland solche „Erziehungsmethoden“ nicht an der Tagesordnung. Afghanistan ist  im Vergleich zu Europa mehrere Jahrhunderte zurückgeblieben, will man nicht eine Differenz von 30 Jahren akzeptieren und für normal halten?

Erst wenn die erste Generation ausgestorben ist, werden die Konflikte in nächsten Generationen sich zurechtpendeln. Aus dem heutigen „bikulturellen“ Zustand wird eine harmonische Mischkultur entstehen. Wahrscheinlich wird in der Familie meines Sohnes Persisch überhaupt nicht mehr gesprochen werden. Ob er beim 18. Geburtstag seines Kindes mit dem Rest der Familie das Haus verlässt, weiß ich nicht. Auf jeden Fall wird er mit seinem Kind wegen „gemeinsamer Sprache und Kultur“ leichter den Konflikt lösen und weniger darunter leiden.

Für den heutigen Nachmittag hat er eine Putzkolonne von Freunden bestellt. Die Wohnung wird wieder sauber, er ist mit dem Ablauf hoch zufrieden, und ich bin dankbar aus diesem Anlaß einen familiensoziologischen Beitrag geschrieben zu haben.

Hadi Resasade

Jul 222012
 

 

images

Meine Tochter Anahita Resasade (damals, 2007, 14 Jahre) reimte für Barge Sabz das „Mutterherz“

von Iraj Mirza

314269_515184131825166_2101044746_n

Mutterherz

Eine Geliebte sagte einst dem Verehrer:

Deine Mutter hasst mich wie die Pest

wo sie mich aus der Ferne sieht,

wirft sie böse Blicke, hält mich in Ihrem Banne fest.

 

Mit hasserfülltem Blick

schießt sie giftige Pfeile in mein Herz,

von ihrer Haustür wirft sie mich hinaus,

wie Steine aus der Schleuder, was für ein Schmerz.

 

Solang deine hartherzige Mutter lebt,

schmeckt uns der Honig im Munde wie Gift,

wir werden uns nie vereinen

Du musst ihr Herz brechen, wenn sie Dich trifft.

 

Willst Du meine Liebe erreichen,

dann geh zu ihr ohne Angst und Bange,

schlitz ihr die Brust auf, nimm das Herz heraus,

frisch bring es mir, glücklich werd  ich mit Dir lange.

 

Der Mann war ohne Verstand und Sinn,

ohne Scham und Gefühle.

Vergessen hatte er Mutters Ehre,

betrunken und berauscht war er in der Liebesmühle

 

Er ging hin, warf die Mutter zu Boden,

die Brust schlitzte er auf, das Herz nahm er heraus.

Dann lief er eilig  zur Geliebten,

das Herz in der Hand wie eine Orange, was für ein Graus!

 

An der Hausschwelle stolperte er und fiel zu Boden,
kleinen Kratzer bekam sein Arm.
Das Herz, noch lebendig und frisch
fiel dem Verräter aus der Hand, war noch warm

 

Als er wieder aufstehen wollte,
um das Herz zu nehmen, was er verlor,

drang aus dem blutverströmten Herzen
die Stimme der Mutter leise hervor:

 

„O! der Arm meines Sohnes ist wund,
O! mein Sohn ging über den Stein zu Grund.“ 

 

über Iraj Mirza

Die iranische Gesellschaft befindet sich im ersten Viertel des 20. Jahrhunderts  in einer Phase des Umbruchs. Die Dynastie der Ghajaren (1794-1925), Symbol der Stagnation und Ausverkauf des Landes an imperiale Mächte, war nach der konstitutionellen Revolution (August 1906) geschwächt. Das Land war bis 1917 faktisch zwischen England und Rußland geteilt. Die russischen Interessen verhinderten eine direkte Kolonialisierung Irans durch Großbritannien. Erst die Gründung der Pahlawi-Dynastie (1925-1979) brachte erneut eine zentralstaatliche moderne Macht hervor. Gründer der Dynastie war Reza Shah (iranischer Atatürk), der das Machtvakuum mit starker Hand beendete und 1941 wegen Annährung an Nazi-Deutschland von den Alliierten ins Exil geschickt  wurde.

Das staatliche Machtvakuum gab Intellektuellen, Journalisten und Literaten die einmalige Gelegenheit einer zensurfreien Arbeit. Politische Aufklärung, Drang nach Demokratie, westliche Orientierung, Religionskritik und Ablehnung der verkrusteten kulturellen und gesellschaftlichen Verhältnisse schlagen sich in hitzige politisch-gesellschaftliche Zeitungsartikel, Theaterstücke, Prosa und Poesie nieder.

Iraj Mirza (1873-1925) ist ein Kind dieser Zeit. Der „Prinz“ (er stammte direkt von einem Ghajaren-König ab) lernte Literatur, Französisch, Russisch und Arabisch und wurde bereits mit 18 Jahren  „Hofdichter“, bevor er zur Bildungsbehörde wechselte.

Iraj Mirza beschäftigte sich auch mit der modernen europäischen Literatur und ließ sich auch von Schiller inspirieren.  Sein poetisches Stück „Zohreh und Manoutschehr“ ist eine Anlehnung an Shakespeares „Venus and Adonis“.

Iraj Mirza war ein kompromiß– und hemmungsloser Kritiker des religiösen Fanatismus und Blindgläubigkeit. In einem Gedicht spottet er sogar über das herkömmliche Gottesbild der religiösen Obrigkeit:

 

Wo ist Gott, wer ist Gott, was ist Gott?

Rede doch keinen Unsinn! Es gibt keinen Gott!

Selbst unser Prophet sagt: „wir können Gott nicht begreifen“,

Wollt ihr also päpstlicher als Papst werden?

Gott kann von deinem Verstand nicht aufnehmen werden,

Glaube mir, du bastelst nur an bloßen Phantasien herum!

 

In zahlreichen Gedichten kritisiert er rücksichtslos und mutig die Verschleierung von Frauen und die  Heuchelei der traditionellen Geistlichkeit. Die Frauen trugen damals nicht nur Schleier, sondern auch eine Gesichtsbedeckung (ähnlich wie Burka). Iraj Mirza hat keine Scheu zu polemisieren, daß viele Mullahs eine doppelbödige Moral betreiben:

 

Hab keine Angst vor mir,  wenn ich  Dich  „meine Dame“ rufe!

Habe Angst vor einem Mann, der Dich  „Schwester“ nennt!

 

زمن مترس که خانم تو را خطاب کنم    ازاو بترس که همشیره ات خطاب کند

 

Iraj Mirza kann auch als Begründer der erotischen Literatur bezeichnet werden. Er bedient sich der einfachsten Sprache der Menschen und hat keine Scheu vor „nackten und obszönen“ Wörtern der Volkssprache. Am bekanntesten ist die amüsante und erotische Geschichte einer voll verschleierten Frau, die den mühsamen Verführungskünsten eines fremden Mannes schließlich nachgibt, aber das Gesicht bedeckt hält!

Wer den Islam pauschal mit Intoleranz und Gewalt verbindet, sollte sich auch mit der Geschichte beschäftigen: Iraj Mirza wurde wegen seiner offenen Religionskritik und erotischer Dichtung weder verfolgt, noch an seiner Arbeit behindert. Nicht die Religion für sich ist gewaltsam, sondern in ihrer Vermischung mit politischer Macht.

Ein Lieblingsthema von Iraj Mirza ist die besondere Stellung der Mutter. 1924 hatte die in Berlin erscheinende iranische Exil-Zeitung „Iranshahr“ einen Literaturwettbewerb ausgeschrieben: eine kurze Geschichte wurde aus dem deutschen ins Persische übersetzt, und iranische Kandidaten sollten dieses Stück nachdichten. Das Stück behandelt die Geschichte eines Liebespaares, in der die Geliebte vom Liebhaber das Herz seiner Mutter verlangt. Die deutsche Fassung basierte auf ein Gedicht des zeitgenössischen französischen Dichters Jean Richepins („La Chanson de la Glu…,“). Iraj Mirza, der aus diesem Wettbewerb als bester Dichter hervorging, kannte  wahrscheinlich auch das französische Originalgedicht. Dieses Gedicht wurde zu einem der beliebtesten persischen Dichtungen über die Mutterliebe und ging in Schulbücher ein.

Meine Tochter Anahita Resasade (damals, 2007, 14 Jahre) reimte für Barge Sabz das „Mutterherz“

von Iraj Mirza

314269_515184131825166_2101044746_n

Mutterherz

Eine Geliebte sagte einst dem Verehrer:

Deine Mutter hasst mich wie die Pest

wo sie mich aus der Ferne sieht,

wirft sie böse Blicke, hält mich in Ihrem Banne fest.

 

Mit hasserfülltem Blick

schießt sie giftige Pfeile in mein Herz,

von ihrer Haustür wirft sie mich hinaus,

wie Steine aus der Schleuder, was für ein Schmerz.

 

Solang deine hartherzige Mutter lebt,

schmeckt uns der Honig im Munde wie Gift,

wir werden uns nie vereinen

Du musst ihr Herz brechen, wenn sie Dich trifft.

 

Willst Du meine Liebe erreichen,

dann geh zu ihr ohne Angst und Bange,

schlitz ihr die Brust auf, nimm das Herz heraus,

frisch bring es mir, glücklich werd  ich mit Dir lange.

 

Der Mann war ohne Verstand und Sinn,

ohne Scham und Gefühle.

Vergessen hatte er Mutters Ehre,

betrunken und berauscht war er in der Liebesmühle

 

Er ging hin, warf die Mutter zu Boden,

die Brust schlitzte er auf, das Herz nahm er heraus.

Dann lief er eilig  zur Geliebten,

das Herz in der Hand wie eine Orange, was für ein Graus!

 

An der Hausschwelle stolperte er und fiel zu Boden,
kleinen Kratzer bekam sein Arm.
Das Herz, noch lebendig und frisch
fiel dem Verräter aus der Hand, war noch warm

 

Als er wieder aufstehen wollte,
um das Herz zu nehmen, was er verlor,

drang aus dem blutverströmten Herzen
die Stimme der Mutter leise hervor:

 

„O! der Arm meines Sohnes ist wund,
O! mein Sohn ging über den Stein zu Grund.“ 

 

 Posted by at 18:17
Jul 222012
 

41aJcVxSs4L._SL160_PIsitb-sticker-arrow-dp,TopRight,12,-18_SH30_OU03_AA160_

 

Entstehung neuer Strukturen gehören zur sozialen Evolution

——————–

Integration ist die Schaffung von neunen Mechanismen, um  bei Neuentstehung von Strukturen die neuen und alten Segmente zusammenfügen. In diesem Prozeß wird die Desintegration durch Schaffung von neuen „Integrationsklammern“ verhindert. Zusätzlich sorgen „Transmissionsriemen“ für die Kräfteübertragung zwischen alten und neuen Strukturen.

Der Begriff „Integration“ (von lat. Integratio, integro = Erneuerung, Wiederherstellung, Vervollständigung) wurde in Europa ausgerechnet von einem Naturwissenschaftler, nämlich Darwin im Zusammenhang mit seiner Evolutionstheorie neben anderen Prozessen (Anpassung, Differenzierung, Selektion u. a.) ins Spiel gebracht und dann vom Soziologen (von Herbert Spencer bis Talcott Parsons) mit großem und Erfolg Interesse auf den sozialen Wandel angewandt.

Der Hintergedanke ist folgendes: gesellschaftliche Wandlungsprozesse gebären ständig neue Strukturen, die man als Differenzierung bezeichnet. (Spezialisierung, Arbeitsteilung, Säkularisierung, Emanzipation des Rechts von der Moral u. a.)  Die Gesellschaft wird ständig mit neunen bis dahin fremden Erscheinungen konfrontiert. Die Entwicklung ist aber mit nebeneinander stehenden Phänomenen nicht vereinbar, denn dies würde einem Zerfall des Systems gleichkommen.  Die Evolution verlangt gleichzeitig „Integrationsklammern“, damit  die neuen Aggregate und  ausdifferenzierten Teile in ein „soziales System“ verschmelzen. Dies geschieht durch Schaffung neuer „gemeinsamer Werte“, welche die vom Zerfall bedrohten Teile wieder zusammenbringen. Das Ergebnis ist eine „Komplexitätssteigerung“ des Systems, welche die zu mehr Anpassungsfähigkeit führt.

Integration wird immer notwendig, wenn ein soziales System mit Desintegration konfrontiert wird und die bisherige Stabilität durch das Aufkommen neuer Strukturen (Differenzierungsprozesse) gefährdet wird. Wenn aber die neuen Strukturen durch Schaffung neuer gemeinsamer Werte in das bisherige System eingebettet werden, bleibt das System nicht nur stabil, sondern gewinnt an mehr Komplexität und Anpassungsfähigkeit.

Kirche und Staat trennten sich in Europa (in einem langen Prozeß) von einander, aber es kam zu keiner „Scheidung“: „gemeinsame Wertvorstellungen“ von einer demokratischen Gesellschaft verbildeten beide erneut unter dem Dach von „Vernunft, Grundrechten und Verfassung“. Die ökologische Bewegung wurde in Deutschland in den 70er Jahren geboren, sie differenzierte sich von Naturwissenschaften und wurde zu einem sozialen und politischen Phänomen. Diese „Bewegung“ wurde aber (nach mühevollen Auseinandersetzungen) in das gesamte soziale System voll integriert.

„Ausdifferenzierung“ und „Herausbildung neuer Strukturen“ gehören zu ständigen Begleitprozessen der gesellschaftlichen Entwicklung. Die Kunst liegt darin, die ausdifferenzierten Teile nicht auseinander fallen zu lassen, sondern sie als eine Chance für „Komplexitätssteigerung“ und Anpassungsfähigkeit der Gesellschaft zu sehen und sie neu mit einander zu verbinden.

Hier gibt es aber keinen Automatismus, denn Integrationsprozesse laufen nie parallel und synchron zu Differenzierungsprozessen. In manchen Fällen können sogar die Transmissionsriemen abreißen und einen Zerfall des Systems bewirken. Kein erfahrener Chirurg kann immer das Gelingen einer Organtransplantation garantieren. Der Körper kann möglicherweise die Integration ablehnen und das neue Organ ablehnen..

Konflikte dieser Art sind normale Vorgänge der sozialen Evolution, die nicht gradlinig verläuft und von Rückschlägen und Misserfolgen begleitet ist. Jeder Rückschlag ist aber eine neue Herausforderung, nach neuen Wegen und Lösungsmöglichkeiten zu suchen, um den Bestand und Stabilität der sozialen Ordnung zu gewährleisten.

vgl. dazu: Hadi Resasade, Zur Kritik der Modernisierungstheorien, Leske Verlag + Budrich, Opladen 1984,  Kapitel D: Evolutionäre Analyse der transitionalen Gesellschaft, Seite 157-180.

 Posted by at 18:16
Jul 222012
 

 

k6694983-150x113

Interview mit der Friedensnobelpreisträgerin Shirin Ebadi

 

Balge Salz: Es gibt muslimische Theologen, die von der Unvereinbarkeit der UNO-Menschenrechtserklärung mit islamischen Gesetzen ausgehen. Was ist Ihre Meinung dazu?

Shirin Ebadi: Mit einem richtigen Verständnis des Islam können Muslime die Allgemeine Menschenrechtserklärung akzeptieren. Die körperliche Unversehrtheit, Sicherheit des Eigentums und die Menschenwürde sind auch vom Islam anerkannt.

Barge Sabz: Es wird aber von manchen islamischen Theologen behauptet, die Menschenrechtserklärung sei Ergebnis der westlich-christlichen Kultur.

Shirin Ebadi: Das ist eine falsche Behauptung. Die Menschenrechtserklärung geht auf verschiedene Kulturen und Zivilisationen zurück. Bei dem Entwurf dieser Erklärung wirkte sogar ein muslimischer Jurist aus Libanon mit. Die Menschenrechte sind ein universeller Standard für das Wohl der ganzen Weltbevölkerung und haben mit einer bestimmten Zivilisation nichts zu tun. Keine Religion befürwortet Folter, Erniedrigung und die Tötung von unschuldigen Menschen. Ungerechtigkeit, Plünderung des Volksvermögens und Diskriminierungen sind in allen Doktrinen und Ideologien verpönt. Diejenigen, die unter dem Vorwand des Kulturrelativismus Menschenrechte verletzen, verstecken sich unter eine Maske, um im Namen der kulturellen Andersartigkeit, Religion, oder nationalen Interessen die Verletzung der Rechte des eigenen Volkes zu rechtfertigen.

Barge Sabz: Wie kommt es, daß manche islamischen Theologen gegen diese Erklärung sind?

Shirin Ebadi: Wie bei jeder anderen Ideologie gibt es auch im Islam unterschiedliche Deutungen. Dies ist auch im Christentum der Fall: In einer Kirche wird die homosexuelle Ehe akzeptiert, während eine andere sie verurteilt. Dabei berufen sich beide Kirchen auf das Christentum. Ein anderes Beispiel: Kuba und China sind beide sozialistische Staaten, obwohl deren politisch-wirtschaftlichen Verhältnisse sehr unterschiedlich sind. Es soll also nicht wundern, wenn auch im Islam unterschiedliche Deutungen existieren. So dürfen Frauen in Saudi-Arabien das eigene Fahrzeug nicht lenken, dagegen konnten in Indonesien, Bangladesh und Pakistan Frauen Staats– und Ministerpräsidenten werden. So stellt sich die Frage, von welchem Islam und welcher Auslegung wir ausgehen.

Barge Sabz: Wie kann man eine Annährung dieser unterschiedlichen Positionen erreichen?

Shirin Ebadi: Was wir brauchen, ist eine Islam-Auslegung, die den Erfordernissen unserer Zeit entspricht. Ich halte diese Anpassung im Rahmen des Islam für möglich.

Barge Sabz: Vor einigen Jahren verabschiedeten islamische Rechtsgelehrte in Kairo eine „Islamische Menschenrechtserklärung“. Was halten Sie von diesem Schritt?

Shirin Ebadi: Wenn Muslime wegen ihrer Zugehörigkeit zum Islam die Anerkennung der Allgemeinen Menschenrechtserklärung ablehnen und eine „eigene“ Menschenrechtserklärung verabschieden, dann müssen sie dieses Recht auch anderen Religionen zugestehen. In diesem Fall werden wir  buddhistische, jüdische und andere Menschenrechtsauffassungen haben, was die Universalität der Menschenrechte untergräbt. Darunter werden die islamischen Gesellschaften am meisten leiden. Diese Gesellschaften sind international schwach, und durch die Aufhebung der universellen Menschenrechtserklärung  werden sie noch stärker unterdrückt. Eine islamische Menschenrechtserklärung schadet den Muslimen selbst. Besser ist, wenn alle einem international anerkannten Standard folgen.

 

Barge Sabz: Frau Dr. Ebadi, wir danken Ihnen für dieses Gespräch.

 

 

 

Jul 222012
 

Download---------------

Das theologische Denken durchläuft im Iran einen beispielslosen Wandlungsprozeß. Einer der Vordenker des Reformprozesses ist der Teheraner Theologieprofessor Mohammad Mojtahed Shabeststari. Der international anerkannte Islamwissenschaftler, hat sich gründlich dank seiner hervorragenden Deutschkenntnisse mit den Reformgedanken im Christentum direkt beschäftigt . Nach über 25 Jahren Lehrtätigkeit an der Theologischen Fakultät der Universität Teheran wurde er in diesem Sommer vorzeitig pensioniert. Die Studenten protestierten gegen diese Maßnahme des neuen Universitätspräsidenten, der zum ersten Mal in der über 60 jährigen Geschichte dieser Universität ein Ayatollah ist.

استاد اصلاح طلب الهیات محمد مجتهد شبستری از تدریس محروم شد.

استاد شبستری که یکی از بنیانگذاران تفکر اصلاح دینی درایران است، تابستان امسال همراه با جمعی از همکارانش  طبق دستور رئیس دانشگاه بازنشسته شد. شبستری با آثارش فلسفه هرمنوتیک (نگرش تاریخی – انتقادی به مذهب) را در ایران رواج داده و جزو افراد نادری است که درایران با الهیات مسیحیت و افکار اصلاحطلبانه متفکرین مسیحی آشنایی مستقیم دارد. او به زبان آلمانی کاملاً مسلط بوده و هشت سال در هامبورگ زندگی میکرد.  شبستری معروفترین استاد الهیات ایرانی در سطح جهان بوده و در سمینارهای بین المللی متعددی شرکت کرده است.

 

 

 Posted by at 17:52
Jul 222012
 

Islam-u.-Chr-150x120

Wettkampf zweier Kulturen

Islam und Christentum können wie keine anderen Religionen auf eine lange Beziehung zurückblicken, die von Freundschaft, gegenseitiger Bereicherung, aber auch Konflikten  begleitet war. Jede Konfliktsituation hatte ihre Besonderheiten und Ursachen.

Auch heute erleben wir eine neue Konfliktsituation. Diese  allein auf den Begriff „Terrorismus“ zu reduzieren, ist oberflächlich, naiv und eine Fehleinschätzung der gefährlichen Lage. Ein kurzer Rückblick auf die Geschichte bringt uns nähere Kenntnisse:

Schon bald nach Mohammads Tod (632) wurde Europa Zeuge einer ungeheuren politischen Stoßkraft der neuen Religion: fast 1000 Jahre langt dauerte die militärisch-politische Rivalität um die Herrschaft.

Hier einige Stadien: In der 2. Hälfte des 7. Jhdts eroberte Islam ganz Nordafrika; 711 fiel Spanien; Ende 732 scheiterte der  islamische Vormarsch nach Frankreich. Im 9. Jhdt. fiel Sizilien an die Araber; 983 schlugen sie den römischen Kaiser Otto II. Dann änderte sich die Lage und die Araber wurden aus Teilen Mitteleuropas und Italien vertrieben. In Spanien behielten sie aber Granada bis 1492.

Kreuzzüge waren die Antwort der Europäer (1096-1270), doch wurde Jerusalem 1187 von Salahuddin Ayyubi erobert. Die Eroberung des Zentrums der oströmischen Kirche Konstantinopel (1453), die Belagerung von (1526) durch die Türken und die Eroberung von Budapest (1541) wirkten wie ein Schock.

Was dachte Europa über diese Expansion und welches Bild hatte man von der neuen Religion?  Diese Frage ist für die Beurteilung der heutigen Lage nicht unwichtig. Hier liegt ein fundamentaler Unterschied   in der Sicht beider Religionen voneinander und ein Grund für die Konflikte bis heute: Der Islam erkannte von Anfang an das Christentum als eine legitime Offebarungsreligion an und sah den Koran als eine Fortsetzung der Bibel. Zwar kritisierte man die herrschende Deutung des Christentums durch die Christen,  denoch wurden Jesus und Maria als unantastbare heilige Persönlichkeiten verehrt.

Dagegen machte sich das Christentum schwer, den Islam als eine Religion und Mohammad als einen seriösen Menschen, geschweige als Propheten anzuerkennen. Etwa 100 Jahre nach dem Tode Mohammads setzte sich das Christentum durch Johannes von Damaskus (675?) mit dem Religionsstifter auseinander. Seine Grundgedanken wurden mit verschiedenen Variationen die Basis für das gesamte mittelalterlich-kirchliche Islamvorstellung. Demnach ist Islam keine  Religion, sondern eine christliche Häresie. Mohammad habe seine Lehre von einem arianischen Mönch bekommen, der ein Apostat und sogar Verfasser des Korans gewesen sei.  Diese mysteriöse Informationsquelle Mohammads habe ihn verzaubert, und Mohammad sei selbst ein Magier gewesen. Außerdem hatte man bis zur ersten Koranübersetzung ins Lateinische (1143), also fast 500 Jahre lang, keine authentische Vorstellung vom Islam. Von einzelnen Theologen (wie Thomas von Aquin, der Muslime nicht als Apostaten, sondern als  „Heiden““ anerkennt.) abgesehen, waren die Abhandlungen vom Spott, Polemik, Beleidigungen und offener Abneigung geprägt.

Die Eroberung  Konstantinopels wirkte wie ein Schock und trieb die Ablehnung und Haß gegen Islam und die Türken auf die Spitze.

Äneas Sylvius Piccolomini (der  spätere Papst Pius II) sagte nach dem Fall von Konstantinopel:

„In der Vergangenheit wurde wir in Asien und Afrika , also in fremden Ländern geschlagen. Jetzt trifft man uns aber in Europa, unserer Heimat, unserem Zuhause…“  Diese Worte könnten auch heute gesagt worden sein.

Der Papst plädierte für einen neuen Kreuzzug, der aber keine Unterstützung fand.

Die Belagerung von Wien durch die Osmanen (1592) verhärtete die Fronten und die antiislamische Polemik wurde noch giftiger. Sogar Martin Luther verfasste mehrere antitürkische Schriften. Luthers Schriften stellen einen Rückschlag in islamisch-christlichen Beziehungen dar. In seiner „Vermahnung zum Gebet wider Türken“ macht Luther aus seiner antiislamischen Haltung keinen Hehl, wenn er vom „Teufelsdreck“ oder vom „lesterlichen Mahmet“ spricht. Luther sieht im Islam nicht mehr nur Heidentum, sondern eine entscheidende antichristliche Macht der Endzeit. (vgl. Lexikon des  Islam: Christentum und Islam, Digitale Bibliothek, Band 47, Seite 298)

Erst die europäische Aufklärung ab Mitte des 18.  Jhdts veränderte im Zuge der Religionskritik und Toleranz die Islamvorstellung. Das erste sachlich-wissenschaftliche Buch über den Islam wurde von Hadrian Reland im Jahre 1705 „De religione mohammedica“ geschrieben, das auch noch heute Beachtung findet. Lessings „Nathan der Weise“ im 18. Jhdts. setzt Christentum, Islam und Judentum als gleichberechtigte Religionen auf gleiche Stufe. Die sachliche Forschung wurde im 19. Jhdt. fortgesetzt (Goldziher u.a.) und vertieft.  Diese aufklärerischen Bemühungen fanden aber außerhalb der Kirche statt und hatten kaum Einfluß auf die christliche Theologie und Politik. Europäische Mächte gingen im Zeitalter des Kolonialismus mit der gleichen mittelalterlichen Ignoranz  und Arroganz gegen islamische Gesellschaften vor. Missionare sahen in Muslimen Heiden, die man bekehren sollte. Erst ab den 60er Jahren dieses Jahrhunderts (II. Vatikanisches Konzil) hat sich allmählich auch in der Kirche durchgesetzt, daß der Islam eine eigene Offenbarungsreligion ist. Eine relativ vorurteils- und hassfreie Islamauseinandersetzung ist also sehr jung und fragil und geht mit europäischer Tradition nicht konform.  Es kann nicht wundern, daß sie Rückschläge erlebt, denn das historische Kollektivgedächtnis der Menschen ist für die Aufnahme negativer Bilder bereit.

Auf der anderen Seite hat aber Europa gegenüber den USA einen großen Vorsprung:  Europa hat seine Kämpfe mit dem Islam bis zur Erschöpfung durchgefochten, während  die USA als erfahrungsloser Neuling wieder von Kreuzzügen sprechen.

Diese neue Phase ist die Amerikanisierung des christlich-islamischen Konfliktes. Wir sollen den Ablauf dieses  gefährlichen Konflikts nicht amerikanischen Hardlinern und islamischen Fanatikern überlassen.

Hadi Resasade

 

 

.

 

 

 

 

 Posted by at 17:51
Jul 222012
 

images (1)

Dezember 2004

Das Jahr 2004 geht Zuende. Wir wurden in diesem Jahr an verschiedene „Jahrestage“ erinnert:

200 Jahre nach Emanuel Kant sind heute seine Gedanken unter islamischen Intellektuellen aktueller denn je. Die erste Nummer der Barge Sabz (damals nur in Farsi) wurde im März mit einem Beitrag über Kant herausgegeben. Sein Satz „Aufklärung ist der Ausgang des Menschen aus seiner selbstverschuldeten Unmündigkeit“ wurde im Hinblick auf den „Reformstau“ in der islamischen Welt erklärt und interpretiert. Wir haben diesen Satz zu unserem Leitgedanken gemacht.

Auch der 60. Jahrestag der Landung der Alliierten in Normandie erinnerte uns an das Ende des Zweiten Weltkrieges und Befreiung vom Faschismus.

Die Erinnerung an den Beginn des Ersten Weltkrieg war aber von einer besonderen Bedeutung:  Der Kalte Krieg zwischen der 1. und 2. Welt  ist beendet, aber die Folgen des 1. Weltkrieges sind noch nicht in der „Dritten Welt“ überwunden. Der Zerfall des osmanischen Reiches und die unbefriedigende  „Neuordnung“ des gesamten Nahen Ostens unter der Regie der europäischen Siegermächte waren Ergebnisse dieses Krieges. Ohne den Ersten Weltkrieg hätte es auch keinen Nationalsozialismus, keinen 2. Weltkrieg, kein Holocaust, keinen Kalten Krieg, und schließlich auch keinen Nahostkonflikt gegeben.

Unmittelbarer Anlaß des Ersten Weltkrieges war bekanntlich ein Terroranschlag:  die Ermordung des österreichisch-ungarischen Thronfolgers Erzherzog Franz Ferdinand durch den serbischen Nationalisten Gavrilo Princip am 28. Juni 1914 in Sarajevo.

Ist auch der 11. September 2001 ein solcher Stichtag? Hat damit eine neue Epoche angefangen?  Der Anschlag von Madrid und die Ermordung des niederländischen Regisseurs Theo van Gogh bringt uns die terroristische Gefahr der islamisten Fanatiker näher. Was heute den islamisch motivierten Terrorismus so gefährlich macht, ist seine Unberechenbarkeit. Die „weltlichen“ Befreiungsbewegungen waren während des Kalten Krieges wenigstens an irdischen Erfolg  orientiert. Die Islamisten von heute operieren blind und „nihilistisch“, geleitet von Haß und Wut. Die „Verwundbarkeit“ der bestehenden aus ihrer Sicht „ungerechten“ Weltordnung  zu demonstrieren ist für sie schon ein großer Erfolg.

Im  Zuende gehenden Jahr wurde auch das Integrationsproblem in Deutschland zu einem Dauerthema. Die Verabschiedung des Zuwanderungsgesetzes, das mindestens 15 Jahre zu spät kommt, soll die Bildung von „Parallelgesellschaften“ verhindern. Die Probleme liegen aber leider viel tiefer. Desintegrationsprozesse auf nationaler und internationaler Ebene sind heute Folgen von versäumter Integration von Nationen in die Weltgemeinschaft nach zwei von Europa verursachten Weltkriegen und Einbebziehung von Minderreiten in nationale Gesellschaften.

Es ist noch nicht zu spät: der Dialog zwischen Kulturen muß enster genommen werden, und ein unverzichtbarer Teil dieses Dialogs ist die Verständigung zwischen Weltreligionen. In diesen stecken mehr Gemeinsamkeiten und Versöhnungspotential, als man annimmt. Politisch-religiöse Fanatiker bilden in allen Religionen eine Minderheit, die keine Toleranz verdient haben.

 

Hadi Resasade (www.resasade.de)

 

 

 

 

 

 Posted by at 17:45
Jul 222012
 

Hammer-Purgstall

Hammer-Purgstall:

der erste Übersetzer der Gedichte von Hafiz

Der persische Dichter Hafis († ca. 1390  in Shiraz) ist wohl der berühmteste klassische orientalische Poet in Europa. Im „Kindlers Neuen Literatur-Lexikon“ heißt es:

„Überall in Hafez‘ dichterischem Werk treten klar die Kennzeichen einer einzigartigen, überragenden Persönlichkeit hervor: das Wissen von der Hinfälligkeit aller Dinge, leidenschaftliche Liebe zum Dasein, ein scharfer Blick, der die Masken der Heuchelei und Bigotterie durchdringt, eine ungebrochene Jugendfrische, die aus geistiger Freiheit stammt, Ironie und hoher Kunstverstand.“

Die erste vollständige Übersetzung des Diwan von Hafiz wurde schon 1812 von Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall geleistet. Er war Orientalist, Hofdolmetscher und österreichischer Diplomat im Orient. Von dieser Übersetzung ließ sich auch Goethe für seinen „West-östlichen Diwan“ inspirieren.

Eine voll überarbeitete Nachdichtung des Diwan erschien vor zwei Jahren mit zahlreichen Erklärungen und Kommentaren von Joachim Wohlleben (Die Ghaselen des Hafiz)

Alle von Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall übersetzten Ghaselen sind im Internet veröffentlicht:

(www.deutsche-liebeslyrik.de/hafis/hafis.htm).

Wir bringen die Übersetzung einer der berühmtesten dieser Gedichte:

 

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند، آن کار دیگــر میکنند

مشــــکلی دارم زدانشمـند مجــــلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمـــتر می کنند؟

گوئیـــــا باور نمبـــــــدارند    روز    داوری

کاین همه قلب و دغل در کــــار مردم میکنند

بنده پیر  خراباتـــــــم که    درویشــــــان   او

گنــــج را از بی نـیازی خاک   بر سر میکنند

…………

 

 

Die Priester, die mit Stuhl und Pult,
In Kirchen gar so heilig tun,
Sie werden in der Einsamkeit
Das Gegenteil desselben tun.

Ich habe einen Zweifel, frag‘
Den Weisen der Gemeind‘ darum,
Warum die Buße-Prediger
Denn selbst so wenig Buße tun?

Nach allem Anschein glauben sie
Nicht an die Stunde des Gerichts,
Weil sie mit Trug und Gleisnerei
So viel des Ärgernisses tun.

Geleite diese Zunft, o Herr!
Zu ihrem Eselstall zurück.
Ihr Übermut rührt bloß daher,
Weil sie mit Striegeln Nichts zu tun.

Ihr Engel an der Schenkentür,
Lobsinget Euern Preisgesang,
Die Säuerung von Adams Stoff, 1
Nichts anders ist der Trinker Thun.

Seht ihre Schönheit mordet stets
Die Liebenden, ein Wunder ist’s,
Daß ungeachtet dessen stets
Noch Liebende hervor sich tun.

Ich bin ein treuer Knecht des Wirths,
Denn seine Jünger sind so reich,
Daß sie nur eine Handvoll Staub
Auf Reichtum und auf Schätze tun.

O Bettler, springe schnell herbei,
Ein Wasser, teilet man jetzt aus,
Ein Wasser, das die Herzen stärkt,
Die dann Verzicht auf alles tun.

Mach rein dein Herz vom Götzendienst,
Es sei nur des Geliebten Dach,
Wiewohl die Allbegierigen
Auch mehrere zusammen tun.

Des Morgens schallte ein Getön
Vom Himmel her: da sprach Vernunft:
Die Engel lernen dich Hafis,
Was könnten sie wohl Beßres tun?

 

1 Trinken heißt nichts anders, als den Erdenteig säuern, aus dem Adam geknetet ward; ohne diese Säuerung bliebe der Mensch ein abgeschmackter ungegohrner Klumpen.

 

 Goethe

Sie haben dich, heiliger Hafis,

Die mystische

Zunge(لسان الغیب)  genannt“ (Goethe)

Johann Wolfgang von Goethe schreibt über den persischen Dichter Hafis:

 „Längst war ich auf Hafis und dessen Gedichte aufmerksam, aber was mir auch Literatur, Reisebeschreibung, Zeitblatt und sonst zu Gesicht brachte, gab mir keinen Begriff, keine Anschauung von dem Wert, von dem Verdienste dieses außerordentlichen Mannes. Endlich aber, als mir im Frühling 1813 die vollständige Übersetzung aller seiner Werke zukam, ergriff ich mit besonderer Vorliebe sein inneres Wesen und suchte mich durch eigene Produktion mit ihm in Verhältnis zu setzen. Diese freundliche Beschäftigung half mir über bedenkliche Zeiten hinweg und ließ mich zuletzt die Früchte des errungenen Friedens aufs angenehmste genießen.“

( Goethe: Divan, Noten und Abhandlungen (Hamburger Ausgabe) 

Goethe war so von Hafiz begeistert, daß er ihn als „heilig“, „alten Meister“ und seinen „Zwillingsbruder“ bezeichnete. In einem Gedicht von Goethe heiß es:

»Sei das Wort die Braut genannt, / Bräutigam der Geist

/ diese Hochzeit hat gekannt, / Wer Hafisen preist.«

Bösen Felsweg auf und nieder
Trösten, Hafis, deine Lieder,
Wenn der Führer mit Entzücken
Von des Maultiers hohem Rücken
Singt, die Sterne zu erwecken
Und die Räuber zu erschrecken. 

 

Will in Bädern und in Schenken,
Heilger Hafis, dein gedenken,
Wenn den Schleier Liebchen lüftet,
Schüttelnd Ambralocken düftet.
Ja, des Dichters Liebesflüstern
Mache selbst die Huris lüstern. 

 

Wolltet ihr ihm dies beneiden
Oder etwa gar verleiden,
Wisset nur, daß Dichterworte
Um des Paradieses Pforte
Immer leise klopfend schweben,
Sich erbittend ewges Leben.

 

 

 

 

 Posted by at 17:44
Jul 222012
 

„Es steht doch im SPIEGEL…“

titel

Spiegel wurde diese Tage 60. Iranische Studenten, die in den 60er Jahren nach Deutschland kamen, (zu ihnen gehört auch der Autor) begleiten seit 40 Jahren das Blatt. Der Titel „Die Krönung auf Öl“ (1968) schmückte meine karge Studentenbude. Der Shah gab dem Magazin das letzte Interview (Majestät, stehen Sie mit dem Rücken zur Wand?“) und Ahmadinejad  sein Erstes.  Beide Interviews bleiben uns lange als „unheimliche Begegnungen“ in Erinnerung. Im Kreis der gebildeten Iraner gilt der SPIEGEL als ein Zeichen der Glaubwürdigkeit.: „…es steht doch im SPIEGEL.“  Als Zeichen von guten Deutschkenntnissen gilt der Spruch: „Er (sie) kann schon den SPIEGEL lesen.“ und manch ein iranischer oder afghanischer Taxifahrer legt den SPIEGEL als „Kulturwaffe“ sichtbar auf den Beifahrersitz und weist einen frechen deutschen Fahrgast mit dem Spruch zurecht: „… Was denken Sie von mir? Ich bin ein SPIEGEL-Leser!“

In Extremfällen ist das Blatt für einen das „Gewissen der Nation“ und für den anderen eine „ mächtige Meinungsmaschinerie.“  Barge Sabz fragte Dieter Bednarz (Nah-Ost-Experte der Auslandredaktion) als was das Blatt sich selbst sieht. Seine Antwort kam selbstbewußt und resolut: „SPIEGEL ist das größte europäische Nachrichtenmagazin.“  Vielleicht kann man auch das Magazin einfach als „selbstbewußt“ und „resolut“ bezeichnen.

 

 Posted by at 17:36
Jul 222012
 

images (3)

 

Liebe Leserinnen und Leser,

Barge Sabz hat in einem Brief an die Projektleiterin der Bonner Ausstellung „Dschingis Khan und seine Erben“ die Einseitigkeit dieser Ausstellung bemängelt, die vom 25. Oktober bis 29. Januar 2006 auch im Münchener Museum für Völkerkunde gezeigt werden soll. Wir begrüßen die Verständigung der Völker, Versöhnung und Freundschaft in einer Feindseligkeit geprägten Welt. Keiner kann für die Untaten seiner Ahnen verantwortlich gemacht werden. Dennoch gibt’s es seit einigen Jahren das gute Prinzip des „Schamgefühls“ gegenüber den Opfern von Grausamkeiten (Vatikan bedauert die Judenverfolgung im Mittelalter, und viele der heutigen Deutschen schämen sich für die Holocaust). Die Bundesrepublik hat das berechtigte Interesse an guten Beziehungen zu Mongolei, aber ein demokratisches Land kann nicht eine historische  Figur, die das Leben von Millionen von Menschen auf dem Gewissen hat,  mit einer solchen aufwändigen Ausstellung ehren.  Zumindest  wäre eine Gedenkveranstaltung im Rahmen dieser Ausstellung wünschenswert. Auch wenn es für Bonn zu spät ist, kann dies in München in die Planung einbezogen werden. Unterstützen auch Sie unsere Aktion:

Adressen:

Frau Henriette Pleiger (Projektleiterin, Bonn)

pleiger@kah-bonn.de

————

Staatliches Museum für Völkerkunde München
Maximilianstraße 42    D-80538 München

Claudius.mueller@extern-Irz.muenchen.de

(Projektplanung in München)

Dschingis Khan und seine Erben“:

„Sie kamen, vernichteten, verbrannten, mordeten,

plünderten, und gingen weg.“

 von Hadi Resasade

Dschingis Khan und seine Erben“ ist eine Ausstellung in der der Bundeskunsthalle in Bonn (16.06.-25.09.2005). Anlass ist das 800jährige Bestehen der Mongolei.  Im Jahre 1206 brachte Dschingis Kahn die verfeindeten Stämme unter seiner Herrschaft.

Mit dieser Ausstellung soll „das Bild von den grausamen Reitertruppen korrigiert… und die herausragende Rolle des Nationalhelden: als Gesetzgeber und Globalisierer, Kulturstifter und Weisheitslehrer.“ hervorheben gehoben werden. (FAZ) Der Bonner Mongolen-Experte Klaus Sagaster bezeichnete Dschingis Khan «ein Sohn seiner Zeit». Er sei hart gegen seine Gegner vorgegangen, aber anderswo ginge es keineswegs gemäßigter zu, meint der Experte, ohne zu sagen, was er konkret unter „anderswo“ versteht.

Diese Einschätzung bestätigt die traurige Wahrheit, daß die Faszination der Macht, Personenkult und Heldenverehrung viel länger im kollektiven Bewußtsein überdauern, als die Erinnerung an die Opfer der Tyrannei.

Der große Ansturm auf Zivilisationen:

Der Ansturm der Mongolen ab 1219 nach Zentralasien, Afghanistan, Iran und später nach Westasien war keine normale Eroberung, sondern ein gnadenloser Angriff auf die damaligen großen Zivilisationen (Islam und Christentum).

Dschingis Khan griff 1219 die heutigen Gebiete von Afghanistan und Iran (das Reich der Choremiden) an. Diese Angriffe gingen mit Unterbrechungen durch seine Söhne und Enkel 40 Jahre lang weiter.

Auch Europa wurde angegriffen, blieb aber durch einen Zufall verschont:  1237 plünderten die Angreifer die Städte um Wladimir und Susdal und 1240 sogar Kiew. Dann zogen sie weiter Richtung Westen. Um 1241 hatte das Heer die adriatische Küste erreicht und war breit, Westeuropa anzugreifen. 1241 zogen sie plötzlich ab. Wegen des Todes des Groß-Khans Ögödei in der Mongolei zog sich  Batu in die Heimat zurück, um an der Wahl des  Nachfolgers teilzunehmen.

Was unterscheidet aber diese Angriffe von „normalen“ Eroberungen vor und den Mongolen?

Jahre der Schreckensherrschaft in Afghanistan und Iran

Was insbesondere bei dem ersten Ansturm von 1219 unter direktem Kommando von Dschingis Khan geschah, übertrifft alle Grausamkeiten der menschlichen Geschichte. „Anderswo“ kennen wir solche Barbareien nicht. Einige Stichworte:

* Buchara, eine glänzende Handelsstadt mit zahlreichen berühmten Universitäten und Bibliotheken wurde in eine Ruine verwandelt und 30.000 Menschen getötet. Samarkand und Balkh ergaben sich, mussten aber ein fürchterliches Gemetzel erleiden. Ein Mann, der aus der brennenden Stadt Buchara entkommen konnte, berichtete: „sie kamen, vernichteten, verbrannten, mordeten, plünderten und gingen wieder weg.“ Es wird berichtet: „Die überlebenden Einwohner flüchteten in die große Moschee der Stadt und  zitterten vor Angst. Plötzlich erschien der Mongolenkaiser hoch zu Roß. Die Worte die er in die tödliche Stille hinein gesprochen haben soll, klingen noch nach beinahe 800 Jahren so schaurig, daß sie Gänsehaut erzeugen:  Fragt ihr, wer ich bin? Ich bin die Geißel Gottes, ich bin die Rache des ewigen Himmels und ich bin gekommen, euch zu zerstören!“ (Zitat Hans Wagner, Die Mongolen, www.euroasiatischesmagazin.de )

* Das Gemetzel in der  wissenschaftlichen Hochburg der islamischen Welt Merw dauerte 13 Tage und kostete 1.300.000 Menschen das Leben. Die Stadtbibliotheken, der Stolz des Islam, wurden niedergebrannt und die Stadt eingeäschert.

* In Neishabour wurde die gesamte Bevölkerung niedergemacht, nur 400  künstlerisch begabte Handwerker wurden am Leben gelassen und in die Mongolei deportiert. Auch aus anderen Städten wurden nach diesem Muster die fähigsten Handwerker in die Mongolei umsiedelt. Die Frage ist berechtigt, wie viele der 500 Exponaten der Bonner Ausstellung Produkte dieser „Zwangsarbeiter“ sind?

* Die schöne Stadt Rey wurde mitsamt ihren 3.000 Moscheen und berühmten Keramikbrennereien zu einem Trümmerfeld.

* Meine Geburtsort Herat, das sich gegen den mongolischen Statthalter aufgelehnt hatte, wurde mit der Hinrichtung von 60.000 Menschen bestraft. Es blieben nur 40 Menschen dem Gemetzel der Angreifer verschont.

* Die Mongolen verhielten sich bei diesen Angriffen nicht als „Eroberer“ im klassischen Sinne. Eroberer haben die Gewohnheit in Heuschlichehrweise sich als „Befreier“ auszugeben, um ihre Feldzüge zu legitimieren. Die meisten Eroberer blieben auch  in diesen Gebieten, oder annektierten diese.  Eine totale Zerstörung der Infrastruktur und Ermordung ganzer Stadtbevölkerungen wurde aus „eigenem Interesse“ vermieden. Dagegen hatte der Ansturm der Mongolen einen zivilisationsfeindlichen Charakter mit einer Freude an Vernichtung und Mord. „sie kamen nicht als Eroberer, um zu bleiben, sondern um zu rauben und zu morden und ihre Beute in die Mongolei zu bringen.“ (Will und Ariel Durant, Kulturgeschichte der Menschheit, Nauman & Göbel, Köln 1985, Bd. 5, S. 600). Ferdinandy schreibt dazu: „Dschingis Khan zerstört, tötet, versklavt oder verschleppt den größten Teil der Bevölkerung eines großen Kulturreiches. Seine Mongolen zerstören das in Jahrhunderten Aufgebaute, das mühsam menschlich Erzeugte ganz bewußt und nicht nur in Wut und Rache, sondern auch mit einer besonderen Wollust. Als die Söhne des Khans die turanischen Städte nacheinander genommen hatten, zerstörten sie mit voller Absicht das großartige Kanalisationsnetz dieser Gegenden.“ (Michael de Ferdinandy, Tschingis Khan – Steppenvölker erobern Eurasien, rohwohlts deutsche Enzyklopädie (rde), Band 64, Hamburg 1958)

* Besonders unmenschlich war die Behandlung der Bevölkerung von eroberten Städten, die eher zur Steinzeit, als  zu dem  13. Jahrhunderts passte: Dschingis Khan war keineswegs ein „Sohn seiner Zeit“. Er wollte bewußt  Schrecken und Einschüchterung verbreiten. Wenn eine Stadt sich bedingungslos und sofort ergab, wurde wie  in der Regel wie folgt verfahren: die  Bevölkerung wurde erst aus der Stadt evakuiert, und auf die Wüste vertreiben. Nachdem die Stadt geplündert war, wurde die Bevölkerung selektiert: Kampffähige Männer mussten in ihrer Vorhut marschieren. Man zwang sie, entweder gegen ihre Volksgenossen zu kämpfen, oder von hinten niedergemacht zu werden; junge Frauen wurden als Sklavinnen unter die Offiziere verteilt;  Handwerker wurden nach Mongolei gebracht; und die Schwachen und Alten konnten in die Ruinen der Stadt zurückkehren. Wenn aber Widerstand geleistet wurde, oder im Falle eine Auflehnung gegen den Statthalter, wurde die Bevölkerung gemetzelt. (Herat 1221). Menschen wurden in diesen Fällen aus der Stadt herausgebracht. Jedem mongolischen Kämpfer wurde eine Gruppe (400-500 Menschen) zum töten zugeteilt. Die Opfer wurden dann mit Äxten, Beilen, Schwert und Keulen getötet.  Die schreibkundigen Männer der Stadt wurden dann mit der Zählung der Toten beauftragt. Der islamische Historiker Joweini berichtet, daß die Zählung der Toten in Merw 13 Tage dauerte. Warum geschah aber diese makabre Totenzählerei? Wollten die Angreifer damit ihren „Erfolg“ festhalten? Historiker  berichten diese Fälle nach der Eroberung von zahlreichen Städten im heutigen Afghanistan und Iran.

Das wahre Erbe der Mongolen:

Die Mongolen hinterließen Zustände, welche die islamischen Welt für mindestens 2 Jahrhunderte in ihrer Entwicklung zurückwarfen:

* Die autochthone Entwicklung des feudalen Systems wurde längere Zeit unterbrochen. Mongolische Nomaden und Viehzüchter wurden in die eroberten Gebiete umgesiedelt. Landwirtschaftlich nutzbare Flächen wurden zu Waiden. Der islamische Historiker Rashid-du-Din (1247-1318) schreibt, daß in vielen iranischen Dörfern noch im Jahre 1295 nur 1/10 des Landes anbaufähig war. Die Region von Balkh als Produktionsort für Seide und berühmt als Kornkammer der Provinz Khorassan wurde ruiniert.

* Die Urbanisierung und Entwicklung von Städten als Voraussetzung für Handel, Handwerk und Bildung war vor den mongolischen Angriff weit fortgeschritten. Die Städte hatten weit mehr Anwohner, als europäische Städte. Zwischen 1220 und 1222 wurde das gesamte Gebiet von Khorassan zerstört. Viele zerstörten Städte blieben bis Ende des 13. Jhdts. unbewohnt. Die Zahl der Opfer in Chorassan wird von Historikern mit mehr als 5 Millionen geschätzt. Der Historiker Zahir-ud–Din Marashi schreibt 1470, daß die Provinz Mazandaran am Kaspischen Meer noch in diesem Jahr eine Ruine war

* Bei der Verfolgung des  Königs Mohammad wurden weitere Städte angegriffen. Bevölkerungsrückgang und die Verschlechterung der demographischen Struktur waren nicht mehr mittelfristig wiedergutzumachen. Flucht von Menschen verringerte weiter die Stadtbevölkerung. Von manchen großen Städten der damaligen Zeit (Merw, Tous, Rey) sind heute nur noch Namen geblieben. Weitere Städte wurden zu Dörfern zurückentwickelt. Anfang des 10. Jhdts gab es in der Umgebung von Herat ca. 400 Dörfer. Anfang des 15. Jhdts wurden nur noch 176 Dörfer gezählt.

* Die für Iran typischen Jahrhunderte alten Bewässerungsanlagen (unterirdische Wasser Kanäle, Ghanat-System) waren für die Landwirtschaft in diesem unter Wassermangel leidendem Land unentbehrlich. Die Mongolen schütteten viele dieser Kanäle zu.

* Die ohnehin schwache Zentralregierung der Chwarezemen wurde weiter geschwächt. Eine für die Mongolen typische politische Hierarchie von Herrschaft der Khanen (Fürsten und Warlords) wurde eingeführt. Afghanistan leidet noch heute unter dieser dezentralen Machtstruktur.

 

„Fünf Jahrhunderte lang, von 700 bis 1200, war der Islam nach Macht, Ordnung, Ausdehnung der Regierungsgewalt, Verfeinerung der Sitten, Lebensstandard, humaner Gesetzgebung und religiöser Toleranz, Literatur, Wissenschaft, Medizin und Philosophie führend in der Welt.“ (Durant, abda, S. 600)

Die islamische Welt war auf dem besten Wege zu einer wissenschaftlich-rationalen Denkweise. Ohne dieses rationale Denken hätte man keine mathematischen, medizinischen, architektonischen und astrologischen Entwicklungen  erreichen können. Dieser Angriff warf diese Entwicklung weit zurück. Die seelischen Wunden und traumatischen Erlebnisse brachten Weltabkehr, Fatalismus, Passivität, Mutlosigkeit, Resignation und eine negative Art des „Sufismus“ und Weltverneinung mit sich: Die Mongolen hinterließen „eine entzweigespaltete und seelisch erschütterte Bevölkerung.“ (Durant, S. 559f).

 

Die Spaltung der Welt

Der Ansturm der Mongolen veränderte das bis dahin herrschende Gleichgewicht zwischen Orient und Okzident und verlagerte das kulturelle, zivilisatorische und wirtschaftliche Schwergewicht weit nach Europa. Es entstand zwischen Europa und islamischer Welt eine Kluft, die bis heute immer größer wird. Auch Russland, wo die Mongolen noch lange Zeit Teile des Landes beherrschten,  wurde zur Unterentwicklung verdammt. Alle kulturellen Anbindungen Rußlands an den Westen wurden für zwei Jahrhunderte unterbrochen. Der Vernichtungskrieg der Mongolen gegen die islamische Welt ist der Anfang vom Ende einer Zivilisation, die bis dahin dem Westen überlegen war. Während die islamische Welt noch unter dem Angriff der Kreuzfahrern  stand, versuchte  Vatikan darüber hinaus Kontakte mit den Mongolen herzustellen, sie zu christianisieren und neue Verbündete gegen die islamische Welt zu gewinnen. Auf dem Konzil von Lyon wurde im Jahr 1245 dieser Plan heftig diskutiert. Mit einem Brief des Papstes an den Mongolen-Khan wurde schließlich der italienische Franziskaner Plano del Carpini auf die Reise geschickt. Dieser Versuch blieb aber ohne Erfolg. Die westasiatischen Mongolen nahmen den Islam an und verloren vor allem durch iranische Wezire und Berater ihre ursprüngliche Kulturfeindlichkeit.

Die Muslime verhinderten sogar einen weiteren Angriff der Mongolen in Richtung Europa und bewährten sich als europäisches Schutzschild.

Nach der Eroberung Bagdads (1258) durch Hulaku Khan wollten die Mongolen unter weiter nach Westen marschieren, wurden aber von einer ägyptischen Armee der Mameluken in Palästina geschlagen (1260). „Überall  im islamischen Bereich und Europa jubelten die Menschen aller Religionen; der lähmende Zauber des Schreckens war gebrochen.“ (Will und Ariel Durant, Seite 600)

So konnte Westeuropa ohne äußere Feinde, sich weiterentwickeln. Seit dieser Zeit drohte Europa nie eine erste Gefahr von Außen. Die fortschreitende technologisch-wissenschaftliche Überlegenheit des Westens verhinderte auch in den darauf folgenden Jahrhunderten alle Angriffe aus dem Osten (Türkenkriege)

Bezeichnenderweise wird Dschingis Kahn auf der Ausstellung in Bonn als „Globalisierer“ gefeiert. Etwas Wahres ist daran: er hat Europa und Asien einander näher gebracht. Aber Nutznießer dieser Annährung war Europa:  Der Weg für Expansion und Kolonialismus wurde durch die Mongolen geebnet, See– und Handelswege wurden erschlossen, und die unterlegene islamische Welt war kein ernstzunehmender Konkurrent und Störer mehr. Die Westeuropäer waren weder klüger, noch fleißiger als die östlichen Völker (auch Westdeutsche und insbesondere die Bayern sind nicht intelligenter als die Ostdeuteschen!), aber die Startbedingungen waren andere. Ohne Dschingis Khan wäre vielleicht die Welt heute friedlicher und das Verhältnis zwischen Islam und Christentum  besser. Historisch bedingte Demütigungen und Erniedrigungen bleiben im kollektiven Gedächtnis der Völker haften und sind die schlimmsten Feinde für Frieden und Harmonie in der Welt.

 

 

 Posted by at 17:33
Jul 222012
 

images (4)

Die Wahrnehmung der Muslime von Europa des Mittelalters

 

Es ist bemerkenswert, wie sich die Wahrnehmungen der Völker voneinander im Laufe der Geschichte genau ins Gegenteilteil umschlagen. Macht, Überheblichkeit und Vorurteile scheinen sich gegenseitig zu ergänzen. So einfach und verzerrt, wie das  heutige westliche Bild vom Orient ist, so einseitig war auch die Wahrnehmung der Nuslime von Europa im Mittelalter.

Wir bringen dazu einen Beitrag von Mona Naggar (Qantara.de) in gekürzter Form.

 

 ——————————-

 http://de.qantara.de/Die-Barbaren-des-Nordens/740c703i1p288/

Die muslimische Wahrnehmung Europas im Mittelalter

Die Barbaren des Nordens

Derb und weißhäutig, den Tieren ähnlich, von minderer Intelligenz – so beurteilten die Araber des Mittelalters die Bewohner Europas. Das Zentrum der Welt waren für sie die islamischen Länder. Mona Naggar stellt einige arabische Historiker vor.

Al-Masudi; Foto: www.malaspina.org
Der arabische Historiker al-Masudi hatte im 10. Jahrhundert ein umfassendes Werk über die Geschichte und Geographie der bekannten Welt verfasst“Der warme Humor fehlt ihnen; ihre Körper sind groß, ihr Charakter derb, ihre Sitten schroff, ihr Verständnis stumpf und ihre Zungen schwer. Ihre Farbe ist so extrem weiß, dass sie blau aussehen. Ihre Haut ist dünn und ihr Fleisch rauh. Auch ihre Augen sind blau und entsprechen ihrer Hautfarbe; ihr Haar ist der feuchten Nebel wegen glatt und rötlich. Ihren religiösen Überzeugungen fehlt Beständigkeit, und das liegt an der Art der Kälte und dem Fehlen von Wärme. Je weiter nördlich sie sich aufhalten, desto dümmer, derber und primitiver sind sie.“

So schreibt der arabische Historiker und Geograph al-Masudi über die Völker Europas. Genauer gesagt über die Slawen, Franken und ihre Nachbarn. Al-Masudi lebte im Bagdad des 10. Jahrhunderts und seine Bemerkungen spiegeln die geographischen Vorstellungen seiner Zeit wieder.

Die arabischen Geographen teilten die bewohnte Welt in sieben Zonen ein. Diese Aufteilung hatte mit der geographischen Wirklichkeit nichts zu tun, doch sie entsprach den Landkarten, die bei den Griechen und später im arabisch-islamischen Mittelalter in Umlauf waren.

Intellektuelle Leistungen als Unterscheidungsmerkmal

Etwa hundert Jahre, nachdem al-Masudi sein umfassendes Werk über die Geschichte und Geographie der bekannten Welt geschrieben hatte, verfasste der Richter Said Ibn Ahmad aus der andalusischen Stadt Toledo ein Buch über die Kategorien der Völker.

Das entscheidende Merkmal für ihn waren die intellektuellen Leistungen. Said ibn Ahmad teilte die Völker in zwei Gruppen ein: Jene, die sich mit Wissenschaften befasst und jene, die es nicht getan hätten. Zu der ersten Gruppe zählte er die Inder, Perser, Chaldäer, Griechen, Byzantiner, Ägypter, Griechen, Araber und die Juden.

Außerdem strich der andalusische Richter die Leistungen der Chinesen und der Türken heraus. Diese Völker machen den Hauptteil der Abhandlung aus. Was von der Menschheit übrig bleibt, klassifizierte Said Ibn Ahamd als nördliche und südliche Barbaren. Über die Barbaren des Nordens schrieb er:

„Die anderen Völker dieser Gruppe, welche die Wissenschaften nicht gepflegt haben, gleichen eher Tieren als Menschen. Für jene von ihnen, die am weitesten nördlich liegen, zwischen dem letzten der sieben Klimas und den Grenzen der bewohnten Welt, lässt die übermäßige Entfernung von der Sonne im Verhältnis zur Zenitlinie die Luft kalt und den Himmel wolkig werden. Ihr Charakter ist deshalb kühl, ihr Humor primitiv, ihre Bäuche sind fett, ihre Farbe ist bleich, ihr Haar lang und strähnig. So mangelt es ihnen an Verstandesschärfe und Klarheit der Intelligenz, und sie werden von Unwissenheit und Apathie, fehlender Urteilskraft und Dummheit überwältigt.“

Der andalusische Richter verfügte über fast keine Informationen über Europa und seine Bewohner. Bei al-Masudi verhielt es sich ähnlich. Die mittelalterliche islamische Historiographie und Geographie war zwar sehr umfangreich, doch sie boten ihren Lesern über Europa nur spärliches und unzuverlässiges Material.

Intoleranz der europäischen Herrscher

Daraus lassen sich nicht nur die geographischen Vorstellungen der damaligen Zeit und das vorhandene Wissen ablesen. Es zeigt auch das Bild, das sich die Muslime des Mittelalters von sich und von den Anderen gemacht haben. Die islamischen Länder waren für sie das Zentrum der Welt. Die zivilisierte Welt hörte für sie nördlich von Andalusien auf.

Über die Grenzen des Glaubens hinweg gab es rege Handelskontakte mit nicht-islamischen Ländern. Muslimische, christliche und jüdische Händler aus dem Orient bereisten Byzanz, Italien, China, Südostasien und Schwarzafrika.

Auffällig ist, daß Westeruopa in Reisebeschreibungen aus dem islamischen Mittelalter und als Handelspartner fehlt. Dafür gibt es mehrere Gründe. Die Güter, die Westeuropa zu bieten hatte, waren für den Orient nicht sehr reizvoll. Die einzigen Produkte, die manchmal in islamischen Quellen vorkommen, sind Waffen und Sklaven. Hin und wieder englische Wolle.

Ein weiterer Grund, der Muslime davon abhielt nach Westeuropa zu reisen, war die Intoleranz der Herrscher und der Bevölkerung. Es hatte sich herumgesprochen, wie es Juden im mittelalterlichen Europa ergangen war. Und man wusste auch von zurückeroberten Gebieten, Andalusien beispielsweise, dass die Muslime zwischen Bekehrung, Exil oder Tod hatten wählen müssen. Dauerhafte islamische Gemeinden hatten im christlichen Europa niemals entstehen können.

„Die Schönheit der Männer liegt in ihrem Bart“

Dennoch wagten sich einige Unerschrockene aus dem Orient ins finstere Europa vor. Einer von ihnen war Harun Ibn Yahya. Über sein Leben ist wenig bekannt. Er wurde von den Byzantinern in Konstantinopel als Kriegsgefangener gehalten. Nach seiner Freilassung reiste er – wahrscheinlich im Jahr 886 – nach Rom. In dieser Stadt, die von einem König namens Bab – Papst – regiert wurde, befremdete ihn am meisten die Gewohnheit der Römer, ihre Bärte abzurasieren:

„Ich fragte sie, weshalb sie sich ihre Bärte rasierten, und sagte zu ihnen: Die Schönheit der Männer liegt in ihrem Bart. Welchen Zweck verfolgt ihr, wenn ihr euch dies antut? Sie antworteten: Wer seinen Bart nicht rasiert, ist kein wahrer Christ. Denn als Simon und die Apostel zu uns kamen, hatten sie keine Schuhe, auch keine Stecken, sondern sie waren arm und schwach, während wir damals Könige waren, in Brokat gekleidet und auf goldenen Plätzen sitzend. Sie riefen uns zur christlichen Religion, aber wir antworteten ihnen nicht. Wir ergriffen sie und quälten sie und schoren ihnen Kopf und Bart. Und dann, als uns die Wahrheit ihrer Worte erschien, begannen wir, unsere Bärte zu scheren, um die Sünde wieder gutzumachen, dass wir ihnen die Bärte geschoren hatten.“

Bedrohung aus dem Westen

Bagdad, im August 1099. Der Großkadi Abu Saad al-Harawi steht im Diwan des abbasidischen Kalifen al-Mustazhir Billah. Lautstark trägt der Richter von Damaskus seine Klage vor. Wenige Wochen zuvor war die heilige Stadt Jerusalem in die Hände der Kreuzfahrer gefallen. Sie wurden von den Muslimen generell als Franken bezeichnet.

Die Eindringlinge hatten unter den Bewohnern ein grausames Gemetzel angerichtet, Häuser geplündert und Moscheen verwüstet. Tausende von Flüchtlingen kamen nach Damaskus. Al-Harawi nahm sich ihrer an und bat den Kalifen in Bagdad um Unterstüztung. Der Kalif drückte sein tiefstes Mitgefühl aus, und dabei blieb es. Nur wenige Araber waren sich zu Beginn des ersten Kreuzzuges über das Ausmaß der Bedrohung aus dem Westen bewusst.

Die Kreuzzüge dauerten 200 Jahre. Abgesehen von der militärischen Konfrontation bedeutete diese Zeit eine bis dahin noch nie dagewesene Möglichkeit der direkten Begegnung zwischen der abendländlischen und der islamischen Welt.

Amputation als Behandlung

Bis dahin liefen die direkten Kontakte meistens über Spanien und Sizilien. Nun drangen die Franken ins Zentrum der islamischen Welt vor. Ein Zeuge dieser Zeit war der syrische Ritter Usama Ibn Munqidh (1095-1188), ein Zeitgenosse von Salah al-Din al-Ayyubi (Saladin).

Er nahm an Schlachten gegen die Kreuzritter teil, erlebte aber auch längere Phasen der Waffenruhe. Usama nutzte diese, um die Franken näher kennenzulernen. In seinen autobiographischen Erinnerungen sammelte der syrische Ritter eine Fülle von Erfahrungen und Anekdoten.

Immer wieder strich Usama Ibn Munqidh das „rohe“ und „tierhafte“ Verhalten der Europäer heraus, vor allem aber ihre Kulturlosigkeit. Ein Beispiel sei die fränkische Heilkunde. Fassungslos berichtete er darüber, wie ein Arzt den Abszess am Bein eines Ritters behandelte: Er ließ das Bein mit einem Axthieb einfach abhauen. Ein weiteres Beispiel ist der Umgang mit den Frauen:

„Die Franken kennen weder Ehrgefühl noch Eifersucht. So kommt es vor, daß ein Franke mit seiner Frau auf der Straße einhergeht und einen anderen Mann trifft, der die Frau zur Seit nimmt und sich mit ihr unterhält, während ihr Ehemann abseits steht und wartet, bis die Frau ihre Unterhaltung beendet. Wenn es ihm zu lange dauert, lässt er sie mit ihrem Gesprächspartner allein und geht seiner Wege.“

Mona Naggar

© Qantara.de 2005

 Posted by at 17:25
Jul 222012
 

Die Islamisierung Irans: Tragödie oder historischer Wendepunkt?

von Kaveh Yazdani

 

Der Einbruch des Islams war die größte Veränderung in der Geschichte des Irans und des gesamten Nahen Ostens überhaupt. Richard Frye geht selbst so weit zu behaupten, daß „much more than the industrialization and western influence today Islam changed the entire course of Iran’s history.”

(daß „der Islam den Verlauf der iranischen Geschichte sogar noch stärker beeinflusste als die Industrialisierung und der Einfluss der heute vom Westen ausgeht.“ ) Zwei Jahre nach dem Tode Mohammeds begannen die islamischen Araber ihre Eroberungszüge und unterwarfen in kurzer Zeit das byzantinische Syrien, Ägypten sowie das gesamte Sassanidenreich. Die Niederlage der sassanidischen Armee in der Schlacht bei Kadisiya am Euphrat im Jahre 637 nach Christus bescherte den Muslimen die sassanidische Hauptstadt Ktesiphon. 642 erzwangen die Araber einen zweiten entscheidenden Sieg bei Nehawand in Westiran, 644 nahmen sie Isfahan ein, 649 Istachr, das an die Stelle des alten Persepolis getreten war und ab 650 unterwarfen sie die nördliche Provinz Khorassan. Der letzte Sassanidenkönig Yazdegerd III. wurde 651 auf der Flucht ermordet. Damit befand sich das gesamte Territorium des Sassanidenreiches unter arabischer Oberhoheit und wurde Teil der islamischen Ökumene. Den Fortgang der Eroberungen und die dauerhafte Präsenz sicherten sich die Araber durch Garnisonsstädte, wie Basra oder Kufa, die sie während ihrer militärischen Kampagnen neu gründeten. In einer zweiten Eroberungswelle wurde zu Beginn des 8. Jahrhunderts schließlich Transoxanien unterworfen: „Zu diesem Zeitpunkt hatten sich nahezu überall in Iran zahlreiche Araber niedergelassen und sich mit der einheimischen Bevölkerung vermischt. Noch heute kann man die arabische Herkunft vieler Stämme und Familien Irans nachweisen.“ Höchstens ein Drittel aller bekannter Perser bekannte sich während der arabischen Eroberungsstürme weiterhin zum zoroastrischen Glauben. Ihre Zahl verringerte sich jedoch während der folgenden zwei Jahrhunderte ziemlich schnell. Viele traten zum Islam über oder wanderten aus. Häufig waren gesellschaftliche oder ökonomische Gründe für den Übertritt zum Islam maßgebend: „Viele Mitglieder der iranischen Oberschicht konvertierten offenbar ziemlich rasch, um auf diese Weise ihren Grundbesitz, ihre soziale Stellung oder steuerliche Privilegien zu bewahren, der Zahlung der Kopfsteuer zu entgehen oder sich besser in die neue muslimische Elite eingliedern zu können.“

Während die Araber in ihren Eroberungszügen nur wenige byzantinische Provinzen an sich rissen, eroberten sie auf der anderen Seite das gesamte sassanidische Reich und erbten somit ein gewaltiges Modell imperialer Herrschaft. Von den Persern lernten sie dadurch mehr als von allen anderen Quellen. Die Gründe für den Fall des Sassanidenreiches sind vielfältig: Eine der Hauptursachen liegt vielleicht in dem spirituellen und materiellen Bankrott der herrschenden Klasse, während die Mehrheit der Bevölkerung  durch Armut und  grassierende Klassenunterschiede erdrückt wurde. Ferner hatten die zoroastrischen Priester (Mobaden) aufgrund von Gier, Korruption und der Einmischung in die Politik den Zorn des Volkes auf sich geladen. Die erschöpfenden Kriege gegen Byzanz und die Regierungsfolge von acht unterschiedlichen Herrschern innerhalb von vier Jahren, während die Staatskasse immer kleiner wurde und für Pomp und Prunk vergoldet wurde, spielten wohl ebenfalls eine essentielle Rolle und erleichterten die arabische Invasion. Darüber hinaus besaßen die Perser einen unerschütterlichen und fatalistischen Glauben an das Schicksal, welches sie auf eine mögliche Niederlage hin vorbereitete. Außerdem gab es eine große Anzahl unzufriedener Andersgläubiger, vor allem Christen, die den Schutz von Feuertempeln und der sassanidischen Familie beeinträchtigten. Die motivierende Wirkung des Islams, der den Gefallenen den unmittelbaren Einzug ins Paradies versprach, die einheitsstiftende Kraft des Islams, die damit verbundene Verdrängung von Stammesfehden und der politische Zusammenschluss arabischer Stämme waren ebenso sehr bedeutsam. Man darf zudem nicht vergessen, daß die Beweglichkeit und das militärische Improvisationstalent der Araber gegenüber der im Vergleich eher schwerfälligen sassanidischen Söldnerarmee im Vorteil lagen. Des Weiteren besaßen die Araber einen großen Nachschub arabischer Kämpfer aus Innerarabien, währen die Sassaniden das Vordringen der Muslime zunächst deutlich unterschätzt hatten. Hinzu kommt, daß der Widerstand der iranischen Bevölkerung nach dem Tode Yazdegerds III. weder stark noch langwierig war. Die Muslime bekamen häufig sogar noch die Unterstützung von Arabern an den Grenzen des sassanidischen Reiches als auch von der einheimischen persischen Bevölkerung. Es gab auch Truppen, die zur muslimischen Armee überliefen. Sie wurden von den Arabern bevorzugt behandelt und mussten keine Steuern zahlen. Obendrein lag der Tribut, den die Muslime von der lokalen Bevölkerung verlangten, in vielen Fällen niedriger als die vorherige Steuerlast unter der sassanidischen Regierung. Eine andere Ursache für die mangelnde Abneigung der einheimischen Bevölkerung gegenüber den muslimischen Eroberern hing wohl auch mit der Stellung der so genannten „Schriftbesitzer“ (Ahl Al-Kitab) zusammen. Nach der Eroberung Irans wurden auch die Anhänger des Zoroastrismus, der im sassanidischen Iran Staatsreligion war, als „Schriftbesitzer“ anerkannt. Man berief sich dabei auf eine angebliche Überlieferung, nach der Mohammed von Zoroastriern in Bahrain die Kopfsteuer angenommen haben soll. Im Gegensatz zu den Heiden konnten sich Zoroastrier, Juden und Christen jedenfalls dem Schutz des Staates unterstellen und verlässliche Verträge abschließen. Voraussetzung dafür war die Zahlung von Steuern und eine Reihe von Einschränkungen und Verboten, welche die Unterwerfung und Erniedrigung der Nichtmuslime gegenüber den Moslems symbolisieren sollten. Dazu zählten unter anderem Bau-, Begräbnis-, Verkaufs- und Kleidervorschriften, Verbot des Reitens, Waffentragens und das Verbot, muslimische Frauen zu heiraten. Das Vorbild für diese Regelungen waren die Beziehungen des Propheten zu jüdischen und christlichen Gruppen in anderen Teilen Arabiens und gewisse, in Form von Offenbarungen, verkündete und später im Koran festgehaltene Leitsätze. Trotzdem genossen diese religiösen Gruppen unter der Herrschaft der Moslems mehr Freiheiten als unter dem Regime der zoroastrischen Kleriker, da sie nunmehr keine Zwangsarbeit und keinen Militärdienst mehr verrichten mussten. Auch andere religiöse Minderheiten, wie Manichäer und Mazdakiten besaßen unter den neuen Herrschern mehr Rechte als vorher. Die Motivation für die Eroberungszüge schöpften die arabischen Beduinenstämme sowohl aus ökonomischen als auch aus religiösen Bestrebungen, die kaum voneinander zu trennen sind. Einerseits besaßen die arabischen Beduinenstämme eine weit zurückreichende Tradition von Beutezügen und andererseits verfolgten sie den missionarischen Glaubenseifer des Islams.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 Posted by at 16:54
Jul 222012
 

 

Download (2)

Kurz nach seiner Wahl zum Bundestagspräsidenten sprach sich Dr. Norbert Lammert für eine Neubelebung der Diskussion um die „deutsche Leitkultur“ aus. Lammert ist ein Politiker, der auf zwischenkulturelle Angelegenheiten großen Wert legt, und mit diesem Begriff weder „Deutschtümelei“, noch einen Anspruch auf „deutsche Führung“ meint.

Auf der anderen Seite hat dieser Begriff in vergangenen 5 Jahren kein  besonders glückliches Dasein genossen und wurde sogar einmal zum „Unwort des Jahres“ nominiert.  Wir schlugen dem Bundestagspräsidenten vor, auf diesen „Reizbegriff“ zugunsten einer inhaltlichen Auseinandersetzung zu verzichten.

Norbert Lammert ging auf das Schreiben von Barge Sabz mit Interesse ein, was in Anbetracht der von uns erfahrenen „Antwortlosigkeit“ vieler Stellen ein Zeichen der praktizierten Kultur ist. Schließlich gehört Kultur zum Lieblingsthema von Lammert, der Geschichte, Soziologie und Politologie studierte  und vor seiner politischen Laufbahn als Dozent an verschiedenen Universitäten tätig war.

In seiner Stellungnahme heißt es u.a.:

…….

„Für die von Ihnen vorgeschlagenen Begriffe „Kultur der Aufklärung“, „demokratische Kultur“ oder „Weltethos“ habe ich große Sympathien. Ob sie aber den erforderlichen Anreiz zur weiteren vertieften Auseinandersetzung geben mit dem, worum es mir geht, bezweifele ich. Einen besonderen Begriff, der die Spannung für die offenkundig schwierige, aber notwendige Diskussion über die bestehenden Übereinstimmungen und Differenzen in einer vielfältig zusammengesetzten Gesellschaft aufrechterhält und zugleich daran erinnert, daß unsere Gesellschaft wie jede andere ein Mindestmaß an Verbindlichkeit über gemeinsame Grundlagen und Orientierungen braucht, als den der „Leitkultur“ habe ich noch nicht gefunden.“

 

 

 Posted by at 16:51
Jul 222012
 

Ghulam Jeiran Davary

Afghanistan: Das kulturelle Erbe wird systematisch geplündert 

 

Gholam G. Davary

 

Zu der menschlichen Tragödie in Afghanistan, mit der zur Zeit die Weltgemeinschaft konfrontiert ist, gehört die systematische Zerstörung historischer Denkmäler. Den Höhepunkt der Vernichtung jahrsausende alter kultureller Werte erlebten wir im März 2001, als die Taliban die Buddhastatuen von Bamian, den größten Teil der Kunstobjekte des Kabul-Museums und  anderswo gelagerten Objekte zerstörten.  Nachdem auf der Grundlage der Petersberger Konferenz eine neue Regierung in Afghanistan etabliert ist, fliege ich  jedes Jahr nach Afghanistan, um verschiedene Institutionen – z.B. dem Kabul-Museum, dem afghanischen Archäologischen Institut, dem Amt für Denkmalschutz – zu helfen. Darüber hinaus unternehme ich selbst Forschungsreisen in verschiedene Gegenden des Landes. Insgesamt stelle ich bei meinen Reisen fest, dass im ganzen Land Raubgrabungen und Plünderungen der Denkmäler stattfinden. Gegenwärtig sind wie früher die pakistanischen Dealer am Werk, die das Land illegal bereisen. Wie mir berichtet wurde, verfügen sie offensichtlich über gutes Kartenmaterial und besitzen viel Geld. Sie bleiben diskret im Hintergrund, während ihre afghanischen Mittelsmänner die Raubgrabungen durchführen, die meist nachts stattfinden. Die gefundenen Objekte werden nach Pakistan gebracht und verkauft. Parallel zu diesen Aktivitäten sind in der pakistanischen Nordwestprovinz professionelle Werkstätten entstanden, die Fälschungen der Kunstschätze herstellen und auf den Markt bringen. Es wurde herausgefunden, dass die Dealer auch Rohmaterial der historischen Stätten in Afghanistan abtragen und nach Pakistan bringen. Die Fälschungen werden dann wieder nach Afghanistan gebracht. Sie landen in den Antiquitätenmärkten oder werden vergraben, um wieder „entdeckt“ zu werden. Es soll der Eindruck entstehen, als ob die gefundenen Objekte echt wären. Dies erschwert die Arbeit der Wissenschaftler. Von den Raubgrabungen und Plünderungen, soweit wir davon Kenntnis erhalten haben, sind insbesondere die Regionen  in Takhar, Baghlan, Balkh im Norden, Bamian  und Ghazni in Zentrum, Raum Kabul, Logar, Wardak und Nangarhar südlich des Hindukuschs betroffen. So ist z.B. die bekannte Ai-Khanum-Stätte am Amu- und Panjfluss völlig ausgeraubt worden. Einige Akropolissäulen sind noch zu sehen, und zwar als Stütze in einem Teehaus in Khwaja Bahauddin. Die Gegend von Surkh Kotal bei Baghlan, wo die bekannten Surkh Kotal- und Robatak-Inschrift nebst zahlreichen Objekten aus der Kuschanzeit (etwa 200 n. Chr.) entdeckt wurden, sind inzwischen beinahe verwüstet. Die Täter waren mit Bulldozern am Werk. Die gefundenen Objekte sollen in mehreren Lastwagen abtransportiert worden sein.

In der Region nördlich von Kabul, also im Schamali-Gebiet, ist Kohe Mori und Khom Zargar zu nennen. In vorislamischer Zeit existierte dort eine große buddhistische Gemeinde. In den sechziger Jahren führte der afghanische Archäologe Mostamandy dort Ausgrabungen durch. Von den dekorativen Teilen, wie z.B. Pilaster des Stupas, ist nichts mehr erhalten geblieben. Einige Objekte, die ich aus dem Besitz der Einwohner besichtigen und fotografieren konnte, stellen gräko-buddhistische Kunstgegenstände dar, die teils religiösen, teils dekorativen Charakter aufweisen.

In der Region Bamian, wo die zerstörten Buddhastatuen ein trauriges Bild zeigen, wird weiterhin geplündert. So wurde bekannt, dass der Stupa von Yakaolang nicht mehr existiere und dass eine dort sich befindliche baktrische Inschrift verschwunden sei. Durch energisches Eingreifen des Ministers für Information und Kultur in Kabul konnte lediglich die Inschrift gefunden und ins Kabul-Museums gebracht werden. Die Inschrift, die der Verfasser zur Zeit bearbeitet, stellt ein wichtiges Dokument zentralasiatischer Geschichte dar.

Durch die Raubgrabungen in Kharwar in der Provinz Loger erhalten wir Kenntnis über die späte Phase der Hephthaliten (der Hunnen in Zentralasien). Die riesige historische Siedlung, die um die Wende des 6. bis 8. Jh. n. Chr. datiert sein dürfte und deren Fläche auf 3 x 3 km geschätzt wird, ist zwar teils durchlöchert, und die Objekte sind nach Pakistan transportiert worden, trotzdem ist sie prädestiniert für archäologische Forschungen, an denen mehrere Teams teilhaben können. Es dauert allerdings eine gewisse Zeit, bis die Sicherheit dort gewährleistet ist.

Die Region Hadda in der Provinz Nangarhar ist bereits dem Erdboden gleichgemacht worden. Von den sich dort befindlichen Skulpturen und Wandmalereien gräko-buddhistischer Kunst ist nichts mehr übrig geblieben.

Durch Raubgrabungen aufmerksam geworden, entdeckte das afghanische Archäologische Institut beim großen Friedhof in der Altstadt von Kabul mehrere buddhistische Tempel. Dort sind Buddhastatuen, stehend oder sitzend, diverse Objekte und Wandmalereien entdeckt worden. Die Ausgrabung hat zwar begonnen, es wird aber lange dauern, bis die Anlage ganz freigelegt worden ist. Eine weltweite große Sensation ist das Auffinden des seit langem als verloren erachteten „baktrischen Golds“. Es handelt sich dabei um die Kunstobjekte aus der Kuschanzeit, die durch Ausgrabungen der ehemaligen sowjetischen Archäologen unter der Leitung von Sarianidi in den achtziger Jahren des vergangenen Jahrhunderts in Nordafghanistan entdeckt wurden. Es zählt neben den Pharaonenschätzen in Ägypten zu den bedeutendsten Kunstschätzen der Welt. Es wird zur Zeit im Präsidentenpalast in Kabul aufbewahrt. Doch aufgrund der noch labilen Lage in Afghanistan empfiehlt es sich, es im Ausland für eine Weile in Sicherheit zu bringen.

Um Raubgrabungen und Plünderungen kultureller Schätze zu unterbinden, braucht die afghanische Regierung eine langfristige Planung, an der ausländische und afghanische Experten mitwirken sollen. Sie wird aber abhängig davon sein, wie weit und wie schnell sich die Sicherheitslage im Lande verbessert, damit den Plünderern das Handwerk gelegt werden kann.

 

 

غارت آثار باستانی افغانستان

برگ سبز از محقق و باستانشناس افغانستانی آقای غلام جیلانی داوری تقاضا کرد، تا تجربیات خود را درباره میراث فرهنگی افغانستان در اختیار خوانندگان ما بگذارد. از همکاری و آمادگی ایشان سپاسگذاریم. نویسنده مقاله در دانشگاه ماینس آلمان تحصیل کرده و هرسال برای تحقیق و شرکت در حفاری و کشف آثار باستانی به افغانستان سفر میکند. متأسفانه تراکم مطالب این شماره مانعی برای ترجمه این مقاله ایجاد کرد، و از خوانندگان عزیز و علاقمند به این موضوع پورش می طلبیم.

گزارش ایشان درباره این موضوع غم انگیزاست. بعد از نابودی مجسمه های بودا در بامیان توسط طالبان، در این محل وقسمت های مختلف افغانستان که نویسنده دقیقا نام برده است، همچنان غارت و نابودی میراث فرهنگی ادامه دارد. دلالان پاکستانی با دراختیار داشتن نقشه های دقیق و سرمایه فراوان توسط واسطه های افغانی خود دست به حفاری های غیر مجاز زده، آثار باستانی را به پاکستان برده و در آنجا بفروش میرسانند. همچنین در شمال غربی پاکستان کارگاهی دایر شده است که در آنها با مصالح و مواد اصلی ربوده شده از افغانستان آثار بدل و تقلی ساخته شده و به افغانستان وارد میشود. بخش از این کالا ها در بازار های افغانستان فروخته شده و بخشی دیگر زیرخاک پنهان میشود، تا در حفاری بعدی به عنوان آثار اصل و باستانی از نو »کشف« شود!

 

 

 

 

 

 

 

 

 Posted by at 16:50
Jul 222012
 

images-Integration

Die deutsche Sprache steht weltweit für präzise Ausdrucksweisen und klare Definitionen und gilt deshalb als diese Sprache der Philosophie, die ohne fundierte Definitionen nicht auskommt.

Was ist aber mit dem unglücklichen Begriff Integration, der seit Jahren laufend ohne eine klare Vorstellung in Anspruch genommen wird?

Der Bundeskanzler verlangte neulich mehr Integrationswillen von Migranten. Gibt es aber auch einen allgemeinen Willen und Konsens unter den Politikern selbst, diesen Begriff genauer zu bestimmen?

Die Soziologen haben seit vielen Jahren die Gesellschaft in vier Subsysteme geteilt: soziales, politisches, wirtschaftliches und kulturelles System. Wenn von Integration gesprochen wird, dann muß geklärt werden, welche dieser Dimensionen eine Priorität besitzen, und wie man im Einzelnen vorgehen soll? In welchem Bereich ist die Integration besser gelungen, und wo liegen die schwierigsten Probleme?

1. Die wirtschaftliche Integration  ist generell am einfachsten und  ist auch in der Bundesrepublik seit mehreren Jahrzehnten Dank der besseren ökonomischen Aufnahmefähigkeit im Verhältnis zu anderen europäischen Ländern relativ gut gelungen.

2. Die Integration in das hiesige kulturelle System ist dagegen am schwierigsten. Kulturelle Werte sind sehr hartnäckig und werden mit Muttermilch eingesaugt. Diese Werte aufzugeben, fällt es allen Menschen sehr schwer, insbesondere wenn sie mit religiösen Weltanschauungen vermischt werden.

3. Das soziale System wird grundsätzlich von NORMEN (allgemeinen Regeln und Sanktionen) gesteuert, die mit der Straßenverkehrsordnung vergleichbar sind. Das Rechtssystem ist wohl eins der wichtigsten Teile dieses Systems und ein Garant für den reibungslosen gesellschaftlichen „Verkehr“. Die meisten Zuwanderer passen sich schnell an dieses System an und akzeptieren auch die Regeln. Sie verhalten sich im gesellschaftlichen Verkehr nicht schlechter, als im Straßenverkehr.

4. Die Integration in das politische System hat sehr viel mit der Aufnahmebereitschaft jener Gesellschaft zu tun, in die man sich integrieren will. Beteiligung an politischem Ablauf setzt Partizipationsrechte (vor allem das Wahlrecht) voraus, über die der Zuwanderer selbst nicht entscheiden kann. Durch die Reform der Staatsbürgerschaft hat sich  in letzten Jahren in diesem Bereich viel getan. Ein weiterer Aspekt, der auch ohne Beteiligungsrechte von Bedeutung ist, ist die politische Bildung und demokratische Erziehung. Es geht hier um einen Lernprozeß, die GRUNDWERTE einer offenen demokratischen Gesellschaft zu verinnerlichen.

 

Diese Unterteilung ist nichts anderes als ein analytisches Hilfsmittel, um eine vorläufige Ordnung in die Problematik zu bringen. In der Tat sind diese vier Subsysteme und ihre zahlreichen eigenen Elementen miteinander verzahnt und verbunden. Eine Gesellschaft lebt und reproduziert sich ständig.  Es bilden sich ständig neue Strukturen und Differenzierungsprozesse, die eine Neuintegration verlangen (s. Kasten)

Ob eine Integration von meisten Migranten in diese vier Teilbereiche der deutsche Gesellschaft ohne Komplikationen möglich ist, muß stark bezweifelt werden. Wir  brauchen einen realistischen Umgang mit dieser Angelegenheit. Was möglich erscheint, ist eine Lösung der mittleren Reichweite, ein Mindestmaß an Konsens und praktikable Vorschläge, ohne große Illusionen, denn die Problematik ist etwas komplizierter:

 

 

Integration ist ein komplizierter Prozeß.

Eine Gesellschaft oder Nation, die seit Jahrhunderten besteht, hat im Laufe der Geschichte maßgeschneiderte „Integrationsklammern“ für seinen eigenen Bestand entwickelt. Dies erfolgte nie ohne Konflikte, Rückschläge und innere Unruhen. Es wurden Lösungen erkämpft, ausprobiert, verworfen, und neue gesucht, um die innere Stabilität und das friedliche Zusammenleben der eigenen Mitglieder zu ermöglichen: Sprache, Nationalgefühl, gemeinsame Anschauungen, Werte, Gewohnheiten, Interessen, Sitten, Normen, Religionen, Kulte, Verhaltensweisen, Erwartungen, Lebensphilosophien, Glaube und Aberglaube, Ängste, Hoffungen, Zukunftsperspektiven, Feindbilder, historisches Gedächtnis, das Empfinden vom gemeinsamen Glück, Feste, Nationale Trauertage, bittere Erinnerungen, und viele andere Dinge bildeten über Jahrhunderte  eine ORIENTIERUNG. Ob man diese als Kultur, Volkscharakter, kollektive Persönlichkeit oder Mentalität bezeichnet, ist zweitrangig. Ralf  Dahrendorf spricht einfach von einem „Zentrum, an dem sich die Menschen orientieren“. Eine Integration von erwachsenen Zuwanderer in dieses Zentrum scheint auch in Zukunft nicht möglich zu sein.

Plädoyer für einen realistischen Weg

Was soll man also von Ausländern konkret verlangen? Sollen die Zuwanderer etwa in dieses Zentrum eintreten, oder bestimmte Hauptelemente dieses Zentrums annehmen?  Die zahlreichen oben aufgezählten Elemente beinhalten zwei „Begriffe“, auf die man sich konzentrieren soll: es sind  „NORMEN“ der deutschen Gesellschaftsordnung und „GRUNDWERTE“ eines  offenen und demokratischen Systems:

  • Wir wollen vom einem ausländischen PKW-Fahrer nicht erwarten, einen schweren LKW mit einem Anhänger (beladen mit deutscher Geschichte und Kultur) zu lenken. Was praktikabel und wünschenswert ist, daß er  sich zusammen mit dem deutschen LKW-Fahrer an übergeordnete und anerkannte Regeln des Straßenverkehrs hält, auch wenn er vom Sinn dieser Ordnung nicht überzeugt ist. Normen (insbesondere straf– und zivilrechtlichen Gesetze) sind Regeln des gesellschaftlichen zwischenmenschlichen Verkehrs.
  • Der Begriff „Grundwerte“ ist  komplizierter und erfaßt  systemübergreifend verschiedene Bereiche der Gesellschaft. Wir beschränken uns auf „Grundrechte“, wie sie in die deutsche  Verfassung und vorher in internationale  Menschenrechtserklärungen eingegangen sind.

Diese beiden Elemente (Normen und Grundrechte)  sollen   aus dem gesamten Katalog der Integrationserwartungen  getrennt und als Mindestmaß für ein friedliches Zusammenleben gelten. Vielmehr kann weder verlangt und zugemutet werden, noch wäre es praktikabel.

 

Normen müssen respektiert werden.

Das erste Element, also die „Normen“ können auch ohne „innere Überzeugung“ eingehalten werden. Sie haben nicht immer mit Moral und „individuellem Gerechtigkeitssinn“ zu tun, aber es gibt dazu keine Alternative. Sie sind hier und da mit persönlichem Gerechtigkeitsempfinden nicht vereinbar, aber ohne sie funktioniert kein soziales System.

Das Kopftuchverbot für Staatsdienerinnen ist ebenfalls eine solche Norm. Man mag sich persönlich ungerecht behandelt fühlen, aber diese „Ungerechtigkeit“ wird durch zahlreiche Vorteile überkompensiert, die ebenfalls aus den Normen dieser Gesellschaft resultieren: Scheidungs- Sorge– und Unterhaltsrecht, Tätigkeit als Richterin, gerechtes Erbrecht, Schutz vor  gewaltbreiten Ehemännern,  und viele  andere Rechte, die von muslimischen Frauen in Anspruch genommen werden, stammen nicht vom geltendem islamischen Recht.  Manche Muslime wollen die freie „Ausübung“ der Religion aus dem im Grundgesetz garantierten „Glaubensfreiheit“ ableiten. Was versteht man aber über freie Ausübung des Islam? Kann ein muslimischer Mann mit 4 Frauen vor dem Standesamt erscheinen und die Eheschließung verlangen?

Grundwerte müssen akzeptiert werden

Während man also die Normen auch ohne innere Überzeugung hinnehmen muß,  sind Grundrechte von einer anderen Qualität. Sie sollen als gemeinsame WERTE verstanden und verinnerlicht werden. Bis man aber neue Werte verinnerlicht,  haben wir einen steinigen Weg zurückzulegen. Erwachsene Zuwanderer, die in ihrer Heimat eine ganz andere Sozialisation durchgemacht haben, können von heute auf morgen ihre Werte umstellen. Im ersten Stadium muß man sich also mit einer  „Akzeptanz“ dieser Werte begnügen.

Viele Zuwanderer kommen aus Gesellschaftlichen mit einem repressiven rechtlich-politischen System. Andere sind aus Ländern, wo Gewalt und Bürgerkrieg herrscht, und in diesem Klima sind sie aufgewachsen. Hier muß der Weg von Akzeptanz bis zur Überzeugung mit Geduld und Verständnis zurückgelegt werden. Das Erlernen der deutschen Sprache spielt hier eine Schlüsselrolle.

Es muß den Migranten auch verständlich gemacht werden, daß menschliche Grundrechte keinen spezifisch deutschen Charakter haben, sondern von universeller kulturübergreifender Bedeutung sind. Sie sind das gemeinsame Erbe der menschlichen Evolution auf dem Weg zu einer humanen Gesellschaft. Man braucht sie als „Weltethos“ und kultur– und religionsuzabhängige Werte, um verschiedene Kulturen miteinander zu verbinden. Nebenbei sei bemerkt, daß die Europäer selbst dieses gemeinsame Erbe nicht immer gepflegt haben: Nationalsozialismus, Stalinismus, Anarchismus, Einsatz vom Terrorismus als politische Waffe und Antisemitismus waren im 20. Jahrhundert keine „Importe“ aus einer „asiatischen Despotie“ in eine zivilisierte Welt, sondern hausgemachte europäische Produkte, die Millionen von Opfern hinterließen. Die Angst, daß Ausländer oder fremde Gesellschaften  mit ihren „primitiven Werten“ die christlich-abendländische Welt gefährden könnten, ist eine Phantasie.

Integration und religiöse Aufklärung

Gemeinsame menschliche und humane Prinzipen (Gesetzesnormen, Tugenden und Grundwerte) sind die Mindestanforderung einer „Einbettung“ und „Einbeziehung“ von Migranten in die deutsche Gesellschaft.

Bei der Durchsetzung dieses „Mindestmasses“ sind deutsche Politiker genauso gefordert, wie die „ausländischen weltlichen und geistlichen Autoritäten“ in Deutschland und im Ausland. In der islamischen Theologie sprach man vor Jahrhunderten vom „Haus des Friedens“ und „Haus des Krieges“. Dies hatte zufolge, daß ein Muslim sich in der Diaspora nicht an die herrschenden Normen und Werte zu halten brauchte. Dieser Gedanke geht auf eine Zeit zurück, die seit Jahrhunderten überholt ist. Heute gibt es weder eine einheitliche islamische „Umma“, noch die „Christenheit“ mit universellem Anspruch. Wir müssen die ganze Welt als „Haus des Friedens“ betrachten, und Religionen müssen auf jedes „Wahrheitsmonopol“ verzichten.

Muslime müssen Verständnis haben,  wenn eine Gemeinschaft ihre lange kulturelle Tradition und ihr „Orientierungszentrum“ wie nationale Grenzen verteidigt. Bis sich die Elemente dieser Orientierung durch das Zusammenleben mit anderen Kulturen und Austausch von Erfahrungen  verschieben, neu bilden, ausdifferenzieren und neue Strukturen und Formen aufnehmen, dauert es eine sehr lange Zeit.

Die Deutschen sollen aber auch nicht jede Andersartigkeit als Gefahr für die Entstehung einer Parallelgesellschaft verstehen. Differenzen werden dann gefährlich, wenn aus dem „Nebeneinander“ kein „Miteinander“ erwächst. Aus dem Miteinander kann in einem friedlichen Klima ein „Füreinander“ werden.

Hadi Resasade

www.resasade.de

Weiter …..

 Posted by at 16:48
Jul 222012
 

leitkultur

Warum „deutsche Leitkultur“ ?

Vor fünf Jahren entflammte Friedrich Merz in einer Bundestagsdebatte die Diskussion um den Begriff „deutsche Leitkultur“. Dieser Begriff ist inzwischen zwar in die Hinterbänke verdrängt, aber bis heute undefiniert geblieben.

Die „Kultur“ selbst wird allgemein als die Gesamtheit des historisch gewachsenen ideellen Schaffens eines Volkes verstanden. Demnach kann die „Kultur“ eines Volkes kein monolithes und statisches Gebilde sein. Sie besteht aus verschiedenen Elementen unterschiedlichen Ursprungs; sie ist ein Fluß mit vielen Nebenauen. Betrachtet man die „deutsche Kultur“, so kann man mindestens folgende Quellen herausfinden, aus denen diese Kultur entsprungen ist. Es sind:

  • germanisch-völkische und ethnische Besonderheiten (Sagen, Mythen, Kulten, identitätsstiftende Bräuche, Sitten, Feste, u.a.) Diese Elemente spielen im kollektiven Unterbewusstsein noch eine Rolle und sind auch regional sehr unterschiedlich. „Schimmelreiter“ könnte niemals in Bayern geschrieben werden und der Drachenfels wäre an der Elbe undenkbar.
  • Nach der deutschen Einheit 1871 wurde die Kultur stärker von preußischen Tugenden geprägt:  Disziplin, Ordnungsliebe, Priorität der Sicherheit gegen über Freiheit, Sorge um den Verlust der Einheit und Identität. Das preußische Element ist in den letzten 30 Jahren stark zurückgegangen. Die 68er Bewegung hat dazu einen großen Beitrag geleistet. Wahrscheinlich wird in 30 Jahren noch kaum etwas von diesen deutschspezifischen Tugenden und Besonderheiten mehr bleiben.
  • Deutsche Sprache und Literatur mit ihren Besonderheiten gegenüber der europäischen Literatur und Philosophie: Dramen statt Romane, spekulative Philosophie versus anglosächsischen Rationalismus und französischen Antiabsolutismus: Deutsche Philosophie suchte mehr nach Ordnung und Strukturierung der Welt und die französische nach der individuellen Freiheit.
  • Europäische  Einflüsse, wie  die antike Philosophie, Rationalismus, Renaissance, Aufklärung, Bürgerrechte, Gleichberechtigung u.a. sind eher dem klassisch-europäischen Gedankengut zuzuordnen, als dem des deutschen Geistes. Dieses „freiheitliche Element“ gehörte nicht immer zur deutschen Tradition und blieb auch in Folgezeit fragil.
  • christliche Kultur: soziale Gesinnung, katholische Soziallehre, soziale Marktwirtschaft und Spendenfreudigkeit  sind christlichen Ursprungs. Auch Menschenrechte gehen zum Teil auf die urchristliche Lehre (Nächstenliebe, Vergebung, Gewaltlosigkeit) zurück. Das in Palästina entstandene Christentum wurde erst in Europa (und nicht im Orient) als Macht– und Unterdrückungsmittel instrumentalisiert, und nach der Säkularisierung in den Dienst der Menschen gestellt. (Religion ist für die Menschen und nicht die Menschen für die Religion)
  • Industrielle Einflusse und in einer neuen Variante, die Globalisierung der vergangenen Jahre, haben allen Kulturen ihren einheitlichen Stempel aufgedrückt: Konsumorientierung, Rückgang der Spiritualität, menschliche Vereinzelung, soziale Kälte, Vernachlässigung von Alten, Schwachen und Kindern, Ellenbogen-Ideologie, und die Trennung zwischen Recht und Moral haben auch die deutsche Kultur beeinflusst und in manchen Bereichen sogar die Oberhand gewonnen. (Sonntags-Einkauf, statt Ruhe und Besinnlichkeit) Es gibt keine Anzeichen dafür, daß diese „industrielle Kultur“ in absehbarer Zeit schwächer wird.
  • Politische Faktoren haben zu jeder Epoche in Deutschland verschiedene „politische Kulturen“ hervorgebracht. Die späte Abschaffung des Absolutismus, Niederlagen in zwei Weltkriegen,  politische Erniedrigung, deutsche Teilung und weitere Ereignisse haben das „kollektive Bewusstsein“ mitgeprägt. Ohne verspätete und misslungene parlamentarische Kultur hätte es auch keine nationalsozialistische „Unkultur“ und Bücherverbrennungen gegeben.

Die Summe all dieser Umwälzungen, Entwicklungen und Einflüsse bildet das Kulturverständnis der heutigen Deutschen. Diese Gesamtheit wurde mal von inneren und mal von äußeren Elementen beeinflußt; mal wurde sie von sie diesem und mal von einem anderen Faktor dominiert. Wohnkultur, Esskultur, Beziehungskultur u.a. stehen einem permanenten Wandel. Auch  hat jeder Deutsche privat für sich eine eigene Mischung und Konstellation dieser Elemente, die er als „sein Kulturverständnis“ betrachtet. Es gibt also  auch „kulturinterne“ Elemente mit „leitender“ Funktion, also auch eine Art  „interne Leitkultur.“ Dies ist die Grundeigenschaft aller Kulturen: auch die heutige iranische Kultur ist eine Mischung aus altpersischen, islamischen und westlichen Elementen.

Die speziell völkisch-ethnischen deutschen Kulturelemente können von einem Einwanderer weder verstanden, noch aufgenommen werden, denn ethnische Zugehörigkeit ist nicht erwerbbar. Mit einem arabischen Paß wird  kein Deutscher ein Araber. Mit deutscher Staatsbürgerschaft  wird man nicht Teil des deutschen Volkes, sondern Staatsbürger Deutschlands. Was aber erworben werden kann sind die deutsche Sprache und die soziopolitische Kultur (Demokratie, Pluralismus, Toleranz und Grundwerte), die sich in Grundeigenschaften kaum von französischer, oder schwedischer Kultur unterscheidet. Diese soziopolitische Kultur spiegelt sich in den Grundwerten der deutschen Verfassung wider. Von daher gilt die Formel:

Integration = deutsche Sprache + Grundwerte

Die Erwerbung weiterer Elemente der deutschen Kultur sind weder erforderlich, noch möglich.

Kann man von einem  Buddhisten verlangen, sich der industriellen europäischen Kultur, dem Individualismus, der Vereinsamung und Vereinzelung anzupassen und die „geiz-ist-geil-Kultur“ zu akzeptieren? Dafür musste er seinen Glauben und Kultur aufgeben. Ein Orientaler kann  auch nach 50 Jahren seine Gastfreundschaft als ein Grundwert ablegen und einen unangemeldeten Gast an der Tür abweisen, oder ihn erst durch das Guckloch und später unter Zuhilfenahme einer Kette begutachten!

Es besteht auch der starke Verdacht, daß die Vertreter der deutschen Leitkultur dies nicht für alle Einwanderer fordert: Diese Erwartung gilt gewiß nicht einem japanischen, amerikanischen, oder israelitischen Einwanderer. Ohne es beim Namen zu nennen, sind hier in der Regel die muslimischen Einwanderer gemeint.  Wenn es so ist, sollte man statt deutscher Leitkultur von einer „demokratischen Kultur“  als Gegenpol zu einer „Kultur der Gewalt“ sprechen. In der Tat leben in westlichen Gesellschaften viele Muslime, für die „Gewaltlosigkeit“ ein Fremdwort ist. Für sie ist die „staatliche Gewalt und Kriegspolitik ohne eine völkerrechtliche Legitimation“ genauso eine „Gewalttat“ mit menschlichen Opfern, wie ein Bombenattentat. Es gibt einen „Konflikt der Kulturen“, den man nicht wegreden kann.  Dieser Konflikt wird aber zwischen „autoritären gewaltbereiten“ Kräften einerseits und „demokratischen“ Kräften andererseits ausgetragen. Auf beiden Seiten kann man sowohl Muslime, Juden und Christen finden. Ein echter Dialog der Kulturen und Zivilisationen kann mit der festen Überzeugung beginnen, daß man in der heutigen Welt mit „Gewalt“ nur „Gegengewalt“ erzeugt.

Plädoyer für einen neuen Begriff

Die „deutsche Leitkultur“ sollte durch „demokratische Kultur“ ersetzt werden. Die Demokratie braucht auch keine weiteren Prädikate wie freiheitliche, rechtstaatliche u.a. Genauso verhält es sich auch mit dem Begriff Republik. Volksrepublik ist eine Tautologie und Islamische Republik eine Relativierung der Republik.

Demokratie schließt „Säkularismus“, „Toleranz“, „Gewaltverzicht“, demokratische Gesinnung in der Familie und in der Gesellschaft, Beteiligung von Minderheiten  u.ä. Begriffe ein. Sie soll nicht nur von Einwanderern, sondern auch von Einheimischen gelernt und praktiziert werden.

Der Begriff „deutsche Leitkultur“ assoziiert  „Leitung“, „Führung“ und „Unterordnung“, auch wenn viele seiner Vertreter diese Zustände nicht meinen.  Viele Menschen, die aus autoritären und undemokratisch regierten Gesellschaften nach Deutschland kommen, haben die große Bereitschaft und gar den Nachholbedarf, sich in die demokratische Kultur einzuordnen. Durch Akzeptanz der demokratischen Grundordnung können positive Elemente der eigenen Kultur mit positiven Teilen der deutschen Kultur verbunden werden. Auch wenn man die multikulturelle Gesellschaft inzwischen für Illusion hält, so ist die Entstehung von multikulturellen offenen Individuen eine tägliche Realität und eine Bereicherung der Gesamtkultur.

Hadi Resasade

Dein Christus: ein Jude,
Dein Auto: ein Japaner,
Deine Pizza: italienisch,
Deine Demokratie: griechisch,
Dein Kaffee: brasilianisch,
Dein Urlaub: türkisch,
Deine Zahlen: arabisch,
Deine Schrift: lateinisch.

Und dein Nachbar, nur ein Ausländer?

BS: Urheber konnte nicht ermittelt werden.

///////////////////////////

 Posted by at 16:47
Jul 222012
 

Todesstrafe: Vernichtung statt Bestrafung

Die Hinrichtung von Saddam Hossein und seinen Getreuen entbrannte eine neue Diskussion über die Todesstrafe. Was besagt aber das Wort „Todes-Strafe?“ Nach dem österreichischen Philosophen Ludwig Wittgenstein ist der Tod kein Ereignis des Lebens, deshalb kann er nicht er-lebt werden. Eine Bestrafung hat nur Sinn, wenn sie erlebt wird. Ein Häftling, der die Haftzeit im Koma verbringt, kann die Strafe nicht empfinden, und erst wenn er  die Haft-Strafeerlebet“ wird er daraus (hoffentlich) für sein künftiges Leben die Konsequenzen ziehen. Die Todes-Strafe wird aber nicht erlebt. Der Delinquent kann nur die qualvolle Wartezeit auf den Tod erleben. Wenn er zum Galgen geführt wird, kann er wahrscheinlich sogar eine „Erleichterung“ empfinden. In persischer und arabischer Sprache spricht man nicht von Todesstrafe, sondern اعدام  „edam“ (Vernichtung).

Die Menschheit sollte sich im 21. Jahrhundert die Frage stellen, ob man Verbrecher wie Saddam Hossein bestrafen, oder vernichten will.

 

مجازات اعدام نوعی از مجازات نیست، بلکه نابودی حیات آن انسانی است که باید مجازات شود. فیلسوف و ریاضی دان اطریشی (وفات در سال ۱۹۵۱) معتقد است که مرگ جزو حوادث زندگی نیست، چون مرگ را نمیتوان احساس کرد. اگر آنرا احساس کنیم، پس زنده ایم و اگر بمیریم، دیگر احساسی نداریم. انسان باید در قرن ٢۱ ازخود سؤال کند که میخواهد یک جانی را مجازات و یا نابود کند.  هردوی اینها باهم قابل اجرا نیست.

 

 

 Posted by at 16:45
Jul 222012
 

J.Tawakoli

Interview mit dem afghanischen Dichter Tawakkul über die Literatur im heutigen Afghanistan nach den Taliban.  Er begrüßt die neue Freiheit der Künstler und Literaten, vermisst aber eine angemessene staatliche Kulturpolitik. Tawakkul  lebt seit 40 Jahren in Hamburg.

مصاحبه با عبدالجبار توکل هروی شاعری از افغانستان

برگ سبز:

سرور عزیز آقای توکل هروی، شما  یک شاعر افغانستانی هستید که ۴۰ سال است  در هامبورگ زندگی میکنید. از چه سالی شعر سرودن را شروع کردید؟

توکل هروی: من از سال ۱۳۲۸ شروع به سرودن شعر کردم. من درآن زمان در افغانستان مداح بودم و مدیحه سرایی میکردم.  استاد من شادروان میرزا براتعلی ترابی بود که در همسایگی ما خانه داشت. تا سال  گاهی ۱۳۳۶  اشعاری از من در جریده »اتفاق اسلام«  به چاپ میرسید. درسال ۱۳۴۰ تصمیم گرفتم در کابل مجموعه اشعارم را چاپ کنم، ولی بواسطه مسافرتهای متواتر به خارج فرصتی برای این کار دست نداد. درسال 1965 هامبورگ را برای کار و زندگی انتخاب کردم، ولی مشغولیت های روز مره مدتی مرا از شعر و ادب دور نگهداشت.  بعد از کودتای کمونیستی در افغانستان و هجوم روسها به  وطنم، مجددا به دنیای شعر و ادبیات رو آوردم.

برگ سبز:

تا بحال چه آثاری از شما منتشر شده است؟

 

توکل هروی: در سال ۱۳۷۵ دیوان اشعارم در ۹ بخش و یکسال بعد مجموعه اشعار حماسی من تحت عنوان »اشکی بر ویرانه« در ایران (قم) به چاپ رسید. درسال ۱۳۷۹ مجموعه اشعارم به نام »ازلحظه های غربت«  درپاکستان انتشار یافت. اکنون گزینه اشعارم به نام  »در آستانه پاییز«  تحت چاپ است که تا آخر اکتبر  به دست علاقمندان خواهد رسید.

برگ سبز:

شما از چه سبکی در شعر پیروی میکنید؟

توکل هروی: من غالبا به شیوه قدمائی شعر میسازم، ولی نه با زبان قدما. از این رو گاهی هم به شعر نو میسرایم و در شعرهایم شماری از اشعار به سبک نیما  نیز دیده میشود.

برگ سبز:

کدام شاعر را میتوانید به عنوان استاد و سرمشق خود نام ببرید؟

توکل هروی: خیلی از شعرای معاصر را بهتر از خود میدانم، ولی به خود اجازه نمیدهم به جلو نام هریک شان واژه  استاد  را عنوان کنم. اما ازجمله کسانی را که من میشناسم و صفت استاد در شأن شان می زیبد، استاد لطیف ناظمی، استاد واصف باختری و استاد براتعلی فدایی می باشند. از میان اینان به استاد ناظمی و اشعارش احترام ویژه یی قائلم.

برگ سبز:

آیا بین شعر فارسی در ایران و افغانستان از نظر سبک و محتوا تفاوتی می بینید؟

توکل هروی: من تفاوت تعیین کننده ای نمی بینم. امروز شعرای زیاد افغانستانی در ایران زندگی میکنند و ازسبک های مختلف شعری مانند شعر نیمایی، شعر سپید و حتی سبک معلم پیروی میکنند.

برگ سبز:

نظر شما درباره شعر نو چیست؟

توکل هروی: آنرا پدیده خوبی می بینم که به ویژه بین شعرای جوان رواج یافته است. ولی باید گفت  که هرشاعری توانائی سرودن شعر نو را بطور شاید و باید ندارد. متأسفانه کسانی هستند در گوشه و کنار که به نام شعر نو آنرا به ابتذال کشانده اند و هرچه دلشان میخواهد، مینویسند!

 

برگ سبز:

شما آینده  شعر را در افغانستان و نقش شعرای جوان راچگونه ارزیابی میکنید؟

توکل هروی: شعر و ادب در افغانستان رو به ارتقا و بهبودی است. ازجمع شاعران جوانی که من میشناسم، آینده شاعر جوان محمد کاظم کاظمی را در خشان می بینم. و نیز درجمع زنان چهره های تابناکی ظاهر شدند که مایه امیدواری فردایند، مانند خانم خالده فروغ، فایقه جواد مهاجر و دیگران.

برگ سبز:

ما در شماره اول و دوم  برگ سبز از محمد کاظم کاظمی نام برده و مصاحبه ای هم با ایشان داشتیم. همانطور که میدانیم ایشان مقیم ایران می باشد. آیا این امر دلیل براینست که شعرای افغانی مقیم ایران و دیگر کشور ها افغانستان را هنوز محلی برای فعالیت ادبی نمیدانند؟

توکل هروی: خیر، اینطور نیست. دولت افغانستان با انفاذ قانون مطبوعات، دست و پاگیری های گذشته را از سر راه نویسندگان برداشت. سلطه سانسور اکنون درافغانستان از میان رفته است. امروز در سراسر افغانستان نزدیک به۳۰۰ جریده آزاد منتشر میشود. این لازمه اشاعه ادبیات است.

 

برگ سبز:

ولی متأسفانه ما فعالیت خاصی از طرف دولت درا ین زمینه نمی بینیم.

 

توکل هروی: علت این کمبود اینست که دولت افغانستان هنوز با مسائل امنیت داخلی روبرو بوده و سیاست روشنی هم در زمینه فرهنگ و ادبیات ندارد. هنوز نهاد های فرهنگی و انجمن نویسندگان  در افغانستان وجود ندارد، تا در این راستا کارهایی انجام دهد.

برگ سبز:

انتظار شما  شعرا و ادبا از دولت افغانستان چیست؟

 

توکل هروی: نویسندگان داخل کشور از نظر آزادی بیان مشکلی با دولت ندارند، ولی از مقامات رسمی انتظارات زیادی برای بالندگی و رشد ادبیات کشور دارند. دولت باید این انتظارات را جدی تر گرفته و با کمک های  مادی و معنوی امکانات رشد ادبیات را در کشور مساعد تر سازد. نویسندگان و شعرا برای چاپ و نشر آثارشان  به کمک های مالی و فنی نیازمند میباشند که تنها از طرف دولت میتواند صورت گیرد.

برگ سبز:

طالبان در برابر زبان و ادبیات فارسی چه سیاستی داشتند؟

 

توکل هروی: طالبان نه تنها ادبیات مارا تخطئه کردند، بلکه زبان ما را به مقدار معتنابهی آسیب پذیر ساختند. آنها بجای زبان فارسی، زبان پنجابی را نشاندند. مغازه دار ها مجبور بودند تابلو و لوحه دکان شانرا به  اردو و پنجابی بنویسند. حتی پول رایج کلدار پاکستانی بود. تفکر و بینش پاکستانی در سراسر کشور شیوع یافته بود و ادب فارسی دری صدمه فراوانی دید و میتوان گفت که در دوره طالبان هیچ رشدی نداشت. فرهنگ و هنر کشور ما در دوره طالبان بیرحمانه سرکوب گردید.

 Posted by at 16:43
Jul 222012
 

Hadi Resasade

images-ppp

 

 

Die Entstehungs- und Entwicklungsgeschichte des Islam unterscheidet sich radikal von denen der anderen Religionen:  Der Islam entstand nicht nur als Religion, sondern als eine politisch-soziale Revolution, begleitet von Prozessen der  Staatenbildung, Expansion, Eroberung, Völkerwanderung und Schaffung einer neuen Hochkultur.

Historiker beginnen in der Regel die Geschichte der großen Revolutionen mit den gewaltigen Umwälzungen der europäischen Neuzeit: Die  Französischen Revolution und die  sowjetischen Oktober-Revolution werden am häufigsten genannt. Die „Anatomie“ von Revolutionen zeigt dabei ein gemeinsames Grundmuster:  Aufklärung über bestehende Missstände, eine Vision von einer neuen Ordnung, revolutionäre Gewalt (Untergrundaktionen, Bündnisse, Terror, Überfälle), Sieg, Etablierung eines neuen Systems, Abrechnung mit „Revolutionsfeinden“, Revolutionskriege gegen ausländische Mächte mit territorialer Expansion,  grenzüberschreitende universale Heilansprüche, Spaltung unter Revolutionären („Die Revolution frisst die eigenen Kinder!“), „Säuberung“ im Namen der „Selbsterhaltung“, Bürgerkrieg, Restauration und Abweichung von ursprünglichen revolutionären Zielen im Sinne der Machterhaltung und Institutionalisierung. Vor und nach der Revolution gilt das Prinzip „ Das Ziel heiligt die Mittel.“

Die Gegner und Anhänger des Islam werden zu einem realistischen und gemäßigten Bild dieser Religion kommen, wenn sie dieses inzwischen hoch politisierte Thema auch historisch-politisch unter die Lupe nehmen. Vielen Muslimen wird es nicht leichtfallen, ihre heilige Religion mit irdischen historischen Erkenntnismodellen und von Menschen geschaffenen sozialwissenschaftlichen Methoden zu erforschen. Aber Mohammad war selbst der weltlichste Prophet und begründete eine säkulare Religion.

So finden wir haargenau das Muster einer vollkommenen weltlichen Revolution zum ersten Mal in der Geschichte im Entstehungs- und Entwicklungsprozess des Islam. Man kann mit Fug und Recht behaupten, dass alle späteren Revolutionen ihr Modell vom Islam abgeschrieben haben: Mohammad hatte vom Anfang eine Vision von einer neuen Gesellschaftsordnung. Das Ziel war die Entstehung einer Einheit unter zersplitterten und unaufgeklärten arabischen Stämme und Schaffung einer gerechten Ordnung.  Er war als „Manager“ seiner reichen Frau Khadijeh auf seinen Handelsreisen nach Nahen Osten mit anderen Zivilisationen und Religionen in Berührung gekommen.  Es ist auch mehr als normal, dass er dabei in dieser fortgeschrittenen multikulturellen Welt auch intensive Kontakte zu anderen Religionen  und angeblich zu einem christlichen Mönch gehabt hat. Auch dieser Tatbestand von muslimischen Gelehrten sehr ungern wahrgenommen, denn Mohammad wird (gegen alle historischen Belege) als allwissend und unfehlbar betrachtet. Sein Wissen habe er allein vom Erzengel Gabriel und nicht durch irdische Quellen erworben.

Mohammad durch seine besonderen Lebensumstände also „aufgeklärt. Nicht ohne Grund wird nur im Islam die alte Ordnung mit  einem soziokulturellen  Attribut als „djihalat“  (Unaufgeklärtheitt) und nicht mit einem religiösen (z.B. „Heidentum“) bezeichnet. Bis heute haben viele Muslime ein ähnliches Bild von der nicht-islamischen Welt, eine Welt, die moralisch, sozial und politische „dekadent“ sei!  Eine Art „Überlegenheitsfantismus“ wurde also bereits am Anfang in die Wiege gelegt, was man sonst beim Judentum (Auserlesenheit) sieht. Auch spätere Revolutionäre zeigen eine solche absolute Rechthaberei, ohne die die Massen nicht überzeugt werden können: Das ancien rėgime ist absolut schlecht, was kommen wird absolut gut. (Absolutheitsprinzip und Heilsanspruch)

Bereits hier werden auch weitere wichtige  Elemente einer Revolution sichtbar: Unzufriedenheit mit der bestehenden Ordnung,  Integration (Einheit) der Gläubigen in eine einheitliche Überzeugungsgemeinschaft (Ideologie) und das  Kommen eines geschichtlichen Heils mit  Anspruch auf alleinige Legitimation (eschatologisches Heil und Exklusivitätsanspruch).

Mohammed predigte (ab 610) 12 Jahre friedlich in Mekka für eine neue einheitliche (monotheistische) Ordnung. Wie man sieht, gehört Gewalt nicht zu genuinen und angeborenen Bestandteilen des Islam. Sie kam durch gesellschaftlich-politische Bedingungen hinzu. Währen im Christentum die Christenverfolgung etwa 350 Jahre dauerte, beendete Mohammad seine Verfolgung nach 13 Jahren und flüchtete nach Medina (622), wo er als Revolutionär, Kriegsherr und Staatsmann seinen Kampf gegen das alte Regime nun auch mit Gewalt fortsetzte.  Mit der Auswanderung beginnt die islamische Mobilität, die sich in der Folgezeit unaufhaltsam fortsetzt: Medina wird nach dem Sieg der Muslime nur eine sehr kurze Zentrum des islamischen Staates bleiben, und die Muslime ziehen danach stets nach Norden zu den Kulturzentren der damaligen Großreiche, Persien und Byzanz. Das Zentrum des Islam wird sich in den nächsten 150 Jahren von Medina nach Kufa, Damaskus, Bagdad und auch sogar nach Cordoba und für kurze Zeit nach Khorassan verlagern. Wie jede andere Revolution erweist sich auch der Islam als „grenzenlos“ und „universal“. Auch Napoleon hatte bei seiner Ägypten-Expedition den Anspruch des Revolutionsimportes in einer „primitive“ (!) Gesellschaft. Der Geist der kolonialen Umerziehung der Menschheit setzte sich von Europa (als „Wiege der Industriellen Revolution“) aus dann 150 Jahre lang weiter fort.

 

Mohammad war ein Sohn seiner Zeit

Mohammad als Stratege und Taktiker einer Revolution war ein Sohn seiner Zeit, einer Zeit in der es „Menschen- und Frauenrechte“ nicht gab. Auch andere Politiker seiner Zeit in Persien oder Byzanz waren Gefangener dieser Epoche. So scheut er sich in dieser medinetischen Zeit nicht vor  offensiven „Partisanenkämpfen“, Überfällen auf  Karawanen (in unserer Zeit: Banküberfälle!) und „Blitzkriegen“ (ghazweh, umgewandelt in „Razzia“). Wie bei jeder anderen Revolution wird auch hier die Gewalt als (letztes) legitimes Mittel zur Durchsetzung von politischer Macht  eingesetzt,  was in Mekka (der Zeit der Aufklärung) nicht der Fall war.  Die Weigerung mancher liberaler islamischer Denker, diesen Tatbestand (Gewaltbereitschaft) anzuerkennen, ist unverständlich. Man kann nicht alles verdrehen und schönreden, obwohl die Geschichte eine andere Sprache spricht. Im Irrtum befinden sich auch jene radikalen Kräfte, die sich an gewaltsame  Aktionen eines Staatsmannes orientieren, der unter ganz anderen historischen Bedingungen operierte.  Die sozialen und religiösen Gruppierungen, denen der Koran manchmal den gnadenlosen Kampf ansagt, sind heute nicht mehr präsent. Wer ist heute „Polytheist“, „Monotheist“, „Heuchler“ (munafegh), „Häretiker“, „Abtrünnige“ und „Apostat“, „Ausgewanderter“ (muhajerin) oder „Helfer“ (ansar)? Die Christen und Juden suchen auch heute nicht nach „Pharisäern“, „Hohepriestern“, „Pharaonen“, „Anbetern des goldenen Kalbes“ und Gruppierungen, die gesellschaftlich ausgestorben sind.

Auch die „Koalitionspartner“ Mohammads waren andere: Er suchte auch mit Kalkül „Bündnispartner“ und war zunächst bemüht, Juden und Christen als Vertreter von zwei weiteren monotheistisch-abrahamitischen Religionen im Kampf gegen die Polytheisten in Mekka zu gewinnen, was jedoch keinen Erfolg brachte.  Bei all diesen Versuchen erweist sich Mohammad eher als Politiker, Taktiker und Weltveränderer als Prophet. Die Religion und Gesetze dieser Zeit  sind eindeutig im Dienste der Machtergreifung und können keineswegs auf andere Perioden und Epochen angewandt werden. Seine Botschaft kommt nicht, wie die Zehn Gebote an einem Tag, sondern während 23 Jahre. Die „Prozesshaftigkeit“ der islamischen Gesetzgebung zeigt, dass diese im Laufe der Zeit nur „zweckgebunden“ als „Mittel“ zum Ziel nach und nach „herabgesandt“ wurde. Hätte Mohammad noch 5 Jahre gelebt, dann hätte man wahrscheinlich heute eine andere Scharia, welche weniger von „revolutionären Bedingungen“ und mehr von einem reformistischen Geist geprägt gewesen wäre.

 

Dschihad: Ausbreitungspflicht

Zu diesen festen Bestandteilen der Revolution gehörte ohne Zweifel auch „Dschihad“.  Dschihad begleitet bis heute wie ein Roter Faden den Islam und ist eine der 5 Säulen dieser Religion. Djihad ist weder Heiliger Krieg (im Sinne der Extremisten), noch „friedliche Anstrengung“ (nach Verständnis der Liberalen) , Es kann mit „Anstrengung zur Ausbreitung des Islams“ übersetzt werden. Liberale Muslime deuten „djihad“ ausschließlich als „Anstrengung“. Diese Deutung ist zwar sehr sympathisch, entspricht aber weder der Praxis Mohammads, noch dem Geiste des Korans. „Djihad“ wird im Islam neben anderen Pflichten (Beten, Faste, Almosen, Pilgerfahrt) als selbständiges Prinzip genannt. Bei allen diesen weiteren Pflichten wird ohnehin von Muslimen „Anstrengung“ und „Standfestigkeit“ verlangt. Es bedarf also nicht der gesonderten Aufforderung nach „Anstrengung“.  Richtig ist, dass jeder Muslim (neben anderen Pflichten) auch verpflichtet ist, seine Religion (mit oder ohne Gewalt) auszubreiten, um die Hoheit und Macht über andere Völker zu gewinnen. Das Ziel war nie die „Bekehrung“, sondern als Anstrengung zur Unterwerfung anderer und der Demonstration der eigenen Überlegenheit.  In der Tat war die islamische Expansion nicht nur vom Blutvergießen und der Gewalt begleitet. Die friedliche Eroberung Mekkas durch Mohammad (632)  liefert das Grundmuster dieses Verhaltens: Hätten die Feinde Widerstand geleistet, wäre Mohammad auch in der Großen Moschee mit Gewalt gegen sie vorgegangen. Auch später wurden viele Gebiete  ohne Gewaltanwendung, sondern durch Siedlung der Muslime „unterworfen“. Große Teile Nordafrikas und Teile Spaniens  im ersten Jahrhundert nach Islam und die Islamisierung von weiten Gebieten Südostasiens in der Neuzeit sind Beispiele.

 

Mohammad war ein weltlicher revolutionärer Pragmatiker

Was die Muslime heute durch eine historisch-kritische Rückschau lernen können, ist die erstaunliche Flexibilität und der Pragmatismus Mohammads bei der Durchsetzung seiner Ziele. Er handelte stets zweckorientiert und nie dogmatisch. Dies unterscheidet ihn von der „Tradition der gesetzestreuen israelischen Propheten“. Man sieht Spuren eines christlichen Bewusstseins in allen von Mohammad und Koran verordneten Bestimmungen. (Jesus: „Der Sabbat ist für Menschen, und nicht die Menschen für Sabbat“).  Auch die Muslime haben im Laufe ihrer Geschichte immer  mit „Opportunitäten“ gelebt und die Theologen waren und sind in der Lage, Gesetze und Vorschriften bis zur Unkenntlichkeit neu zu interpretieren. Diese Flexibilität wurde aber in den letzten 14 Jahrhunderten nur als geeignetes Instrument zur „Erhaltung der Tradition“, aber nicht im Sinne von Reform und Systemüberwindung eingesetzt. Mohammad selbst hatte den Grundstein für die Flexibilität und Zweckorientierung der Gesetze gelegt: Zur Erreichung seiner Ziele dürften auch religiöse Prinzipien aufgegeben oder an jeweilige Situation angepasst werden. Um die muslimische Souveränität gegenüber rivalisierenden Juden unter Beweis zu stellen, wird sogar die Gebetsrichtung von Jerusalem nach Mekka geändert, Verträge mit den Erzfeinden (mekkanischen Polytheisten) geschlossen, drastische Strafmaßnahmen gegen Muslime verhängt, die aus der Reihe der Gläubigen ausscheren und mit dem Feind gemeinsame Sache machen (Apostasie) und die revolutionäre islamische Ordnung stören (Todesstrafe für Unruhestifter, drakonische Strafen für Ehebrecher, Diebe u.a).  Hier kommt zum „Machtprinzip“ eine zweite Säule hinzu: Aufrechterhaltung der inneren Ordnung einer einheitlichen Umma. Diese Dekrete sollten damals der EINHEIT der Muslime dienen und die innere Ordnung aufrechterhalten. Es fragt sich, welche der im Koran und Hadith niedergeschlagen Gesetze nur auf eine einheitliche Umma (unter der persönlichen Führung des Propheten) zugeschnitten sind, und welche heute auf mit 34 islamischen Staaten (mit unterschiedlichen Verfassungen, Straf- und Zivilgesetzen) Anwendung finden können.

Mohammad gründet in Medina eine „Brudergemeinschaft“, nimmt einflussreiche und reiche Persönlichkeit des feindlichen Lagers in seine Gemeinschaft auf, geht (nach dem Tode seiner ersten Frau) aus Staatsräson manche „Zweckehen“  (Vorrang der Staatsinteressen) mit Töchtern von Mächtigen ein. (Koran erlaubt ihm sogar in einer Ausnahmeregelung die Eheschließung mit mehr als 4 Frauen, was in einem einmaligen Akt dem Gleichheitsprinzip zwischen Mohammad und der Gemeinde verletzt.) Er schaltet die Juden als erste Rivalen aus, macht aber zur Gewinnung ihrer Gunst auch Kompromisse in der Gesetzgebung und alttestamentarischen Strafen (Scharia).

Bei der Aufrechterhaltung der inneren Ordnung und Einheit  und auch bei der äußeren Expansion dieser Einheit war die Gewaltanwendung ein legitimes Mittel (Gewaltmonopol des revolutionären islamischen Staates in Medina). Mohammad sucht nach einer Legitimität der Macht und findet es in seiner göttlich bestimmten Sendung (Legitimität der Mach durch Gott). Dieses Prinzip wurde in der Person des Propheten von seiner Umma nie in Frage gestellt, bildet aber ein zentrales Prinzip des politischen Islam und wird erst nach seinem Tod zu gewaltigen Auseinandersetzungen führen.

Schon in Medina sorgt sich Mohammad für den Bestand seiner Gemeinschaft durch Vermittlung einer Identität. Bis heute hat der Islam, wie keine andere Doktrin (Nationalismus, Sozialismus, Panarabismus) eine identitätsstiftende Kraft entfaltet. „Identität“  war für Muslime, die von Feinden und Ungläubigen umgeben waren, von großer Bedeutung. Der islamische Glaube und Einhaltung innerer Ordnungsfaktoren verschaffte ihnen diese Identität und innere Kohärenz. Das Festhalten an dieser Identität und  Zugehörigkeit zur Umma wurde seitdem ein Grundbestandteil des Islam.

Die Eroberung von Mekka (631) lieferte für spätere Muslime das Muster: Dass Mohammad nicht  Rache übt und sich seinen gestrigen Feinden gnädig zeigt, bringt ein weiteres Element des Islam hervor, nämlich die „Toleranz“.  Diese Toleranz und Großzügigkeit zeigen sich in der späteren Geschichte immer wieder dann, wenn die Gegner unterworfen (Unterwerfungsprinzip) sind und von ihnen keine Gefahr mehr ausgeht. Mohammad wusste mit Kalkül, dass er die „Gestrigen“ für den Aufbau seines Staates braucht. Auch hier hat das Prinzip der Staatsräson Vorrang gegenüber dem Glauben. Die  prophetische Tradition, die neben Koran eine gewaltige Säule des islamischen Glaubens darstellt, war unter Mohammad kein statischer und fester Begriff, sondern ein dynamischer Lebensweg, in dem alles in Fluss war: Mohammad brachte Vorschriften, revidierte und ergänzte sie, oder ließ sie ganz fallen. Er hinterließ weder eine fertige Theologie, noch eine Rechtsschule. Der Koran wurde 20 Jahre später gesammelt und die Orthodoxie entwickelte sich fast 150 Jahre später durch „weltliche“ Gelehrte als Antwort auf die Herausforderungen der damaligen Epoche.

Bei seinen Entscheidungen handelte Mohammad  stets nach weltlichen Gesichtspunkten:  Man kann seinen Koran als Manifest, seine Umma als Volk, seine Gegner als Konterrevolutionäre, seine Scharia als „Revolutionsdekrete“, seine Gefechte als „Revolutionskriege“,  sein Paradies als eschatologischen Endsieg der Muslime (klassenlose Gesellschaft) und die Hölle die die endgültige Niederlage der Gegner verstehen. Dies alles unterscheidet ihn von „Propheten“ vor ihm. Er kommt ganz normal auf die Welt, ist nicht vom Anfang „Prophet“, sondern wird im Alter von 40 Jahren (für damalige Verhältnisse in späten Lebensjahren) „berufen“. Seine Religion trägt weder den Namen eines Volkes (Judentum), noch einer Person (Christentum, Buddhismus …), sondern einer Ideologie der „Ergebenheit“ (Islam). Wer an seine Lehre glaubt, braucht keinen blinden Glauben an „Wundertaten“; man kommt fast ohne Glauben an „Metaphysik“ aus. Auch das Dogma der „Unfehlbarkeit“ ist weder im Koran, noch in Sunna eine Voraussetzung für den Glauben an Mohammad. Vielmehr belegt der Koran an mehreren Stellen die menschlichen Fehltritte des Propheten, Verse, die auch ehrlicherweise von Mohammad nicht unterschlagen wurden. Er stirbt nicht wie Noah im Alter  950 (Gen. 9,29)  Jahren, und nicht am Kreuz (wie Jesus), sondern mit 63 im Schoße seiner Lieblingsfrau und hat als einziger Prophet ein Grab und wird auch nie vor dem jüngsten Tag auferstehen. Um Muslim zu werden, braucht man die Vernunft nicht abzuschalten, will man Christ werden, muss man an „unwissenschaftlichsten“ Dinge der Welt (Jungfräulichkeit Marias, zahlreiche Wunder, Auferstehung Jesu nach Kreuzigung u.a.) glauben. Es wundert, dass die weltlichste Religion der Welt heute zu einer der dogmatischsten  Religionen der Welt herabgestuft ist.

Die „Versöhnung“  mit den Erzfeinden des Islam nach der Eroberung von Mekka geschah aus taktischen Gründen zur Befestigung der Macht, erwies sich aber später als ein innerislamischer Krisenherd und wurde zu einem Verhängnis, dass streckenweise den islamischen Bestand nach Mohammad gefährdete.  Bereits 30 Jahre nach Mohammads Tod rissen diese ehemaligen mekkanischen Polytheisten und Erzfeinde Mohammads, die sich aus Opportunität den Islam angenommen hatten,  die Macht an sich und gründeten islamische Monarchien. Nichts mehr war von einer Toleranz zu spüren, als die innere Sicherheit und Ordnung des neu gegründeten politischen Systems gefährdet schien.  Dieses Prinzip durchzieht in der Folgezeit die islamische Geschichte: Wie bei jedem anderen politischen System hatten auch im Islam stets die „Bestandserhaltung“ und „Machtorientierung“  gegenüber „Gewaltlosigkeit“; „Toleranz“ und „Frieden“ den absoluten Vorrang.

Vor seinem Tod (632)  schreibt der Prophet als neuer Staatsmann auch Briefe an den byzantinischen und persischen Kaiser und meldet seinen Anspruch als dritte Kraft neben den damaligen beiden Supermächten der Welt und schickt in seinem letzten Lebensjahr schon eine Truppe zum Kampf gegen Ost-Rom (632). Die Expansion über die eigenen Grenzen hinweg wird seitdem ein Bestandteil des islamischen Glaubens. Der damalige Traum von der Eroberung Jerusalems und Konstantinopels wird später realisiert, die Eroberung Wiens aber nicht!

 

Rivalität und Machtkampf um das Erbe Mohammads

Die Revolution Mohammads musste, wie in jeder anderen Revolution auch,  nach seinem Tode durch blutige Kämpfe unter den Gläubigen gehen. Man kann den heutigen Islam nicht verstehen, ohne sich intensiv mit dem Erbe Mohammads in den ersten 50 Jahren nach seinem Tode, also bis zur Stabilisierung der inneren Ordnung zu beschäftigen. In diesen Jahren überschlagen sich die Ereignisse, und alle oben genannten Prinzipien kommen in einer engen und einmaligen Konstellation zur Geltung:

Andere Religionen hatten nach dem Tode des Stifters keine Probleme mit der „Nachfolge“. Diese Frage ist  typisch, lebensentscheidend und systemimmanent r bei politischen Systemen , und nirgendwo wird der politische Charakter des Islam so sichtbar, wie bei der Nachfolgerfrage nach dem Tode Mohammads. In dieser Frage bleibt die islamische Welt bis heute gespalten. Die göttliche Legitimität der Macht bleibt nach Mohammad ungelöst. Heute lassen sich unterschiedliche Systeme und Bewegungen ihre Macht auf „Allah“ zurückführen: Al Qaida, der König Saudi-Arabiens und der schiitische Revolutionsführer Khamenei im Iran wollen alle „Stellvertreter Gottes auf Erden“ sein. Es gibt keinen Anlass zu glauben, dass dieses Problem je in der islamischen gelöst werden kann.  Die Machtorientierung des Islam und der Kampf um politische Hegemonie und Unterwerfung,  ja der Kampf um die Legitimität der Macht wurde unter den  einstigen Gefährten begann schon am Sterbebett des Revolutionsführers vom späteren  zweiten „rechtschaffenen Kalifen“ Omar ibn Khattab angezettelt.  Er setzte sich gegen den Anspruch der Schiiten durch, die den Vetter und Schwiegersohn Mohammads Ali als Nachfolger sehen wollten. Omar war (634-644)  als  kompromissloser puritanischer Pragmatist  maßgeblich an der militärischen Expansion des Islam beteiligt. Ohne gnadenlosen Expansionsgeist Omars wäre Islam in der arabischen Halbinsel in Vergessenheit geraten. Wenn Mohammad mit Lenin verglichen werden kann, so war Omar der Stalin und der Idealist Ali der Trotzki des Islam! Sowohl Omar, als auch der dritte  Kalif Osman (644-656) und schließlich  Ali wurden alle Opfer von Terroranschlägen von andersdenkenden muslimischen Extremisten, die aus innerislamischen Spaltungen hervorgingen. Gegen Osman kam es zu einer Rebellion, an der wohl auch die Lieblingsfrau Mohammads Ajesheh im Hintergrund beteiligt war. Diese zog sogar gegen Ali (Er übernahm als 4. Kalif von 656-661 die Macht) persönlich auf einem Kamel sitzend in einen offen Krieg. (Kamelschlacht  am 9. Dezember 656) Parallele zu heutigen Revolutionen (Viererbande nach dem Tode Maos!) liegen auf der Hand.  Unter Ali (dem 4. Kalifen) hatte sich Moawieh als Gegenkalif in Damaskus etabliert. Sein Vater Abu Sofyan gehörten zu den Polytheisten und Gegnern Mohammads in Mekka, nahm aber aus Machtgründen nach der Eroberung Mekkas den Islam an. Ali musste auch gegen Moawieh (Begründer der Umaiyaden-Dynastie) der eine „Restaurationspolitik“ verfolgte, einen unentschiedenen Krieg führte. Zwei islamische Armeen standen sich erstmals ( Schlacht von Seffin  657)  gegenüber. Der Krieg wurde abgebrochen, als das Heer Moawieh´s zu ihrem Schutz Blätter des Korans an die Spitze ihrer Lanzen befestigten. Auch kam es zwischen den Söhnen von Moawieh und Ali, nämlich Yezid und Hossein zu einem völlig ungleichen Krieg, bei dem Hossein und seine 72 Kampfgefährten in Kerbela geschlachtet wurden (10. Oktober 680). Dieser Tag,  Ashura (Karfreitag der Schiiten) ist der eigentliche Beginn der Spaltung und der schiitischen Bewegung gegen die Sunniten, ein Streit der auch heute noch nicht beigelegt ist. Diese Entwicklungen sind nicht typisch für eine Religion, sondern für eine Revolution, die die eigenen Kinder frisst.

 

Macht als einziges Heiligtum?

Wie grausam und skrupellos manche islamischen Kalifen gegen interne Feinde vorgingen, zeigt die Belagerung und Eroberung Mekkas durch den aus Damaskus regierenden 5. Kalif der Umaiyaden, Abdul Malek Marwan, der den in Mekka residierenden Gegenkalifen Abdullah ibn-Zubair durch seinen für seine Grausamkeit bekannten Statthalter von Basra Hajjaj ibne Yousof beseitigte (Oktober 692): Die heilige Stadt wurde 7 Monate belagert und Kaaba (auch während der Pilgerfahrt) mit Stein-Katapulten beschossen. Dabei  wurde die Stoffbedeckung von Kaaba verbrannt und der „schwarze Stein“ zerstückelt. Der Gegenkalif wurde mit einigen wenigen treuen Gefolgsleuten beim Kampf um die Kaaba getötet. Hier kommt ein versteckter säkularer Kern des Islam zum Vorschein: Die irdische Macht steht absolut über Heiligkeiten und Dogmen.

Stelle man sich als Christ vor, dass gleich bei der Kreuzigung Jesu es zu einem Konflikt um die Nachfolgerschaft ausbricht, und dass Petrus und Paulus sich in der Folgezeit blutige Schlachten liefern. Das Prinzip der Nachfolgerschaft eines Propheten im Sinne der Übernahme der inneren und äußeren Macht ist in keiner anderen Religion vorhanden und ist typisch für soziale Bewegungen und Revolutionen, die eine Permanenz bis zur Erreichung eines Endzieles beanspruchen. Gerade dieses Prinzip der Permanenz ist ein untrennbarer Bestandteil des Islam.

 

Tradition als Hindernis

Die Nachfolger ließen ihre Macht teilweise durch die Blutsverwandtschaft (Schiiten) mit dem Propheten und teilweise durch die Fortsetzung seiner Sunna (prophetische Tradition) legitimieren. Was jedoch diese Tradition sein soll, blieb ungeklärt und wurde politischen Machtinteressen preisgegeben. Auch die Schiiten beriefen sich auf die Tradition und behaupten bis heute Mohammad habe selbst seinen Vetter und Schwiegersohn Ali bei der Abschiedswallfahrt nach Mekka zu seinem Nachfolger bestimmt. Die Berufung auf die Tradition war in der Folgezeit stets die Basis für die politische Machtergreifung, Machterhaltung und auch innerislamische Spaltungen. Somit kommt (wie bereits erwähnt) ein weiterer Bestandteil in den Islam hinzu: Traditionsorientierung, als identitätsstiftender Faktor

Diese Traditionsorientierung war und bleibt im Islam ein Klotz am Bein aller Reformen. Im Christentum sind Evangelien Überlieferung (Offenbarung) und Tradition (Lebensführung Jesu Christi) in einem. Man braucht nicht zusätzliche Quellen (Hadith), um daraus den Willen von Jesus zu bestimmten Fragen des täglichen Lebens abzuleiten.  Dagegen wurde gerade die „Tradition“ im Islam zu einem Spaltungsfaktor und aber auch zu einem Hemmnis der souveränen und selbstständigen Deutung dessen, was Mohammad gewollt hat. Es wurde immer wieder gefragt, was der Prophet in einer bestimmten Situation getan und gesagt hat, aber nicht was er in einer konkreten Lage in den darauf folgenden Jahrhunderten hätte gesagt und getan. Diese Statik und Rückwärtsorientierung überlebte alle Phasen der islamischen Theologie. Ohne Rückbesinnung auf Tradition ist keine islamische Theologie  denkbar.

In der Theologie und im Recht blieben muslimische Denker (sowohl die Fundamentalisten, als auch die meisten Reformisten)  „traditionsorientiert“, und dies ist wohl ein Grund für das Fehlen einer Reformation im protestantischen Sinne. Auch Martin Luther wollte zwar zu der reinen christlichen Tradition zurück, aber damit wurden befreiende Elemente des Urchristentums betont und die hemmende Tradition des Papsttums in Frage gestellt. Luther handelte nach dem Prinzip: Tradition bedeutet die Weitergabe des Feuers und nicht der Asche.

Die Machtergreifung der Abbasiden gegen die Umaiyaden mit persischer Hilfe (750)  wurde ebenfalls mit Hinweis auf die Tradition begründet: der Wechsel wurde  genealogisch mit der Zurückführung  der Macht an die „Familie“ Mohammads (Abbas war ein Onkel des Propheten) begründet.  Auch dieser Machtwechsel war, wie in Vergangenheit, vom grausamen Blutvergießen begleitet: Man ließ alle lebenden Umaiyaden, angeblich zu einem Versöhnungsbankett, in Palästina zusammenkommen; sie wurden erbarmungslos niedergemacht, die Leichen ihrer toten Vorfahren wurden ausgegraben und geschändet. Ein einziger, der später in Spanien ein neues Reich begründete, vermochte zu fliehen.

 

Erste Islamische Expansion

Ungeachtet der inneren Auseinandersetzungen setzte sich die rasche Expansion der Islamischen Revolution über die Grenzen der arabischen Halbinsel fort. Man wird an die Feldzüge Napoleons nach der französischen Revolution und Eroberung von mittelasiatischen Gebieten nach der Oktoberrevolution erinnert:

Die arabischen Truppen eroberten 635 Damaskus, 639-641 Ägypten, 640-644 Persien,  und es wurden  Siedlungen arabischer Gruppen angelegt. Dann expandierten die arabischen Heere bis zum Atlantik (691), nach Byzanz, Südfrankreich (711), Transoxanien (711) und Sind (711).  711 wandten sich die muslimischen Truppen (vorwiegend Berber) unter  Tariq ibn Ziyad  bei Gibraltar  (Berg des Tariq) gegen das christliche Europa und landeten in Spanien. Von 674 bis 678 wurde sogar Konstantinopel selbst zugleich vom Land und von der See her angegriffen, aber vergeblich. Dieser Angriff wurde in den Jahren 717 und 718 wieder ohne Erfolg wiederholt.  751 besiegten die Araber schließlich in der  Schlacht am Talas ein chinesisches Heer.

Dabei gingen die muslimischen Angreifer gegen die unterworfene Völker (von Ausnahmen abgesehen) erstaunlich tolerant vor. Man begnügte sich damit, dass der Islam (mit oder ohne Gewaltanwendung) die Oberhand gewinnt, auch wenn fremde Völker ihre Religion und Traditionen behielten. Armenien, Teile in Spanien, große Teile von Balkan (unter Osmanen) und Indien sind Beispiele dafür, dass es keine Zwangsbekehrung durch Muslime gab.

 

Die islamische Blütezeit

Die Epoche der Abbasiden (749–1258) wird als Blütezeit der islamischen Kultur bezeichnet. Mit „islamisch“ ist nicht die religiöse Prägung dieser Kultur, sondern der islamische Kulturkreis gemeint. In Wirklichkeit ist diese Phase das globalisierte Zusammentreffen von wichtigsten euroasiatischen Kulturen (griechische, arabische-persische und lateinische Europa). Arabisch-persische Wissenschaftler waren Vermittler zwischen in Vergessenheit geratener griechischer Antike und der Kultur des lateinischen Europas:

Bagdad wurde mit mindestens 100.000 Einwohnern zum Zentrum für Wissenschaft, Kunst und Kultur. Ein weiteres Zentrum war die ostpersische Provinz Khorassan und Nord-Ost-Region des heutigen Afghanistan.

Auch nach dem Zerfall dieses Imperiums,  ging die kulturell-wissenschaftliche Blüte des Islam bis zum 15. Jahrhundert weiter. Die Ursachen dieses einmaligen Aufschwungs sind nicht ausreichend untersucht, genauso wie die Gründe für den darauffolgenden Stillstand der wissenschaftlichen Entwicklung.  Ein Grund mag an dem Charakter des Islam selbst und dessen Anspruch auf Offenheit, Überlegenheit und grenzenlose Universalität liegen. Schon der Prophet Mohammad soll empfohlen haben: „Sucht das Wissen, auch wenn es in China sein sollte.“ Ein weiterer Grund liegt im weltlichen und diesseits gewandten Charakter des Islam, der von Anfang an Wissenschaft und das „Nachdenken“ (wie es der Koran immer wieder empfiehlt) befürwortete.  Muslime gingen damals mit einer großen Portion an Selbstsicherheit und Souveränität an fremdes Gedankengut heran und sahen darin (im Gegensatz zu heute) keinen „Kulturkolonialsmus“. Wissenschaftler wurden nie als Konkurrenten der Theologie verstanden. Vielmehr wurde die Notwendigkeit erkannt, die islamische Theologie in Konfrontation und Dialog mit „Ungläubigen“ durch wissenschaftliche Erkenntnisse und Übernahme von griechischer Philosophie zu untermauern.  Auch wenn das Prinzip „Vernunft“ sich nicht immer gegen theologische Spekulationen durchsetzen konnte, dennoch blieb die Theologie auch in ihrer dogmatischsten Phasen „wertorientiert.“ Für einen Muslim sind manche  christliche Dogmen, wie Trinität unverständlich, unrealistisch und unwissenschaftlich. Islam kommt ohne Wunder und Glauben an übermenschliche Kräfte aus. Auch der Glaube an den jüngsten Tag konnte offen in der islamischen Theologie in Frage gestellt werden, in dem man gelegentlich annehmen durfte, diese Auferstehung betreffe nur die Seele, aber nicht den sterblichen Körper, der sich nicht mehr zusammensetzen kann.

Was die islamischen Wissenschaftler auf dem Gebiete der Astrologie, Mathematik, Chemie, Medizin, Physik und vor allem Philosophie zustande brachten, und auch ihren christlichen Kollegen imponierten,  kann an dieser Stelle nicht dargestellt werden. Eine gute Zusammenfassung findet der Leser in Wikipedia unter „Islamische Blüte“. Stellvertretend für viele dieser Köpfe sei an Averroes erinnert, der in Cordoba lebte und arbeitete. Er beeinflusste im europäischen Spätmittelalter die christlichen Philosophen, die auf der Such nach Vereinbarung zwischen Vernunft und Glauben waren.

Der aus Spanien zurückgekehrte Adelard von Bath und Wilhelm von Conches in Chartres führen einen ähnlichen Kampf für die Vernunft, sei es auf dem Gebiet der Erfahrung, sei es, wie Abaëlard, auf dem der Logik. Adelard von Bath erklärt einem traditionalistischen Gegner: »Es fällt mir schwer zu diskutieren … Ich habe von meinen arabischen Lehrern gelernt, die Vernunft zum Führer zu nehmen; du hingegen bist zufrieden, als Gefangener einer Kette von fabelnden Autoritäten zu folgen. Welchen anderen Namen kann man der Autorität geben als den einer Kette? Wie die unvernünftigen Tiere an einer Kette geführt werden und nicht wissen wohin und warum – man führt sie und sie bescheiden sich damit, dem Strick, der sie hält, zu folgen – so sind die meisten von euch Gefangene einer animalischen Leichtgläubigkeit und lassen sich gefesselt zu gefährlichen Meinungen verleiten durch die Autorität des Geschriebenen.«

[s. Fischer  Weltgeschichte (FWG), Band 11: Das Hochmittelalter: Erster Teil. Die Entfaltung der Christenheit (1060-1180). 6. Geistige Rückwirkungen. Fischer Weltgeschichte, S. 7989

(vgl. auch FWG Bd. 11, S. 158-159)

Historiker berichten von technischen Wunderwerken der Muslime in dieser Epoche. Zitiert wird immer wieder die Schenkung einer Uhr (neben einem Elefanten) von Harun al Rashid an Karl den Großen als ein Exempel für die technischen Fähigkeiten der Muslime dieser Zeit:

„Die Wasseruhr, welche Harun al-Rashid Karl dem Großen schenkte, bestand aus Leder und damaszierten Messing; metallene Ritter, die alle Stunde eine Tür öffneten und die jeweilige Anzahl von Bällen auf eine Zimbel fallen ließen und sich dann, die Tür schließend, wieder zurückzogen, zeigten die Zeit an.“ (Will Durant, Kulturgeschichte der Menschheit, Band 5, Köln 1985, Seite460)

Die Macht der Abbasiden zerfiel (wie in jedem Imperium) durch Autonomiebewegungen der Randgebiete und Ansturm von Türken und Mongolen, die 1258 Bagdad eroberten und zerstörten. Mit dem Verfall des islamischen Imperiums verlor der Islam auch seine Vitalität. Das Festhalten an „Tradition“, „absolutistischer Herrschaft“, „göttlicher Legitimation der Herrschaft“ (diese hatte längst ihre Basis verloren), „Priorität der Macht und Ordnung“ gegenüber „Reform und Veränderung“, machten den Islam anfällig gegenüber aus dem Osten heranziehenden Nomadenvölkern, die den Islam  als Instrument für ihren Eroberungs- und Expansionsgeist nutzten.

Der mongolische Angriff auf das islamische Reich verletzte das Selbstbewusstsein der Muslime. Zum ersten Mal seit dem islamischen Aufstieg erlitt man die Demütigung heidnischer Eroberung und Beherrschung der islamischen Kernländer. Die Nomadenvölker brachten aber dennoch mit ihrem frischen Eroberungswillen neue Zentralstaaten hervor, aus denen später das Osmanische Reich hervorging.

 

Kreuzzüge als Antwort Europas?

Zur gleichen Zeit wurde die islamische Welt durch Kreuzzüge (1096-1291) unter Druck gesetzt.

In der Literatur werden Kreuzzüge als eine Antwort auf die erste islamische Expansion gedeutet. Dies kann nur eingeschränkt als ein wichtiges Motiv der Kreuzfahrer angenommen werden. Jedenfalls erfolgten sie gleichzeitig mit dem Verfall der Umma als einheitliches Gebilde.  Die Abbasiden waren ab Mitte des 10. Jahrhunderts durch Angriffe aus den Randgebieten geschwächt und regierten bis zur Eroberung Bagdads durch die Mongolen nur symbolisch als Kalifen. Erstaunlicherweise verfolgten die Muslime die Kreuzzüge (diese spielten sich ohnehin am Rande des Imperiums) mit Gelassenheit und Selbstsicherheit und sogar aus einer Ebene der Überlegenheit. Die Kreuzfahrer waren in ihren Augen ungebildete wilde „Franken“. Dass diese Feldzüge ein Vorbote für spätere europäische Expansion sein könnte, kam niemandem in den Sinn.  Auch hier spielt die „Selbstgenügsamkeit“, „Überheblichkeit“ und das Gefühl der gottgegeben ewigen Überlegenheit über Ungläubige eine Rolle. Man hat auch nie versucht während der 200jährigen Kreuzzüge etwas von der Eindringlichen zu lernen und sich ihnen ernsthaft zu beschäftigen. Die wissenschaftliche Orientierung der Muslime galt (auch in späteren Jahrhunderten) eher der griechisch-byzantinischen Richtung, als dem lateinischen Europa.   Dagegen brachten die neugierigen Kreuzritter jedes Mal nicht nur Gewürze, sondern auch Wissenschaft, Philosophie, Kultur, Musik und Folklore nach Hause, die auch in die Sprache der Europäer eingingen.

Die Kreuzzüge erreichten ihr Ziel, nämlich die anhaltende Kolonialisierung Palästinas und Nahen Osten nicht, dennoch machten sie das lateinische Europa mobil, schwächten sie das byzantinische Reich, entdeckten neue Handelswege und legten den Grundstein für die europäische Expansion.

Am Ende der Kreuzzüge erwachte Europa aus dem finsteren Mittelalter, beherrscht vom Stillstand, Allmacht des Papstes und Kaisers, Streitigkeiten zwischen Kirche und Staat, und Unmündigkeit der Bürger. Die Kreuzzüge selbst waren der Gipfel dieser Unmündigkeit, zumal sie mit zwei unsinnigen Kinderkreuzzügen (1212) fast zu Ende gingen.

Das „Überlegenheitsgefühl“ der Muslime gegenüber anderen Völkern brachte im Laufe der Geschichte zwar „Selbstsicherheit“, aber auch die Unterschätzung von Entwicklungen mit sich. Das Bild der Muslime von Kreuzfahrern prägte Jahrhunderte lang das Bewusstsein der Muslime von Europa. Erst als Napoleon mit seinen modernen Truppen 1798 in Ägypten einmarschierte, merkte der Orient, wie sehr sich Europa verändert hat.

 

Zweite islamischer Angriff auf Europa

Zwar ging der Islam in Gestalt des osmanischen Reiches (1299-1923) noch einmal (getrieben vom Expansionsgeist) wieder in die Offensive und schuf einen neuen Staat mit einer festen türkischen Identität. Während der osmanischen Herrschaft wurde die meiste Kraft in territoriale Expansionen  ohne inneren Wandel investiert. Erst 1839 versuchte Sultan Abdul Mejid mit Reformen zu beginnen; es war aber zu spät.

Nach der Eroberung des ost-christlichen Zentrums Konstantinopel (1453) zitterte Europa 200 Jahre vor der türkisch-islamischer Gefahr. Dies ist wohl aus dem kollektiven Bewusstsein der Europäer nicht weg zu radieren. Mit den zwei Niederlagen vor den Toren Wiens (1529 und 1683) ging eins für allemal die islamische Expansionskraft zu Ende. Diese waren die letzten Versuche an die urislamischen Prinzipien von Macht, Unterwerfung, Eroberung und göttliche Legitimation der politischen Macht anzuknüpfen. Die europäischen „Ungläubigen“ wurden durch diese Angriffe nicht geschwächt,  sondern wachgerüttelt. denn sie hatten inzwischen neue Wege entdeckt:  Das klassische Interesse am Orient (Palästina und Konstantinopel) war durch Hinwendung zum Westen ersetzt.

 

Europa expandiert nach Westen

So fanden auch die Aufrufe des Papstes zu einem neuen Kreuzzug zur Befreiung von Konstantinopel kaum Beachtung. „Im Osten nichts Neues!“ könnte die Parole der Europäer in ihrer Expansion nach Westen gewesen sein. In dieser Richtung gelangen Europäer leichter nach Indien und umgingen die hohen osmanischen Zölle. Die Portugiesen erreichten 1470 den Äquator und 1487-88 mit Bartolomeu Diaz den Kap der Guten Hoffnung.  Die Kolonialisierung Asiens und Teile der islamischen Welt begann mit der Entdeckung dieses  Seeweges (1497-98) durch Vasco da Gama.  Für Europa war wohl die Reconquista (endgültige Vertreibung der Mauern aus Spanien 1492) und die Entdeckung Amerikas  im gleichen Jahr wichtiger, als der Verlust von Konstantinopel, die ohnehin nicht zum lateinischen Europa gehörte. Mit der Vertreibung der Muslime aus Spanien begann im christlichen Europa der Wille, im Alleingang und ohne islamischen Einfluss eine eigene aggressive Politik zu  betreiben.

Die immer wieder in neuen Variationen gestellte Frage, warum sich Europa und Christentum entwickelten, aber der Islam unterentwickelt bleibt, beantwortet sich ist falsch und ahistorisch gestellt. Es entwickelten sich nicht Europa und Christentum als Gesamtheit, sondern es kam nur in einem bestimmten Teil Europas zu dieser Entwicklung.

In Analogie dazu sprechen wir von Mesopotamien als Wiege der Zivilisation, aber nicht von Asien. In Norditalien und Rhein-Anrainer-Ländern (nicht in Süd- Nord- und Osteuropa) kam es zu einer langsamen evolutionären Umwälzung. Der Geist des Kapitalismus entwickelte sich nicht in Athen und Rom, sondern später weit weg in Manchester. Die Moderne war nicht ein Ereignis, sondern ein langwieriger Prozess, begleitet von vielen Rückschlägen. Auch die Unterentwicklung der Muslime war klein plötzlicher Betriebsunfall, sondern das logische Ergebnis eines über Jahrhunderte gelaufenen Prozesses. Nicht die islamische wurde schlechter, sondern Europa wurde besser.  Auch andere alte große Zivilisationen der damaligen Zeit (wie Ägypten, China und Indien, und sogar Griechenland als Wiege der europäischen Zivilisation) verpassten den Anschluss.

 

Islamische Stagnation und europäische Expansion

Das Problem der islamischen Stagnation beschäftigt seit eh und je die Muslime. Man hat den mongolischen Ansturm, die europäische Kolonialpolitik und die „Ausbeutung“ durch den Westen dafür verantwortlich gemacht. Es ist aber historisch falsch, die Zurückgebliebenheit der islamischen Welt und die Entwicklung Europas als zwei Seiten einer Medaille zu sehen.

Es kam einfach nur in Teilen Europas zu einer Konstellation von geistigen und materiellen Bedingungen, die sich gegenseitig verstärkten:

Die gescheiterten im Namen der Religion und unter Führung der Päpste geführten Kreuzzüge beschädigten die religiöse Seele Europas. Mit „Gott will“ kann die Welt nicht verändert werden.

Der schwarze Tod (die Pest, 1347-1353) mit 25 Millionen Opfern, erschütterte  weiter den Glauben und zeigte, dass der Mensch als „einsames“ Wesen sein Schicksal selbst in die Hand nehmen muss.

Das Bildungswesen entwickelte sich langsam aber ohne Unterbrechung:  Universitäten (Bologna 1088, Paris 1231) und Buchdruck (1450) führten zur Vervielfältigung des Wissens. Antike Schriften, die aus dem arabischen beziehungsweise byzantinischen Bereich nach Westeuropa gelangten ermöglichten den weiteren Zugang zum Wissen.

Während die islamische Wissenschaftstradition in der ihrer Blütezeit in kleinen Nischen und Zirkeln stehen blieb, wurden in Europa  Wissenschaft und Lehre allmählich verallgemeinert. Gingen die Muslime über  Aristoteles nicht hinaus, so wurde in Europa in Theologie, Philosophie und Naturwissenschaften die Zeit nach Aristoteles eingeleitet.

Der Mensch rückte immer weiter in den Mittelpunkt. Der Kern der Renaissance war die Verdrängung des Himmels zugunsten des Menschen und dessen Freiheit. Die Säkularisierung des Himmels (Kopernikus und Galilei) ging der Säkularisierung der Erde voraus.

Repräsentativ für den europäischen Durchbruch sind wohl diese mit einander im Einklag stehenden Ereignisse: Buchdruck (Beginn der Automatisierung des Wissens), Reconquista und Erlangung eines großen Selbstbewusstseins durch Vertreibung der Mauren aus Spanien (Alleinherrschaft der Christenheit),  Entdeckung Amerikas (als Beginn der Weltherrschaft), die Reformation (als Rebellion gegen verkrustete religiöse Verhältnisse) und die Hinwendung zu Naturwissenschaften. Gutenberg, Christoph Columbus, Martin Luther und Galilei repräsentieren eine neue evolutionäre Bewegung, die sich bis heute fortgesetzt hat. Hinzu kam mit der Renaissance sehr langsam die Idee der individuellen Freiheit hinzu, auch wenn es eher eine Freiheit „von“, als eine Freiheit „zu“ etwas war. Bereits 1215 wurde in England die  Magna Carta Libertatum, als Anerkennung der Macht des Adels neben dem König unterzeichnet.

 

Das Leben wird in Europa ökonomisiert!

Mit einem Wort kam es zu „Entfesselung und Zusammenwirken von  positiven Kräften“. Wollte man nach einer  zentralen Kraft dieser Entwicklung suchen, so finden wir es in der Ökonomisierung des gesamten Lebens.  Der abstrakte Sinn von Wissenschaft und Philosophie, Entdeckungen und Erfindungen, Innovation und Naturwissenschaft wurde erstmals durch deren Funktionalität für ökonomischen Erfolg und materiellen Nutzen definiert. Gewinnorientierung wurde zu einem Motor der Wissenschaft, die allmählich ihren „metaphysischen“ Wert als menschliche Tugend verlor.  Gerade zu dieser Verbindung (zwischen Ökonomie einerseits und  Wissenschaft  andererseits) kam es  in der islamischen Welt (und auch anderswo) nicht. Wissenschaft blieb in der islamischen Welt etwas Heiliges, eine Gabe Gottes, ein Mittel zur Erforschung des universellen Geistes, eine menschliche Tugend, die nicht mit irdischen Absichten verschmutzt werden sollte. Auch fehlte es im Orient an politischen Kräften zur Durchsetzung von Innovation: Die osmanischen Sutane waren an europäischen Waffen interessiert,  und nicht an wissenschaftlich-technischen Errungenschaften als Mittel für wirtschaftlich-sozialen Wandel. Den Buchdruck mit beweglichen Lettern hatte Bayezid II. zum Beispiel 1483 bei Todesstrafe verboten. Lange vor der Konstruktion der ersten Dampfturbine in Europa gab es nach Tamim Ansary eine solche im osmanischen Reich. Sie wurde erfunden, um beim Festakt eines Reichen einen Drehspieß anzutreiben, und ein Schaf von allen Seiten gleichmäßig knusprig braun zu grillen. Nach Festakt fand man dafür keine Verwendung mehr. (Der Islam, SPEGEL Buch, 2011, Seite 147) Sultan Murad III ließ auf Rat seines Obermuftis das Istanbuler Observatorium des Universalgelehrten Takj al-Din 1580 von einer Reiterschwadron zerstören. (ebda, Seite 148)

Nicht nur „geistige“ und „ökonomische“  Entwicklung gingen eine feste Partnerschaft ein, sondern es kam auch zu einer funktionalen Bindung zwischen „äußerer Expansion“ und „innerer Entfaltung“, die bis heute den Kern der „Moderne“ prägen. Während die Muslime  bei ihren beiden Expansionen auf „innere und äußere Machtausübung und Unterwerfung“ setzten, sah Europa die territoriale Ausweitung im Dienste der Wirtschaft  und innerer Dynamik. Kolonialisierung war kein Wert an sich, sondern ein Weg für die Vermehrung des Reichtums und Wachstums durch Plünderung fremder Völker. Die islamischen Expansionswellen und „Revolutionskriege“ unterscheiden sich also vom europäischen Ausweisungsdrang durch das Fehlen einer „innergesellschaftlichen Dynamik“. Sie stehen in der Tradition der Mongolen, Hunnen, Saljughen und Türken, die nicht vom inneren gesellschaftlichen Wandel, sondern von Welteroberungsdrang ohne wirtschaftliche Effizienzziele begleitet waren.  Die Muslime befriedigten ihren materiellen Interessen im klassischen Sinne durch  Kriegsbeute und Gefangennahme, aber nicht durch Ausbeutung von Bodenschätzen zur Entwicklung der eigenen Wirtschaft.

Im späten Mittelalter wurden schon die Grundlagen für spätere industrielle Revolution gelegt, während der Orient auch dem Verhalten nach über die Schwelle der Agrarwirtschaft nicht hinaus kam: Das wichtigste Unterscheidungsmerkmal zwischen Industrie und Landwirtschaft ist, dass die Landwirtschaft sich kreisförmig um die gleiche Achse bewegt (Wiederholung der landwirtschaftlichen Produktion) und höchstens die Produktion im nächsten Jahr erhöht, aber nicht das Produkt verändert. Die industrielle Ordnung entwickelt sich linear mit progressivem Tempo unter Heranziehung immer neuer Methoden und Produkte. Während man in der islamischen Welt (und nicht nur hier) nach „agrarischer“ Kultur das Wissen und die Technik nach dem „Additions- und Multiplikationsverfahren“ anging, begann der Westen nach Erfordernissen der „industriellen Kultur“ mit „Potenzrechnung“.

Wurde in die  „Produktion“ (Überschusserzeugung und Akkumulation des Kapitals) im Westen zum wirtschaftlichen Ziel, so produzierte der Orient für den „Konsum“.

Damit kam es zu zwei verschiedenen Einstellungen zur „Arbeit“: die produktionsorientierte Arbeit geht über die Konsumbedürfnisse hinaus und bekommt einen Eigenwert, als Schöpfungs- und Schaffungskraft, und wird zu einer eigenständigen ethischen Norm. Dagegen will  die  konsumorientierte Arbeit  so viel  produzieren, wie der Mensch braucht. Dieses Arbeitsethos wurde auch durch die protestantische Ethik gefördert und legitimiert.

Das städtische Leben entfaltete in Europa eine Eigendynamik im Sinne der wirtschaftlich-kulturellen Entwicklung und eines selbstbewussten und relative von der politischen Macht unabhängigen kaufmännischen Bürgertums,  während islamische Städte (von bekannten Ausnahmen abgesehen) große Dörfer blieben:  Die europäische Stadt hat seit Spätmittelalter 4 dynamische Zentren: Kirche, Universität, Theater, Bank und Börsen und meistens einem Hafen. Die orientalischen Städte hatten drei  statische Zentren: Moschee, Palast und Bazar, wobei alle diese Zentren von einer politischen Macht kontrolliert wurden.

 

Europa gibt den Ton an!

Diese Entwicklungen im Westen sind die Wurzel aller späteren Wandlungen: Seitdem wird die Welt von einem aggressiven Entdeckungsgeist, Hegemonie der westlich-industriellen Kultur  und kapitalistischem Unterwerfungsgeist beherrscht. Die Ökonomie im Sinne der Effizienz  und Rentabilität bündelt, steuert und selektiert das soziale, politische und kulturelle Leben der Gesellschaft.  Es bleibt die Frage, ob die in Europa gestellten Weichen aus heutiger Sicht der beste Grundstein für das menschliche Glück gewesen sind. Es fragt sich, in welche Richtung dieses Modell der gesellschaftlichen Organisation gehen wird? Auch die Frage ist erlaubt, ob das „Imperiums des Kapitals“ und die Herrschaft der Industrie eine Zukunft haben? Die Geschichte hat gezeigt, dass kein Imperium länger als 250 Jahre am Leben gewesen ist!

Das osmanische Reich als das letzte Bollwerk der islamischen Hegemonie wurde nach dem ersten Weltkrieg zerstückelt. Obwohl allein die Europäer für diesen Krieg verantwortlich waren, mussten Muslime bis heute die tragischen Resultate dieses Krieges alleine tragen. Auch wenn man den Kolonialismus des alten Stils nicht allein für die Unterentwicklung der islamischen Welt verantwortlich machen kann, so ist es nicht von der Hand zu weisen, dass die heutige schiefe Architektur der islamischen Welt auf westliche imperiale Interessen des 19. und 20. Jahrhunderts zurückgeht.

Als ein Beispiel und Wurzel allen Übels ist der britische Verrat an der arabischen Welt gegen Ende des ersten Weltkrieges zu sehen: Um eine eventuelle arabische Unterstützung für den Kriegsgegner, das osmanische Reich zu verhindern, versprach England den Arabern einen eigenen Staat von Syrien bis Jemen und nutzte die Mobilisierung arabischer Kräfte gegen die Osmanen. Heimlich hatten aber England und Frankreich im Sykes-Picot-Abkommen schon am 16. Mai 1916 den Nahen Osten unter sich aufgeteilt. Auch die „Balfour Deklaration“ über die Errichtung einer „nationalen Heimstätte in Palästina für das jüdische Volk“ war geheim gehalten worden. Erst Lenin ließ das Sykes-Picot-Abkommen im November 1917 veröffentlichen, was zu einer Verärgerung der arabischen Welt führte. Die ungelöste Nah-Ost-Frage, welche Konflikte, islamischen Terrorismus und israelischen Staatsterror mit sich gebracht hat, ist ein Resultat dieser Architektur.

Im 20. Jahrhundert kam es aber in der islamischen Welt zu einem neuen Erwachen aus dem islamischen Mittelader, das sich mit der europäischen Neuzeit deckt, während das europäische Mittelader mit der islamischen Renaissance (Blütezeit des Islam)  einherging.

 

Die Suche der Muslime nach Modernität, Unabhängigkeit und Freiheit

In diesem neuen Erwachen hatte und hat die islamische Welt mit drei Hauptproblemen zu kämpfen: Modernität, Unabhängigkeit und Freiheit. Diese sind gegenüber den klassischen Zielen der mohammadanischen Revolution neue Herausforderungen. Der klassische Islam kannte nicht das Gefühl des Beherrschtwerdens, sondern war selbst Inbegriff der Herrschaft. Die islamischen Regime der Neuzeit konnten nie diese drei Ziele zusammen verwirklichen. Die „modernen“ westlich und auch sozialistisch orientierten Staaten, strebten die Modernität an, aber dabei wurden Unabhängigkeit und Freiheit vernachlässigt.  Die Islamischen Republiken und islamischen Regime (auch die Taliban) legten den großen Wert auf eine falsch verstandene zivilisationsfeindliche aber identitätsstiftende  „Unabhängigkeit“ und vernachlässigten die Modernität und Freiheit.

Die neue Bewegung in der islamischen Welt verlangt nun alle drei Ziele zusammen, vor allem Freiheit, welche unter allen vorangegangen Regimen auf der Strecke blieb.

Dies ist der Wunsch der großen Mehrheit in der islamischen Welt. Nur eine Minderheit will zu den klassischen Revolutionszielen des Islam zurückgehen. Auch diese Tendenz gehört zu Etappen der islamischen Neuorientierung.  Es ist ein fehlgeleiteter verspäteter antikolonialer Widerstand mit grausamen Mitteln zur Verteidigung einer falsch verstandenen Identität nach den Demütigungen durch den Westen.

Die Fundamentalisten spekulieren nur auf einen Niedergang des Westens, während der Westen mit seiner Arroganz und Überheblichkeit sich (entgegen aller historischen Erfahrungen) dem Bestand seines Imperiums sicher ist und den Fundamentalisten immer wieder neue Anlässe liefert.

Betrachtet man den Islam in seiner geschichtlichen Dimension, so werden zwei Elemente sichtbar, die nur in einer Anfangsphase der islamischen Geschichte miteinander vereinbar waren: Tradition und revolutionäre Expansion.  Die Tradition war einst der Motor der Umwälzungen, wurde aber im Laufe der Geschichte zu einem Klotz am Bein. Man kann sich heute nicht einfach davon trennen, ohne dass man den Koran und Tradition grundlegend neu zu verstehen beginnt. So bleibt der Islam in einem Spannungsfeld zwischen permanenter Revolution und traditioneller Stagnation.

Muslime können eine Zukunft haben, wenn sie ihre Religion „reformieren“: Zurück zu den echten, unverfälschten Ursprüngen, zurück zur dynamischen und weltzugewandten Tradition Mohammads und nicht zu seiner Zeit. Er hatte eine gerechte Gesellschaftsordnung im Sinne, mit Geschick, Verstand, Flexibilität und Zweckorientierung.

Eine echte Reform in der islamischen Theologie und Rechtsprechung kann nur geschehen, wenn die ursprüngliche irdische, säkulare Tradition Mohammads wieder lebendig wird. Dazu gehört vor allem der dynamische, veränderbare Charakter der Gesetze. Es gibt keinen Nachweis darüber, dass Mohammad je eine Entscheidung aufgrund eines überirdischen, göttlichen Dogmas getroffen hätte. Er handelte stets nach real existierenden vorgegebenen Verhältnissen.

Islam war ca. 1200 Jahre lang direkter europäischer Nachbar des Christentums. Dauerte der letzte Ost-Westkonflikt in Europa nur 40 Jahre, so war der islamisch-christliche Konflikt auf europäischem Boden von  711 bis zum Ende des 1. Weltkrieges.  Islam und Christentum können diese lange Phase der Nachbarschaft aus ihrem Bewusstsein nicht weg radieren. Islam gehört historisch zu Europa und beeinflusste immer wieder die europäische Entwicklung. Die Muslime waren unter Osmanen untrennbarer Bestandteil der europäischen Politik, lange bevor Russland und Osteuropa an Einfluss und Bedeutung gewannen.

Die heutigen Konflikte zwischen beiden Kulturen waren vorprogrammiert. Europa hat zwei Weltkriege vom Zaun gebrochen, an deren Entstehung, Verlauf und Ergebnissen die islamische Welt keinen Beitrag gehabt hat. Diese Kriege ordneten die heutige Architektur der Welt. Diese Architektur wurde in Europa vor 20 Jahren revidiert, weil sie nicht mehr zeitgemäß  war. Muslime müssen aber mit dieser  Architektur, die auf   Hegemonialinteresse des Westens angeschnitten ist, weiter leben.

Eine kleine Minderheit versucht nun diese Identität in eine Rückkehr zu  islamischer Revolutionstradition zurückzugewinnen. Eine andere Minderheit, von der die Welt wenig Notiz nimmt (zu ihnen zählt sich auch der Verfasser) entdeckt in den Ursprüngen des Islam nicht nur Gewalt und starre Tradition, sondern Wandel und Anpassung im Sinne der Schaffung einer neuen Ordnung mit geistiger Anstrengung. Die Muslime befinden sich heute wieder in einer mekkanischen Zeit: Es ist die Zeit der Aufklärung und Auseinandersetzung mit anderen Kulturen und Zivilisationen. Der Westen und der Islam können sich nicht mehr militärisch besiegen, was bleibt ist das gemeinsame Ringen um den Weltfrieden und die Zukunft.

 

 

 

 

 

Jul 222012
 

پس چه باید کرد ای اقوام شرق …

درمیان شخصیت های قرن بیستم مشرق زمین کمتر کسی را میبینیم که چون اقبال لاهوری هم استعدادها وتوانائی های مختلف را در خود جمع کرده و هم از مرزهای ملی و قومی عبور نموده به یک شخصیت فراملتی دست یافته باشد.

اقبال فیلسوف، وکیل دادگستری، شاعر، اسلامشناس و عارف و بالخره شخصیتی سیاسی بود. او خود را به شبه قاره هند، ایران و افغانستان متعلق میدانست. حتی آلمانی ها او را که مدتی درهایدلبرگ تحصیل میکرد، تاحدی از خود دانسته و دراین شهر کرانه یک رودخانه را بنام او کرده اند

(Iqbal  Ufer)

اقبال در سال ١٨٧٧ بدنیا آمد و درسال ١٩٣٨ (قبل از تأسیس پاکستان) در لاهور از دنیا رفت. اودر هند، انگلستان و آلمان تحصیل کرده و زندگی خود را وقف تلاش برای ایجاد خودآگاهی در مردم شرق و حفظ هویت خودی دربرابر استعمار و قدرت های خارجی نمود. باوجود علاقه شدیدش به مشرق زمین هرگز بدامن ناسیونالیسم و غرب ستیزی نیفتاد و بدون کمترین تعصبی از فلاسفه و شعرای اروپایی (شوپنهاور، تولستوی، هگل، کانت، نیچه، انشتاین و مخصوصاً گوته) تجلیل میکرد. او از هر خرمنی خوشه ای چید ولی در هیچ تفکری غیر از <فکرخودی> ادغام نشد. او نمونه کامل توازن و تعادل بین فرهنگ غرب و شرق بود. باوجود ایمان شدید به اسلام از طاهره قرۃ العین (شاعره بابی که بدست متعصبین مذهبی به قتل رسید، نگته کنید به شماره ٢ برگ سبز) تجلیل میکند و اورا در کنار حلاج میگذارد. باوجود اینکه ماتریالیسم را نقد میکند، در عین حال تفکر کارل مارکس و اندیشه او را نسبت به ازخودبیگانگی انسان Selbstentfremdung ستایش میکند.

  راز دار جزء وکل از خویش نامحرم شده است        آدم از سرمایــــه داری قاتل آدم شده است.

از اسارت و بندگی انسان و چاکرمنشی رنج میبرد و با زبانی شیوا میگوید:

آدم از بـــــی بصـــــری بندگـــــی آدم کـــــــرد        گوهــری داشت ولی نذر قباد و جـم کرد

یعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تراست؟      من ندیدم که سگی پیش سگــی سرخم کرد

او تقلید از غرب را هرگز نمی پذیرد و معتقد است که غرب آنچه را کهنه شده و تاریخ مصرفش سر رسیده به عنوان فکر جدید به مشرق زمین تحمیل میکند. از نظر او آتاتورک (مصطفی کمال پاشا) مقلد افکار غرب است:

            مصطفی کو از تجدد می ســــــرود      گفت نقش کهنــــــه را باید زدود

            ترک را آهنگ نو در چنــگ نیست      تازه اش جزکهنه افــرنگ نیست

اقبال عقلانیت غربی را میستاید و میخواهد آنرا با عشق و عرفان شرقی معجون کند:

            غربیان را زیرکــــــــی ســــــاز حیات  شرقــــــیان را عشــــــــق راز کائنات

            زیرکـــــــی از عشق گردد حق شناس   کار عشـــــق از زیرکی محــکم اساس

            عشق چون بازیرکـــــــی همبــر شود   نقشبـــــــند عالـــــــم دیگـــــــــر شود

            خیز و نقش عالــــــــم دیگــــــــر بنه   عشـــــــــــق را با زیرکــــــی آمیز ده

            زندگی را سوز و ساـــز از نار توست  عالـــــــــــم نو آفریدن از کــــــــار توست

 

اقبال به زبانهای هندی، اردو، فارسی و انگلیسی شعر میسرود، ولی به زبان فارسی علاقه خاص داشت، باوجود اینکه از قرار زبان فارسی را به عنوان زبان دوم به خوبی  آموخته است، با تواضع میگوید:

            هندیم از پارســـــــــی بیگانـــــه ام      ماه نو باشم، تهــــــی پیمانه ام

            گرچه هندی در عذوبت شکر است      طرز گفتار دری شیرین تراسـت

 

یکی از معروفترین مثنوی های او <پس چه باید کرد ای اقوام شرق؟> نام دارد و اقبال با زبانی شیوا ولی پرخاشگر ملت های مارا به اعتماد به نفس، خلاقیت و بی نیازی از استعمارگران غرب دعوت میکند. قسمت هائی از این مثنوی را تقدیم خوانندگان میکنیم:

جای این قطعه هنوز خالی است. تکمیل خواهد شد.

(١) یوروپ به معنی اروپاست.   (٢)  جمعیت دراینجا به معنی جمع شدن و وحدت است. (٣) ایاغ: جام می

 (٤) همه دنیا نسبت به خاک پاک شرق حسادت می ورزد.  (٥) بپا خیز و گره کار امت ها و ملت ها را بازکن (۶) مستی پیروی از غرب را از سربیرون کن  (٧)  کرپاس همان کرباس است که از پارچه حریر غربی بهتر است. (٨) غرب به اصطلاح امروز با پنبه سر می برد و مخالفین را بدون جنگ نیز در مرگ تدریجی نابود میکند (٩) زیراندازی حصیر خود را با فرش او عوض نکن. بیذق همان بیرق است که در اصطلاح شطرنج برای پیاده یعنی بی ارزش ترین مهره بکار میرود. <فرزین> در شطرنج به معنی وزیر است که مهمترین مهره می باشد. اقبال میگوید مواظب باش که پیاده خود را با وزیر استعمار عوض نکنی. شطرنج بازهای ماهر گاه وزیر خود را عمداً  بایک پیاده عوض میکنند، تا در چند حرکت بعدی حریف را مات کنند. (١٠)  استعمار کالاهای بی فایده،   جواهر معیوب و  لعل  رگه دار به ما میفروشد و حتی در فروش مشک  که از ناف آهو بدست می آید، تقلب کرده و ماده ای از ناف سگ را بجای آن به ما میدهد. (١١) وقتی میخواهد جنس بفروشد خندان است و هیچگونه بد اخلاقی از او سر نمیزند، غرب ما را مثل کودکی فریب داده  و با خروس قندی سرما را گرم میکند. (١٢) اروپایی حتی از ضمیر و فکر مشتری آگاه است و با سحر و جادو معامله را انجام میدهد.

 (١) یوروپ به معنی اروپاست.   (٢)  جمعیت دراینجا به معنی جمع شدن و وحدت است. (٣) ایاغ: جام می

 (٤) همه دنیا نسبت به خاک پاک شرق حسادت می ورزد.  (٥) بپا خیز و گره کار امت ها و ملت ها را بازکن (۶) مستی پیروی از غرب را از سربیرون کن  (٧)  کرپاس همان کرباس است که از پارچه حریر غربی بهتر است. (٨) غرب به اصطلاح امروز با پنبه سر می برد و مخالفین را بدون جنگ نیز در مرگ تدریجی نابود میکند (٩) زیراندازی حصیر خود را با فرش او عوض نکن. بیذق همان بیرق است که در اصطلاح شطرنج برای پیاده یعنی بی ارزش ترین مهره بکار میرود. <فرزین> در شطرنج به معنی وزیر است که مهمترین مهره می باشد. اقبال میگوید مواظب باش که پیاده خود را با وزیر استعمار عوض نکنی. شطرنج بازهای ماهر گاه وزیر خود را عمداً  بایک پیاده عوض میکنند، تا در چند حرکت بعدی حریف را مات کنند. (١٠)  استعمار کالاهای بی فایده،   جواهر معیوب و  لعل  رگه دار به ما میفروشد و حتی در فروش مشک  که از ناف آهو بدست می آید، تقلب کرده و ماده ای از ناف سگ را بجای آن به ما میدهد. (١١) وقتی میخواهد جنس بفروشد خندان است و هیچگونه بد اخلاقی از او سر نمیزند، غرب ما را مثل کودکی فریب داده  و با خروس قندی سرما را گرم میکند. (١٢) اروپایی حتی از ضمیر و فکر مشتری آگاه است و با سحر و جادو معامله را انجام میدهد.

Jul 222012
 

چرخش

ناشرهمیشه سوژه ای در مغز، و آرزو داشت تا کسی آنرا بصورت داستان درآورد. ما چند نویسنده و رمان نویس ماهر و حرفه ای دراین شهر داریم. ولی داستان نویسی مثل خیاطی نیست که  مثلاً سوژه خودرا مانند چند متر پارچه به نویسنده داده و بگوئیم: »قربون دستت، تا یکماه دیگر ازاین یک داستان دربیار!«  ازطرف دیگر آرزو اگر زیاد درمغز بماند، یا میپوسد و یا ما را آزار میدهد. بنابراین خود ناشر دست به کار شد، آنهم با این اعتقاد که یک محصول ناقص و پر ایراد، بهتر است تا بیکار نشستن. حاصل این دست درازی به حیطه اهل ادب داستان کوتاهی است بنام چرخش  که در دوصفحه تقدیم شما میشود، باشد تا اهل فضل  ایرادهای آنرا نادیده گرفته و خوانندگان به رسالت آن بیشتر توجه کنند، تا به کمبود مهارتهای ادبی.

چرخش

آفتات  پائیزی  آبان ماه ٥٧ از پنجره های کهنه دبیرستــــــان شاه رضای مشهد به داخل کلاس میتابد. ساعت تاریخ است و اقای اسدی امروز تاریخ معاصر اروپا را درس میدهد. او دبیری وارسته و مطلع است، مدتی هم در فرانسه تحصیل کرده و مخصوصاً به تاریخ این کشور خیلی علاقه دارد.

دراین روزها کشور شلوغ است: تظاهرات، راهپیمائی، شعار های زنده باد و مرده باد جوحاکم روز است. اغلب شعارهای وزن و قافیه دار با ردیف  »اعدام باید گردد… « ختم میشود. آقای اسدی در بیشتر ساعت های تفریح در اطاق معلمین ساکت است، گویی از قافله بکلی عقب مانده و هنوز دوهزاریش نیفتاده. بیشترهمکارهای آقای اسدی یکشبه تغییر موضع داده و اگر هم سابقاً بیطرف بودند، اکنون یکباره به صف انقلابیون پیوسته اند. بعضی هاهم میخواهند آقای اسدی را به حرف وادار کنند: »خُب آقای اسدی، شما که لوموند دیپلماتیک را مطالعه میفرمائید، خارجی ها در باره انقلاب ما چه میگویند؟«

ولی آقای اسدی نظریاتش را با شاگردانش درمیان میگذارد. درس امروز او انقلاب کبیر فرانسه است و او درباره پیروزی انقلاب و دوره ترور و سرکوب ضد انقلابیون به رهبری روبسپیر سخن میگوید:

 »آیا این جبر تاریخ بود که چندین هزار نفر به عنوان ضدانقلابی به زیر تیغ گیوتین فرستاده شوند و صدهاهزار نفر درجنگ های انقلاب بین فرانسه و کشورهای دیگر جان خود را از دست بدهند؟ نمیتوان از تاریخ آموخته و تحولات را بدون خونریزی به نتیجه رساند؟ انقلاب و سرنگونی رژیم ها و اصولاً تخریب آسانتر است، تا ساختن یک جامعه ایدال و عادلانه انسانی. انقلاب رژیم ها را عوض میکند، نه انسانها و طبیعت شانرا. تغییر انسانها کاری طولانی است و به تلاش پرمشقت و عمیق فرهنگی نیاز دارد. قیام عصیان است، وهمیشه با بیداری همراه نیست.«

ولی این حرفها در این روزها خریدار زیادی ندارد.  شاید تنها شاگرد علاقمندی که مرتب سرش را پایین آورده و حرف های آقا معلم را تأیید میکند، پسرش  بیژن باشد که در ردیف سوم درکنار سعید و محسن مثل همیشه پهلوی هم نشسته اند. سعید و محسن گاهی درگوشی حرفی رد و بدل می کنند، بطرف بیژن اشاره کرده و لبخندی میزنند: »فکر میکنم اگر بیژن حرفهای آقای اســدی را تأ یید نکنه، پول توجیبیش کم خواهد شد!«

ساعت آخر درس است و با به صدا درآمدن زنگ بچه ها به کوچه میریزند. بیژن، سعید و محسن که سالها ست همکلاس و دوست و همدرس اند بطرف خانه میروند.  بیژن دراین اواخر کمی احساس تنهایی میکند و توفکراست. یکبار چون از بحث های داغ و شعار مرگ براین و نابود آن خود را کنار کشیده بود، حتی یکی از بچه های لات بد دهن (که چند سال هم رفوزه شده بود و همیشه ته کلاس می نشست) به او »بچه ساواکی« گفته بود. این جوان که در مدرسه به »اصغر دراز« معروف بود، دل پری از بیژن داشت. یکبار به خاطر متلک گفتن به خواهر بیژن در کلانتری چند کشیده آبدار از جناب سروان خورده بود. ولی حالا پرروشده، چون قضایا برگشته و این پاسبان ها و افسرها هستند که از مردم میترسند!  دراین دوره گویا تعداد ساواکی ها ١۰۰ برابر شده، چون هرکسی که کمی کناره گیری کرده و یا ساکت است،  ضدانقلابی و ساواکیست.

امروزهم تظاهرات است و مردم به خیابانها ریخته اند. سعید و محسن هم به صف تظاهرات میپیوندند و بیژن به خانه میرود، چون بعد ازظهر معلم سنتورش می آید و او باید تمرین کند.

بین راه سعید به میگوید: »این آقای اسدی آدم خوبی است، ولی آخر محافظه کاری هم حدی دارد. مگر میشود اراده مردم و قدرت شکننده انقلاب را دست کم گرفت؟ «

****

سعید در خانواده ای روشن و لی غیرمذهبی تربیت شده است. پدرش کارمند مخابرات است و طوری که تعریف میکند، در زمان مصدق عضو حزب توده بوده است. سعید نیز چون خواهر و برادرانش کم و بیش درباره جنبش های ضد امپریالیستی معاصر شنیده و خوانده است.  خواهر بزرگ او فرشته  در دانشگاه اقتصاد میخواند و با گروه های مارکسیستی تماس دارد. امروز سعید از درس انقلاب فرانسه گزارش میدهد و فرشته میگوید: »انقلاب اکتبر روسیه را از درس ها حذف کرده اند. این انقلاب جهان را عوض کرد. امروزهم باید با خورده بورژوازی متحد شده و علیه امپریالیسم جهانی مبارزه کرد …«

****

محسن برخلاف او در خانواده ای مذهبی و لی غیر متعصب تربیت شده است. پدرش یک بازاری محترم است که ازکمک مادی به روشنفکران مسلمان دریغ نداشته است. هروقت از دکتر شریعتی صحبت میشود، با افتخار میگوید: »خدارحمت کند دکتر را، از نزدیک چند بار اورا دیده بودم، آبروی اسلام را حفظ کرد و حالا اقلاً ماهم میتوانیم در برابر چپی ها از یک ایدئولوژی برخور دار باشیم…« اینکه ایدئولوژی به چه معنی است، برای او مهم نیست. همینقدر میداند که آدم های امروزی باید آنرا داشته باشند، همانطور که کت و شلوار و پیرهن بشور و بپوش قشنگ تر از پیرهن و تنبان قدیمی هاست. محسن چند جزوه از کتابهای دکتر را خوانده است. دختر خاله اش سوسن که از بچگی به اسم او شده، برایش کتاب می آورد و گاهی هم باهم کاست گوش میکنند.

اینکه سعید و محسن همعقیده نیستند، کمترین تأثیری بر دوستی شان ندارد. علاقه به مطالعه، بحث های سیاسی، مخالفت با ظلم و استعمار و بالاخره عدالتخواهی آنهارا مثل دو برادر دوقولو بهم وصل کرده است. اگر کسی از اختلاف اسلام و مارکسیسم حرفی به میان بیاورد، هردو همصدا میگویند: ما بین شریعتی و خسرو گلسرخی فرقی نمی بینیم. مهم اینست که برای عدالت مبارزه کنیم.

بیژن هم مخالف ظلم است و  از دیکتاتوری خوشش نمی آید. فقط از اینهمه کلمه »مرگ« در شعار ها بیزاراست و با روح لطیف شاعرانه او ناسازگار. به موزیک و زبان خارجه علاقه دارد و به پدرش قول داده، آنقدر فرانسوی بخواند، تا بتواند »بیگانه« آلبرکامو را دوباره به فارسی برگرداند.

****

شور و هیجان روز بروز بیشتر شده، شاه رفته  و نخست وزیراوهم سرنگون شده.  به هرجا می روی، بیشترمردم،  چه چپگرا و چه مذهبی و یا لیبرال از »انقلاب ما« سخن میگویند و آنر تنها با کلمه »بی نظیر« توصیف میکنند. عطر شکوفه های بهار آزادی مردم را مست کرده است.

مدرسه ها تق ولق است، سعید و محسن هرکدام به طرفی جذب شده اند، درس و مشق را کنار گذاشته و شب روز مشغول فعالیت، بحث، پخش جزوه و نشریه و پلاکارد و تراکت هستند. کمترهم یکدیگر را می بینند و برای یکدیگر وقت زیادی ندارند.

دراین میان رابطه بین سوسن و محسن هم که عقد آنها درستاره ها بسته شده، تنگ تر میشود، بیشتر یکدیگر را میبینند، کتاب و جزوه است که رد و بدل، خوانده و هضم میشود.  رابطه معنوی با اشتیاق قلبی پیوند میخورد و شعر زیبایی از حافظ و مولانا و ترجیع بندی از وحشی بافقی چاشنی بحث های سنگین ایدئولوژیکی میشود. موقع رد و بدل کردن کتاب، یک تماس کوتاه دست ها و یک نگاه عاشقانه  آنهارا به دنیای بالا تری سیر میدهد.

ولی یک موضوع براین رابطه زیبا در این بهار دلنشین سایه افکنده است و آن خانواده و بخصوص پدر سوسن است. از نظر نزدیکی انسانی این بهار برای آن دو بهار آزادی نیست. پدر سوسن همیشه یک آدم سنت گرا، خشک و از نظرسیاسی منفعل بود، و حالا به یک مذهبی انقلابی تبدیل شده است. حاج آقا براتی درسالهای گذشته تا این حد سخت گیر نبود. البته در محله به عنوان یک آدم خشک مذهبی معروف بود. بعضی ها از او حساب می بردند. شغل مشخصی نداشت، از راه  بساز و بفروش سرمایه ای جور کرده بود که با آن کار میکرد.  با مسجد و بیت بعضی از آقایان رابطه های نزدیکی داشت، دهه محرم که میشد روضه خانی های مفصل راه می آنداخت، شله قلمکار پخش میکرد و در هیئت های سینه زنی روی او خیلی حساب می کردند. حاج آقا براتی اکنون نفوذش زیادشده  و بعضی افراد منجمله پدر و خانواده محسن که تا بحال به او اعتنای خاصی نداشتند، حالا با کمی ترس و مراعات از کنار او رد میشوند و قدی هم خم میکنند. در رفت و آمد های خانوادگی خودسانسوری رواج پیداکرده واز زمانیـکه حاج آقا رئیس کمیته شده، وقتی با آن هیبت و کاپشن رنگ زیتونی اش وارد میشود، همه خود را کمی جمع و جور کرده و صحبت را عوض میکنند. خانم ها فوری روسری ها را از کیف شان در می آوردند و جوان ها جوک و شوخی و خنده را قطع میکنند. یکبار برادر کوچک محسن در گوش او گفت: درست است که حاج آقا زیر کاپشن همیشه یک اسلحه همراه داره؟

محسن خود را دریک تضاد احساس میکند. همیشه آرزوی پیروزی اسلام را داشت ولی فکر نمیکرد یک آدم بیسواد و بی معلومات که هیچ آگاهی از ایدئولوژی و علوم سیاسی و جامعه شناسی و … ندارد، یکشبه اینهمه قدرت برای خود کسب کند و صدای همه را خفه کند.

از طرف دیگر محسن نمیتواند ازسوسن دل بکند… چه باید کرد؟ مگر نگفته اند که در راه عشق باید خیلی چیزها را تحمل کرد؟ ولی خیلی جاها تحمل کم کم بدون اینکه آدم خودش متوجه شود به تأیید وهمراهی می انجامد و میگوید واقعیت همین هست که هست.

****

بعد از نامزدی و ازدواج محسن و سوسن،  حاج اقا براتی برای دامادش که بیکار و بی پول است، خانه ای تهیه کرده و اورا کم کم وارد کمیته و سپاه و… میکند. بخصوص شروع جنگ خیلی از موضوعات و اختلافات را درجه دو و سه میکند.

همه این تغییر و تحولات در زندگی محسن مثل یک قانون طبیعی رخ میدهد و شخصیت او را نیز عوض میکند. دشمن به خاک کشورش حمله کرده، »شیطان بزرگ« از هروسیله ای برای شکست انقلاب استفاده میکند، و حالا دیگر تفاوت بین  »تشیع علوی و تشیع صفوی« مسئله ما نیست، مسئله بود و نبود نظام و عقب راندن دشمن متجاوز مطرح است. وقتی برای بحث های ایدئولوژیک و زیبای گذشته باقی نمانده است.  موقعیت استثنایی است و یا باید یا در جهت انقلاب بود و یا ضدآن. محسن در بحث ها با همفکران سابقش نارسائی ها را همیشه توجیه میکند: ما درحال جنگیم و دشمن مارا از هر نظر محاصره کرده است، دشمن خارجی نیز بما مجال سازندگی نمیدهد. تحت چنین شرایطی چه انتظاری میتوان داشت؟

***

سعید و محسن اکنون بیش از دوسال است که دیگر یکدیگررا ندیده اند. بیژن هم  درخانه خزیده و زبان میخواند و معلم سنتورش گاهی مخفیانه به او درس میدهد. با ید موقع تمرین پنجره ها رابست. موسیقی و خنده و اینجورکارها خطرناک است.

آقای اسدی خود را بازنشسته کرده و روزها به کتابخانه و کتابفروشی ها میرود، در پارک قدمی میزند، با همکاران سابق گپی رد و بدل میشود و بعد به خانه می آید.  دل خوشی ندارد، چون همسرش را هم در اثر سکته قلبی از دست داده است.

****

از سعید مدتی است هیچ خبری نیست. گاهی به خانه سری میزند و احوالی می پرسد. انقلاب فرهنگی راه افتاده و خواهرش فرشته هم سال آخر اقتصاد را نیمه تمام رها کرده و مخفیانه درجنبش کار میکند، با کادرهای بالا رفت و آمدهایی دارد. خودش مسؤل یکی از هسته هاست و با شوهرش و چند نفر دیگر منجمله محسن در یک خانه تیمی زندگی میکنند. اکنون دیگر کارعلنی در دانشگاه، میزکتاب، تظاهرات، میتینگ ها و غیره ممکن نیست. همسنگرهای دیروز در مقابل هم قرار گرفته اند و گذشت آن زمانی که میگفتند: اسلام انقلابی و مارکسیسم باهم اختلافی ندارند، چون در مقابل دشمن مشترک یعنی امپریالیسم قرار دارند.  خشونت متقابل بین نیروهای ناراضی و حکومت تا سرحد ترور و درگیری مسلحانه جو حاکم روز است. دادگاه های انقلاب شب وروز مشغول بکار اند و دادستان درجواب یکی از خبرنگاران که علت سرعت عمل و ندادن مجال دفاع برای متهمین را جویا میشود، میگوید: آقا وقت نداریم و باید سریع عمل کنیم.

شوهر فرشته، مسعود، از قدیم صاحب یک چاپخانه است و سعید را هم که بعد از دیپلم بیکار شده است، استخدام کرده.

این چاپخانه که روزها بطور عادی کار میکند، از طرف نیمه های شب به بعد به محل چاپ تراکت و اعلامیه تبدیل میشود. دریکی از این شبها نیروهای کمیته  از طریق یک از افراد دستگیر شده هسته این محل را کشف کرده و به آنجا حمله میکنند. کار به در گیری مسلحانه کشیده، فرشته کشته شده و مسعود و سعید دستگیرمیشوند. دوندگی های زیاد خانواده سعید، وساطت، ضمانت و وثیقه آنهارا از مرگ حتمی نجات داده و حکم اعدامشان بطور معجزه آسایی به زندان طویل المدت تبدیل میشود. دراین روزها پخش یک اعلامیه خطر مرگ به همراه دارد، چه برسد به داشتن چاپخانه.

****

جنگ همچنان ادامه دارد. محسن یک پایش در جبهه و پای دیگرش در کمیته و یا »لانه جاسوسی«  است و درفتح خرمشهر شرکت دارد.  در زندگی او روزی پرشکوه تر از این روز وجود نداشته است. از ته دل خوشحال است، احساس غرور ملی و سربلندی میکند. اگر اینجا و آنجا دندان روی جگر گذاشت و آدم هایی مثل حاج آقا براتی را تحمل کرد، اقلاً این اتحاد به پیروزی انجامید. ولی نه، اینطورهم نیست…. جنگ همچنان ادامه پیدا میکند  و محسن باوجود اینکه دیگر آن انگیزه سابق را در خود نمی بیند، حفظ وحدت را مهمتر از مته برخشخاش گذاشتن می بیند. حاج آقا براتی میگوید: مصلحت هایی وجود دارد که تو ومن خبر نداریم. بیرون راندن دشمن کافی نیست، باید او را مجازات و سرنگون کرد.

جنگ سالها برهمین منوال بدون نتیجه مشخصی ادامه یافته و قربانی میطلبد. حاج آقا براتی در یکی از حملات دشمن کشته میشود. بمباران شهرها و شدت حملات آرامش را از مردم گرفته است و محسن هم با همسر و فرزندانش بعضی از شبها را در دهات و بیابانها صبح میکنند.

قبول آتش بس برای محسن غیرقابل تصوراست. دیگر نمیتواند اینهمه تنش روحی را تحمل کند و آرام آرام خود را ازما جرا ها دور میکند. دیگر حاج آقا براتی هم نیست که اورا مجبور به ادامه این راه کرده و کردار و گفتارش را دائماً تحت کنترل داشته باشد.

محسن با استفاده از سهمیه جانبازان و خانواده شهدا وارد دانشگاه میشود و در رشته ای که از دیرباز در آرزوی آن بود، یعنی علوم سیاسی و ارتباطات جمعی شروع به تحصیل میکند. شبها با رانندگی و مسافرکشی خرج زن و دو بچه را بدست می آورد.

 ****

ورود محسن به دانشگاه با خروج سعید از زندان همزمان است. سعید همان اندازه که در رهایی از اعدام خوش شانس بود، حالا هم با خوش شانسی توانست از زندان خارج شود. هزاران زندانی دیگر هرگز نتوانستند بیرون زندان را ببینند و مسعود هم  که به سؤال ها »خوب جواب نداده بود«، به جوخه اعدام سپرده شد.

سعید از آزادی خود به پدر و مادر اطلاع نمیدهد و سرزده به طرف خانه میرود. دراین اواخر ملاقاتی هم نداشت. عمویش در آخرین ملاقات گفته بود که پدر و مادر کسالت دارند و سلام رسانده اند. سعید به کوچه خودشان میرسد، روی دیوارخانه شعار رنگ پریده »مرگ برصدام« هنوز دیده میشود.  دم درخانه باقلبی پرتپش زنگ میزند. نه نه فاطمه خدمتکار و دوست خانواده (همیشه به فرشته و سعید میگفت: نه نه جون من به شما شیر دادم و بزرگتان کردم) نماز مغرب را سلام داده و در را باز میکند. چشم های ضعیفش نمیتواند سعید را تشخیص دهد:

– باکی کار دارید؟

– نه نه فاطمه منم، سعید. یادتان رفته؟

سعید وارد خانه شده و یکسر به اطاق خودش میرود، همان اطاقی که بعد از ازدواج فرشته به او رسیده بود. تقویم رنگ پریده ای روی دیوار سال ١٣٦۲ را نشان میدهد، ساعت کهنه ای روی رف تیک تاک میکند و درکنار آن عکس فرشته، شوهرش و سعید با چند دوست در حال کوهنوردی دیده میشود. همه ژست گرفته و لبخند امید به لب دارند. قفسه های کتاب دست نخورده است. مادرش در ملاقاتها میگفت: کمتر وارد اطاقت میشویم و به چیزس دست نمیزنیم. سعید یکسر سراغ مفاتیح الجنان میرود و آنرا ورق میزند. عجیب است: هنوز چند اعلامیه رنگ پریده سازمان درلای صفحات دعای کمیل است. آنزمان از روی احتیاط و در آخرین فرصت  آنهارا آنجا مخفی کرده بود که کسی شک نبرد.

– نه نه فاطمه، پدر مادر کجایند، کی برمیگردند. چرا بخاری خاموش است؟

– نه نه جان، رفته اند سفر.

– کجا؟

– نمیدانم، شاید شیراز

– ما که آنجا کسی را نداریم…

– والله نمیدانم، شاید مریض باشند، بالاخره دنیا …

– نه نه فاطمه من تحمل ندارم، اتفاقی افتاده است؟ چرا ملاقاتی نمی آمدند؟

– نه نه جان چه بگویم، زندگی همین است. شش ماه پیش هردو در بین راه شمال در یک اتوبوس نشسته بودند، که تصادف شد … خدا همه رفتگان را رحمت کند ….

***

سعید بعد از رهایی خود را در جهان دیگری میبیند. دنیا عوض شده است، بلوک شرق ازهم پاشیده، سرمایه داری بالاخره با برتری تکنولولوژی یکه تاز جهان شده است. آثار مارکس و انگلس و لنین یکباره قیمت شان به ارزش یک جلد کتاب رسیده است. چطور ممکن است قیمت کتاب تابعی از قدرت نظامی یک ابرقدرت باشد؟ مگر »حقیقت« هم دربورس  دچار نوسان قیمت میشود؟ دیگر نه آن جنبش و حرکت قبلی وجود دارد و نه جنگ. خیلی از دوستان سابق به دنبال کار و زندگی رفته و چند نفرشان به خارج گریخته اند. برادر کوچکتر او وحید  نیز چندسالی است که در آلمان پناهنده شده است. وحید بعد از دیپلم به هردری که زد نتوانست به کار و یا تحصیل مشغول شود. کشته شدن خواهرش فرشته و زندانی بودن سعید و مسعود و بالاخره سابقه قدیم سیاسی پدرش در ها را برویش بسته بود.

بالاخره بعد از دوره سربازی گذرنامه گرفته و به آلمان می آید.

در آلمان کارش خیلی زود راه می افتد: اسم خواهرش در »لیست شهدا«  است و خود وحید هم دوسه بار به کمیته احضار شده است. برای اداره پناهندگان همین کافیست. وحید که بچه زرنگ و با هوشی است در ظرف سه چهار سال به زندگی خود سر و سامانی میدهد. از آشپزی و نظافتکاری در یک رستوران ایرانی شروع کرده و شب وروز مشغول پس انداز است. نه اهل خوشگذرانی است و نه برای استراحت به آلمان آمده است، بلکه میخواهد محرومیت های اجتماعی گذشته اش را جبران کند. پنجسال از آمدنش به آلمان اکنون صاحب دو رستوران است، ازدواج کرده و زندگی راحتی دارد.

****

سعید در وطنش دست به هیچ کاری نمیتواند بزند، چند سال بعد گذرنامه گرفته و راهی آلمان میشود. طبیعت او با برادرش وحید خیلی فرق دارد. نه آن زرنگی و چالاکی اورا دارد و نه حال و حوصله ای برایش مانده است.  سال های سخت زندان و چند سال بیکاری اورا عوض کرده است. در آلمان برای اقامت راهی جز پناهندگی ندارد. دونفر از همفکران سابقش را هم اینجا پیدا میکند که مشغول کار و زندگی هستند. به سعید میگویند: اوضاع پناهندگی دیگر مثل سابق ساده نیست. باید در مصاحبه بگوید که بعد از بیرون آمدن از زندان به دوستان قدیمی پیوسته و دوباره به کار سیاسی مشغول شده و بار دیگر تحت تعقیب قرار گرفته است. سعید که از این کلک ها خوشش نمی آید،  به گفتن حقیقت اکتفا کرده ورد میشود. ضمناً اورا به منطقه دور افتاده ای در آلمان شرقی منتقل کرده اند. درحکم ردی او آمده است: »متقاضی سه سال بعد ازخروج از زندان بدون مشکل در کشورش زندگی کرده است….« ولی آیا این زندگی واقعاً بدون مشکل بود؟ آیا همین کافی نیست که سعید در اثر فشارهای زندان شکسته  و خرد شده است؟

خوبست که اقلاً به این جواب ردی میتوان اعتراض داد و اکنون چند سالست که منتظر دادگاه دوم می باشد.

****

شبی از شبهای سرد زمستانی سعید در خوابگاهش مشغول مطالعه است. مسؤل خوابگاه در اطاق او را زده و از سعید می پرسد که آیا او مسلمانست، یانه؟ سعید از این سؤال تعجب میکند و نه علت سؤال را میداند و نه از مسلمان بود خود مطمئن است. البته مسلمان زاده است و کم و بیش چیزهایی میداند، بخصوص اجباراً در زندان نماز خواندن را به او یاد داده اند. سعید با کمی تأمل جواب مثبت داده و علت سؤال را می پرسد. مسؤل خوابگاه میگوید، برایت یک کاری پیدا شده که میتواند سرنوشت ساز باشد، بامن بیا تا جریان را برایت تعریف کنم. بعد از مدتی حرکت به یک ساختمان عریض و طویل میرسند و وارد اطاقی میشوند. درآنجا چندنفر ایرانی جا افتاده با ته ریش و یقه های بسته همراه یک روحانی نشسته اند. هیئتی از ایران برای بستن قرار داد خرید گوشت به این منطقه دورافتاده آمده است و جزو شرایط قرار داد اینست که باید گاوها طبق سنت اسلامی ذبح شوند و دراین محل دور افتاده تنها سعید را به عنوان ایرانی مسلمان یا فته اند. حاج آقای روحانی بطور کوتاه  ذبح اسلامی را به سعید یاد میدهد: حیوان باید رو به قبله بوده، و او بعد ازگفتن بسم الله باید چهار رگ گاو را قطع کند. سعید که زمانی میخواست دنیا را عوض کند و کمتر از اصول دیالکتیک و جنگ مسلحانه چیزی را قبول نداشت، اکنون در این دیار غربت شب و روز به گاو کشی و بسم الله گفتن مشغول است. صاحب کشتارگاه از نظم و دیسیپلین سعید بی اندازه راضی است و میخواهد به هر شکلی شده برای او اجازه  اقامت بگیرد و اداره اتباع بیگانه با توجه به ضرورت این نیروی کار به او اقامت یکساله میدهد. آخر اگر سعید نباشد منافع اقتصادی آلمان به خطر افتاده و قرارداد چند میلیونی بین دوکشور باطل میشود!

سعید بعد از پایان این دوره از کار و ختم قرار داد اکنون انسان آزادی است که میتواند محل اقامتش را تعیین کرده و اجازه کار بگیرد. جای تعجب است که پناهندگان هم در خارج دوره اسارت و آزادی را پشت میگذارند.

محسن در این فاصله دانشگاه را تمام کرده و در یک روزنامه به عنوان سردبیر کار خوب و مورد علاقه خود را یافته است. جو کشور عوض شده، امیدهای زیادی برای اصلاحات بوجود آمده و خیلی از نیروهای روشنفکر مسلمان جرأت انتقاد را پیدا کرده اند.  محسن از همان اول خواستار عدالت اجتماعی و آزادی فکری بود و گمان میکرد که این اهداف بالاخره با پایان یافتن جنگ و دفع خطرهای داخلی و خارجی تحقق خواهد یافت. او مانند بعضی روزنامه نگارهای دیگر به گروه اصلاح طلبان پیوسته و رمق تازه ای پیدا کرده است. روزنامه »امید فردا« که او سردبیرآنست بین جوانان و دانشجویان خواننده زیادی دارد.  روز بروز تیراژ آن بالا تر میرود  محسن در باره حقوق بشر و آزادی قلم سخن میگوید و اسلام را با اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر منطبق میداند. او که سالها در کمیته و جبهه خون و خونریزی و خشونت را از نزدیک دیده است، اکنون مخالف سرسخت هر نوع ترور و خشونت دولتی و غیر دولتی است. در یکی از سر مقاله ها حتی مجازات اعدام را به زیر سؤال میبرد و مینویسد که  میزان جنایات در کشورهای دارای مجازات اعدام کمتر از بقیه کشورها نیست. یک استدلال آماری میکند.  ولی دراین مقاله خیلی پا ازگلیم خود بیرون گذاشته است. او درگذشته چند بار اخطاریه و احضاریه دریافت کرده بود و حتی چند هفته ای به خاطر یک مقاله تند در بازداشتگاه بود. این بار دیگر خیلی پیش رفته و بدون اینکه بخواهد یکباره منکر  یکی از اصول اسلام شده است. در دادگاه به خاطر همین خطا به سه سال زندان محکوم میشود. در زندان با چند جنایتکار گردن کلفت (یکی از آنها قاتل است و منتظر اجرای حکم اعدام) هم سلول میشود. محسن که مخالف اعدام است، با خود میگوید، اگرهم اعدامش نکنند، چقدرخوبست اقلاً از کنار من دورش کنند.

****

سعید بعد از چند سال اقامت در آلمان از این محیط دلسرد شده است. همفکران قدیمی او به دنبال پول درآوردن و کاسبی رفته اند و دیگر ایدآلی در زندگی ندارند.  برادرش وحید یک سر دارد و هزار سودا. یکی از رستورانها را فروخته است و بدهی سنگینی به اداره مالیات روی دوشش سنگینی میکند. گروه های سیاسی از نظر سعید چیز جدیدی برای گفتن ندارند و از شرایط واقعی جامعه ایران به شدت دور افتاده اند. انشعاب، اختلاف و بستن اتهام به یکدیگر وقتی برای روشنگری فرهنگی و سیاسی باقی نگذاشته است. هرکس از ایران میرسد، اولین سؤالش اینست که: وضع پناهندگی چی جوریست، چه »کیسی«  باید نوشت که قبول شد؟ میگویند باید گفت که جزو جنبش دانشجویی بودیم. ازقرار به دیگران پناهندگی نمیدهند.

پناهندگی سیاسی هم مانند کالا در بورس دچار نوسان شده، یک سازمان بالا میرود و سازمان پایین، هیچکس هم نمیداند چرا!

یکی از هموطنان سمج سعید را راحت نمیگذارد و مرتب ازاو می پرد که با چه کیسی اقامت گرفتی؟ یکروز سعید از کوره در رفته و میگوید: آقاجان، کیس گاوگشی !

سعید که از جو خارج کشور تصور دیگری داشت، هوای وطن میکند. دوست دارد او نیز در متن وقایع باشد. رفتارهای ضدخارجی راستگرایان آلمانی او را آزار میدهد و بارها در آلمان شرقی شاهد حمله چکمه پوشان کله طاس به خارجی ها بوده است و خودش هم یکبار در یک درگیری از آنها کتک خورده است.  حالت روحیش خراب شده و بدون داروهای آرامش بخش نمیتواند تعادل خود را حفظ کند. گاه در رستوران برادرش ساعتها به نقطه ای خیره شده و با کسی حرف نمیزند. صدای قهقهه مهمانان رستوران آزارش میدهد: »اینها به چه میخندند وچقدر خنده هایشان زشت است. مگر تا یکساعت پیش قبل از خوردن مشروب مثل چند بیگانه در کنارهم ننشسته بودند؟«

بالاخره هوای بازگشت به وطن را میکند. حد اقل توانسته است با کار و پس انداز سرمایه ای برای خود جور کند تا در ایران به آرزوی قدیمی خود که باز کردن یک کتابفروشی بود، برسد. وقتی وارد فرودگاه مهرآباد میشود، می بیند برای اولین بار بعد از چند سال دیگر لازم نیست اسم خود را اسپل کند! صبح که از خانه خارج میشود همه کوچه ها و خیابانها را متعلق به خود میداند. از یک خانه پرتجمل اجاره ای که معلوم نیست، قراردادش تمدید شود، به یک خانه محقر برگشته که متعلق به خود اوست. کسی نمی پرسد: کی این خانه ترک میکنی و اصولاً چر وارد این خانه شده ای؟

ولی آن خانه پدری هم در این فاصله دیگر نیست. وحید که در آلمان با مشکلات مالی زیادی روبروشده بود، چندسال پیش با سعید صحبت کرد و خانه را فروختند. حالا بجای آن یک ساختمان ٥ طبقه با آپارتمانهای شیک بنا شده است. قیمت زمین و املاک بطور سرسام آوری بالا رفته.

سعید با پولی که آزآلمان آورده یک خانه رهنی گرفته و با بقیه آن کتابفروشی باز میکند.  برای نجات از تنهایی و سرو سامان دادن به زندگی با یکی از همدرسی های سابق فرشته که شوهرش را در جنگ ازدست داده، ازدواج میکند. زندگی ساده ایست  توأم با صفا و تفاهم.

****

یکروز که سعید روزنامه را ورق میزند به خبر عجیبی برخور میکند: خبر آزاد شدن تعدادی روزنامه نگار از زندان و دربین آنها به نام دوست قدیمی اش محسن برخورد میکند. عجیب است! مگر محسن زندانی بود که اکنون آزاد شده است؟  آیا میتوان و صلاح است که اورا ببیند؟ خاطرات دوره دبیرستان، شورش و قیام، بهار آزادی، جدا افتادن از محسن، رو در رو  قرار گرفتن با همفکران او و دوره زندانی خودش مثل یک فیلم از جلو چشمش عبور میکند. اکنون ۲٦ سالست که محسن را ندیده است و دراین فاصله چه اتفاقاتی که رخ داد.  اول فکر میکند محسن را به نحوی پیداکند، ولی بعد این فکر را کنار میگذارد. اکنون شعار روز اینست که گلیم خودت را از آب بیرون بکش و دردر سر زیادی ایجاد نکن. خیلی ها به زندگی داخلی و شخصی خود گریخته اند، ماهواره و اینترنت جای شعار و به خطرانداختن جان و مال را گرفته است. کسی که بعد از انجام سه کار مختلف در روز به خانه می آید، دیگری رمقی برای مطالعه و بحث و گفتگو ندارد.

کتابفروشی سعید پاتوقی است برای کسانیکه هنوزهم علاقه ای به بحث و صحبت دارند، ولی بحث ها اساسی تر و عمیق تر است، شعار نیست، بلکه از شعور سرچشمه میگیرد.

****

یکروز پیرمردی وارد کتابفروشی او میشود و سراغ فرهنگ لغت جدید فرانسوی را که یک هفته است وارد بازار شده میگیرد. سعید می گوید: »باید سفارش بدهم، اگر شنبه آینده تشریف بیاورید، تقدیم تان میشود. شما فرانسوی میدانید؟ «  مرد پیر میگوید: بله کم و بیش آشنایم، شغل اصلی من دبیری تاریخ بود … هنوز این جملات تمام نشده که سعید متوجه حضور آقای اسدی میشود، او را دربغل میگیرد و اشک از چشمانش جاری میشود: آقای اسدی، مرا به خاطر دارید؟ من و محسن و پسرشما آقا بیژن کنار هم روی یک نیمکت می نشستیم. آن روزی را به خاطر دارم که شما میگفتید: انقلاب و سرنگونی رژیم ها و اصولاٌ تخریب آسانتر است، تا ساختن یک جامعه ایدال و عادلانه انسانی. انقلاب رژیم ها را عوض میکند، نه انسانها و طبیعت شانرا… آقای اسدی میگوید: بله من ازاین حرفها زیاد میگفتم، ولی نمیدانم تو کدام روز را به خاطر داری.

– از محسن چه خبر دارید، شنیدم زندان بود و آزاد شده است. چرا زندانی شد؟ حالش چطور است؟

– منهم خبر دقیقی ندارم. چند بار به دفتر روزنامه اش رفتم. گاهی راجع به متن های فرانسوی از من سؤال میکرد، بعد هم خبر دستگیری اش را شنیدم.  بعد از آزاد شدنش از دوستانش سراغش را گرفتم. میگویند دانشگاه تورنتوی کانادا به او به عنوان یک روزنامه نگار برجسته بورس تحصیلی داده و او هم با خانواده فعلاً برای سه سال به کانادا رفته تا دکترایش را بگیرد. گاهی با پسرم بیژن رابطه ایمیلی دارد. اگر خبرجدید رسید، شنبه آینده برایتان تعریف میکنم.

 شنبه بعد آقای اسدی با بیژن که  چند سال است یک دارالترجمه باز کرده و ازکارش هم راضی است  به کتابفروشی سعید می آیند. سعید به بیژن میگوید: اگر توی خیابان تورا میدیدم، نمیتوانستم تورا بجا بیاورم. چقدر فرق کردیم، موهایمان سفید شده، ۲٦ سال است یکدیگر را ندیدیم. از سعید چه خبر؟ بیژن ایمیلی را که دیروز برای پدرش رسیده ، نشان میدهد:

»… استاد عزیز، اکنون یک  ماه است در غربت بسر می برم. فعلاً باید زبان خود را تکمیل کنم.  مردم اینجا خیلی سرد مزاجند، ازهمین حالا دلم تنگ شده. کم کم باید به آب و هوا و مردم اینجا عادت کنم. دوست دارم قبل از سه سال دکترای خودرا گرفته و برگردم.  حال بیژن چطور است؟ شما نوشته بودید که در یک کتابفروشی سعید را دیده اید و با اوصحبت کرده اید. چه دنیای عجیبی است،  یکی از زندان خارج میشود و دیگری به زندان می افتد، یکی از خارج برمیگردد و دیگری به خارج میرود …  لطفاً آدرس ایمیل اورا برایم بدهید. فکر میکنم از همه عاقل تر بازهم همان بیژن شما بود که وقتش را کمتر تلف کرد…  »اصغر  دراز« را بخاطر دارید؟ بالاخره درآن زمان اوهم یک دیپلم ژ ٣ گرفت، بعد هم داماد یکی از روحانیون پرنفوذ شد و پلکان ترقی را پشت سرگذاشت، حالاهم   نماینده یکی از شرکت بزرگ ایران در کانادا است .مال و منالی به هم زده، بین ایران و دبی و اروپا و امریکا در رفت و آمداست. یک از دوستان سابق در اینجا بیوگرافی اورا میگفت و باهم میخندیدیم.  دراین اوضاع و احوال چیزی بهتر و سالم تر از خندیدن نیست. ولی خبرهای ناراحت کننده حمله احتمالی به ایران مراسخت نگران کرده است.  اگر قرار براین باشد، دوره دکترا را نیمه تمام گذاشته و برمیگردم. دیگر آن جوان ۲٥ ساله نیستم، ولی هرچه نباشد، چند سالی در جبهه بودم و تجربه دارم.  اگرهم قرار است درجامعه تغییری رخ دهد،  باید به دست خود ما انجام شود و نه توسط اجنبی.

    گر بماندیم جامه برگیریم، جامه کز فراق چاک شده است

                 ور برفتیم عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده است

دست شمارا میبوسم.  محسن«

نوشته ناشر

 Posted by at 14:12
Jul 222012
 

images (4)

علمای مسیحی در دوره روشنگری و صنعتی شدن اروپا  که ۲۵٠ سال پیش آغاز شد و همراه بود با هجوم علم، صنعت، خردگرائی، خرافات زدائی، ضعیف شدن خودکامگی های سیاسی و کلیسائی، آزادی های فردی و در یک کلمه »مدرنیسم« با چالش هائی  روبرو شدند که مشروعیت عقائد و آراء کلیسا را در همه زمینه ها مورد سوال قرار میداد. سخن ما دراینجا درباره برخورد علماء مسیحی در سطح آکادمیک  با این جریان است. درحالیکه تقریبا ۲٠٠ سال قبل از آن کپرنیک (وفات در سال ۱۴۵۳) با  کشف منظومه شمسی ثابت کرده بود که زمین مرکز هستی نیست، در قرن هیجدهم این اصل مقبولیت عمومی یافت و پذیرفته شد که انسان ذره کوچکیست در یک عالم بی انتها و اینکه قانونمندی های هستی را میتوان با علم درک کرد.

تفسیر جهان به کمک علم و خرد و تبیین اخلاق به کمک ابزار خرد وعقلانیت، تفسیرهای دینی را به هم ریخت: چگونه میتوان خلقت جهان، انسان و همه موجودات را طبق تورات در۷ روز پذیرفت، به معجزات حضرت عیسی اعتقاد داشت و قبول کرد که او بعد از مصلوب شدن دوباره به میان پیروانش باز میگردد؟  درحالیکه مخالفت مارتین لوتر درسال ۱۵۱۷ با پاپ بر سر اصول اعتقادی درون کلیسا ئی (مثل بخشیده شدن گناهان با پرداخت کفاره) بود، اکنون در دوره روشنگری و صنعت همه کتاب مقدس و شخص عیسی مورد سوال قرار گرفت، زیرا بینش انسان از جهان هستی، پیدایش وتکامل  عوض شده بود. علوم تجربی خود را از فلسفه و الهیات جدا کردند و خردگرائی و عقلانیت بر بینش های مذهبی درباره اخلاق، حقوق و سیاست چیره شد.  ازهمه مهمتر اینکه آزادی  انسان از قدرت های خودکامه سیاسی و دینی (انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹)  نفوذ مذهب بر افکار را عقب راند. نقش سیاست  به یک نیروی پاسدار نظم عمومی تبدیل شد که مشروعیتش  تنها مدیون ایجاد رفاه برای همه است.  این تحولات در کشورهای اروپا به همین سادگی، پشت سرهم و بی وقفه و بدون شکست های موقت نبود. آنچه گفتیم تنها جریان غالب بر پروسه ایست که تا امروز نیز ادامه دارد.

علمای آگاه دین و الهیات دراین دوره بجای مقاومت در برابر این سیل خروشان،  خود را با تحول و تجدد همراه کردند ومجبور شدند جدائی و استقلال سیاست، فلسفه و اخلاق را از دین بپذیرند و (صرفنظر از اقلیت های واپسگرا) حتی خود پیشگام این تحول شوند. درنیمه دوم قرن ۱۸ عقلانیت و راسیونالیسم  در کلیسای پروتستان آلمان وارد حوزه الهیات شد. شاید کلیسا بخصوص علمای مترقی پروتستان نگران این بودند که درصورت نپیوستن به  تحولات جدید همه نفوذ خود را ازدست داده و ایمان مذهبی بکلی  دستخوش نابودی و بی تفاوتی شود.

روحانیت مسیحی دراین دوره مکتب ها و روش های برخورد گوناگون و ضد و نقیضی با پدیده مدرنیسم داشت، که ذکر آنها از حوصله این مقاله کوتاه خارج است. آنچه مسلم است اینست که در مسیر این درگیریها علمای بانفوذ مسیحیت در حوزه های علمیه و در سطح آکادمیک بخصوص از نیمه دوم قرن ۱۸ به بعد به اصولی رو آوردند، که از آن زمان معتبر مانده و تقویت شده اند، هرچند که جناح هایی از کلیسای رسمی با تاخیر و حتی اکراه به این اصول تن داند و حتی امروز هم تنها  آنهارا تحمل میکند. در آمریکا هنوز فرقه هائی هستند که فرزندانشانرا از شرکت در درس زیست شناسی منع میکنند، چون هنوز نتوانسته اند فرضیه داروین را هضم کنند!

علمای آگاه و ترقی خواه مسیحی در اروپا از نیمه دوم قرن ۱۸ در برخورد با مدرنیسم حد اقل بر سر این اصول توافق کردند:

دلائل عقلی با وحی آسمانی همسنگ و همترازند وحتی باهم سازش دارند. اگر درگذشته عقل تابع وحی بود، اکنون کوشش براین شد، تا برای وحی دلائل عقلی ارائه کنند.

نفوذ عقل درالهیات همراه شد با گشترش اخلاق گرائی. دراین دوره مسیحیت میکوشد تا خود را نماینده  واقعی فضائل اخلاقی بداند.

دین کم کم به یک مسئله فردی تبدیل شد و به یک تجربه وجودی انسان از خلقت تبدیل گردید.

مذهب به انسانگرائی رو آورد و کوشید تا بجای  استفاده از »عذاب وجدان« و تکیه بر »گناه اولیه«  در خدمت رفاه بشر دراین دنیا باشد. بجای اینکه انسان درخدمت مذهب باشد، مذهب خودرا در خدمت انسان قرار داد.

مسیحیت کوشید تا حقایق مذهبی را با اصول کلی خرد و عقلانیت وفق دهد.

همه آنچه گفته شد نمیتوانست عملی شود، مگر با قبول راهی  کاملا جدید بنام روش انتقادی- تاریخی در برخورد با کتاب مقدس و اصول دین. روش انتقادی- تاریخی  که بعدها  فلسفه هرمنوتیک نام گرفت در سطح آکادمیک به این اعتقاد رسید که کتاب مقدس را باید چون یک متن تاریخی و عیسی را به عنوان یک شخصیت تاریخی مورد بررسی قرار دهیم، تا بتوانیم جوهر اصلی دین را از آنچه مطابق شرایط زمان و مکان برای انسانهای آن دوره آمده است، جدا کنیم.

علما این اصل را پذیرفتند  که کتاب مقدس  قابل نقد است و اصول و تعالیم مسیحیت در طول تاریخ طبق شرایط زمانی و مکانی قابل تفسیر بوده و  حقایقی نسبی میباشند. جوهر اصلی کلام الهی آن موضوعاتی نیست که در دوره خاص و شرایط خاصی بیان شده، بلکه جوهر اصلی  وحی در درجه اول آن اصولی است که درخدمت سعادت  ونجات انسانها آمده است.

به بیان دیگر میتوان نظر این متکلمین را در این خلاصه کرد که:  کتاب مقدس کلام الهی است که با زبان ناقص و قابل تفسیرانسانی بیان شده است.

عقلانیت و راسیونالیسم در قرن ۱۸ اروپا مسئله ای عام و همه پسند بود  رابطه بین دین و دانش به بهترین شکلی در عنوان کتاب امانوئل کانت جلوه میکند: Die Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft  (مذهب درچارچوب خرد محض) که به سال ۱۷۹۳ منتشر شد. به عقیده او عقلانیت حکم میکند که ما به یک مذهب اخلاقی و عقلائی برای کنترل شرارت انسانی و بردن او بسوی خیر اعتقاد داشته باشیم.

قبول بی چون چرای علم و راسیونالیسم در قرن ۱۸ حتی به تقدس بلامنازع راسیونالیسم و گرایش هایی افراطی نیز منجر شد.  بعضی از دانشمندان مسیحی حتی آنقدر پیش رفتند که اصلی ترین دگم های مسیحیت را نیز انکار نمودند. مثلا Wegschneider  در اثری که به سال ۱۸۱۵ منتشر کرد، اصول اعتقادی مسیحیت را بکلی وارونه کرده از نو تفسیر میکند: او معجزات و ماوراء طبیعت را منکر شده، شعاعر دینی را به معنی سمبولیک درک کرده، دوباره زنده شدن مسیح را بازگشت کسی میداند که ظاهراٌ از دنیا رفته و معراج او را یک داستان تخیلی بیشتر نمیداند.

 قرن ۱۸ دوره ورود راسیونالیسم و خردگرائی در مسیحیت است  و  برداشت علمای مسیحی براینست که بین علم ودین  رقابتی وجود ندارد وحتی در مواردی دین را تابع علم میدانستند. ولی در قرن ۱٩ این افراط گرائی  تعدیل شده و اصولا درهمه زمینه ها راسیونالیسم خشک و بی عاطفه راه را برای رمانتیسم (مکتب شور و احساس)  بازمیکند و الهیات مسیحی نیز از این قافله عقب نمی ماند.

فریدریش شلایرماخر (متوفی ٤ ۳ ۱۸) که باید او را بعد از مارتین لوتر به عنوان نامدار ترین متکلم پروتستان دانست، خرد وعقلانیت را می پذیرد، ولی دین را از جنگ و رقابت جانفرسا با علم و سیاست نجات میدهد. برای او مذهب  یک تجربه وجودی فردی است.  دین »گرایش انسان بسوی امری ابدی است، برای  معنی دادن به زندگی «. او (برخلاف فیلسوف همعصرش هگل) از مذاهب آسیائی نام نمیبرد، ولی از عرفان  شرقی بدون اینکه نامی از آن ببرد، الهام گرفته است. او بر وحدت وجود« تکیه کرده و دیدگاهی عرفانی  از رابطه بین انسان و جهان عرضه میکند. برای او مذهب یک تجربه فردی برای رسیدن مستقل و بیواسطه به خوشبختی و »نظاره ایست به هستی« برای یکی شدن با وجود. اعتقاد به خدا از نظر او چیزی نیست جز »احساس وابستگی  ونیازشدید انسان به بینهایت«  .شلایرماخر همه دوگانگی ها را منکر میشود و خدا وطبیعت را یکی میداند.(پانتئیسم) برای شلایر ماخر مذهب بعد سوم فکر و عمل را تشکیل میدهد ومهمترین اجزاء آن تواضع، عشق، سپاسگذاری، همدردی و پشیمانی ازگناه است. درک مسیحیت از انسان، خدا و جهان بعد از شلایرماخر تغییر قابل ملاحظه ای نکرده است.  تجارب تلخ دو جنگ جهانی خانمانسوز در قرن بیستم  باعث شد تا جناح های مترقی مسیحیت بخصوص در اروپای غربی خود را بازهم بیشتر با مقتضیات زمان وفق داده و مسئله حفظ صلح، عدالت و همبستگی با جهان سوم را جوهره اصلی رسالت خود دانسته و درجهت نزدیک تر شدن دو کلیسای بزرگ پروتستان و کاتولیک قدم های موثری بردارد. بزرگترین تحولی که در قرن بیستم رخ داد مصوبات دومین مجمع عمومی واتیکان بود که درسال ٤ ۶  ۹ ۱  بعد از مزاکرات طولانی سعادت و نجاب بشر را تنها در انحصار مسیحیت ندانسته و اعتقاد دارد که همه انسانها میتوانند در دین خود با اعتقاد به خدای خودشان رستگار شوند.

ایجاد دیالوگ با مذاهب ابراهیمی و بخصوص اسلام اکنون در سر آغاز قرن ۲۱ گام دیگری است  برای تنش زدائی و ایجاد آرامش بخصوص بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر.

خلاصه کلام اینکه جناح مترقی مسیحیت در ٠ ۵ ۲  سال گذشته کوشیده است، تا باوجود رشد گرایش های غیر مذهبی، مطابق وضعیت زمانی برای خود در فرهنگ و جامعه جایگاه هائی را حفظ کند که یکی از مهمترین آنها پاسداری از ارزش های اخلاقی و انسانی است.

علمای واقع بین مسیحی امروز دیگر با علم مخالفتی ندارد، ولی خودرا مسئول کنترل  پیشرفتهای مهار گسیخته علمی (مثلا دست کاری روی  ژن ها) میدانند و نسبت به نتایج غیرانسانی علم و سیاست هشدار میدهند. شعار امروز علمای دین اینست که ایمان بدون خرد به خرافات و علم بدون ایمان به انسان ستیزی و خشونت می انجامد. اینان معتقدند که سیاست و اقتصاد بدون ارزش های اخلاقی و انسانی به خودکامگی و بی عدالتی  منجر خواهد شد.  اکثر علمای آگاه اعتقاد دارند که حفظ ارزش های پایه هنوز هم  جزو وظایف  دین بوده و وظیفه سیاست پیداکردن روش ها ی مناسب و اجرای این ارزش ها در زمینه سیاسی می باشد.

مسیحیت که در نیمه اول قرن بیستم خودرا از سیاست بکلی کنار کشیده بود، مخالفت قابل توجهی با جنگ اول از خود نشان نداد و در دوره فاشیسم هیتلری نیز صرف نظر از موارد استثنائی، سکوت اختیار کرده بود، اکنون به شکل جدیدی دوباره از راه دور در سیاست دخالت میکند و با وجود قبول سکولاریسم، برای خود حق اظهار نظر قائل است، بدون اینکه کمترین ادعا و یا علاقه ای برای شیوه اجرای سیاست های روز از خود نشان بدهد.  علمای مسیحی جدائی  از سیاست را حتی نوعی آزادی ازمصلحت اندیشی های سیاسی دانسته و میدان عمل خود را نسبت به گذشته گسترده تر میدانند.

هادی رضازاده

 

 

 Posted by at 14:11
Jul 222012
 

Download----------

 

سالهای آخر ساسانیان همراه بود با  روند پرشتاب از همپاشیدگی قدرت سیاسی و نظامی. همه شرائط برای روی کار آمدن یک قدرت  و مذهب جدید آماده بود، ولی منافع اشراف، روحانیون و سپاهیان چنان با بقاء خاندان ساسانیان گره خورده بود، که مانع هرنوع تحول و اصلاح میشد.  شاید بتوان شرایط ایران این دوره را با سالهای آخرآ دوره صفویه مقایسه کرد، که ضعف قدرت سیاسی با عدم وجود آلترنانیو داخلی همراه شده و زمینه را برای حمله محمود افغان آماده کرد. میتوان حدس زد که با ادامه این وضعیت دولت ساسانی یا توسط ترکان آسیای مرکزی و یا با یک حمله مجدد روم شرقی از میان میرفت. بعد ازپیروزی های سریع خسروپرویز علیه بیزانتین (روم شرقی) بین سالهای ٦۰٤ تا ٦٢٦ ابتکار عمل به دست هراکلیوس امپراطور بیزانتین افتاد که با اتحاد با ترکها و اتباع آنها در قفقاز حمله را به سوی تیسفون آغاز کرد و شکست غیرقابل جبرانی بر ارتش ایران وارد نمود. مورخین این درگیری را آخرین جنگ بزرگ دوران باستان میدانند. پس از این شکست بخشی از اشراف ایران با بازرگانان نسطوری (کلیسای ایرانی که از نزدیکی خسرو پرویز به مسیحی های غیرایرانی دل خوشی نداشتند) علیه او توطئه کرده و اورا به قتل رساندند. جانشین او شیرویه ازهمه سرزمین های تصرف شده صرفنظر کرد وبرای آنکه رقیبی نداشته باشد بسیاری از کودکان ساسانی را کشت. ازاین زمان بعد در ظرف چهارسال ۱٢ پادشاه در تیسفون به تخت نشستند که دوتن از آنان زن بودند، تا اینکه در سال ٦۳٢ (سال هجرت پیامبراسلام) نوه خردسال خسروپرویز بنام یزدگردسوم به کمک فرمانروای خراسان رستم تاجگذاری کرد که آخرین پادشاه ساسانیان بود.

پایان دوران ساسانیان را باید عملاً سال کشته شدن خسروپرویز         (٦٢٨) یعنی حدود ۱۰ سال قبل از شکست قادسیه دانست. اگر روم شرقی دراین سالها درجبهه های دیگر گرفتار نبود، بطور قطع با یک حمله گسترده تمام خاک ایران را تصرف میکرد و ما امروز یا مسیحی بودیم و یا پیرو مانی که دارای گرایش های زردشتی، مسیحی و بودائی بود.

قرآن از این دوجنگ بزرگ یعنی پیروزی خسروپرویز بر روم درسالهای ٦۱۳ (فتح دمشق) و ٦۱٤ (فتح بیت المقدس) در سوره روم یادمیکند. و سپس میگوید: رومیان بعد از این شکست برایران غلبه خواهند کرد (پیروزی هراکلیوس در نینوا به سال ٦۳٢). درآیه چهارم  از این پیروزی به عنوان <یاری خداوند> نام برده شده و میگوید: با پیروزی روم مومنین خوشحال خواهند شد (و یومئذ یفرح المومنون). درباره این آیات تفسیرهای زیادی آمده است. باتوجه به اینکه این سوره بین سالهای ٦٢۰ تا ٦٢٢ درمکه نازل شده است، میتوان چنین برداشت کرد که پامبراسلام درآن زمان جنگ علیه ایران و روم را دربرنامه خودنداشته و آرزوی مومنین را دراین میدیده است که مسیحیان به عنوان پیروان اهل کتاب بر ایرانیان پیروز شده و ایرانیان مسیحی  و اهل کتاب شوند.

حمله نهائی به ایران نه باردیگر از طرف روم و نه ازجانب ترک های شرق شروع شد، بلکه  از سوی جبهه ای آغازشد که کسی فکر آنرا نمیکرد.  قدرت سیاسی در ایران از دور اندیشی و  توانائی پیشگیری خطر عاجزبود و مطالعه تاریخ نشان میدهد که چند حمله نظامی محدود از طرف قبایل عرب در مرزهای غربی بکلی دست کم گرفته شده و نسبت به این خطر جدید بی توجهی شد. پیروزی اعراب برایران تا اندازه ای معلول اشتباهات استراتژکی و نظامی خود ساسانیان بود:

درپایان دوره انوشیروان ولایت حیره که از دیرباز تحت حمایت ایران بود و ملوک لخمی برآنجا حکومت میکردند، دست نشانده ایران بودند. این دولت از اصطکاک مستقیم ایران با رم جلوگیری کرده، و علاوه برآن سدی در برابر هجوم اعراب بادیه نشین شمال عربستان بود. خسروپرویز از قدرت لخمید ها در هراس بود و دودمان آنها یعنی سلسله آل منظر را منقرض کرد (سال ٦۰٢)  وهمین اشتباه راه ورود اعراب را به ابران آسان ترنمود. نخستین جنگهای بین ایران و قبایل عرب پس از انقراض این سلسله رخ داد. معروف ترین آنها  جنگ ذوقار است که منجر به شکست پادگان مرزی ایران شد. دراین جنگ اعراب نه بنام اسلام و نه به قصد کشورگشائی به ایران حمله کردند. قصد آنها گرفتن غنیمت و نجات از گرسنگی بود.  در فاصله سالهای ٦۰۱ و ٦۱۱ تاخت و تاز این قبایل عرب ادامه داشت و شکست هایی به دولت ایران وارد کردند.  این مقدمه ای بود برای هجوم بزرگ قبایل عرب که باهم متحد شده بودند، تا خاک ایران را تصرف نمایند.

پیروزی اتحاد بر ازهم پاشیدگی

بعضی از محققین حمله اعراب را به گونه ای گزارش میدهند که گویی لشکری متشکل از انسانهای پاک، عدالتخواه و دلسوز وارد ایران شد، تا مردم <آتش پرست و عقب مانده> این کشور را از دست یک رژیم دد منش طاغوتی نجات دهد. ایران آن عصر با امپراطوری روم ازنظر تمدن و فرهنگ هموزن و همطراز بود و دولت قدرتمندی هم درایران وجود نداشت که بتواند اعمال ظلم و ستم  کند.

درست اینست که حملات اعراب به ایران دردرجه اول لشکرکشی اقوام و قبائل متحد عرب با خلق و خوی جاهلیت و در درجه دوم یک نبرد دینی است، این جنگها پیروزی اسلام بر کیش زردشت نبوده، بلکه پیروزی <اتحاد و انگیزه> بر <نابسامانی و سرخوردگی> است. اگر این کشور سرو سامانی میداشت، شکست ایران قابل پیشگیری بود، همانطور روم شرقی توانست با وجود ازدست دادن سرزمین هائی درحاشیه امپراطـــوری خود (فلسطین، سوریه، مصر) تا حملــه      الب ارسلان سلجوقی درسال ۱۰۷۱  قسمت های زیادی ازخاک خودرا در مقابل اسلام حفظ کند و از قسطنطنیه حتی ٨۰۰ سال بعد ازحمله اولیه اعراب دفاع کند، تا آنکه تا در

سال ۱٤۵۳ بدست سلطان محمد فاتح (عثمانی)  فتح شد. بین شکست ارتش ایران در قادسیه (٦۳۷) و شکست نهائی ایران در نهاوند درجنگ نهاوند (٦٤٢) ۵ سال گذشت، بدون اینکه ارتش ایران بازسازی شده و با انگیزه کافی جلو نیروهای متجاوز را بگیرد. تحت چنین شرایطی هر نیروی متحد و مصممی میتوانست بر ایران چیره شود.

نخستين كسي كه ابوبكر را به حمله به خاك ايران تشويق كرد، „مثني بن حارثه شيباني“ بود. اين شخص، پيوسته با قبيله و دار و دسته خود به متصرفات ايران در عراق مي تاخت و اموال كشاورزان و دهقانان را غارت مي كرد. به احتمال زیاد اعراب از ضعف دولت ساسانی بی اطلاع بوده و اولین لشکرکشی ها را علیه روم شرقی ترتیب دادند. خلیفه دوم عمر درسال ٦۳٤ نامه ای از سردار خود ابن حارثه از سوریه دریافت کرد که درآن نوشته بود: ایران دچارهرج ومرج وآماده تسخیراست. عمر، خالدابن ولید را برای حمله به ایران اعزام کرد. خالد این پیام را برای هرمز فرمانده استان مرزی ایران فرستاد: <…اکنون مردمی بسوی تو می آیند که مرگ رادوست دارند، همانطور که تو زندگی را دوست میداری.>

اعراب تیسفون (مدائن) را که پایخت ساساسانیان بود تاراج و ویران کردند، بخشی از مردم را کشته و دیگران را به بردگی گرفتند. اینان درسال ٦٤٩ استخر رانیز ویران کرده، ٤۰ هزار مرد را کشته و زنان و کودکانرا به بردگی گرفتند. دراین جنگ روحیه خشونت قبیله ای و عربیت بر رفتار اسلامی غالب بود. پیامبر اسلام هنگام فتح مکه از خشونت و روحیه غارتگری اعراب جلوگیری کرده و گفت: امروز روز انتقام نیست، بلکه روز مرحمت است. اعراب مهاجم درآن زمان هنوز درک صحیحی از انسانیت نداشتند و غارتگری بر ترویج دین برتری داشت. گذاشتن نام <نیروی آزادیبخش> برآنان به همان اندازه خطا است که بخواهیم اسکندر را نجات دهنده ایران بدانیم.

در نبردهای بین ایران و اعراب نشانه ای از گفتمان عقیدتی دیده نمیشود و  سرداران عرب چون مغیره بن شعبه، خالدابن ولید و سعدابن ابی وقاص هیچکدام نمونه هایی تقوی و ایمان اسلامی نبودند.  درباره خالدابن ولید آمده است که در جنگ بارومیان حریف خودرا با وجود اینکه در آخرین لحظه اسلام را پذیرفت، کشت تا همسر اورا بدست آورد. همین امر باعث شد که به دستور خلیفه دوم از کار برکنارشود. مغیره بن شعبه در میان جنگ با ایرانیان با زن بدکاره ای رابطه داشت و سعدابن ابی وقاص که بعد ازکشتن رستم فرخزاد در کاخ مدائن مستقر شد، نمازخواندن را درست نمیدانست و از بیعت با امام علی سرباز زد.

شاید اگر اسلام هم ظهور نکرده بود و قبائل عرب با نیرو و یا عقیده دیگری متحد میشدند، بر ایران سالهای آخر ساسانیان پیروز میشدند، همانطور که قوم مغول تحت فشار قحطی و گرسنگی بدون داشتن مذهب و ایدئولوؤی برتر درسال ۱٢٢۰ سراسر ایران گرفته، شهر ها را نابود و مردم را قتل عام کردند وکتابخانه ها را به آتش کشیدند.

حتی شاید جای شکر باشد که اعراب با ایمان آوردن به اسلام تا حد زیادی روحیه جاهلیت و خشونت خود را از دست داده بودند و اسلام  برای آنها حدودی قائل شده بود که از آن درجنگ و برخورد با اقوام غیر مسلمان نمیتوانستند عدول کنند.

 

 

 Posted by at 14:11
Jul 222012
 

خوانندگان عزیز،

اگر به نصیحت سعدی شیرازی گوش فرا میدادم، انتشارشماره ۱٣ برگ سبز سه ماه عقب نمی افتاد. سعدی  میفرماید: تنها خود را با جریانی درگیرکن که یا براو چیره شوی و یا بتوانی از دستش رها شوی:

    چو جنگ آوری با کسی برستیز

              که از وی گزیرت بود، یاگریز

جریانی که نویسنده خود را با آن درگیر کرد، موضوع خشونت در ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) بود که  بعد از شروع به نوشتن نه میتوانستم آنرا جمع و جورکنم و نه حاضر بودم بعد از اینهمه زحمت آنرا کنار بگذارم. آنچه دراین شماره پیش روی شماست، تنها تلاشی است غیرتخصصی برای ورود به بحثی که ادامه آن به عهده صاحبنظران است.

برگ سبز از همان شماره اول خود را از وابستگی های سیاسی، مذهبی و ملی دور دانسته و به همه فارسی زبانان تعلق دارد. امیدواریم بررسی ها و نتیجه گیری هایی که درباره کتب مقدس دراین شماره شده است، باعث رنجش طرفدار هیچ دین و مسلکی نشود.هدف نهایی نشان دادن مشترکات و ایجاد دوستی و برادری بین ادیان است، آنهم در دوره ایکه اسلام و مسلمانان بواسطه عملکرد تروریستی  اقلیتی متعصب بیش از پیش تحت فشار انتقاد و حمله قرار دارند.

این موضوع به فارسی و آلمانی نوشته شد. بخش آلمانی (صفحات ۷ و ۸) تنها برای آلمانی ها نیست، بلکه برای جوانان ایرانی و افغانی هم نوشته شده است.  معلمین چند مدرسه که شاگردان مسلمان درآنها زیاد تراند، مشوق ما در نوشتن این مطالب بودند.

دکتر هادی رضازاده

خــــدا، انسان و خشــونت

در یهودیت، مسیحیت و اسلام

بخاطر دارم که سی وچندسال پیش، در زمان دانشجویی یک روز که وارد دانشگاه هامبورگ شدم، دیدم یکشبه نام دانشکده ما ( فلسفه و علوم اجتماعی) عوض شده است. بر سردر دانشکده با خط سرخ نوشته بود: »داشکده مارکس، انگلس، لنین، استالین، مائو تسه تونگ«. در آن روزها روشنفکران آلمانی اگر میخواستند از قافله تمدن عقب نمانند، باید »دیکتاتوری پرولتاریا« و اِعمال خشونت علیه دشمن طبقاتی را  می پذیرفتند و اینرا هم قبول میکردند که »زیربنا روبنا را تعیین میکند« و به عبارت دیگر شرایط تولیدی تعیین کننده روبنا (هنر، فرهنگ، ادبیات، مذهب و …) می باشد.

امروز ورق برگشته است و حتی  خیلی از رسانه های مترقی و روشنفکران دانشگاه دیده میخواهند همه تحولات و نارسایی ها را حاصل تفکر مذهبی، تعصب دینی و تصویر انسان از خدا بدانند.  »کاردینال لمن« به عنوان رهبر کاتولیک های آلمانی چندی پیش در مصاحبه ای با هفته نامه معتبر اشپیگل این مطلب را چنین بیان نمود: »برای من اساسی ترین سؤالی که به ریشه های اسلام برمیگردد، اینست: باید دید تاچه حد تصویراسلام از خدا با خشونت پیوند خورده است؟ محمد فردی جنگجو و فاتح بود. مسلمانان صلیب مسیحیت را نماد شکست میدانند و نمیتوانند خدای مسیحیت را که رنج می برَد و حتی می میرَد، درک کنند.« طرح چنین سؤالی که پاسخش را هم به دنبال دارد، قدم مفیدی درجهت ایجاد تفاهم و دیالوگ بین اسلام و مسیحیت نمی باشد. کاردینال لمن در واقع بطور غیر مستقیم و با زبانی دیپلماسی این اصل را بیان میکند که خشونت از ریشه های اسلام بر میخیزد و از این دین قابل تفکیک نیست.

ما نمیخواهیم مذاهب را رو در روی هم قرارداده، یکی را صلح طلب و دیگری را خشن و غیر انسانی بدانیم. در طول تاریخ بنام همه مذاهب ستم، خشونت وجنگ صورت گرفته است، ولی آنچه غیرعادلانه و برای خیلی از مسلمان توهین آمیزاست، اینست که خشونت را (برخلاف دیگر ادیان) جزو ذات اسلام بدانند.

بدون تردید مهمترین سرچشمه همه ادیان کتابهای مقدس آنان است. تورات، انجیل و قرآن را میتوان مهمترین ریشه های نظری مذاهب ابراهیمی دانست و ما میکوشیم تا با یک نگاه کوتاه و مقدماتی و غیرتخصصی به کتب مقدس تصویر این متون را از خدا و انسان بیان کنیم.

 

بنای خلقت در ادیان ابراهیمی بر عدم خشونت است.

کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) و قرآن در تعریف آغاز خلقت و پیدایش انسان بیانی مشابه دارند.

طبق داستان خلقت، خدا انسان را طبق تصویر خود به عنوان خلیفه و جانشین خلق کرد، به او کرامت بخشیده و بهشت را جایگاه او تعیین نمود. انسان در بهشت خوشبختی و آرامش داشت، ولی از اختیار و آزادی بی بهره بود. او ازهمان ابتدا  به دنبال آزادی بود و برخلاف دستور میوه و یاگندم ممنوع را خورد و از بهشت رانده شد. انسان آزادی را بر خوشبختی کنترل شده ترجیح داد.

خروج انسان از بهشت آغاز دایره ایست پراز فراز و نشیب همراه با غم و شادی، خوشبختی و نگونبختی، گناه وصواب.

ولی خدا انسانرا مانند فرزندی که خانه را ترک کرده، دنبال میکند. خدا درهر سه کتاب مقدس نقش پدری را دارد که میخواهد با وعده بهشت  و ترساندن از جهنم، انسانرا را دوباره به بهشت برگرداند.  در داستان خلقت میتوان تصویر انسان اولیه از تولد خود را دوباره یافت: هبوط انسان از بهشت مانند خروج از رحم مادراست. او جایی را ترک میکند که همه چیز به او میرسید ولی آزادی و مسؤلیت نداشت. از داستان خلقت چنین استنباط میشود که بنای آفرینش در ادیان ابراهیمی بر نجات و خوشبختی استوار شده است و نه بر خشونت و مجازات. اگر غیر ازاین بود، نیازی به خلقت انسان نبود. حتی انسان با گناهی که دربهشت مرتکب شده، مجازات نمیشود، بلکه مسئله با مصالحه بین او و خدا حل میشود: آزادی و مسؤولیت  زمینی در برابر خوشبختی دائمی آسمانی بدون آزادی. حتی شیطان نیز که حاضر نمیشود انسانرا سجده کند، آنطور که باید مجازات نمیشود. بنا بر دیالوگ و مصالحه است: از درگاه خدا اخراج میشود، ولی مأموریت مهم فریب انسان به او سپرده میشود. داستان خلقت بیان یک حادثه واقعی تاریخی نیست، بلکه یک اسطوره ایست پرمعنی برای مفهوم خلقت و فلسفه وجود انسان:

مسؤلیت، قبول یک قدرت مافوق ناظر (ایمان به یک امر مقدس)، رعایت قانون برای بازگشت به بهشت و آزادی در تصمیم گیری ارکان اصلی و ریشه های اولیه تفکر دینی است. 

قبول مسؤلیت که عدالت را نیز در برمیگیرد، قطب قانونگرایی  مذاهب است. تقریباًهمه ادیان کوشیده اند  تا با مجازات انسانهارا به قبول اصول و قواعدی درجهت مسؤلیت پذیری و عدالت پایبند کنند ودرست همینجاست که موضوع خشونت درادیان ابراهیمی مطرح میشود. خدا از بندگانش عبادت و اطاعت میطلبد (رابطه خدا و انسان) و در رفتارهای اجتماعی (رابطه انسان با جامعه) از آنان رعایت قانون را طلب میکند. دراین امر بین یهودیت، مسیحیت و اسلام هیچ تفاوت عمده ای وجود ندارد، بلکه روش پیاده کردن  این دو رابطه (خدا-انسان و انسان-جامعه) دچار تحول میشود واین تحول محصول رشد آگاهی انسان و تغییر تصویر او از خدا می باشد. رشد این آگاهی با آمدن اسلام متوقف نشد و همچنان ادامه دارد و بینش انسانها را از خدا و خلقت تعیین میکند.

هیچ دینی نمیتواند دراین مورد حرف آخر رابیان کرده و انحصارطلبانه نظرخودرا بربشریت تحمیل کند.

 

  مسیحیت و خشونت

حضرت عیسی در میان همه پیامبران یک استثناء بحساب می آید. تولدش، زندگیش، تعالیمش و مرگش هیچکدام به یک انسان معمولی شباهت ندارد. او درست نقطه مقابل خدای تورات است و تنها با مهر ومحبت در میان انسانها ظهور کرده است، رهگذری است در تاریخ همچون بودا و منصورحلاج که مدت کوتاهی (شاید سه سال) در میان شاگردانش زندگی میکند.  آنچه بنام »مسیحیت« و یک »مذهب« مستقل از یهودیت شکل گرفت، محصول قرن اول مسیحیت است. انجیل های چهارگانه (که بین آنها گاه تفاوتهای فاحشی وجود دارد) تقریباً تا ۷۰ سال بعد از مسیح جمع آوری شده و خاطراتی است درباره زندگی حضرت عیسی و سخنان او، یعنی همان چیزی که مسلمانان از زندگی پیامبرشان به عنوان سیره نبوی نام میبرند. آنچه هم درباره بیوگرافی حضرت عیسی از این نوشته ها استخراج میشود، بی اندازه  مختصر است و حتی مدت دوره رسالت او دقیقاً روشن نیست. مذهب شناس آلمانی رودلف بولتمن مینویسد: »ما از نظر تاریخی درباره عیسی تقریباً هیچ آگاهی نداریم و آنچه درباره بیوگرافی او میدانیم، میتواند روی یک کارت پستال هم نوشته شود.«

حضرت عیسی خود را تنها همان ناجی موعودی میداند که در تورات به او بشارت داده شده است تا انسانها را از انتقامجویی و خشونت و خودخواهی نجات دهد. او خود را بنیانگذار یک دین جدید نمیدانست و خود یک یهودی است که تورات را قبول دارد و اگر آنرا قبول نداشت نمی توانست خود را ناجی موعود این کتاب معرفی کند. او در»موعظه بالای کوه« می گوید: »گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم. نیامده ام تا باطل نمایم، بلکه تا تمام کنم.« (متی، باب ۵، آیه ۱۷) ودر جای دیگر میگوید: »آسانتر است که آسمان و زمین زایل شود، از آنکه یک نقطه از تورات ساقط گردد.« (لوقا، باب ۱۶، آیه ۱۷)

فلسفه وجودی عیسی به عنوان یک ناجی آورنده صلح نمیتواند با جنگ و شمشیرسازش داشته باشد. او مردم را به مقاومت علیه ستم دعوت نمیکند. بلکه درست برخلاف آن میگوید: »با شریر مقاومت مکنید، بلکه هرکه به رخساره راست تو طپانچه (سیلی) زند، دیگری را نیز بسوی او برگردان و اگر کسی … قبای تورا بگیرد، عبای خود را نیز بدو واگذار …من به شما میگویم که دشمنان خود را محبت کنید … و به هرکه به شما فحش دهد و جفا رساند، دعای خیر کنید.« (موعظه بالای کوه در انجیل متی، باب ۵، آیات ٣۹ تا ۴۵  وبسیاری از آیات دیگر).

درترجمه فارسی بالا آمده است که »دشمنان خود را محبت کنید.«،  درحالیکه درترجمه دقیق تر آلمانی  میخوانیم: »به دشمنان خود عشق بورزید.« „ liebt eure Feinde…“

آنچه را که عیسی دربالا موعظه میکند، شاید بتوان در رفتار فردی انسانها برای مدت کوتاهی پیاده کرد، ولی با آن نمیتوان یک نظام اجتماعی ساخت  و نمونه ای هم در تاریخ دیده نشده که جامعه یی بجای دفاع از خود، دشمن و متجاوز را دوست بدارد. عیسی خود نیز به صراحت منکر ایجاد یک جامعه و نظام است و پیش از مصلوب شدن در محاکمه اش در حضور پیلاطس حاکم روم میگوید: »پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان می بود، خدام من جنگ می کردند تا به یهود تسلیم نشوم. لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست.« (یوحنا، باب ۱۸، آیه ٣۶). بنابراین اعمال قهرآمیز را برای تشکیل یک نظام و یا دفاع از آن منکر نمیشود، بلکه رسالت خود را دراین نمی بیند.

 اگر بخواهیم دقیق تعالیم عیسی را پیاده کنیم، درآنصورت هیچ دولت و نظامی اجازه نداشت و ندارد، بنام مسیحیت تشکیل شده و در سیاست خود به آن اتکاء کند.

اکنون این سؤال پیش می آید که  چگونه در قرن های بعد کلیسا و پاپ ها توانستند از تعالیم شخصیت انسان دوستی که روی صلیب حتی برای قاتلینش طلب مغفرت میکند،  سوء استفاده کرده و به اینهمه خشونت و اعمال ضد انسانی که هیچ دینی شاهد آن نبوده است (تفتیش عقائد، تعقیب مخالفین بخصوص یهودی ستیزی، جنگهای صلیبی، سوزاندن زنان جادوگر و …) مشروعیت بخشند.

 چگونه بنام مسیح انساندوست خشونت انجام شد؟

انجیل به صراحت راه مسیح را تنها طریق رسیدن به سعادت میداند وهیچ دین و آیین دیگری را برحق نمیداند. همینجا اولین سنگ بنا برای انحصارطلبی کلیسا و قدرت های سیاسی مسیحی گذاشته میشود. بدون اینکه مسیح خود اینرا خواسته باشد، از درون انجیل همان چیزی خارج شد که قرن ها به استکبار غرب مشروعیت بخشیده و تا امروز نیز ادامه دارد. عنصری دیگری که در انجیل وارد شد و در تورات نبود، مجازات اخروی شدید برای مخالفین راه مسیح است. حضرت عیسی در این دنیا طرفدارانش را به صلح و دوست داشتن دشمنان دعوت کرد، ولی انجیل تصویری وحشتناک از عاقبت این کجروان ارائه می دهد. در قرن های بعد تنها کافی بود که پاپ و قدرت های سیاسی بنام دفاع از مسیحیت خود را نماینده خدا دانسته و دست به اجرای همان مجازات هایی بزنند که انجیل برای مخالفین وعده داه است و کلیسا حتی فتوا صادر کرد که »محبت به دشمن«  و دوری از خشونت تنها بین مسیحیان اعتبار داشته و کسانیکه خارج از این دین قرار دارند، مشمول این رحمت و محبت نمیشوند.

انحصارطلبی برای رساندن انسانها به سعادت جاودانی یکی از خطرناکترین ابزار مذاهب، ایدئولوژی ها و دکترین های سیاسی برای مشروعیت بخشیدن به  هرنوع خشونت بوده و امروز هم به شکل شدیدتری رواج یافته است. 

ما در انجیل درچند مورد به سخنانی از قول مسیح برخورد میکنیم که اصالت آنها مورد تردید است، چون با نرمخویی و انساندوستی او در تناقض است. مثلاً حضرت عیسی در انجیل خطاب به شاگردانش سفارش می کند که به شهرها و قصبات رفته و راه او را تبلیغ کنند:»وهرکه شما را قبول نکند، یا به سخن شما گوش ندهد، از آن خانه یا شهر بیرون شده، خاک پایهای خود را برافشانید.« (متی، باب ۱۰، آیه ۱۴) ولی درعین حال اضافه میکند: »هرآینه به شما میگویم که در روز جزا حالت زمین سدوم و غموره از آن شهر سهل تر خواهد بود.« (همانجا، آیه ۱۵) میدانیم براین دو قوم چه گذشت: هردو به جرم خوشگذرانی و لذت بیش از حد به حکم خدا بکلی نابود شدند. (حکایت قوم لوط در سفر پیدایش، باب ۹ ۱)

همین بیان در انجیل لوقا تکرار میشود و عیسی بعد از مصلوب شدن ظاهر شده و به شاگردانش می گوید:  …»درتمام عام بروید و جمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید. هرکه ایمان آورده، تعمید یابد، نجات یابد و اما هر که ایمان نیاورد، براو حکم خواهد شد.«   (مرقس، باب ۱۶، آیه ۱۶)

در باب ۱٣ انجیل متی عیسی برای شاگردانش مثال هایی برای ملکوت آسمانها و نتیجه خیر و شر ذکر کرده، انسانهای خطاکار را با »علف خودرو« مقایسه میکند  که عاقبت شان چنین است: » … لغزشدهندگان و بدکاران راجمع خواهند کرد، و ایشان را به تنور آتش خواهند انداخت، جایی که گریه و فشار دندان بُوَد. آنگاه عادلان در ملکوت پدر خود مثل آفتاب، درخشان خواهند شد.«  (متی، باب ۱٣، آیه ۴۱ تا ۴٣)

عیسی در جای دیگر خطاب به کاتبان و فریسیان ریاکار میگوید: »ای ماران و افعی زادگان! چگونه از عذاب جهنم فرار خواهید کرد.  (متی، باب ٢٣، آیه ٣٣)

میدانیم که انجیل های چهارگانه تنها خاطراتی از زندگی عیسی بوده و بین آنها تفاوتهایی نیز وجود دارد.  چه بسا برحسب ضرورت زمان سخنانی از قول او آمده  که با واقعیت منطبق نمی باشد.ولی همین گفتارها توانست در قرن های بعد وسیله مناسبی برای سرکوب مخالفین کلیسا شود.

کتاب مقدس و انجیل با »مکاشفه یوحنای رسول« خاتمه می یابد. در آنجا عاقبت گنهکاران چنین توصیف میشود: »لکن ترسندگان و بی ایمانان و خبیثان و قاتلان و زانیان و جادوگران و بت پرستان و جمیع دروغگویان، نصیب ایشان  دریاچه افروخته شده ی به آتش و کبریت خواهد بود. این است موت ثانی.«  (باب ٢۱، آیه ۸)  خدایی که در انجیل به انسانها دستور میدهد تا دشمنان خود را دوست بدارند، خود دشمنانش را نمیبخشد. در آخرین صفحه  کتاب مقدس می بینیم که گناهکاران با سگان در کنار هم قرار گرفته و درهای ملکوت الهی برویشان بسته می ماند: »خوشبحال آنانی که رختهای خود را میشویند تا بر درخت حیات اقتدار یابند و به دروازه های شهر در آیند. زیرا که سگان و جادوگران و زانیان و قاتلان و بت پرستان و هرکه دروغ را دوست دارد و به عمل آورد، (ازملکوت خدا)  بیرون می باشند. (همانجا، باب ٢٢، آیه ۱۴ و ۱۵)

درحالیکه مسیحیت اولیه به کرات انسانها را به تسامح و محبت نسبت به دگراندیشان دعوت میکند، نمیتواند خود را از دوگانگی خیر و شر آزاد کند و ایمانداران هرگز با کافرین همقطارنمی باشند. در رساله های پولُس که (مانند اناجیل اربعه) بعد از مصلوب شدن عیسی نوشته شده است، مرزبندی بین مسیحیان اولیه و مخالفین بخوبی دیده میشود و رفتار با مخالفین بگونه ای توصیف میشوند که راه برخورد خشونت آمیز با آنان را برای قرن های آینده باز میکند، همانگونه در قرون وسطی کلیسا به آن عمل نمود. پولُس رسول در نامه یی به تیطٌس اسقف جزیره کرتا در باره اهالی کرتا مینویسد: »زیراکه یاوه گویان و فریبندگان، بسیار و متمرد می باشند، علی الخصوص آنانی که از اهل ختنه هستند (یهودیان )، که دهان ایشان را باید بست … یکی از ایشان که نبی خاص ایشان است گفته است که اهل کریت (کرتا) همیشه دروغگو و وحوش شریر و شکم پرست بیکاره می باشند. این شهادت راست است.«   (رساله پولُس رسول به تیطس، باب ۱، ایات ۱۰ تا ۱٣). پولُس همچنین از زنان میخواهد که »خرداندیش و عفیفه و خانه نشین  و نیکو ومطیع شوهران خود«  باشند.(همانجا، باب ٢، آیه ۵) .این سخنان در باره همه افراد یک قوم مارا بیاد اصل »گناه دستجمعی« می اندازد که در تورات بارها آمده است.  پولس در نامه خود به فیلیپیان، یهودیان (از آنها چون ختنه شده اند، به عنوان مقطوعان و مختونان نام برده میشود)  را با  سگ ها در یک جمله قرار میدهد: »از سگ ها باحذر باشید. از عاملین شریر احتراز کنید از مقطوعان بپرهیزید.«  (رساله پولس رسول به فیلیپیان، باب ٣، آیه ٢) او در رساله دوم خطاب به تسالونیکیان طرفداران مذاهب دیگر را مستوجب مجازات میداند وبه مسیحیان اولیه که در عذاب بوده و تحت تعقیب میباشند، بشارت میدهد که: »در هنگامیکه عیسی خداوند از آسمان با فرشتگان قوت خود ظهور خواهد نمود، در آتش مشتعل و انتقام خواهد کشید از آنانانی که خدا را نمی شناسند و انجیل خداوند ما عیسی مسیح را اطاعت نمی کنند که ایشان به قصاص هلاک جاودانی خواهند رسید.«  (تسالونیکیان دوم، باب ۱، آیات ۷ تا ۹)

پولُُس از قوم یهود به عنوان قاتلین عیسی نامبرده و آنان را دشمنان بشریت میداند: )»یهودیان) عیسی خداوند و انبیای خود راکشتند و برما جفا کردند، و ایشان ناپسند خدا هستند و مخالف جمیع مردم … و همیشه گناهان خود را لبریز میکنند، اما منتهای غضب ایشان را فرو گرفته است.«  (تسالونیکیان اول، باب ٢، آیه ۱۵ و ۱۶). توضیح اینکه در ترجمه فارسی کتاب مقدس از یهودیان به عنوان »مخالف« نام برده میشود، در حالیکه در ترجمه آلمانی آمده است که اینان »دشمنان بشریت اند.«

…sind Feinde aller  Menschen.“ (Einheitsübersetzung)

غرور مذهبی، انحصارطلبی و بی ارزش دانستن ادیان دیگرسرچشمه خشونت است، چه بنام یهودیت، مسیحیت و یا اسلام بیان شود. 

یکی از بنیانگذاران علم الهیات در مسیحیت آگوستینوس (٣۵۴ تا    ۴٣۰ ( است که قبل از قبول مسیحیت  سالها طرفدار آئین مانی بود.  این دانشمند برای اولین بار واژه  »جنگ مقدس« را وارد مسیحیت کرد. برخلاف تصور امروز این اصطلاح هیچگونه ریشه قرآنی و اسلامی ندارد و تنها از خود مسیحیت گرفته شده است. آگوستسنوس  با تکیه بر کتاب مقدس اعمال خشونت را برای مسیحی کردن کفار مشروع دانست. این تفکر  پایه فکری جنگهای صلیبی شد و به دیگر خشونت های کلیسایی مشروعیت بخشید. جنگندگان صلیبی در راه فتح سرزمین مقدس یهودیان را نیز قتل عام میکردند.

حتی مارتین لوتر مصلح بزرگ مسیحیت همین مرزبندی را بین مسیحیت و غیر مسیحیان به شکل فاحش تری و با تکبر و غرور اروپایی چنین بیان میکند: »آنچه خارج از مسیحیت است، تشکیل شده است از کفار، ترک ها، یهودیان و مسیحیان منحرف … اینان برای همیشه در خشم و لعنت الهی خواهند ماند.«

کلیسا ۸۰۰ سال تمام یهودیان را منحرف و قاتلین عیسی معرفی کرده واسلام را یک فرقه انحرافی و محمد را فردی مجنون می دانست که یک راهب منحرف مسیحی قرآن را به او دیکته کرده است.

قبول اسلام و یهودیت به عنوان ادیان برحق جریان تازه ایست که به قرن بیستم برمیگردد. کلیسای کاتولیک تا  قرن بیستم حتی سایر فرقه های مسیحیت را نیز منحرف می دانست.

انحراف مسیحیت از یک مذهب انساندوست و صلحدوست به نظامی انحصارطلب و مبلغ خشونت علیه مخالفین بهترین نشانه این مدعاست که ادیان در دست انسانها و قدرت های مذهبی و سیاسی شکل میگیرند، در طول تاریخ تغییر مسیر میدهند و در هر زمانی متناسب با ضروریت های آن دوره از نو تفسیر میشوند. اسلام نیز از این قاعده مستثنی نبوده است و در دست حکام مذهبی و سیاسی مطابق نیاز روز تغییر شکل داده است. ازحق نباید گذشت که ما این شناخت، یعنی وفق دادن مذهب با ضرئریت های عینی را  تا حد زیادی مدیون تحلیل های کارل مارکس می باشیم.

اسلام و خشونت

اسلام نیز تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 

سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند.

حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله »سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.«   شروع وبا  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  از»خدای همه انسانها« است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: »یهوه« خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت »خدای اعراب« شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن »تسلیم در برابر یک قدرت واحد« است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از »مسیحیت« مسلمانانرا »محمدی« Mohammadaner  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

تعدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری.« (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم …«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: سی سال پیش که تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم همه دنیا را ازآمریکای لاتین و ایران و فلسطین  تا قلب اروپای غربی گرفته بود، چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک هارا تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم. درست است که امروز نوعی برده داری مدرن در جوامع غربی رواج یافته، ولی برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید … خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده دند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.«

قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد جدایی بین دین و سیاست در اسلام  و ایجاد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام یک حکومت دینی ایجاد کرد و آنرا به سیاستمداران زمینی سپرد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

درجایی خواندم: با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

 

 

Jul 222012
 

Download,,,,,,,,,,

دریالرزه و لرزش عقائد؟

دریالرزه جنبوب شرقی آسیا در دیماه گذشته بیش از ٣٠٠ هزار قربانی، ده ها هزار مجروح و میلیونها انسان بی سرپناه از خود بجای گذاشت.

یکبار دیگر فلاسفه و دانشمندان الهیات در برابر این سؤال بغرنج قرار گرفتند که چگونه خدای مهربان و رحیم میتواند چنین فاجعه ای را خواسته باشد؟ این سؤال جدیدی نیست، چون صدها سال است که خداپرستان با این معما روبرواند. ما درباره نظریات دانشمندان مسلمان درباره این فاجعه جدید اطلاع کافی نداشته وبخود جسارت ورود به این موضوع را نمیدهیم.

بحث درباره توجیه استدلالی عدل الهی درمسیحیت سابقه ای دیرین دارد. ریاضیدان و فیلسوف آلمانی لایبنیتس (١٧١٦ـ١٦٤٦) را میتوان از بنیانگذاران این موضوع یعنی  Theodizee دانست که اثر معروف خودرا تحت همین نام درسال ١٧١٠ منتشرکرد.  به نظر لایبنیتس این دنیا ممکن است در نظر ما ناقص جلوه کند، ولی بهترین دنیایی است که پروردگار خلق کرده است. اگر بی نظمی وجود دارد نتیجه عملکرد انسان است و خدا به انسان اختیار و آزادی داد، تا او را بیازماید. (ویل دورانت، تاریخ تمدن، تهران ١٣٧٨، جلد هشتم، ص ٧٦٤ به بعد)

 ٤٠ سال بعد از مرگ لایبتیتس دریالرزه وحشتناکی در لیسابن (پایتخت پرتقال) به مقیاس ٩ ریشتر رخ داد که ٦٠ هزار قربانی از خود بجای گذاشت.  امواج خروشان دریا حتی تا نزدیکی هامبورگ رسیدند.

میگویند ولتر و گوته جوان درایمان خود متزلرل شدند و این فاجعه تقریباً همه فلاسفه آنزمان اروپا را بخود مشغول کرده  و لرزش زمین و دریا مغزهارا نیز به لرزه درآورد.  ولتر با زبانی تلخ و تمسخرآمیر که از ویژگی های او بود، اندیشه های لایبنیتس را که از < توازن مقدّرجهان> سخن گفته  به باد مسخره گرفت:

 

مجازات الهی علیه انسانهای بی گناه؟

»ما با وقوع یک مصیبت بی معنی رو برو هستیم و شما فریاد میرنید که <همه چیز خوب و زیباست> ای فلاسفه سرگردان و سرخورده، اکنون بیایید و تماشا کنید: ساختمان های فروریخته و دلخراش، خرابه های درهم ریخته، توده های روان خاکستر، اجساد زنان و کودکانٍ انباشته شده روی هم، اعضاء پراکنده بدن هائیکه سنگ های مرمر آنهارا قطعه قطعه کرده است.«

ولتر در رمان فلسفی خود <کاندید و خوشبینی> (١٧٥٩) قهرمان داستان یعنی کاندیل را در زلزله لیسابن چنین توصیف میکند:

»کاندیل  سرتا پا وحشت، خودرا بکلی باخته، هوش وحواسش را ازدست داده و غرق درخون بود و میگفت: <اگر این بهترین و زیباترین دنیایی است که تا بحال خلق شده، پس دنیاهای دیگر چه وضعیتی دارند؟

گوته جوان نیر تحت تأثیر این مصیبت انسانی می نویسد:

»خداوند خالق و حافظ آسمان و زمین (…) انسانهای نیک و پلید را همراه با هم به نابودی کشاند و چنین خدایی هرگز پدرانه عمل نکرد.«

اکثر کشیش های مسیحی (برخلاف این متفکرین تیزهوش) به تکرار توجیهات گذشته پرداخته و زلزله لیسابون ومرگ هزاران انسان بیگناه را <مجازات الهی> خواندند. کلیسای کاتولیک نابودی شهر کاتولیک نشین لیسابون را که تا آنزمان مرکز ثروت و تجارت بود، نتیجه گرایش انسانها به لذات دنیوی دانست. پروتستان های انگلیسی اعتقاد داشتند که کاتولیک های جنایتکار باید مجازات میشدند (تصادفاً در همان روز یک دادگاه تفتیش عقائد در لیسابون مشغول به کار بود) و پروتستان های آلمانی این فاجعه را آغازی برای نابودی کلیسای کاتولیک دانستند.

امانوئل کانت تنها فیلسوف خداشناسی بود که با اینگونه افکار ضدانسانی مقابله کرده و میگوید: <اینگونه قضاوت ها سخنان بی ربطی است و خود گویندگان آن باید مجارات شوند.> او یک سال بعد از زمینلرزه لیسابن سه نوشته دراین باره منتشر کرد. در نوشته دوم معتقد است که بین قوانین حاکم برطبیعت و مشیت الهی تضادی وجود ندارد. خدا خود این قوانین آفریده و بنا براین نمیتواند خلاف آنها عمل کند. کانت حتی به جنبه های مثبت زلزله اشاره کرده و معتقد است که مصیبت و خوشبختی به شکلی در خلقت جبران کننده یکدیگرند. کانت افکار لایبنیتس را درباره <توجیه استدلالی عدل الهی>  (تئودیسه) رد کرده و چهل سال بعد از حادثه لیسابن در نوشته ای تحت عنوان <شکست همه تلاش های فلسفی برای اثبات عدل الهی> هرگونه تلاش فلسفی برای حل این مسئله را مردود میداند، زیرا شناخت محدود انسانی هرگز قادر به درک مشیت و ذات الهی نمی باشد و این سؤال را مطرح میکند که اصولاً مگر قرار براین است که دورهستی طبق میل انسان حرکت کند؟

خوشبختانه بعد از فاجعه ٢٦ دسامبر ٢٠٠٤ (حداقل دربین مسیحیان غرب) کمتر کسی این مصیبت را مجازات الهی دانست و این را میتوان پیشرفت بزرگی در تفکر دینی و نگرش به خدا تلقی کرد.

کانت جزو فلاسفه ای بود که از حوزه تنگ نظرانه الهیات فراتر رفته و همه هستی را در نظردارد. اگر بخواهیم چنین فجایعی را در مقیاس کل خلقت بررسی کنیم، خواهیم دید که سؤال مطرح شده در بالا به خودی خود در سطح دیگر ی قرارگرفته و حتی مطرح نخواهد شد.

 

نگاه کوتاهی به تاریخ خلقت

فیزیکدانها چنین تخمین میزنند که جهان هستی تقریباً بین ١١ تا ١٥ میلیارد سال پیش در اثر یک <انفجار اولیه> بوجود آمد. در ظرف چند ثانیه یک انرژی فشرده با سرعت غیر قابل تصوری بسط یافته و این انبساط و گسترش هنوز هم ادامه دارد. طبق فرضیه نیروی جاذبه انشتاین این گسترش خلقت در سه مسیر میتواند حرکت کند: یا این انبساط تا ابد ادامه پیدا میکند، یا در یک زمان بی انتها متوقف خواهد شد و یا اینکه در زمانی محدود دوباره به حالت انقباض اولیه برگشته و هستی با یک انقباض درونی نابود میشود. فرضیه انفجار اولیه فعلاً مقبول تقریباً همه جامعه فیریک دانان است. البته این نظریه مانند همه فرضیه های دیگر حرف آخر نبوده و تا هنگامی معتبراست که نظریه بهتری جانشین آن نشود.

بعد از انفجار اولیه میلیاردهاسال تا پیدایش کره زمین طول کشید. عمر کره خاکی ما را تقریباٌ ٥ میلیارد سال تخمین میزنند و باز هم چند میلیارد سال گذشت، تا در حدود ١٣٠ هزار سال پیش انسان امروز (انسان خردمند) پا به عرصه هستی گذاشت. اعتقاد به خدا (به صورتیکه امروز بین ادیان توحیدی دیده میشود) به تقریباً ٤٠٠٠ سال پیش برمیگردد و بنا براین نسبت به عمر انسان و کل خلقت پدیده نوینی است وباز موضوع تئودیسه (توجیه عدل الهی) از اینهم جوانتر بوده و در قرون وسطی و دربرخورد کلیسا با مخالفین پا به صحنه گذاشت.  بنا براین چنین نیست که این سؤال <مادرهمه پرسش ها> بوده و لاینحل ماندن آن چرخ گردون را مختل سازد.

درعین حال قابل توجه است که انسان تقریباً ٤٠٠٠ سال پیش با اعتقاد به توحید با وجود عدم اطلاع از علوم طبیعی به چند اصل اعتقاد یافت  که فیزیک وفلسفه در قرن بیستم آنرا درک کرند: اول اینکه خلقت دارای یک ابتدا و انتهاست، دوم این موضوع که مسبب این خلقت تنها  یک قدرت واحد است. نکته سوم اعتقاد به آزادی انسان همراه با لزوم قبول مسؤلیت در برابر هستی است. علم و فلسفه برای اثبات این اصول قرنها تلاش کردند. از ارسطو تا قرن بیستم، علم دنیا را بدون نقطه آغاز میدانست و حتی انشتاین درسال ١٩١٧ هنوزبه ازلی بودن جهان اعتقاد داشت. رسیدن علم به <انفجار اولیه> بیان همان امریست که انسان ٣٠٠٠ سال پیش با زبان ناقص خود از آن بنام خلقت جهان در هفت روز (تورات، سفر پیدایش) یاد میکند.

ولی انسان اولین موجود زنده دراین جهان نیست و مهمانی است که دیر تر ازهمه پا به این دنیا نهاده ولی نسبت همه موجودات پرتوقع ترو بلند پرواز تر میباشد. از عمر انسان تقریباٌ ١٣٠ هزار میگذرد، درحالیکه داینو یورها ٢٠٠ میلیون سال بر زمین حکومت داشتند و تقریباً ٦٥ میلیون سال قبل به کلی نابود شدند. چنین احتمال میرود که علت آن  تغییرشدید شرایط زیست زمین در اثر اصابت یک جرم آسمانی بوده است.

 

ذات متعالی انسان را آفرید و انسان خداپرستی را

بعد از دریالرزه جنوب شرقی آسیا در خیلی از روزنامه ها ی آلمان خواندیم که: »خدایا تو دراین مصیبت کجابودی؟« چرا این سؤال ٦٥ میلیون سال پیش با ازبین رفتن کامل نسل داینوسایری ها مطرح نشد؟ جواب آن برای همه ساده است: در آن زمان انسانی نبود، تا برپایه اعتقاد به خدا چنین سؤالی را مطرح کند. اعتقاد به خدا متعلق به انسان خردمند است و تنها اوست که با واژه ها و مفاهیم زبان ناقص خود چون عدالت، رحمت، علم کامل، قدرت لایزال و … خدایش را توصیف و تکریم میکند.

آیا این به این معنی است که انسان خدا را طبق تصور خود آفریده و بنا براین خدا بعد از انسان آمده است؟ فلاسفه ای چون فویرباخ و نیچه چنین میگویند. ما اعتقاد داریم که این تفکر ساده و مردود است و نه تنها با مذهب، بلکه با واقعیت پیدایش جهان نیر سازگار نیست.

اگر درست است که خلقت در اثر یک <انفجار اولیه> ایجاد شده است و احتمال تصادف را هم حذف کنیم، دراینصورت به یک قدرت و نیروی اولیه اعتقاد خواهیم داشت که همچنان درهمه ذرات مشغول عمل و ایجاد حرکت است. فلسفه و علم نامهای مختلفی برای این قدرت بیان کرده اند: قدرت اولیه، خرد جهانشمول، ایده مطلق، انرژی، اراده، عقل محض، قانون طبیعت، عشق، نیروی مطلق و غیره. همه این مفاهیم و واژه ها برای این <علت العلل> ساخته و پرداخته زبان ناقص بشری برای  بیان امریست که هرگز نه قابل درک است و نا قابل توصیف. ابن عربی از <غیب الغیوب> نام میبرد. شاید واژه <ذات متعالی> تا اندازه ای مناسب ترباشد، چون این قدرت بالا ترازهمه اوصاف انسانیست. اگرانسان توانست این ذات متعالی را با لفظ و بیان و استدلال تشریح کند، دراینصورت نه با یک خالق، بلکه با مخلوق خود روبرو شده است!

این <ذات متعالی> همان قدرتیست که داینوسورها را بدون توجه به حق حیات آنان نابود کرد. درحوزه قدرت او واژه های ناقص انسانی چون عدالت، رحمت، علم، فکر و غیره جائی ندارند. بهترین حالت در مقابل او سکوت است. در تورات (سفر خروج) نکته قابل توجهی از مکالمه موسی با خدا آمده است که احتیاج به تعمق دارد:

موسی به خداگفت:  »اینک چون من نزد بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است، و ازمن بپرسند که نام اوچیست؟ بدیشان چگویم؟«  * خدا به موسی گفت: »هستم آنکه هستم« و گفت »به بنی اسرائیل چنین بگو: اَهیَه (هستم) مرا نزد شما فرستاد. (سفر خروج، باب سوم، آیات ١٣ و ١٤). جمله آخر درترجمه آلمانی چنین آمده است:

So sollst  du den Israeliten sagen: Der ichbinda“  hat  mich zu Euch gesandt.

بنابراین می بینیم که در سه هزارسال پیش نیز موضوع یافتن واژه ای برای <ذات متعالی> مشکل بوده است. انسان خردمند خالق خدانیست، ولی تنها موجودیست که <اعتقاد به خدا> را وارد خلقت کرده و کوشیده است متناسب با زبان و فرهنگ خود  تصویرناقصی از <غیب الغیوب> ترسیم کرده وهمه صفاتی را که نیک و زیبا میداند به او تقدیم کند. در یک حدیث اسلامی از زبان خدا آمده است: <من گنجی پنهان بودم و انسان را آفریدم تا کشف شوم.> ولی این گنج هنوزهم پنهان است و علم و فلسفه نیز تنها با مفاهیم و عبارات ناقص انسانی از اویاد میکنند. تلاش انسان برای نزدیک شدن به ذات متعالی همچون کوشش یک طفل بی تجربه است که میخواهد یک منظره پیچیده و زیبای طبیعی را با دست ناتوان خود به  روی کاغذ منتقل کرده و آنرا از دید کودکانه خود بهترین و کامل ترین تصویر از این منظره میداند. متأسفانه انسان در طول تاریخ بیشتر به تصاویر ناقص و کاریکاتورهائی دست یافته و آنهارا عاشقانه پرستیده است، بدون اینکه متوجه نقائص این تصاویر شده باشد.

 

گرایش انسان برای عبور از خود

چرا انسان از این تلاش دست بردار نیست؟  انسان موجودیست برتری جو، فضول و کنجکاو. اوهرگز نمیخواهد واقعیت را آنگونه که هست پذیرا باشد. همواره به غنی سازی واقعیت مشغول است، تصور، تخیل، ایده آفرینی، کشف، اختراع، طرح معما و حل آن، اسطوره پردازی، مجسم کردن خدا بصورت بت و انسان، رفتن به عوالم بالایی که جای اونیست، شعر و موسیقی و داستانسرائی و بسیاری از خلاقیت های دیگر به زندگی او مفهوم و معنی میدهد. انسان از مرگ خود آگاهست، ولی خلاقیت، زیبائی دوستی و بلندپروازی بسوی جهان برتر چون دستگاهی که درجهت خلاف مرگ حرکت میکند، مرتب فکر مردن را ازاو دور نگهمیدارد، مثل بعضی از اتومبیل فروش های نا صادق که کیلومترسنج را دستکاری کرده و به عقب برمیگردانند. این گرایش ها جزو حیات است و بدون آن انسان سقوط خواهد کرد. همین گرایش بسوی جهان برتر و نزدیک تر شدن به تعالی به زندگی ما مفهوم و معنی میدهد. این گرایش همراه با ما زاده شده و امری اکتسابی و یا تربیتی نیست، جزو حیات است مانند عطرگل که ازآن قابل تفکیک نیست. خداپرستی و خداشناسی فقط یک نوع از تلاشهای انسان فانی بسوی عبور از زندگی حیوانی بسوی کمال و بینهایت است. انسان در طول تاریخ متناسب با فرهنگ، زبان، شرایط اقلیمی و … ازراه های مختلف وارد شده، بارها شکست خورده و با ردیگر از نو شروع کرده است. بعضی هم بدون مشغول شدن به مذهب دراین راه حرکت کرده و به رضایت و خوشبختی رسیده اند.

 

عدالت از دید انسان و نظم از دیدگاه خلقت

اکنون کمی از موضوع دور شدیم و بر میگردیم به موضوع عدالت: کانت دریکی از نوشته های راجع به زلزله لیسابون مینویسد که <اگر انسانها به خانه های یک طبقه قناعت میکردند، چنین فاجعه ای رخ نمیداد>، ولی انسان افزون طلب است ومیخواهد همه چیز را با هم کسب کند، نزدیکترین پلاژ به ساحل دریا را انتخاب کند و در دامنه کوه خانه بسازد. یک کوه آتشفشان اگر از دور به آن نگاه کنیم و در نزدیک آن دهکده ای نباشد، برای ما یکی از زیبا ترین حوادث طبیعت است و اگر انسانی نابود نشود، هیچکس آنرا مخالف عدل خدا نمیداند.

تعریف ما از عدالت اینست که همه چیز طبق مراد ما پیش برود، درحالیکه <چرخ گردون> که ما طبق تصورات خود صفاتی را براو تحمیل کرده و انتظاراتی خود ساخته از اوداریم، از ازل طبق قوانین خود حرکت کرده و به پیش میرود.

خیام که باید اورا ولتر زمان خود دانست، برخلاف تصور ما با خدا در نیفتاده است، بلکه میخواهد تعریف ما از <نیکی و بدی> و <شادی و غم> را از چرخش گردون جداکرده و اینهارا مفاهیم خودساخته انسانی جلوه دهد:

نیکی و بدی که در نهاد بشراست             شادی و غمی در جهـان گذراست

با چرخ مکن حواله کندر ره عقل             چرخ ازتوهزارباربیچاره تراست!

ما هم <عدالت و رحمت> و هم <قدرت لایزال و نامحدود> را زیبا و قابل ستایش میدانیم و این صفات را برای ذات متعالی که غیر قابل توصیف است، قائل شدیم. آن قدرت لایزال و بی نیاز از توصیف های بشری این را ازما نخواسته است و این مائیم که باید به تناقضاتی که خود ساخته و پرداخته ایم جواب دهیم. این سؤالات تنها در مغز محدود و فکر ناقص ما مطرح است و چند هزار سال بیشتر سابقه ندارد، درحالیکه ١٥ میلیارد سال از آغاز خلقت میگذرد و میلیارها سال چنین سؤالی مطرح نبود و این مشکل با ازبین رفتن انسانها به خودی خود از بین خواهد رفت. »چرخ فلک درنگ ندارد« و بدون ما نیز (حتی شاید بهتر) به راه خود ادامه میدهد و معمای هستی همچنان باقی خواهد ماند. حافظ چکیده همه آنچه را گفتیم دربیت دوم ابیات زیر چنین بیان میکند:

چیست این سقف بلنـــد ساده بسیـــار نقش

                        زین معما هیچ دانا در جهـــــان آگاه نیســت

صاحب دیوان ما گـــــوئی نمیــداند حساب

                        کــــاندرین طغرا نشـــان حسبـــهً لله نیســـت

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

                        ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیســت

این نیر تلاش ناچیرو ناقصی  بود تا بتوان با قلمی ناتوان معنایی رابیان کرد که مولوی آنرا فرای حرف و صوت و گفت میداند:

حرف و صوت و گفت را برهم زنم   تا کـه بی این هرسه با تو دم زنم

هادی رضازاده 

 

 

 Posted by at 14:09
Jul 222012
 


Download-baum

یکی از راه های صید بچه میمون در جنگلهای هندوستان اینست: صیاد کوزه ای با دهانه باریک انتختب کرده، درآن تنقلات مورد علاقه میمون ریخته و آنرا به درخت آویزان میکند. بچه میمون حریص واز همه جا بی خبر دست باریکش را از دهانه تنگ کوزه واردکرده و مشتش را از خوراکی های خوشمزه پرمیکند. بعد که میخواهد دستش را ازکوزه بیرون بکشد، مشت پراو ازگلوی تنگ کوزه بیرون نمی آید و همین باعث به دام افتادنش میشود. اگر مشتش را بازکرده و دست از تنقلات بکشد، میتواند دستش را خارج کرده و جانش را نجات دهد، ولی این شیوه را کسی تا بحال به او نیاموخته است.

بیشترگرفتاری های انسان به این داستان شباهت دارد. ما مشت های خودمانرا از نیازها و برنامه های زندگی پر کرده و آرامش خودرا فدای آین مشت های پر کرده و نمیخواهیم با کنار گذاشتن آنها به آرامش برسیم. اسارت همراه با مشت پر، برای ما  ارزشی شده است، بالا تر رهائی، آرامش و آزادی.

درباره خوشبختی زیاد گفته و نوشته شده است، ولی درباره ضد آن یعنی نگونبختی کمتر تحقیق شده است. نگونبختی چیست؟ این احساسی است که بر وضعیت ساده، نرمال و طبیعی ما چیره میشود و تعادل طبیعی را بهم میزند. اریش کستنر، شاعر آلمانی میگوید: »موقعی خوشبختم که دندانم درد نمیکند.« بنا براین یا دندان ما در حالت طبعی است و یا درد میکند. حالت سومی به عنوان »خوشحالی دندان«  وجود ندارد، از اینرو ازبین رفتن دندان درد خوشبختی است، بدون بدست آوردن یک حس مثبت جدید در دندان.  علاج رنج ازدست دادن است و نه بدست آوردن. شما یک شیشه تمیز و شفاف را در نظر بگیرید.  این شیشه به مرور زمان از حالت طبیعی و اصیل خود خارج شده و به آن جرم و آودگی و رنگ و غیره اضافه میشود (مثل اضافه شدن درد بر دندان).، بطوریکه شیشه این آلودگی ها را نشان میدهد و مار ا هم متوجه یک شیشه کثیف میکند.  ما حداکثرکاری که میکنم برداشتن و ازبین بردن آلودگی است ولی نمیتوانیم چیزی بر شفافیت یک شیشه  که طبیعت اصلی آن صاف بودن است، اضافه کنیم. ضمناٌ تمیز ترین و بهترین شیشه آنست که خودرا نشان ندهد و حتی بخواهیم اشتباهاٌ با سر از آن ردشویم. انسانهای بی شیله پیله هم همینطورند، در منتهای پاکی و خلوص ناپیدا و دور از نظراند.

برمیگردیم به تمثیل درد دندان: چقدر به ما احساس خوشبختی دست میدهد، وقتی درد ما را رها میکند؟ تنها برای مدت کوتاهی متوجه میشویم که خوشبختی داشتن یک حالت فوق العاده (دندان خوشحال!) نیست، بلکه عدم وجود رنجی است که به حالت طبیعی ما اضافه شده بود.

کودکان با کمترین چیزها احساس خوشبختی میکنند، چون هنوز درحالت بشاشیت طبیعی میباشند. هنوز شیشه پاک وجود شان آلوده نشده است.

به داستان صید میمون برمیگردیم: میمون فکر میکند با ازدست دادن آنچه درمشت دارد، در زندگی شکست خواهد خورد. درحالیکه از دست دادن و رها کردن برایش همراه خواهد بود با آزادی و سعادت همیشگی.

ما اسیر خیلی از نیازهای خودساخته، احساس های زائد و مشغله های کاذب شده ایم و مشت خودرا چنان با آنها بسته ایم، که فکر میکنیم از دست دادن آنها، از بین رفتن دستاوردهائی گرانقیمت میباشد. دراین میان سه احساس و گرایش ما را بیشتر از هرچیزی به اسارت کشانده است: حرص، حسد و حسرت

حرص تلاش شتابزده و بی رویه برای بدست آوردن چیزی است که هنوز نداریم.

حسد رنج کشیدن از چیزیست که دیگران دارند وما نداریم.

حسرت غم و انده به چیزیست که داشتیم؛ ولی از دست دادیم.

از دست دادن این احساس ها همراه خواهد بود با بازگشت به حالت طبیعی و انسانی: اگر اینها از وجود ما خارج شدند، احساس های دیگری خود بخود جای آنها را خواهند گرفت.

بجای حرص اشتیاق خواهد نشست. اشتیاق علاقه طبیعی انسانست برای پیشرفت و کسب آینده ای بهتر. کسی نمیگوید که غذا خوردن کار بدیست، ولی یکی با حرص و ولغ میخورد و دیگری با اشتیاق، به اندازه و بالذت همراه با شکر وسپاس از داشتن این نعمت

حسد جای خود را به رواداری میدهد. حسد رنجی است فزاینده و لاعلاج همراه با تصوراتی غالباٌ نادرست از زندگی دیگران، درحالیکه رواداری رهائی از این رنج و آزاد شدن نیروهائیست برای تلاش سالم. بعضی از کسانیکه قربانی حسادت دیگران میشوند، باخود میگویند: اگر فلانی از واقعیت وضعیت من خبرداشت؛ اینقدر خود را آزار نمیدادند. دوستی که از آلمان برگسته و در ایران چند قطعه زمین خریده است، به میگفت: درآلمان شایع کرده اند که در زمین من چاه نفت پیداشده است. به گفتم: بگذار در همین رنج بمانند و فکر نکنند که فاضلاب شهری از زیر این زمین میگذرد. رودکی میگوید:

به روز نیک کسان گفت تا که غم مخوری     بسا کســا که به روز تو آرزو منـــــد است

حسرت جای خود را به عبرت و تجربه میدهد. درحالیکه حسد و حرص به حال و آینده مربوط میشوند، جایگاه حسرت در گذشته از دست رفته است. ما همواره درحال از دست دادن ناخواسته عمر، جوانی، سلامتی و طراوتیم. خیلی از این نعمت های گرانبها را در اثر اشتباهات خودمان ازدست دادیم و نباید دیگران را مقصر بدانیم. عبرت گرفتن از گذشته حداقل میتواند ما را از تکرار این اشتباهات مصون بدارد، درحالیکه حسرت همراه با عصبیت و خودخوری میتواند ما را برای بدست آوردن از دست رفته ها به خطاها و لغزش های جدیدی بکشاند. خیلی از گمشده ها و ازدست رفته ها هنگامی دوباره بدست می آیند که دست از کوشش جانکاه برداشته و در برخورد با گذشته به روشی عبرت آمیز و آمیخته با  آرامش رسیده باشیم.

کسانیکه با حرص و ولع به دنبال قرار و آرامش اند، آنرا نخواهند یافت. قرار و آرامش هنگامی برمیگردد که دست از طلب حریصانه برداشته باشیم.

 

 

 Posted by at 14:09
Jul 222012
 

images (4)

نوشته هادی رضازاده

 

خانواده سنگ پایه جامعه است.

خانواده کوچکترین و در عین حال اساسی ترین هسته نهاد کلان اجتماعی را تشکیل میدهد.  باوجود تجربیات مختلفی که صورت گرفته است، حد اقل باید گفت که برای بقاء نسل انسانی و تربیت فرزندان خانواده مهمترین نقش را داشته و قابل جانشینی نیست. در بین سالهای اول تا سوم زندگی در کودکان آنچیزی ایجاد میشود که از آن به عنوان »اعتماد اولیه« نام برده میشود. این اعتماد اولیه در سرنوشت آینده انسان نقش مهمی دارد و ایجاد کننده تعادل انسانی است. کودکانی که در این سنین قربانی بی توجهی شوند، از این اعتماد اولیه محروم مانده و انسانهایی پرخاشگر و بدبین میشوند. تربیت فرزند در خانواده میسر است:  یک ضرب المثل شرقی میگوید: اگر برای یکسال فکر میکنی، دانه ای کشت کن، درصورتیکه برای ١٠ سال آینده فکرمیکنی یک نهال بکار و اگر صدسال آینده را در نظر داری یک فرزند تربیت کن!

توجه به دو نکته را دراینجا مهم میدانیم:

منظور ما در این مقاله ازخانواده تنها داشتن سند زناشوئی نیست. خیلی از خانواده ها با وجود داشتن سند ازدواج سالهاست که متارکه کرده و بنا برمصالح (فرزندان، دلایل مالی، حفظ آبرو و فشار خانواده های طرفین) ظاهراً به زندگی زناشویی ادامه میدهند (طلاق درونی) و افرادی هم هستند که بدون این سند تعهد متقابلی برای زندگی زناشوئی داده اند.

نکته دوم اینکه درخانواده های هموطنان مهاجر ویژگی های خاصی وجود دارد که  باید درمقاله جداگانه ای بررسی شود. یکی ازاین ویژگی ها اینست که در جوامع سنتی، خانواده (علاوه بر آنچه در جوامع صنعتی مرسوم است) نهادی نیز برای حمایت از زن و فرزندان ضعیف می باشد که به خودی خود و خارج از خانواده (خانه پدری و یا خانه شوهر) نمیتوانند به حیات خود ادامه دهند.  این نقش خانواده در جامعه صنعتی برای فرزندان هنوز هم معتبر است، ولی در مورد زنان دیگر اعتبار خود را ازدست داده است. زن تحت الحمایه مرد (پدر و یاشوهر) نیست و تحت قیمومیت او نیز قرار ندارد.  قبول این موضوع برای خیلی ها مشکل است و نمیتوانند خود را با شرایط جامعه ای وفق دهند که درآن خانواده از قوانین دیگری تبعیت میکند. خانواده مبتنی بر »قدرت«  باید به خانواده مبتنی بر »تساوی«  تبدیل شود.این کار ناممکنی نیست و میتواند با واقع بینی، تفاهم و بازنگری در باره ارزش های سنتی حل شود. مگرما هر روز خودرا با مقررات و قوانین کشور میزبان وفق نمیدهیم؟ پس چرا همین روش را در خانواده رواج ندهیم و نیازهای یکدیگر را مراعات نکنیم. زنان نیز باید توجه داشته باشند که مردهای قدرت طلب در دامن یک زن تربیت شده اند و تغییر روحیات سنتی احتیاج به صبر و تفاهم متقابل دارد.

آنچه با کمال تأسف مشاهده میشود، بالارفتن آمار طلاق هم در بین آلمانی ها و هم در میان هموطنان میباشد.

برای درک این موضوع که ناسازگاری های خانوادگی تا چه حد میتواند باعث تخریب و نابودی انسانها شود همین کافی است که ٨٠ در صد خودکشی ها علت خانوادگی دارد. و بسیاری از ناراحتی های  (افسردگی، ترس، بدخوابی) نتیجه اختلافات خانوادگی است. سازمان بهداشت جهانی همچنین نشان داده است که ناراحتی های جسمی یک چهارم بیمارهایی که به پزشکان داخلی مراجعه میکنند، علت روانی دارد. (مجله آلمانی روانشناسی امروز، نوامبر ١٩٩٥)

درباره علل طلاق آمار درستی در دست نیست. آنچه هست اینست که خیلی از دلائل  (مسائل مالی، خیانت، اجحاف، زورگوئی، سوء رفتار) هیچکدام به تنهائی دلیل طلاق نبوده اند. طلاق وجدائی محصول انباشته شدن مشکلات و مسائلی ازاین قبیل اند، که به مرور زمان جمع شده و مثل یک غده چرکین سرباز می کند. خیلی مواقع میتواند یک مسئله خیلی کوچک و جزئی آخرین قطره ای باشد که ظرف آب را سر ریز میکند.  خیلی ازاختلافات زناشوئی به دوره قبل از ازدواج برمیگردد. روش انتخاب همسر و تصور انسانها از زناشویی یکی از مهمترین این فاکتورهاست.

خیلی از علل ناسازگاری به قبل از ازدواج برمیگردد

آنچه زن و مرد را در اولین آشنائی ها به هم جذب میکند، کشش های عاطفی و عاشقانه است. دراین دوره خیلی از معیار های دیگر یا هنوز ناشناخته اند و یا بطور ناخودآگاه عقب رانده میشوند. عشق انسانهارا کور میکند و هر مجنونی لیلی را از دیدخود می بیند، ولیلی نیز همینطور. اینکه یک نامزد در آینده چه رفتاری در برابر فرزند، مشکلات مالی، بیماری، بحرانهای زندگی، غمخواری، همبستگی، کمک و تعاون متقابل در دوره های سخت آینده خواهد داشت، در ابتدای آشنائی مجهول است، زیرا هنوز موردی برای آزمایش پیش نیامده است. تنها در عمل و تجربه است که شخصیت انسانها خود را نشان میدهد. رودکی میگوید:

اندر بلای سخت پدید آرند           صبر و بزرگمردی و سالاری

البته اگر این کشش عاطفی برای ازدواج  تعیین کننده نمی بود و بر بقیه عوامل غلبه نمیکرد، کمتر ازدواجی رخ میداد و آنقدر طرفین وسواس نشان داده، از آینده این رابطه ترس داشته و نسبت به دوام آن بدبین میبودند، که هرگز پیوندی ایجاد نمیشد. حتی اختلاف سلیقه ها و تضادهای شخصیتی دراین دوره از پشت عینک عشق، مثبت دیده میشود و کسانی هستند که آگاهانه همسری را انتخاب میکنند که جبران کننده ناتوانی های آنها باشند. اینان آنچه را خود ندارند ولی در آرزویش بوده اند، در دیگری جستجو میکنند.  ولی کشش عاطفی اولیه بعد ازچندسال فروکش خواهد کرد و اگر محبت و عشق تحول پیدا نکند، همین تفاوت ها که در اول آنرا درسایه کشش عاطفی و جنسی موهبتی میدانستند، روزی به تضاد و تناقض خواهد انجامید و خواهند گفت: من باید از روز اول چشمم را باز میکردم و قبول میکردم که

 کبوتر با کبــــــوتر باز با باز                کندهمجنس با همجنس پرواز

میگویند قبل از ازدواج هردوچشم  (چشم عقل و چشم عشق) را بازکن  ولی بعد ازدواج یک چشم را روی هم بگذارد.

سالهای اول طلائی

در سالهای اول ازدواج کمتر »بلای سختی«  پیش می آید که »صبر و بزرگمردی و سالاری« را بتوان آزمایش کرد و اگرهم بوجود آمد با کشش های عاطفی و جنسی فراموش میشوند. بسیاری از انتقادات و پرخاشگری های زن و شوهر که در سالهای بعد بروز میکند، ایراد هائیست که در همان اول ابتدا نیز وجود داشت، ولی آنزمان به عنوان سوء رفتار تلقی نشده و با سخاوت قلبی نادیده گرفته میشد.

دراین دوره همان نصیحت حافظانه است که همه مشکلات را حل میکند:

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش    که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

حتی اگر درست و عادلانه توجه کنیم این سوء رفتارها در سالهای بعد کمتر میشود، ولی بیشتر به چشم خورده و زیر ذره بین قرارمیگیرد. انتخاب همسر کار سختی است ولی نسخه آماده ای هم برای آن وجود ندارد. چه بسا زن و شوهر هائی که قبل از ازدواج سالها باهم زندگی کرده و فکر میکنند از بوته آزمایش گذشته اند، ولی بعد از ازدواج کارشان زود تر به طلاق می انجامد و کسانیکه بقول معروف یک نظر یکدیگر را دیده اند، به پای هم پیر میشوند.

انتظارات درست

بسیاری از روانشناسان میگویند که  انتظارات زن و شوهر به مرور زمان نسبت به یکدیگر زیاد تر شده و برآورده نشدن این انتظارات باعث سرخوردگی و بحران زناشوئی میگردد. به اعتقاد ما این نظریه تا حدی یکجانبه است. این انتظارات نیستند که زیاد تر میشوند، بلکه توجه و تفاهم زن و شوهر نسبت به هم کمتر میشود.  زن و یا شوهر ناراضی معمولاً چیز جدیدی طلب نمیکند، بلکه زمان حال را با دورانی مقایسه میکند که هنوز انتظار او بیان نشده بود، از سوی طرف مقابل اجرا میشد. همسر انتظار دارد که همان توجه و کشش سالهای اول باقی بماند و کمتر نشود. اگر دو ستون  اصلی زناشویی را عشق و اعتماد بدانیم، در اینصورت باید گفت که عشق به مرور زمان مفهوم خود را عوض میکند. درابتدا عشق عمدتاً با گرایش جنسی همراه است ولی به مرور زمان این کشش کمتر میشود. ولی آنچه در این فاصله رشد میکند تجربه زندگی، شناخت نقاط ضعف و قوت همسر، همبستگی، همدردی و صبر برای عبور از مشکلات زندگی است. نام این عوامل فزاینده را میتوان اعتماد گذاشت. اعتماد متقابل، کمتر شدن کشش جنسی را جبران کرده و به عشق مفهوم جدید تری میدهد. عشق و اعتماد دو روی یک سکه اند و بطور غیرقابل تفکیکی یک مفهوم را تشکیل میدهند که میتوان آنرا محبت انسانی نامید. اگر عشق دوره جوانی به محبت تبدیل نشود و ضعیف شدن کشش جنسی جبران نگردد، زناشوئی به یک آب راکد تبدیل شده و خواهد گندید.

انتظارات تخیلی

پاره ای دیگر از انتظارات به توهماتی برمیگردد که دارای هیچ زمینه عینی نمی باشد. کسانی هستند که از ازدواج و خوشبختی زناشویی  انتظاراتی غیر واقعی داشته اند و زندگی زناشویی را علاج همه مشکلات و مسائل فردی و خانوادگی میدانسته اند. ولی باید دانست که زناشویی معجزه نمیکند و همیشه همراه با صفا و صمیمیت و اعتماد و علاقه نیست، حرکتی مارپیچی دارد و دائماً با بحران مواجه است. این نهاد علاج همه دردها و نا رسائی های فردی نیست، بلکه  تأمین کننده حداقل چارچوبی برای زندگی مشترک است. بجای آنکه زن و شوهر هر نوع ترقی و آرامش فردی خود را از این نهاد طلب کرده و نرسیدن به آنرا دلیلی برای شکست زناشویی بدانند، باید مسئولیت پذیری فردی و تلاش برای رضایت شخصی را نیز همواره به خاطر داشته باشند و همه اینهارا از همسر و زناشویی طلب نکنند.  شما میتوانید حلقه های ازدواج را از انگشت بیرون آورده و آنهارا روی میز بگذارید. در اینجا سه حالت پیش خواهد آمد:

حالت اول اینست که حلقه ها با هم تماس ندارند، در وضعیت دوم درست رویهم قرار گرفته اند و بالاخره در حالت سوم مانند

دو دایره یکدیگر را قطع میکنند این حالت سوم همان وضعیت مطلوب یک زناشویی است که از دو »من« ویک »ما«  تشکیل شده است. اگر حلقه ها با هم تماس پیدا نکنند، دو »من«  درکنارهم بدون مشترکات زندگی میکنند و اگر درست روی هم باشند، شخصیت یکی در دیگری هضم شده است. هنر زندگی حفظ همین تعادل است و اینکه سطح تماس دو حلقه تا چه اندازه باشد و چه اندازه امکان برای حفظ »من«  دراین زندگی باقی بماند.

خود را قربانی تصورنکنیم

زن و شوهر هریک شخصاً مسؤل پرورش و رشد شخصیت فردی خود می باشند. طرف مقابل میتواند دراین زمینه کمک کرده و تفاهم نشان دهد، ولی نباید او را عامل شکست در این رشد فردی دانست. ممکن است شوهری برپایه استعداد و تجربیاتی که در خود می بیند، شغل جدیدی را برای کسب معیشت انتخاب کند و همسرش نیز اورا تشویق و یاری کند. ولی اگر شوهر در این شغل موفق نشد، نباید از خود سلب مسؤلیت کرده و بگوید: »اگر زن دیگری داشتم، دراین کار شکست نمی خوردم.«

انسان برای خطاهای خود همیشه به دنبال یک مقصر است و میخواهد خود را قربانی حوادث و یا افراد بداند. تجربه شخصی من نشان داده است که در صدها دادگاه جزائی که  به عنوان مترجم شرکت داشتم، یک مجرم نبود که همه اشتباهات را پذیرفته و تنها خود را مقصر بداند.  حتی بعضی آنچنان سرسخت اند که حاضر به اعتراف نمیشوند، درحالیکه دادگاه در ازاء قبول جرم قول تخفیف مجازات را هم به آنها میدهد. مقصر دانستن طرف مقابل و قربانی جلوه دادن خویشتن یکی از بزرگترین بلاهای زناشویی است. اگر در اثر بی احتیاطی لیوان چای از دست ما افتاد و شکست، فوراً به دنبال مقصر میگردیم: اگرهمسرم این چای را در لیوان دسته داری ریخته بود، تا این اندازه آنرا پر نمیکرد، میگذاشت کمی سرد تر شود و درست وسط میز گذاشته بود،چنین اتفاقی نمی افتاد.

گیاهی بنام عشق و محبت

یکی از اشتباهات ما اینست که فکر میکنیم، محبت و عشق نهالی است که یک بار کاشته شده و بعد میتوان آنرا به حال خود رها کرد. بالعکس محبت بین انسانها بدون مراقبت و رسیدگی دائم نه تنها از بین رفته، بلکه باعث یکنواختی ملال آور شده و حتی ممکن است به سردی و دشمنی تبدیل گردد. محبت چون گیاهیست که هر روز به نور و آب احتیاج دارد و هرچه از عمرش میگذرد این نیاز هم بیشتر میشود. یافتن علایق مشترک جدید، تقویت اعتماد، سپاسگذاری و ارزش قائل شدن به شخصیت مقابل، قبول همسر همانگونه که هست، درک نیازهای او کوشش در پاسخگوئی به این نیازهای جدید، اظهار محبت با هدایای حتی کوچک و …. نهال محبت را بارور میکند. در فکر یک همسر همیشه این سؤال جریان دارد: »آیا اوهنوزهم مرا دوست دارد؟« و درانتظار علائمی برای این محبت است. اگرچنین علائمی دیده نشود، در او هم سردی بوجود می آید. حافظ میگوید:

اگر هواست که محبوب نگسلد پیوند     نگاه دار سر رشته تا نگهدارد

خوشبختانه زناشوئی برخلاف روابط معمولی انسانها دارای نیروهای ذخیره زیادیست که میتوانند برای شاداب نگهداشتن آن بسیج شوند:

زن و شوهر در زناشویی چهار نوع رابطه بایکدیگر برقرار میکنند: رابطه جنسی، رابطه فکری، رابطه عاطفی و همبستگی و رابطه معنوی (مذهبی). بنابراین رابطه زناشوئی از ذخیره ها  و لایه هایی برخوردار است که میتوانند، درصورت فروکش کردن یکی ازاین چهار عنصر  کمبود آنرا جبران کرده و مجموعه رابطه را پایدارنگهدارد. کم شدن رابطه جنسی میتواند با افزایش اعتماد، همبستگی وغمخواری جبران شود، بطوریکه استحکام لازم باقی بماند. برعکس یکی از دشمنان زناشویی ضعیف شدن و یا قطع ارتباط است. دراینجا منظور تنها صحبت کردن نیست، بلکه حفظ علاقه ها و ایجاد علائق مشترک جدید منظور است. گپ زدن، از اینجا و آنجا سخن گفتن، مسافرت، دیدار دوستان، ایجاد علاقه های مشترک، و پیوستن به علاقه طرف مقابل باعث زنده ماندن رابطه میشود. اگر می بینیم همسرما به عکاسی علاقه خاصی دارد، دراینصورت از هدیه یک دوربین کمتر خوشحال خواهد شد، تا مشارکت عینی ما در کار مورد علاقه او. درصورتیکه ما نیز این علاقه را در خود ایجاد کنیم، میتوانیم ساعات زیادی از زندگی روزمره را با یک علاقه مشترک بگذرانیم. نبودن علائق مشترک و یا کم شدن آنها یکی از دشمنان هر نوع رابطه انسانی است.  تحقیقات نشان داده است که در جوامع صنعتی زن و شوهر بعد از ٧ سال زندگی مشترک بطور متوسط روزانه ٥ دقیقه با هم رابطه سازنده مشترک و متقابل ایجاد میکنند.

همچنین خوشبینی، مثبت اندیشی و اعتماد خیلی از بروز سوء تفاهم ها جلوگیری میکند.  چند مثال: ممکن است شوهر شما با وجود مشغولیت و زحمت شما با بی تفاوتی خود را کنار کشیده و راحت و بیفکر در خود فرو رفته است. آیا این احتمال وجود ندارد که او درهمین حال مشغول پیداکردن وزن و قافیه برای یک شعر عاشقانه باشد که میخواهد تقدیم شما کند؟ ممکن است مدتها از همسر خود هدیه قابل توجهی دریافت نکرده باشید، ولی او مشغول پس انداز برای تقدیم یک هدیه پر ارزش باشد که همیشه در آرزوی آن بوده اید. وقتی زن شما ایراد میگیرد که چرا جوراب هایت را به گوشه اطاق پرت کرده ای، شاید نگران سرماخوردن شما باشد!

گردونه شیطانی بی اعتمادی و سردی

سردی زناشوئی جریانی است مانند یک بیماری واگیر که متقابلاٌ سردی ایجاد میکند و هرگز نباید انتظار داشت که طرف مقابل برای مدت زیادی سردی و بی اعتنائی را تحمل کند. اگر میخواهیم نهال محبت پایدار بماند، باید در مقابل هر انتقاد ویا پرخاش حد اقل پنج رفتار و یا گفتار محبت آمیز جبران کننده آن شود.

بی اعتمادی بخصوص در دوران سردی و قهر موتور تشدید متقابل اختلاف است.  سردی یک مکانیسم تخریب ایجاد میکند که هر حرفی (حتی اگر منظور خوبی درآن نهفته باشد) از پشت عینک بی اعتمادی دیده شده و منفی تفسیر میشود. خروج از این دایره شیطانی کار سختی است. دراین حالت زن و شوهر به یک چاه تاریک افتاده اند که درآن خوشبینی، اعتماد، گذشت و محبت به حد اقل خود رسیده است. سرسختی و ادامه بی محلی وسردی برای یکی از آنان و یا برای هردو به یک مسابقه ورزشی تبدیل میشود که دست کشیدن از آن را یک شکست میدانند. درهمین موارد است که باید گذشت و آشتی را تمرین کرده و یاد بگیریم. گذشت و آشتی یک مفهوم مشترک  و مکمل یکدیگرند. گذشت را نباید نوعی شکست، بلکه پیروزی بر مکانیسم تخریب و دایره شیطانی دشمنی دانست. گذشت به ما نیروی جدیدی میدهد و بزرگمنشی را  تقویت میکند. خیلی از زن و شوهر ها در رابطه شان با افراد دیگر بیشتر گذشت نشان میدهند، تا در زندگی زناشویی و دیگران را زود تر می بخشند، تا همسر شانرا. خیلی از مردان اشتباهات کارمندان خود را به آسانی می بخشند ولی همان خطا را درمورد همسر خودشان به یک فاجعه تبدیل می کنند. زن و شوهر بداخلاقی توهین آمیز یک کارمند زن و یامرد  آلمانـــی را با صبــر و اعتــدال تحمل میکنند، ولی در خانه نسبت بهم سخت گیر و جسور میشوند. سعدی با بیان زیبای خود این مفهوم را چنین بیان میکند:

چو میتوان به صبوری کشید جورعدو      چراصبور نباشم که جور یار کشم

گذشت و گذشته ها از یک ریشه اند: گذشت عبور از مسائل گذشته است. خیلی ها نمیتوانند ضربه ها و رنج هایی را که درگذشته کشیده فراموش کنند، بخصوص در صورتیکه همسر آنان در وارد آوردن این ضربه ها دخالت داشته باشد. اینان دائماً این انتظار را با خود حمل میکنند که از آنها دلجوئی شده، طرف مقابل به خطای خود اعتراف کرده و ازآن عبرت بگیرد. در خیلی از موارد طرف مقابل عبرت گرفته و آنرا در عمل نشان میدهد، ولی اعتراف را نوعی تحقیر و زیردستی میداند. در اینجا باید طبق اصل »دوصدگفته چون نیم کردار نیست« تحول رفتاری همسر را در عدم تکرار خطاهای گذشته  دید و نه در اعتراف و اظهار سرشکستگی. اگر خطا کننده گفت »خیلی متأسفم« بهتراست به همین جمله که از ته دل می آید قناعت کنیم و آنرا امکانی برای یک آغاز جدید بدانیم.

تنها قدرت آشتی است که میتواند این جو را بشکند. باید بیاد آوریم که ما خود نیز در مراحل مختلف از طرف انسانهای دیگر بخشیده شده ایم.

جنگ قدرت و بحران اعتماد 

یکی از خطرناک ترین فاکتورهای ایجاد و ادامه اختلاف بروز جنگ قدرت در زناشوئی است. اگر چنین روحیه ای ایجاد شود، همه چیز میتواند به وسیله ای برای قدرت نمائی تبدیل شود: مسائل مالی، روش تربیت فرزندان، نوع معاشرت با دوستان و … بهانه هایی هستند برای نشان دادن قدرت و به کرسی نشاندن موضع خود. زندگی سالم زناشوئی نوعی طناب کشی است که در یک سر طناب زن و شوهر قرار دارند و در طرف دیگر مشکلات مشترک. در جنک قدرت هرکدام در یک طرف این طناب قرار میگیرند و زندگی زناشوئی برای آنان به صحنه ای از جنگ بدل میشود که هر کدامشان میخواهند غنیمت بیشتری را به خود اختصاص دهند.  جنگ قدرت یکشبه ایجاد نمیشود، بلکه نتیجه سرخوردگی، احساس مغبون واقع شدن و از غافله عقب ماندن است. چه بهتر که با اولین نشانه های  بروز این جنگ آنرا خیلی جدی گرفته و از تشدید آن جلو گیری کنیم.  کسی که احساس میکند، سرش کلاه رفته باید دراولین مشاهده این احساس آنرا بیان کند. همسران اغلب از یکدیگر انتظار غیبگوئی دارند و معتقدند که باید طرف مقابل خودش علت دلخوری آنهارا یافته و درپی جبران آن باشد. سکوت و رد شدن از کنار مسئله جریان را کهنه و خطرناک میکند. غالباً بهتر شدن ناگهانی وضعیت مالی و یا بالعکس دچار شدن به مشکلات شدید اقتصادی مناسب ترین زمینه برای جنگ قدرت است. اگر این جنگ قدرت ادامه یافته و باروش های تجسس و تحقیق علیه یکدیگر (کشف میزان درآمد، تعقیب ارتباطات، بی صداقتی های مالی و …) همراه شود، دراینصورت باید گفت که تنها منظور زن و شوهر برای زندگی مشترک داشتن امکانی برای ادامه آزار متقابل است. این نقطه اوج یک بیماری پیشرفته است و اگر تمایلی برای ادامه زندگی باشد، باید به دنبال یک علاج اساسی بود که برای آن نسخه معین و آماده ای وجود ندارد. در بین ما شرقی ها آمادگی مراجعه به مشاورین و روانشناس های خانواده هنوز رشد نکرده است و نمیتوانیم مشکلات خود را حتی با دوستان نزدیک در میان بگذاریم، زیرا ترس اینرا داریم که این مشکلات ما بر سر زبانها افتاده و آبروی خودرا ازدست بدهیم.  اگر نمیخواهیم به دوستان مورد اعتماد مراجعه کنیم، باید در نهایت اینگونه رفتارهای بیمارگونه را (اگر قصد حل و فصل آن در طرفین وجود داشته باشد) با مراجعه به متخصصین با تجربه و مشاورین خانواده حل کنیم.

همسرخودرا تربیت نکنیم

یکی از بلاهای زناشوئی اینست که طرفین میکوشند روی یکدیگر »کارکرده«   و شخصیت طرف مقابل را عوض کنند. اینها شخصیت همسر خود را نپسندیده و دچار این توهم اند که میتوان عادات و رفتارهایی را که از نظر خودشان ناپسند است، تغییر داده و همسر شان را تربیت کنند.  تاجایی که این عادات و رفتارهای نامطلوب در دوره رشد انسانها ایجادشده (اعتیاد، قماربازی، بی انظباطی زناشوئی، بی وفائی و خیانت و …) این تلاش ها درست، بجا و دربسیاری ازموارد نیز با مساعدت و تفاهــم متقابل  موفـق است. ولـی مشکل  ترعوض کردن عادات و رفتارهائیست که به تربیت دوران کودکی، تجربه سالهای نوجوانی و بلوغ و قبل ازآن برمیگردد . اینها عادات و رفتارهائیست که جزو شخصیت طرف مقابل شده است. این رفتارها را نباید صرفاً منفی و مخرب دانست و باید به آنها جهت داده و از آنها استفاده معقول و مطلوب نمود. بطور مثال شوهر درخانواده ای بزرگ شده است که پدر و مادرش دست و دلباز بوده و کمتر به پس انداز توجه داشته اند، ولی زن درخانواده ای حسابگر و مقتصد تربیت شده است.  بجای آنکه مرد دائماً زنش را به »خسیس بودن« متهم کرده و در صدد تغییر و تربیت او باشد، بهتر است از این خصوصیت برای تصمیم گیری های مهم اقتصادی بهره برده و اینگونه کارها را به دست کسی بدهد که کمتر سرش کلاه میرود.

یکی از مشکلات اینست که طرفین در موضوعاتی مثل »توجه«، »محبت« و »زحمت«  احساس عدم تساوی کنند وعکس العمل  مساوی برای رفتار و»توجه« خود نبینند.  افرادی هستند که از ابتدا رعایت حق و حقوق و نیازهای دیگران چون شیر مادر به آنها خورانده شده و نمیتوانند خلاف آنرا انجام دهند. اینها مانند آدم های وقت شناسی هستند که از وقت نشناسی   خودشان بیشتر رنج میبرند، تا فرد مقابل. اینها راه دیگری جز وقت شناسی ندارند. در صورتیکه چنین انسانی که رعایت نیازهای دیگران و توجه به حقوق افراد به شکل وسواس آمیزی جزو شخصیت اوشده است، با یک فرد معمولی طرف شود، از دیدگاه خود اورا فردی شلخته، بی توجه و بی انضباط خواهد دید. این فرد همیشه رفتار خودرا ملاک قرار داده و آنراشاخص مطلقی برای ارزیابی دیگران میداند و اگر رفتاری مطابق این شاخص با او نشد، خود را مغبون دیده و احساس استثمار میکند. تلاش این افراد در زناشوئی براینست که اصول خود را به طرف مقابل قبولانده، او را »تربیت«  کرده و از او انسان دیگری بسازند. هربار که دراین امر شکست میخورند، بر رنج شان افزوده میشود، تا جائیکه به این شعر فردوسی پناه میبرند:

درختی که تلخست آنرا سرشت   گرش برنشــانی به باغ بهشــــت

گر ازجوی خلدش به هنگام آب   به بیخ انگبین ریزی و شـهد ناب

سرانجام گوهــــر به بار آورد؟   همـــــان میـــوه تلـــــخ بار آورد

ز ناپاکــــــزاده مدارید امیــــــد    که زنگی به شستن نگردد سپیـد

این »معلمین« که میخواهند از همسر خود شخصیت دیگری بسازند (که معلوم نیست بهتر ازشخصیت کنونی او باشد)  باید به خاطر آورند که در ابتدای زناشوئی همین همسر را با همین خلقیات انتخاب کردند و چه بسا او دراین فاصله خیلی هم خود را به آنها وفق داده است.

اینگونه آدم های وسواسی و همچنین کسانیکه در زندگی قبل از زناشوئی رنج و زحمت زیادی کشیده اند،  میخواهند نظام فکری و تربیتی خودرا با مشاجره و تحقیر به طرف مقابل تحمیل کرده و از رنج ندیدن همسرشان رنج میبرند!  اینها حرف شان اینست که »من در زندگی رنج کشیدم و کارکردم، ولی تو در پرقو بزرگ شده ای!«  اینگونه همسران که غالباً مردها هستند، در برابر دو راه قرار دارند: یا باید به توجه و غمخوارگی وسواس آمیز خود  نسبت به همسرشان بدون چشمداشت جبران این توجه و دلسوزی ادامه دهند و طبق اصل »توخوبی میکن و در دجله انداز«  به کارخود بدون پرخاشگری و انتظار رفتار متقابل ادامه دهند، و یا در رفتار خود تجدید نظر کرده و خودرا با رفتار همسرشان وفق دهند. اگر این اشخاص یک دهم وقتی را که بطور ناموفق صرف عوض کردن شخصیت همسرشان شده است، صرف تمرین برای تغییر رفتارهای خود میکردند، با راحتی بیشتری زندگی میکردند و همسرشان نیز از  آرامش خانوادگی بیشتر لذت میبرد. اصولاً از کجا معلوم که همسرشان انتظار این توجه های وسواس آمیز را از آنها داشته است؟ چه بسا این افراد با قبول و کار مسئولیت بیشتر حتی جلو رشد همسرشان گرفته و نام آنرا »فداکاری« گذاشته اند. اینان باید در درجه اول خودشانرا عوض کرده و به توانائی همسرشان برای قبول مسئولیت اعتماد کنند. هرچند که ممکن است با مشاجره، فشار، تهدید و تطمیع بطور ظاهری  بعضی عادات در دیگری تغییر کند، ولی بازهم چنین انسانی نمیتواند در طویل المدت اجبار را تحمل کند. اگرهم تغییری در شخصیت فرد مقابل ایجاد شود، درصورتی اصیل و ماندگار است که نتیجه تصمیم و تجربه مستقل خود او بوده و به ارزش های جدیدی اعتقاد پیدا کرده باشد. این تغییر اصیل شخصیت و نزدیک شدن سیستم های ارزشی به یکدیگر در خیلی از زندگی ها دیده شده است.

باید صراحت را بیاموزیم، خواسته های خود را عنوان کنیم و »نه گفتن« را هم یاد بگیریم. کسانیکه نمیتوانند »نه« بگویند و اجرای هرخواسته ایرا وظیفه و تکلیف خود میدانند، به مرور زمان و بخصوص در صورتیکه همین رفتار را در همسرشان نبینند، دچار نوعی سر درگمی میشوند. نه میتوانند خود را عوض کنند و »نه« بگویند و نه به ازخودگذشتگی آنها جواب مناسبی داده میشود. نتیجه آن نوعی  »خشم سرکوفته« است که یکباره میتواند رفتار آنها را درست برعکس کرده، انتقامجو، پرخاشگر و بی توجه شوند.

یکی از دلائل شکست تغییر شخصیت، عدم توجه به تفاوت های اساسی در شخصیت زن ومرد است.

روشنفکران در دو دهه پیش حساسیت خاصی نسبت به وجود تفاوت های شخصیتی در مرد و زن از خود نشان داده، آنرا نشانه ای از نظام مرد سالاری  میدانستند و اعتقاد داشتند که قبول تفاوت همان تبلیغ نابرابری دوجنس است، منتها به زبانی دیگر. امروز خیلی از روانشناسان معتقدند که اختلافات زناشوئی ناشی از نادیده گرفتن تفاوت در روحیات مرد و زن است.  جرالد هاپت در مقاله ای تحت عنوان »چرا زناشوئی بهم میخورد و چرا زن شوهر با هم می مانند؟« مینویسد: »مرد وزن دارای دو شخصیت مختلف هستند و در زناشوئی هم همینطور می مانند. شوهر خیلی از مسائل را درمقایسه با زنش کاملاً از دیدگاه دیگری می بیند و زنان نسبت به مسائل، فکر و احساسی دیگری دارند.« این محقق بطور مثال معتقد است که زنان احتیاج بیشتری به گفتگو در باره مشکلات دارند، تا مردان. (نگاه کنید به مقاله ٢٨ صفحه ای نامبرده در سایت اینترنت:

  http://www.lza.de/materialhilfen/thema/ehekrisen_-_kommunikation.htm#_Toc9760830))

بحرانهای شفابخش

عادی دانستن بحران و مشاجره و برخورد منطقی و سازنده با آن  میتواند وسیله ای برای رشد و تکامل ما باشد.

شما فردی را تصور کنید که دچار افسردگی شدید میشود و کار بجائی میکشد که حاضراست دست به خودکشی بزند. اگر از این کار صرفنظر کرد، بعد از گذشتن دوره افسردگی قوی تر از قبل خواهد شد، چون درافسردگی با وجود همه رنج هاییکه با آن توأم است، به شناخت هایی میرسد که در دوره های معمولی نمیتوانست دست یابد. کسانیکه این دوره های سخت را پشت سرمیگذارند، مصونیت بیشتری در مقابل رنج و غم زندگی پیدا میکنند.

بحران زناشوئی هم یک نوع افسردگی دوجانبه است. که باید انرا تجربه کرده و از آن عبور کرد، تا بتوان به ارتقاء و تکامل رسید. جدائی و طلاق را نباید اولین راه برای رفع این بحران دانست و باید هنگامی مطرح شود که همه راه های دیگر بسته شده باشند. فرد افسرده نیز هنگامی دست به خودکشی میزند که هیچ روزنه امیدی در زندگی باقی نمانده باشد.

Jul 222012
 

Download

ملالی جویا  درحافظه  تاریخی مــردم افغانستان خواهند مانــد.

باوجود گذشت ۵ ماه از سخنرانی سه دقیقه ای ملالــی جــویا (۲۷ دسامبر ۲۰۰۳) در لویه جرگه (مجمع عالی تدوین قانون اساسی افغانستان)، نام او برسر زبانهاست.

ملالی دختر ۲۶ ساله ایست که ۲۳ سال از عمرش را در آورگی بسر برد و در ایران بزرگ شد. اوکه به عنوان نماینده شهر فراه  در لویه جرگه که متشکل از ۵۰۲ نماینده (۴۰۰ نفر مرد)  بود، میکروفون را بدست گرفت و از حضور فعال افرادی دراین مجمع  انتقاد کرد که بعد از سقوط نجیب الله از سال ۱۳۷۱ به مدت پنج سال بنام اسلام و مجاهدین  این کشور را به خاک وخون کشیده و حتی زمینه را برای پیروزی طالبان آماده کردند.

او ازمیان این افراد »جهادی«  مخصوصاٌ  به عبدالرسول سیاف اشاره میکند که یکی از متعصب ترین اسلام گرایان بوده و دراین مجمع حتی به عنوان رئیس یکی از کمسیون های دهگانه انتخاب شده بود.

باوجود اینکه عده ای از نمایندگان سخنان و انتقاد شدید او را تایید میکردند، عده ای با فریاد های »مرگ برکمونیسم« خواهان  اخراج  ملالی از جلسه شدند و مجددی به عنوان  رئیس جلسه راه حل نهائی را دراین میدانست که ملالی توبه کرده  و حرف های خود را که به اعتقاد او اهانت به اسلام و مجاهدین است، پس بگیرد، ولی ملالی نه تنها بر سر حرف خود ماند، بلکه در مقابل کسانی که میخواستند او را به زور از جلسه اخراج کنند مقاومت کرد.  تهدیدات مخالفین متعصب علیه او در روزهای بعد به حدی بود که  نیروهای نظامی  تامین صلح  درافغانستان او را تحت حمایت قرار دادند. ملالی بعد از بازگشت به فراه  مورد استقبال مردم مخصوصاٌ زنان قرار گرفت. ملالی جویا یاد زن دیگری  را در تاریخ افغانستان زنده  میکند که ملالی میوند نام داشت. او درسال   ۸۸۰ ۱ با اشعار پرشورش سربازان افغانی را در جبهه جنگ علیه نیروهای متجاوز انگلیسی تهییج کرده  و در پیروزی  نیروهای افغانی در برابر ارتش انگلیس سهم مهمی داشت.

ما دراینجا عین سخنان ملالی جویا را به عنوان یک سند تاریخی به نظر خوانندگان میرسانیم:

 

اسم‌ من‌ ملالی جويا از ولايت‌ فراه‌ هستم‌، به‌ اجازه‌ حاضرين‌ محترم‌ به‌ نام‌ خدا، بنام‌ شهدای گلگون‌ كفن‌ راه‌ آزادی وطن‌ میخواهم‌ چند لحظه‌ای صحبت‌ كنم‌. انتقاد من‌ از تمام‌ وطن‌داران‌ من‌ كه‌ اينجا حضور دارند اين‌ است‌ كه‌ چرا می ‌گذارند كه‌ مشروعيت‌ و قانونيت‌ لويه‌ جرگه‌ زير سوال‌ برود. البته‌ از وجود آن‌ جنايتكارانی (دراین مجمع) كه‌ كشور ما را به‌ اين‌ حالت‌ رسانده‌ اند متاسف‌ هستم‌، بسيار متاسف‌ هستم‌ به‌ اين‌ كه‌ او (عبدالرسول سیاف)  كسی‌ كه‌ لويه‌جرگه‌ را نهاد كفرآلود و معادل‌ فحاشی‌ می‌خواند،  اينجا می‌آيد و گپش‌ (سخنانش) قبول‌ می‌شود و يا كميته‌ها را همه‌ شما ببينيد كه‌ بين‌ مردم‌ چه‌ زمزمه‌ می‌شود:  رييس‌ هر كميته‌ پيش‌ از پيش‌ تعيين‌ است‌. چرا همه‌ جنايتكاران‌ را در يك‌ كميته‌ نمی‌بريد كه‌ در آنجا ببينید باز ملت‌ را به‌ چه‌ حالت‌ می‌رسانند؟

 اينان‌ كسانی بودند كه‌ كشور ما را محراق‌ جنگهای ملی و بين‌المللی ساختند، زن‌ ستيزترين‌ كسانی‌ بودند در جامعه‌ كه‌ كشور ما را به‌ اين‌ حالت‌ رسانده‌اند. آزموده‌ را آزمودن‌ خطاست‌ به‌ نظر من‌اينها بايد محاكمه‌ بين‌المللی و ملی شوند، اينها را اگر مردم‌ ما ببخشند، مردم‌ پا برهنه‌ افغان‌ (ببخشند)، هرگز تاريخ‌ نمی‌بخشد. اينها ثبت‌ تاريخ‌ كشور ما هستند…. 

دراینجا میکروفون قطع شده و جلسه متشنج میشود.  عبارات داخل پرانتز از طرف ما اضافه شده است

 Posted by at 14:04
Jul 222012
 

نوشته هادی رضازاده

سقوط ساسانیان، حمله اعراب و اسلام ایرانی

سقوط ساسانیان، چیرگی اعراب و اسلامی شدن ایران همواره موضوعی بحث برانگیز بوده است:

گروهی آنرا یک فاجعه تاریخی دانسته و معتقدند که <اعراب وحشی پابرهنه> تمدن بپیشرفته  ایران را نابود کردند، و دسته دیگری آنرا یک جریان آزادیبخش برای رهائی ایران از یک <نظام فاسد اشرافی> میدانند. این دونگرش ازقبل نتیجه را تعیین کرده و سپس به سراغ تاریخ میروند، تا آنچه را میخواهند از آن استخراج کنند. ما نسخه آماداه ای برای ارزیابی <سقوط ساسانیان و چیرگی اعراب و اسلامی شدن ایران> دردست نداریم، وهدف این مقاله (مانند دیگر نوشته های ما) بیشتر ایجاد علاقه درخوانندگان برای مطالعه مستقل وعمیق تر دراین موضوع است.

آنچه پیشداوری ها را درباره این دوره ازتاریخ تقویت کرده، مخلوط شدن سه موضوع با یکدیگر است که باید بطور جداگانه بررسی شود. ازاین رو این مقاله از سه قسمت مستقل تشکیل میشود و خواننده میتواند، هر بخش را جداگانه مطالعه کند: بحران درونی ساسانیان و زمینه های سقوط این دودمان،  ارزیابی شکست نظامی نیروهای ایران در مقابل اعراب و علت پیشرفت اسلام در ایران.    (بخش دوم وسوم در صفحه ٦)

ظهور و سقوط آخرین امپراطوری پارسیان

 

دوره ساسانیان (٢٢٦ تا ٦۵۱ میلادی)  دوره بازسازی سیاسی و اجتماعی ایران بعد از حمله اسکندر، پایان دادن به نظام ملوک الطوائفی اشکانیان،  انتقال مجدد قدرت کامل به حکومت مرکزی تحت رهبری پارسیان، و اوج کیش زردشت به عنوان دین رسمی ایرانیان است.  بنیانگذار ساسانیان اردشیر که خود فرزند یک روحانی زردشتی بود درسال ٢٢٦ میلادی به تخت نشست  و ایران را در جنگ های سریع علیه امپراطوری روم شرقی (بیزانتین) توسعه داد.

سیاست خارجی: توسعه طلبی و برتری جوئی

دوران ساسانیان همچون دوره هخامنشیان زمان امپراطوری پارسیان بر اقوام، نژادها و ملیت های مختلفی بود که با مذهب، فرهنگ، زبان و ساختارهای مختلف اجتماعی تحت یک قدرت مرکزی قرار گرفته بودند. شاپور اول خودرا نه تنها شاهنشاه، بلکه <شاهنشاه ایران و انیران> (شاهنشاه ایران و غیر ایران) لقب داد وهمین تفکر در تمام دوره ساسانیان حاکم بود.  پادشاهان ساسانی  این رسالت تاریخی را دنبال میکردند که  امپراطوری هخامنشی و مرزهای آنرا  پس از شکست دربرابر اسکندر  دوباره زنده  کنند: به همین گونه ساسانیان در دوره هایی ایران را از آسیای مرکزی و رود جیحون گرفته  تا ارمنستان، آسیای صغیر (ترکیه امروز)، خاور نزدیک (سوریه و فلسطین امروز)، بین النحرین (عراق امروز) و مصر تا یمن گسترش داده و شاهراه های تجاری مهم آن زمان را تحت کنترل خود قرار دادند. اگر ایران تا آن زمان از نظر روم و یونان جزو <بربرها> به حساب می آمد، اکنون به عنوان رقیب هم طراز و یکی از دو ابر قدرت جهانی (درکنار روم) به رسمیت شناخته شد. شاهان ایران و روم یکدیگر را برادر خطاب میکردند و تاجگذاری پادشاهان شانرا از قبل به یکدیگر اطلاع میدادند.

درعین حال دوران ساسانیان همراه بود با جنگهای مکرر، فرساینده و توأم با شکست و پیروزی با رقیب اصلی ایران (امپراطوری بیزانین یعنی روم شرقی در غرب) و اقوام مخالف درشرق مانند هپتالیان (یا افتلالیان، عربی: هیاطله). هپتالیان اقوام کوچ نشینی بودند که از ایالت کانسوی چین به نواحی تخارستان در شمال شرقی ایران آمده بودند واروپایی ها ازآنان بنام <هون های سفید> نام میبرند.

همه امپراطوری های تاریخ مجبور بوده اند که برای حفظ قدرت و سلطه براقوام زیردست،  به برتری طلبی خارجی و کشور گشائی دست بزنند. عدم توسعه امپراطوری ها آغاز زوال شان است.  رشد اقوام تحت سلطه و استقلال طلبی آنان حکومت مرکزی را دریک جبهه ضعیف میکند و هر امپراطوری برای جبران ضعف در یک گوشه، مجبور به گسترش قدرت از سوی دیگراست، بدون اینکه امکان اداره سرزمین های جدید را داشته باشد.  انوشیــــروان (۵۳۱ تا ۵۷٩) که با  روم یک <پیمان صلــح ابدی> (۵۳٢) بسته بود، بدون دلیل معقولی این پیمان را چند سال بعد فسخ کرده و به قلمرو آن کشور حمله کرد. انوشیروان با ادامه کشورگشائی درچند جنگ رومیان را شکست داد و در دریای مدیترانه شنا کرد.  خسرو پرویز یک کودتا در بیزانتین (روم شرقی) را که دراثر آن پدرزنش (امپراطور ماوریکی) کشته شد، بهانه قرار داده و بعد از یک دوره طولانی صلح درسال ٦۰٤ به آنکشور حمله ور شد و این حملات را تا سال ٦٢٦ ادامه داد. حاصل این جنگها بالا رفتن خزانه دولت از٦۰۰ میلیون درهم (سال ٦۰٨) به  ۱٦۰۰ میلیون درهم (سال ٦٢۰)، تصرف سرزمین های وسیع (ارمنستان، بین النحرین علیا، شهر ادس، سوریه، فلسطین، بیت المقدس مصر و پایتختش اسکندریه) و غنائم جنگی و اسیران فراوان بود.

سیاست داخلی: اصلاحات ازبالا، نخبه کشی و کودتاگری

تمدن ایرانی قبل از اسلام (درکنار روم، هند و چین) یکی از تمدن های بزرگ دنیای آنزمان بود. بخصوص در عصر انوشیروان کتابهای زیادی نوشته و یا ترجمه شد و بعد از بسته شدن آکادمی فلسفه در روم هفت فیلسوف یونانی به دربار او پناهنده شده و به تحقیق و تدریس مشغول شدند. هنگامیکه اینان عزم وطن کردند، انوشیروان با قیصر روم قراردای بست که این فلاسفه ازهر تعقیب و پیگردی مصون باشند. دوره انوشیروان عصر تبادل و گشایش فرهنگی است.  تحت وزارت بزرگمهر فیلسوفان، پزشکان و دانشمندان  ازهندوستان و یونان به دربار آمده و درحضورشاه به مباحثه میپرداختند. هزینه زیادی صرف ترجمه نوشته های خارجی شد و جندیشاپور به  به اوج اعتلا رسید. اصلاحات زیادی در سطح اداری، مالیاتی و لشکری صورت گرفت که حتی بعد ازحمله اعراب نیز دوام داشت. خسروانوشیروان (انوشه روان یعنی دارای روان جاوید) سیاستمداری کاردان بود. همانطور که نام <سزار> مشهورترین امپراطور روم بعد از او مترادف با <قیصر> بکار رفت، <خسرو> نیز در عربی (کسری) و فارسی (صلاح مملکت خویش خسروان دانند) به معنی پادشاه  بکار میرود.

دوره ساسانیان همراه است با رشد طبقات جدید اجتماعی و نظام فئودالیسم. درمقابل پادشاه طبقات و کاست های اشراف، زمینداران کلان، قشر روحانی، سپاهیان و دبیران رشد کرده و باعث محدود شدن قدرت شاه شدند، بطوریکه میتوان از آن به عنوان نوعی <مشروطه اریستوکراتی> نام برد. رشد این اقشار و طبقات به عنوان وزنه ای در مقابل شاه میتوانست در روندی سازنده حرکتی بسوی مردمسالاری ایجاد کند و به نوعی پلورالیسم (تکاثر قوا) تبدیل شود. این همان روندی بود که در قرون وسطای اروپا نهایتاً زمینه را برای رشد طبقات متحرک وجدید شهری آماده ساخت. ولی نفوذ اشراف، زمینداران بزرگ و روحانیت زردشتی در بیشتر سالهای دودمان ساسانیان حالتی تخریبی و انحصاری داشت. نفوذ مردم عادی دراین دژ مستحکم  محال بود و مقام ها بطور موروثی از یک نسل به نسل بعدی منتقل میشد. ساسانیان یک امپراطوری گسترده همراه با یک جامعه بسته بودند. فردوسی داستان معروف کفاشی را ذکر میکند که حاضر شده بود کمبود بودجه جنگ انوشیروان با روم را تأمین کند، بشرط اینکه فرزندش اجازه تحصیل و کسب مقام دبیری را بدست آورد، ولی دراین امر موفق نشد. اصلاحات اجتماعی فقط از بالا به پایین قابل قبول بود و جلو هرگونه حرکت اصلاحی مردمی (حتی اگر شاه هم پشتیبان بود) در اثر توطئه و بدخواهی اشراف و روحانیون که منافعشان با قدرت حاکمه گره خورده بود، گرفته میشد. همچنین اشراف و موبدان در انتخاب شاهان نقش اصلی را ایفا میکردند و شاهان اصلاح طلب را کنار میگذاشتند. به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم:

  • شاپور اول (٢٤۱ تا ٢۷٢) به همه ادیان آزادی کامل داد و اعلام کرد که مغان، مانویان، یهودیان، مسیحیان و سایر ادیان در امپراطوری او از آزار و تعقیب مصون اند. میگویند شاپور خود چنان تحت تأثیر کیش اصلاح طلب مانی قرار داشت که مدت کوتاهی تصمیم داشت آنرا جانشین آئین زردشت کند. فشار روحانیون زردشتی سبب شد که بهرام از پشتیبانی ادیان مختلف دست بکشد و به اعدام مانی تن دهد.
  • هنگامیکه هرمز دوم (۳۰٢ تا ۳۰٩) از دنیا رفت، اشراف و نجیب زادگان پسر اورا زندانی کرده و پسر دیگر اورا که هنوز درشکم مادر بود، به عنوان پادشاه انتخاب کرده و تاج را به شکم مادر بستند. شاپور دوم (۳۰٩ تا ۳۷٩) در ۱٦ سالگی به تخت نشست.
  • پس از شاپور دوم کشور به مدت بیست سال صحنه رقابت روحانیون و سران لشکر بود. بین سالهای ۳۷٩ تا ۳۹۹ سه پادشاه در اثر توطئه کشته شدند.
  • یزدگراول (۳۹۹ تا ٤٢۰) کوشش داشت تا نفوذ روحانیت و اشراف را کم کند و به مسیحیان آزادی بدهد، ولی قربانی توطئه اشراف شده و به او لقب <بزهکار> دادند.
  • قباد برای تضعیف قدرت و نفوذ اشراف و روحانیون  پنج سال از کیش مزدک و قیام مردمی و عدالتخواهانه او دفاع کرد. این قیام بین سالهای ٤٩۱ تا ۵٢۹ ایران را فراگرفته بود و هدف آن شکستن مرزهای طبقاتی و بازکردن عادلانه امکانات اقتصادی و اجتماعی برای همه بود. ولی قباد توسط مخالفین دستگیر شده و در <دژ فرتاموشی> زندانی شد.  او توانست از این زندان گریخته، به دولت هفتالیان پناهنده شده و به کمک آنها دوباره به تخت بنشیند. سرکوبی وحشتناک مزدکیان نتیجه این بازگشت بود. هرمز چهارم (جانشین خسر اول) از مسحیت به عنوان یک کیش تازه نفس حمایت کرد، ولی اشراف و روحانیون اورا سرنگون کرده و به قتل رساندند.

درهیچ دوره ای از تاریخ ایران پادشاهان تا این اندازه وابسته به اشراف و روحانیون نبودند و تا این حد کودتا، توطئه، پدرکشی و برادر کشی رواج نداشته است.

دوره ساسانیان طولانی ترین دوره انحصاری یک خانواده برایران است. در طول تقریباً ٤٢٩ سال حکومت نسل ساسان، کمترین انعطافی برای واگذاری قدرت به خانواده و یا نسل دیگری وجود نداشت. ساسانیان باوجود همه بحرانها بریک اصل بنیادین تکیه داشتند و آن <فره ایزدی> بود، گویا حفظ این اصل مقدس مهمتر از نجات کشور و سعادت مردم  بوده است. موبد موبدان حافظ این اصل مقدس بود و به عنوان <نگهبان نظام>  تاج را بر سر شاه میگذاشت. سعید نفیسی درباره قدرت موبدموبدان مینویسد:

<… درتمام این دوره پادشاهان همه دست نشانده موبد موبدان بودند و هریک از ایشان که فرمانبردار نبود، دچار مخالفت موبدان میشد.> (تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، صفحه ۱۹ (

فردوسی با بیانی شیرین یکی شدن دین و سیاست را در دوره ساسانیان درشاهنامه از زبان اردشیرضمن اندرزهای وی به پسرش شاپوراول چنین بیان میکند:

چـو بردین کند شهریار آفـــــــرین  / برادر شــــــود پادشاهـــــــی ودین

نه بی تخت شاهــــی بود دین بپای  / نه بی دین بود شهـــریاری بجــای

دو دیباست یک بردگــــــــربافتـــه  / برآورده   پیش خـــــــرد  یافتــــــه

نــه از پادشـــــا بـــی نیازست دین  / نه بی دین بود شـــــــاه را آفــــرین

چنان دین و شاهــــی به یکدیگرند  / تو گویــــی که در زیر یک چـادرند

نه آن زین، نه این زان بود بی نیاز / دو انبـــــاز دیدیمشــان نیک ســــاز

چو دین را بود پادشـــــــا پاسبـــان / تو این هردورا جـــز برادر مخوان

هرآنکس که بر دادگر شهــــــریار/گشــــاید زبان مــــــرد دینش مــدار

چو دین دار کین دارد از پادشـــــا / مگـــــــر تا نخــــوانی ورا پارســـا

دخالت بیگانگان در امور داخلی

ساسانیان که رسالت خود را در بازگرداندن غرور و حاکمیت ملی بعد از شکست در برابر اسکندر میدانستند، در دوره هایی برای حفظ قدرت به این اصل پشت پا زدند و حاضر شدند به کمک قدرت های خارجی به حکومت خود ادامه دهند:

 پیروز(٤۵٩ تا ٤٨٤) که با برادرش بر سر تخت وتاج اختلاف داشت از دشمنان سنتی ساسانیان یعنی هپتالیان کمک گرفت و بایاری سپاه آنان به تخت نشست. کمک گرفتن از یک قوم کوچ نشین برای ابقاء سلطنت و  شکست خوردن او چند سال بعد ازاین قوم، نمیتوانست بدون تاثیر بر غرور ملی ایرانیان باشد.

بالاخره نقطه اوج دخالت خارجیان برکناری بهرام چوبینه است:  بهرام چوبینه (که ایران را در برابر هجوم ترکها از سمت شرق نجات داده بود) دراوج بحران ساسانیان به عنوان یک سردارغیرساسانی قیام کرده، خودرا شاهنشاه ایران نامیده، به تخت نشسته و بنام خود سکه زد (۵٩۰).  خسروپرویز که ازحمایت اشراف و روحانیون برخوردار بود، تن به این انتقال قدرت نداده، به روم شرقی گریخته و به کمک ارتش روم (موریکیوس) به ایران بازگشت ، بهرام چوبینه را شکست داده و به ازاء این کمک امتیازات زیادی به رومیان داد.این اولین باراست که غرب با دخالت سیاسی و نظامی خود یک پادشاه را درایران به تخت می نشاند. کودتای سازمان سیا در ٢٨ مرداد در ازاء نفت تکرارهمین داستان غم انگیز است.

مخالفت با اصلاح دینی

عصر ساسانیان را میتوان سالهای نفوذ مذاهب غیر زردشتی و اصلاح طلبی در کیش زردشت دانست. از سوی غرب مسیحیت و ازسوی شرق آئین های بودائی و هندی درحال پیشرفت و در خود خاک ایران نیز مانی و مزدک پیام آوران اصلاح دین زردشت بودند. ولی ساسانیان هم از نفوذ ادیان خارجی و هم از اصلاح آئین زردشت جلو گیری میکردند.

مانویت:

کیش مانی یکی از ادیان پربار و پرمقاومت دوران ساسانی است. دراین مقاله کوتاه نمیتوان این کیش را معرفی کرد، چون مذهبی پیچیده و تودرتواست و قبل از آنکه کامل شود، بنیانگذار آن کشته شد. بطور کوتاه میتوان مانویت را ترکیبی  از عناصر بودائی، زردشتی و مسیحی دانست. مانی به تقلید و مخلوط کردن عناصر این مذاهب نپرداخت، بلکه با ابداعات و ابتکاراتی آنها را غنی ساخته و با فرهنگ ایرانی وفق داد. شاید او میدانست که مسیحیت از سوی غرب و کیش از بودا از سوی شرق از مرزهای ایران گذشته اند و عنصر اصلی کیش زردشت را مورد تهدید قرار داده اند، و با آوردن این دین نوین برآن بود تا اصالت و هویت فرهنگ ایرانی را حفظ کند ودرعین حال بدون تعصب های خشک ملی ( که ویژه روحانیون مذهب رسمی زردشت بود) از فرهنگ های پیشرفته خارجی نیز بهره گیرد. مانی در برداشت از مسیحیت نیز به دنبال کلیسای رسمی نبود، بلکه به فرقه ای از مسیحیت اعتقاد داشت که بنام <گنوسی> Gnosis شهرت یافته بود و تحت تاثیر فلسفه اشراقی نوافلاطونی قرار داشت. گنوستیک را میتوان  تا حدودی هموزن عرفان دانست. مانی داعیه جهانی داشت و خود را آخرین پیامبر میدانست. کیش او به سرعت از مرزهای ایران گذشته و حتی تا قرن هفتم هجری (یعنی حدود هزارسال بعد ازمانی) در خارج از ایران طرفدار داشت. بعد از کشته شدن مانی به دستور موبدان و ممنوعیت کیش او درایران، عقائد او در سوریه و مصر، شمال آفریقا و خاک فرانسه امروز طرفدار پیداکرد. آگوستینوس که یکی از بنیانگذاران الهیات مسیحی است و در قرن پنجم میلادی در شمال آفریقا (الجزائر امروز) میزیست (۳۵٤ تا ٤۳۰ میلادی) ٨ سال پیرو کیش مانی بود و درسال ۳٨٦ مسیحی شد. او باوجود اینکه یکی از متکلمین و بنیانگذاران نامدار مسیحیت بوده فلسفه <انسان نورانی> را که از تعلیمات مانی است همیشه حفظ کرد. او معتقد بود که روان انسان تنها با تلألوالهی قادر به شناخت است و انسان به این روشنائی  به همان اندازه احتیاج دارد که چشم به نور نیازمند است.

 مزدک

جنبش مزدكيان از سال ۴۹۴ ميلادى آغاز شده و سى سال ادامه یافت. تضعیف روحانیون و اشراف، ازبین بردن تحجرطبقاتی و ایجاد مساوات از برنامه های او بود. او خود یک موبد زردشتی و طرفدار افکار مانی بود.  پیروان او نه تنها خانه های اشراف بلکه حرمسراهای آنها را هم تصاحب کردند و زیبا ترین معشوقه های آنان را نیز به تملک خویش درآوردند. در اين هنگام قباد كه از هر جهت دلى پر از روحانيون و اشراف داشته است و شايد هم  از دوران كودكى گرايش مانوی داشت، با این جنبش كنار آمده و راه مدارا و حتى حمايت و دستيارى را با مزدكيان در پيش گرفت. گفته شده است كه در اين دوران، قباد به سخنان مزدك اندرزگو پيرامون لزوم گشودن در انبارهاى دولتى غله به روى قحطى زدگان و اجراى عدالت در مورد طبقات فقیر تن در داده است.  ولی همانطور که گفته شد، قباد قربانی توطه اشراف و روحانیون شده و برای ادامه سلطنت به کمک پسرش خسرو انوشیروان به قتل عام مزدکیان پرداخت.

مسیحیت

درسال ٤٢٢ شـــورایی از اسقف های ایرانی استقلال کلیســـای مسیــحیان ایران را از مسیحیت یونان و روم اعلام نمود..
در زمان سلطنت قباد (پدر انوشیروان) شاخه نسطوری از کیش مسیحیت مورد قبول بیشتر مسیحیان ایران قرار گرفت. ساسانیان در تمام دوره حکومتشان سیاستی متغیر و دوگانه نسبت به مسیحیت  درپیش گرفته بودند که تا حد زیادی تابع نوع رابطه شان با روم شرقی بود. گاه به مسیحیان آزادی داده میشد و گاه مسیحیان به عنوان ستون پنجم امپراطوری روم تحت پیگرد قرار میگرفتند. با وجود این فراز و نشیب ها مسیحیت در ایران درحال پیشرفت بود. یکی از نشانه های نفوذ مسیحیت دردوره ساسانیان گرایشی بود که در اواخر عهد ساسانی در پادشاهان ایرانی نسبت به این دین مشاهده میشود. حتی بسیاری از خاندانهای اصیل زردشتی به مسیحیت گرایش پیدا کردند. یکی از علل رواج مسیحیت در ایران این بود که پادشاهان ایران در لشکرکشی های خود به سوریه گاه تمام شهروندان یک شهر یا منطقه را که اکثر آنها مسیحی بودند، به ایران کوچ داده و آنانرا در ایران مقیم میکردند. رواج مسیحیت در زمان خسرو پرویز (۵۹۰ تا ٦٢٨) یعنی اواخر ساسانیان به اوج خود رسید. همانطور که گفتیم خسرو پرویز به کمک قیصر روم <موریکیوس> دوباره به قدرت رسید. او با شاهزاده خانم رومی <ماریا> ازدواج کرده و تحت نفوذ معشوقه مسیحی اش شیرین نیز قرار داشت. بعضی از مورخین تاحدی پیش رفته اند که معتقدند، خسروپرویز مسیحست را قلباً پذیرفته بوده است. بعضی از سرداران ایران مانند <مهران گشنسپ> توسط کلیسای نسطوری غسل تعمید شده و به نام <گیورگیس> درآمدند.

جامعه ایران آبستن یک تحول اساسی بود

جامعه ساسانیان در دهه های آخر به یک رفرم سیاسی و اصلاح دینی سخت  نیازمند بود، ولی ساختارهای متحجر کهنه جلو هرگونه اصلاح طلبی مردمی را میگرفت. عدم وجود اصلاحات و ناتوانی های نظامی که نتیجه جنگهای فرساینده بخصوص درسالهای آخر ساسانیان بود، زمینه را برای حمله اعراب آماده کرد.  اگر سرداری چون بهرام چوبینه نفس تازه ای بر ساختارهای انحصار طلبانه خانواده ساسانیان میدمید، دیوارهای بلند و غیرقابل نفوذ بین طبقات و کاست های اجتماعی فرو میریخت، اصلاحات دینی مانی و مزدک سرکوب نمیشد، و اگر تدبیر و دور اندیشی بر حفظ منافع آنی و کوتاه مدت غالب میشد،  تاریخ راه دیگری را درپیش میگرفت.

از بوذرجمهر پرسیدند که علت سقوط ساسانیان چه بود؟ گفت: کارهای بزرگ را به دست انسان های خرد سپردند.

یکی از دوستان فاضل ما دوره ساسانیان را از شاهنامه فردوسی استخراج کرده و علل سقوط این سلسله را از دیدگاه فردوسی اینگونه جمعبندی کرده است:

  • پیوند زناشوئی ایرانیان با بیگانگان بخصوص در سطح شاه و فرمانده
  • دادن قولهای توخالی به مردم و اجرای خلاف آنها بعد از رسیدن به قدرت
  • کشتن و از بین بردن شایستگان بوسیله حکام
  • رواج خرافات و فال بینی و رمالی حتی در دستگاه دولت و تصمیم گیریها
  • اذیت و آزار مردم توسط موبدان و روحانیون
  • ناسپاسی نسبت به خدمتگذاران و دادن امکانات به چاپلوسان
  • فاصله گرفتن قدرت ازمردم، بطوریکه خسروپرویز با لباس مسیحیت اهدائی قیصر روم بین مردم حاضرشد.
  • قبول هدیه از طرف بیگانگان که جنبه رشوه دارد.
  • عیاشی و خوشگذرانی سلاطین

با انقراض دولت ساسانی یک جریان دیگر نیز در ایران پایان یافت و آن  دوره حکومت پارسیان بر اقوام غیر پارس بود. تمام سلسله های بعد از اسلام (به استثنای چند دودمان محلی) یا غیر ایرانی و یا غیرپارس بودند.  غزنویان، سلجوقیان وخوارزمشاهیان ترک های آسیای میانه، ایلخانیان از بازماندگان هلاکو و بالاخره صفویان و قاجاریان آذربایجانی بودند.

رضا خان پهلوی در واقع رسالت اصلی خود را در بازگرداندن قدرت مرکزی به پارسیان (فارسی زبانان) میدانست و درحقیقت میخواست رشته گسسته تاریخ را به یزدگرد سوم ساسانی گره بزند. توجه به این موضوع برای ارزیابی فراز ونشیب های  تاریخ معاصر ایران   قابل اهمیت است

.

ادامه مقاله

Jul 222012
 

Barge Sabz Schrift

سرمقاله شماره 14  (بهمن 1385)

 

خوانندگان عزیز،

همینکه دوماه از انتشار برگ سبز میگذرد، درکوچه و خیابان با این سؤال روبرو میشویم که : »دیگه برگ سبز در نمیاد؟« این سؤال همیشه برای ما با یک نگرانی همراهست، چون هر شماره میتواند آخرین شماره باشد: هیچ چیزی ماندگار و پایدار نیست، بجز ذات لایتناهی حق، و سعدی میفرماید: آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید.

تا هنگامیکه شور و حال و نیرویی هست، برگ  سبزهم سبز خواهد ماند. مقایسه با بزرگان کار جایزی نیست و تکیه برجای آنان زدن روا نباشد، ولی لسان الغیب نیز همیشه در شور و حال نبوده است، چنانچه  میفرماید:

کی شعر تر انگیزد، خاطـر که حزین باشد

یک نکته از این معنی، گفتیم  و همین باشد

برگ سبز را بنا براین نه ماهنامه، فصلنامه و گاهنامه، بلکه یک »حالنامه«  بدانید. در عین حال همه کوشش براینست تا این برگ سبز درویش به دست دوستارانش برسد. حتی تصمیم داریم در صورت بوجود آمدن امکانات شماره ۱۵ نوروزی را همراه با همه شماره های قبل بصورت یک مجموعه منتشر کنیم.

خوانندگان عزیزی هستند که دوست دارند در این نشریه مطلب بنویسند. یک دنیا از محبت آنان سپاسگذاری کرده، دست آنها را می فشاریم و خوشحالیم که این نشریه را از خود میدانند. اگر امکانات مالی ایجاد شد، در نظر داریم صفحه یی به عنوان ستون آزاد دراختیار شما بگذاریم. آنچه در حال حاضر برای برگ سبز (که تقریباً خالی از آگهی است و نمیخواهد به یک نشریۀ تجاری تبدیل شود) ازهمه مهمتر است، پشتیبانی دوستان می باشد. همانطور که میدانید این نشریه از هیچ منبع دولتی و یا شخصی کمکی دریافت نکرده و رایگان پخش میشود. مراجع آلمانی که اینهمه از »اینتگراسیــــون« دم میزنند، برای  جشــــن و بزن بکوب و رقص وآواز پول خرج میکنند ولی  برای آگاهی فرهنگی و اجتماعی بودجه یی ندارند.

نقد بازار جهــــان بنگــــر و آزار جهـــان

گرشما را نه بس این سود و زیان، مارابس

هادی رضازاده

————————————

خوانندگان عزیز

بعد از انتشار شماره اول برگ سبز هموطنان زیادی با نامه و تلفن هایشان ما را به ادامه این کار تشویق کردند. از همه این دوستان تشکر کرده  و دست همه شما را می فشاریم.

بیشترین سؤال دوستان این بود که برگ سبز در چه فاصله هائی منتشر خواهد شد وچه کمک هایی را میتوانند برای ما انجام دهند؟

درپاسخ  ضمن قدردانی از همبستگی و آمادگی خوانندگان عزیز برای همراهی، توجه شما  را به چند نکته جلب میکنیم:

  • انتشار ماهانه برگ سبز هدف نهائی ماست. این خواسته به عوامل مختلفی بستگی دارد که مهمترین آنها مساعد بودن امکانات مالی میباشد.
  • بهترین راه برای کمک به ما جلب و تشویق دوستان و آشنایان به دادن آگهی در برگ سبز است.
  • ولی تا زمانیکه  بتوانیم تنها از طریق آگهی هزینه ها را تأمین کنیم، راهی طولانی درپیش است. درحال حاضر این نشریه با کمترین امکانات منتشر میشود. بطور مثال اهداء یک چاپگر لیزری باهمت یکی از هموطنان مقداری از هزینه های ما را کاست.
  • در میان هموطنان ما هستند کسانیکه  به نشر و ترویج موضوعات فرهنگی، هنری و ادبی علاقه داشته و میخواهند ازاینگونه اقدامات پشتیبانی کنند. ما ازهرگونه کمکی دراین راه صمیمانه استقبال میکنیم.
  • عده ای از دوستان از ما شماره حساب بانکی خواسته بودند که آنرا درصفحه ۴ آورده ایم.

 

—————————-

  • بعضی از دوستان شماره اول برگ سبز را از ما خواسته اند که از ارسال آن معذوریم، چون شماره اول به سرقت رفت! جریان ازاین قرار است:  درحین مسافرتی به افغانستان (زیارت خواجه عبدالله انصاری و مولانا عبدالرحمن جامی درهرات) و ایران درشیراز این اتفاق افتاد:  شبی بهاری که عطرمست کننده بهارنارنج و شور حافظیه  مارا به عوالم عمیق معنوی برده بود، سارقی از این فرصت استفاده کرده و کامپیوتر همراه را با فایل ها و صفحات طراحی شده شماره اول دزدید. به این امید که حتی دزدهای امروزی نیز «پایگاه اینترنت» داشته باشند و پیام مارا بشنوند،  از این «رند»  تقاضا میکنیم که حد اقل فایل های برگ سبز را با «ایمیل» به ما برگرداند. حافظ خود چنین پیشبینی کرده بود که مزارش  «زیارتگه رندان جهان خواهد شد» ولی منظورش «رندعالم سوز» بود که »زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است«  ونه رندانی از این نوع  که درکنار مزاراو به شیوه خود دست از آستین غیب بیرون کشیده  و سرمایه مالی و معنوی دیگران به تاراج می برند.

————————————-

خوانندگان عزیز

  • از این شماره مطالبی نیز به زبان آلمانی در برگ سبز منتشر میشود، تا بتوانیم  چندکلمه ای هم با میزبانان خود سخن بگوئیم.  این سبب میشود که از صفحه آگهی صرفنظر کرده و همه آگهی ها و نیازمندی هارا تنها در سایت اینترنت منتشر کنیم.  این سایت میتواند در صورت استقبال شما به فهرستی از نیازمندی های فارسی زبان هامبورگ تبدیل شود. هم اکنون ) علاوه بر مطالب این شماره و شماره های قبلی) لیست پزشکان و تعدادی از وکلا در سایت ما موجود است. آوردن لیست پزشکان کاری افتخاری برای کمک به هموطنان بود.
  • همه مطالب این روزنامه، درصورتیکه منبع دیگری ذکر نشده باشد، از طرف هیئت تحریره فعلا یکنفره برگ سبز نوشته میشود. ذکر مقالات با حفظ منبع آزاد است.
  • درشماره آینده بعضی از نامه ها و پیشنهادات  رسیده هموطنان را چاپ خواهیم کرد. فعلا با توجه به حجم مطالب به چاپ نامه های چمد شخصیت آلمانی کفایت کردیم. (صفحه 6) این نامه ها باعث افتخار ما فارسی زبانان و روزنامه ایست که به شما تعلق دارد.
  • برگ سبز در خیلی از مغازه های ایرانی و افغانی عرضه میشود. ما در این گام مدیون همکاری مخلصانه مدیر فرهنگ دوست »شرکت پامیر« میباشیم که در توزیع برگ سبز کمر همت بسته است. این مراکز توزیع را در شماره قبل نام برده ایم.

——————————————-

خوانندگان عزیر،

با از دنیارفتن پاپ ژان پل دوم تنها رهبر کاتولیک های جهان از میان ما نرفت، بلکه یک شخصیت جهانی چشم از دنیا بست.

درست است که ژان پل دوم در اصلاح  اصول و دگم های کلیسای کاتولیک سختگیر و محافظه کار بود، ولی برای ایجاد رابطه و تفاهم بین مذاهب و فرهنگ ها نقش مؤثری داشت. او اولین پاپی بود که در کنیسه یهودیان و مسجد مسلمانان حضور یافت و با لشکرکشی و جنگ های صلیبی نوین مخالفت کرد. این قدم ها برای کلیسای کاتولیک که تا ۴٠ سال پیش تنها به حقانیت خود اعتقاد داشت، گامهایی بود برای ازبین بردن دشمنی ها، کینه ها و پیشداوری های تاریخی.

یکی از این پیشداوری ها که چند سال گریبانگیر ما شرقی ها شده است، موضوع »تروریسم اسلامی« است. حتی کسانیکه اعتقاد اسلامی نیز ندارند، از این اتهام رنج میبرند که فرهنگ و تمدن چند هزارساله مشرق زمین تنها در اسلام و اسلام نیز فقط در تروریسم خلاصه شود.

ما در مقاله ای  (صفحه ٢) کوشیدیم تا این اسطوره را بررسی کنیم و با کمال تعجب ریشه های تروریسم امروز را در اروپای دو قرن گذشته یافتیم: تروریسم (که برای آن حتی در زبان های شرقی معادل مناسبی نداریم) همچون پدیده های  مثبت و منفی دیگر از اروپا به کشورهای ما سرایت کرد. ما مصرف کننده کالا ها و افکاری هستیم که تاریخ مصرف آنها در غرب به سررسیده است. غرب به ظاهر با وجود فوندامنتالیسم، تعصب و خشونت در فرهنگ ما مخالف است، ولی از اینکه ما با داشتن این افکار چند صدسال از اروپا عقب بمانیم، ناراحت نیست. اقبال لاهوری که  دراین شماره از او یاد کرده ایم (صفحه ٣) با بیانی زیبا اصلاحات آتا تورک را نیز آهنگ و نغمه جدیدی نمیداند و آنرا تنها تقلیدی از اندیشه های کهنه  فرنگ میداند:

 

ترک را آهنگ نو در چنگ نیست

تازه اش جزکهنـــه افرنگ نیست

دکترهادی رضازاده

 

 

 Posted by at 13:37
Jul 222012
 

images (7)

 

صادق هدایت در روز ۱۹ فروردین ۱۳۳۰(۹ آپریل ۱۹۵۱) درسن ۴۸ سالگی در پاریس  از دنیا و مردمی که خود را با آنها سازگار نمیدید، به اختیار بیرون رفت. )برای سهولت کار ازاین پس بیشتر  تاریخ هارا به میلادی ذکر میکنیم)

چرا صادق هدایت مارا ترک کرد؟  آنچه را میخوانبد به عنوان حدسیات تلقی کنید، چون او قبل از مرگ نه تنها نامه وداعی ننوشت، بلکه خیلی از آخرین نوشته های خودرا در کنار بسترش آتش زد. درعین حال میکوشیم تا دراین حدسیات از بعضی داده ها ی تاریخی استفاده کنیم.

هدایت که بین سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۰ به عنوان دانشجوی اعزامی دربلژیک و فرانسه اقامت داشت، بعد از بازگشت به ایران دورانی پر از خلافیت ادبی را پشت سرگذاشت. او به فرهنگ و تاریخ باستان ایران به شدت علاقمند بوده، زبان پهلوی را آموخت، انسانی میهن پرست بود و زندگی در ایران را برخلاف خیلی از همفکران بر راحتی اقامت در فرنگ ترجیح میداد. او درعین بعد ازتقریباٌ ۲۰ سال به پاریس برگشت و مدت اقامت مجدد و آخر او درپاریس فقط از ۳ دسامبر ۱۹۵۰ تا  ۸ آپریل ۱۹۵۱ یعنی فقط ۴ ماه بطول انجامید.

صادق هدایت برای زندگی کردن و نفس کشیدن به این شهر آمد، نه برای خودکشی. دراینجا دو سوال مطرح میشود:

چراصادق هدایت دراین زمان ایران را ترک میکند و دوم اینکه چه جریاناتی در فرانسه به نومیدی و یاس او از زندگی دامن زد؟

کسانیکه کمی با تاریخ ایران در فاصله پایان جنگ دوم جهانی ۱۹۴۵ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (آگوست ۱۹۵۳) آشنائی دارند، میدانند که ایران دراین دوره با چه آشوب ها ی سیاسی درگیر بوده و بازیچه رقابت های سیاسی شرق و غرب شده بود.  دراین دوران حزب گرائی، کشمکش های سیاسی، جناح بندی ها، ائتلاف های مصلحتی ومزورانه، امید بستن های کودکانه به قدرتهای خارجی و …  زندگی اجتماعی خیلی از روشنفکران ایرانی را تشکیل میدهد.

خصوصیت ویژه  دوره های  آشوب وانقلاب اینست که اگر روشنفکر و نویسنده ای بخواهد روی مسیر بماند و سری توی سرها داشته باشد، باید برای خود جایگاهی انتخاب کرده و حتی تعلقات حزبی را نیز بپذیرد. نسل امروز ما ۲۵ سال پیش خود اینرا  از نزدیک تجربه کرد.  کسی که در این دوره ها به دار ودسته ای نمی پیوند، به عنوان  موجودی غیرسیاسی و بنا براین غیر مفید معرفی میشود.  در چنین دوره هایی جایی برای انسانهای مستقل، حساس وشکاک جود ندارد. سیاست قاطعیت و پوست کلفتی میطلبد. باید انسانها را به دوست و دشمن و موضوعات را به سیاه وسفید  تقسیم کرد، تا بتوان موثر واقع شد.

متاسفانه تحقیق درباره این سالهای زندگی هدایت بعد از انقلاب پیشرفت زیادی نکرده است، ولی همین اندازه میدانیم که صادق هدایت بعد از ۱۹۴۶  کار قابل توجهی عرضه نکرد.

هدایت درنامه ای به تاریخ ۱۵ اکتبر ۱۹۴۸ خطاب به محمدعلی جمال زاده  چنین  نویسد:

»یاحق، ….  مدتهاست که عادت نوشتن از سرم افتاده است. … از هرکاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده…. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطه وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمیتوانیم بفهمیم…  نه حوصله شکایت و چسناله دارم و نه میتوانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم، فقط یک جور محکومیت قی آلودی است که در محیط گند بی شرم مادر قحبه ای باید طی کنم…«

)مریم دانایی برومند، ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت، تهران ۱۳۴۷، نشر آروین، ص ۱۳۶ و ۱۳۷، تکیه از ماست.)

دراین نامه هدایت وطن پرست  با لحنی شدید از محیطی می نالد که نسبت به گذشته عوض شده است و این میتواند تأییدی بر وضعیت اجتماعی و سیاسی آن سالهای ایران باشد که صادق هدایت را دیگر درآن جایی نیست.   هدایت که به حد افراط به فرهنگ اصیل میهنش علاقه داشت، آنقدر از جو حاکم آن سالها خسته شده بود که در نامه ای به دوستش شهید نورائی که درپاریس بود، در تاریخ ۱۰ اکتبر ۱۹۴۷ آرزوی دور شدن از ایران و »فرار از این جهنم دره وحشتناک«  راعنوان کرده، میگوید که »فیلش یاد هندوستان «کرده و دوست دارد »تنها در کنار رودخانه سن«  گردش کند… او دراین نامه آرزو میکند که »از اینجا و موجدات و اتفاقاتش «دورباشد.

رجوع شود به رشته برنامه های صادق هدايت در چهارده قسمت در سایت بی بی سی، دراینجا قسمت پنجم)

سرانجام صادق هدایت از مرخصی خود در بانک ملی استفاده کرده  و به همین قصد، یعنی استراحت و آرامش راهی پاریس میشود. ولی مشکلات عدیده  تمدید اقامت بجای  فرصت استراحت او را گرفتار بوروکراسی پلیس فرانسه میکند.

محمد علی جمال زاده نقل میکند که هدایت بعد از آمدن به فرانسه در تاریخ ۲۶ فوریه ۱۹۵۱ یعنی درست ۴۲ روز قبل از خودکشی در نامه ای خطاب به او چنین نوشته است:

»یا حق، … اخیراٌ مسافرتی به هامبورگ کردم. برخلاف انتظار خیلی خوش گذشت. از اینجا که خیری ندیدیم. به علاوه اشکالات خیلی مضحک برای جواز اقامت میکنند. … لذا خیال مسافرت به لندن را دارم. تا چه پیش بیاید. …قربانت (امضا)«

سفر هدایت به هامبورگ به دعوت دوست و دوستدار او، فریدون فروردین زرتشتی که مقیم این شهر بود صورت گرفت.  هدایت که در فرانسه به شدت با مسئله اجازه اقامت روبرو بود و اقامت سه ماه داشت، این سفر را وسیله ای نیز برای اخذ اقامت مجدد سه ماه بعد از باز گشت به پاریس تلقی میکرد. فرزانه در خاطراتش از آخرین روزهای زندگی هدایت ضمن بیان این موضوع تاکید میکند که صادق هدایت از مشکلات گرفتن اقامت در فرانسه رنج میکشیده، و حتی مجبور شد قبل از سفر به هامبورگ برای تمدید اقامت بعدی یک گواهی پزشکی ساختگی تهیه کند. طبق گزارش فرزانه سفر هدایت به هامبورگ چند روزی بیشتر طول نکشید و قبل از عید به پاریس برگشت ولی همچنان با مشکل تمدید اقامت روبروبود. (م. ف. فرزانه، آشنائی با صادق هدایت، تهران، نشر مرکز  ۱۳۷۲، ص ۱۹۶ تا ۲۱۹)

آیا ممکن است صادق هدایت در هامبورگ به کمک دوستش فریدون فروردین تقاضای اقامت کرده باشد؟

او در ۱۰ مارس ماه ۱۹۵۰ یعنی درست یکماه مانده به خودکشی به برادرش محمود هدايت نوشت:  »عجالتا با اشکالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خيال دارم سويس يا جای ديگری بروم. اشکالات زياد يرای ايرانيان است

استاد سعيد نفيسی، او ديگر چرا رفت؟ ، مجله ی کاويان، سال دوم، شماره ۴۲، ۵ ارديبهشت ۱۳۳۰

 اما هدایت به سويس و جای ديگر نرفت و بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ماه ۱۳۳۰ در پاريس، در آشپزخانه ی آپارتمان اجاره ای خود در بلوار سن ميشل، کوچه ی شامپيونه، با گشودن شير گاز به زندگی خود پايان داد؛ و روز بعد، دانشجويان ايرانی، که در آموزشگاه های پاريس تحصيل می کردند، جسدش را در کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش يافتند (به نقل از سایت ادبکده، صادق هدایت:

 www.hedayat.adabkade.com/

صادق هدایت نه به قصد خودکشی، بلکه برای یافتن آرامش به فرانسه آمده بود و به دنبال مکانی برای نفس کشیدن و راهی برای تنها قدم زدن بود. او از زندگی قطع امید نکرده بود، ولی آنچه در اروپا دید، با آنچه ۲۰ سال قبل دیده بود، تفاوتی فاحش داشت. او که در زمان حیاتش درمیان مجامع ادبی دنیا از شهرت و محبوبیت برخوردار بوده و بعضی از آثارش به زبانهای خارجی و فرانسوی ترجمه شده بود، اکنون در فرانسه از حق اقامتی که به یک دانشجو نیز قائل اند، محروم بود و باید برای حق نفس کشیدن با اداره اقامت بجنگد.

اگر بیوگراف نویسان هدایت خود تحقیر و توهین ادارات پرتکبراروپائی را برای دادن چند هفته اقامت دیده بودند، شاید به این جنبه مسئله بیشتر ارزش قائل میشدند. خودما درآلمان باوجود داشتن اقامت  دانشجوئی چند هفته قبل از گرفتن اقامت به شدت دچار یأس و افسردگی میشدیم و گاه بدون داروی آرامش بخش قدم به اداره اقامت نمیگذاشتیم. بارها به خاطر دارم که مأمور مربوطه نه جواب سلام مرا میداد و نه پاسخی به خداحافظی. تمدید اجازه اقامت مانند تمدید حق حیات بود وگاه مأموراداره اتباع بیگانه با اکراه مهر اقامت روی گذرنامه کوبیده و آنرا بدون یک  نگاه روی میز به طرف ما پرتاب میکرد و با کارهای دیگرش مشغول میشد.

صادق هدایت در ماه های آخر حیات نه در کشورخودش آرامش داشت و نه در غربت. جو تغییریافته و غیرقابل تحمل   وطنش اورا به فرانسه کشاند و درآنجا  گرفتار بی اعتنائی و سردی بوروکراسی اروپای متمدن شد.

هادی رضازاده

 

 

 

 

 Posted by at 13:37
Jul 222012
 

images

صدسال پس از جنبش مشروطیت

هرکه ناموخت از کذار روزگار

هیــچ ناموزد زهیچ آموزگـــــار

رودکی

 

جنبش مشروطه صدساله شد.

برگ سبز از این شماره  ستونی را به گزارش مهمترین وقایع جنبش مشروطه ی ایران اختصاص میدهد.

 

دسامبر ۱۹۰۵  (آذر ۱۲۸۴)

بیشترجنبش ها و انقلاب ها از چند سال قبل از وقوع، شروع به رشد کرده ولی حادثه یی جرقه آنها روشن کرده و بر کیفیت و شدت آنها می افزاید.

حادثه ایکه جنبش مشروطه را روی غلطک انداخت، درست صد سال پیش رخ داد: در روز ۱۴ شوال ۱۳۲۳ قمری، ۲۰ آذر ۱۲۸۴ شمسی و ۱۱ دسامبر ۱۹۰۵ میلادی به دستور علاءالدوله حاکم مستبد تهران سیدهاشم قندی و حاج سید محسن را که از بازرگانان سرشناس و معتبر باز تهران و تاجر قند بودند به جرم عدم رعایت دستور دولت برای پایین آوردن قیمت قند درحضورمردم به فلک بستند. سید هاشم قندی تاجر محترمی بود که سه مسجد بنا کرده بود و با روحانیت رابطه ی نزدیکی داشت.

قیمت قند به واسطه ی کم شدن واردات از روسیه (جنگ روسیه و ژاپن) از یک من ۵ قران به ۷ قران رسیده بود. گمرکات ایران دراختیار یک شرکت بلژیکی بود که نرخ گمرک را تعیین میکرد و امتیاز گمرک را ازدولت گرفته بود. بنابراین قیمت قند تنها یک براساس عرضه ی تقاضای داخلی تعیین نمیشد، بلکه تابعی بود از نفوذ قدرتهای خارجی در اقتصاد ایران.

همراه با مجازات سید هاشم قندی و با انتشار اين خبر بازارها تعطيل شد و روحانيون و مردم در مسجد شاه جمع شدند. دوروز بعد روحانیون تهران سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبائی همراه با گروهی از پیروانشان در اعتراض به این اقدام توهین آمیز علاءالدوله تهران را ترک کرده به حضرت عبدالعظیم رفته و درآنجا متحصن شدند. درآنجا هر روز عده ای از وعاظ و خطباء به منبر رفته، از استبداد حکومت عین الدوله (صدراعظم مستبد مظفرالدین شاه) سخن ها گفته و خواستار تشکیل عدالتخانه شدند. تعداد تحصن کنندگان از ده ها هزار نفر تجاوز میکرد و باز تهران تعطیل بود.

کتک زدن سیدهاشم قندی جریانی است که  مارا با دو خط  مستمر در نیمه ی دوم قرن ۱۹ ایران روبرو می کند: استعمار و استبداد. دراین دوره ایران به یک کشور نیمه مستعمره تبدیل شده بود و قدرت های اصلی خارجی یعنی روسیه و انگلیس بجای اعمال نفوذ مستقیم استعمار ی (مانند هند) عملاً ایران را از نظر اقتصادی و سیاسی وابسته ی خود کرده بودند. اهرم نفوذ آنان »امتیاز« نام داشت. آنان با کسب امتیاز بر منابع اقتصادی (تنباکو، عوائد گمرکی و بانکی و …) دولت ها را بازیچه ی قرار داده بودند. معروفترین این امتیازات امتیاز استخراج و بهره برداری نفت بود که در سال ۱۹۰۱ به ویلیام ناکس دارسی داده شد. شرکت دارسی مجاز بود برای مدت ۶۰ سال شریان نفت را بدست گرفته و سالیانه ۱۶% از سود خود را به دولت بپردازد.  همچنین امتیاز عواعد گمرکی به مسیو نوز بلژیکی داده شد که مدتی بعد رسماً  وزارت گمرکات و سپس اداره ی ضرابخانه و پست و تلگراف را نیز به عهده گرفت.

استبداد و خودکامگی نیز وجه دوم شرایط سیاسی و اجتماعی ایران در این دوره است. ناصرالدین شاه در پنجاه سال سلطنت جلو هرگونه اصلاحات را گرفته و با خودکامگی حکومت کرد، تا اینکه ۱۰ سال قیل از شروع جنبش مشروطه در سال      ۱۳۱۳ (۱۹۸۶) به ضرب گلوله ی میرزا رضا کرمانی در حرم حضرت عبدالعظیم از پا در آمد.

بنا براین مردم ایران دراین سالها هم تحت فشارهای اقتصادی ناشی از سلطه ی استعماری قرار داشتند و هم خودکامگی و بی لیاقتی دولتمردان آنانرا به ستوه آورده بود. جنبش مشروطه قیامی بود علیه استبداد داخلی و بهره کشی قدرت های استعماری.

مظفرالدین شاه که بعد از کشته شدن پدرش ناصرالدین شاه حکومت را بدست گرفت، بدون توجه به نارضایتی روز افزون مردم مرتب به اروپا سفر کرده و گاه   و یا ۶ ماه در کشورهای اروپایی به خوشگذرانی مشغول بود. هزینه ی سفرهای شاه با قرضه های خارجی (روسیه تزاری) تأمین میشد.

درشماره ی آینده:

 

  • وقایع ژانویه ۱۹۰۶  (دی و بهمن ۱۲۴۸):
  • بازگشت علماء از شاه عبدالعظیم و ملاقات با مظفرالدین شاه
  • فرمان مظفرالدین شاه برای تإسیس عدالتخانه
  • مخالفت  عین ادوله با عدالتخانه
  • قیام های مردمی در شهرستانها علیه فشارهای اقتصادی، گرانی و استبداد.

 

بخش دوم

(زمستان ١٣۲٤، ژانویه و فوریه ١۹۰٦)

در شماره گذشته خواندید: علاء الدوله حاکم مستبد تهران در روز ۲۰ آذر ١۲٨٤ (١١ دسامر ١۹۰٥) چند تاجر بازار تهران را به جرم گرانفروشی به فلک بست. نارضایتی مردم از استبداد خارجی، امتیازات غیردلانه و نفوذ بیگانگان در سرنوشت کشور سالها بود رو به افزایش بود. این حادثه چون جرقه ای نارضایتی را منفجر کرده و جنبش مشروطه را به راه انداخت. به دنبال آن عده ای از مبارزین سرشناس مجمله آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شدند.

******

تعداد متحصنین از ده هزار نفر تجاوز کرد. سفیر کبیر عثمانی دست به وساطت زده و معتقد بود که مظفرالدین شاه باید از معترضین دلجویی کرده و آنهارا به تهران باز گرداند.

مظفرالدین شاه  پاشاخان امیر بهادر را مسؤل بازگرداندن آنان کرد. او با ۲۰۰ قزاق مسلح وچند کالسکه و درشکه به حضرت عبدالعضیم رفت، ولی تلاش وی به جایی نرسید.

مظفرالدین شاه برای دلجویی از متحصنین خواست که مقاصد و خواسته های خودرا نوشته و تسلیم شاه کنند. همچنین مظفرالدین شاه برای بازگشت علماء کالسکه شش اسبه شخصی خودرا همراه با تعدادی کالسکه سلطنتی به شهر ری فرستاد. مهمترین خواسته های معترضین از این قرار بود:

برکناری علاء الدوله  از حکمرانی تهران

انفصال مستر نوز بلژیکی از وزارت دارائی و گمرکات و تأسیس عدالتخانه برای رسیدگی به شکایات مردم.

روز ۲۲ دیماه ١۲٨٤ ( ١۲ ژانویه ١۹۰٦) اعتصابیون به تهران باز گشتند. در این روز شاید برای اولین بار شعار »زنده باد ملت ایران« به گوش میرسید. علماء پس از بازگشت از شاه عبدالعظیم نزد شاه رفته و مذاکراتی انجام دادند. شاه وعده تآسیس عدالتخانه را به آنها داد. همچنین علاء الدوله حاکم تهران عزل شد. ولی شاه و درباریان میخواستند با این قول ها بست نشینان را موقتاً راضی کرده و از گسترش دامنه اعتراض جلوگیری کنند.

شاه در ژانویه ١۹۰٦ وعده تحقق این خواسته ها را داد، ولی قدم مؤثری برای اجراء آنها برنداشت. عین الدوله بجای آنکه نمایندگان مردم را برای تأسیس عدالتخانه دعوت کند، عده ای از امناء دولت و اشراف قاجار و گروهی از تجار را در باغشاه برای بحث در باره نحوه تشکیل عدالتخانه دور هم جمع کرد.

 در این فاصله سید محمد طباطبائی و سیدعبدالله بهبهانی محبوبیت خاصی بین مردم کسب کرده و بیت آنان مرکز تجمع و رفت و آمد شده بود. دولتیان مرتب وعده خود را تکرار میکردند و آقایان هم تا اندازه ای قانع شده و موضوع را دنبال نمیکردند. ولی اصلاح خواهان مشغول شبنامه نوشتن شده و مردم را تحریک میکنند واز آقایان بدخواهی میکنند که »عدالتخواهی شما چه شد؟ … پس شما مارا فریب دادید که اسباب ریاست برای خود فراهم کنید …« (یحیی دولت آبادی، حیات یحیی، جلد دوم تهران ١٣٦١، ص ٣٥)

اصلاح طلبان تند رو با صدور شبنامه  مردم را علیه عین الدوله مستبد تحریک کرده و موج اعتراض علیه او به شهرستانها هم سرایت کرده است. ماه ژانویه و فوریه به همین ترتیب سپری میشود.

عین الدوله سیدجمال الدین واعظ را که از فعالین جنبش بود قبل از رسیدن ماه محرم از تهران اخراج کرده و روانه قم نمود، چون میدانست که این سید با منبرهای پرشورش مردم را بیشتر تحریک خواهد کرد. آیت الله بهبهانی هم ناگزیر موافقت کرد. سیدجمال واعظ روز ٣۰ بهمن ١٣۲٤ (١۹ فوریه ۲۰۰٦) مجبور به ترک تهران شد.

بنا براین در سه ماهه اول از شروع جنبش تنها یک خواسته معترضین عملی شده بود و آنهم عزل علاءالدوله بود.

درشماره آینده:

موج اعتراض علیه عین الدوله

تحصن مجدد علماء و اصلاحطلبان

مردم خواهان مجلس اند و به عدالتخانه بسنده نمیکنند.

 

بخش سوم: ازمارس ۱۹۰۶ تا سپتامبر ۱۹۰۶ (فروردین تا شهریور ۱٢۸۵)

در بخش قبل خواندیم که علما و بست نشینان در ماه ژانویه ۱۹۰۶ با قول ها و قرارهای عین الدوله از شاه عبدالعضیم به تهران برگشتند، ولی دولت با اتلاف وقت از اجرای خواسطه های مشروطه خواهان طفره میرفت. خواسته مشروطه خواهان در این مرحله تشکیل عدالتخانه است.

شورش و قیام علیه عین الدوله در شهرستانها اوج گرفت. شهر تبریز یک پارچه به هیجان در آمد. خواسته مردم آذربایجان عزل عین الدوله و برقراری مشروطیت بود. سید محمد طباطبائی در نامه مفصلی به شاه او را ازعواقب شدید  این جنبش برحذر داشته و نوشت که علاج درد فقط برقرای حکومت مشروطه است. انجمن های سری نیز افزایش یافتند. جمعی از سران سرشناس مشروطه خواهی منجمله میرزا حسن رشدیه، مجدالاسلام کرمانی و میرزا آقا اصفهانی در اواخر خرداد ۱٢۸۵  (ماه یونی ۱۹۰۶)   دستگیر و به کلات نادری تبعید شدند. شیخ محمد واعظ نیز توسط سربازان دستگیرشد و لی مردم اورا از دست قزاقان نجات دادند. درگیری و خشونت بین مردم و سربازان شروع شد و دراین حادثه یکی از طلاب بنام سید عبدالحمید و یک روحانی دیگر بنام سید حسین کشته شدند. سربازان مردم را که در مسجد برای مجلس ختم کشته شدگان جمع شدنه بودند محاصره کردند ولی مردم به خیابان ریختند و دراین حادثه با تیراندازی سربازان قریب ۱۰۰ نفر کشته شدند.

این فشارها باعث شد که مردم به عنوان اعتراض دست به تحصن جدیدی بزنند. در اواخر تیرماه علما برای برای باردوم به عنوان اعتراض تهران را هممراه با حدود ٢۰۰۰ روحانی و بازرگان و اصناف به مقصد قم ترک کردند (مهاجرت کبیر).

سیدین (بهبهانی و طباطبائی) در نامه ای به سفارت انگلیس تقاضای حمایت از مشروطه خواهان را نمودند. پیرو آن نخست عده ای متشکل از ۵۰ نفر در سفارت انگلیس به تحصن پرداختند که تعداد شان بعد از مدت کمی به ٢۰هزار نفر رسید.

متحصنین سفارت خواسته های خود را اعلام کردند:  بازگشت علما به تهران، عزل عین الدوله صدراعظم، افتتاح مجلس شورای ملی، قصاص قاتلین سید عبدالحمید، باز گردانیدن تبعید شدگان به تهران.

مظفرالدین شاه تحت فشار همه جانبه مجبور به قبول خواسته ها شد. عین الدوله برکنار و میرزا نصرالله خان مشیرالدوله به صدرات عظمی رسید.

در روز ۱۴ مرداد ۱٢۸۵ (5 آگوست ۱۹۰۶) فرمان مشروطه توسط مظفرالدین شاه امضاء شد. ودرفرمنان دومی ٣ روز بعد از آن تأسیس مجلس منتخب مردم تأیید شد. یکروز بعد متحصنین قم با شادمانی به تهران باز گشتند و بست نشینان سفارت انگلیس نیز آن محل را ترک کردند.

یک ماه بعد از صدور فرمان مشروطیت سفیر انگلیس در تهران در تلگرافی به لندن اطلاع داد که از قرار سفارت روسیه از بالارفتن اعتبار انگلیس در ایران نکران شده و میخواهد دولت را وادار به برهم زدن اساس مشروطیت نماید.

روز ٢۵ شهریور گروهی از مردم تبریز به عنوان اعتراض علیه ظلم و ستم محمدعلی میرزا ولیعهد به کنسلولگری انگلیس پناهنده شدند.

روز ۱۴ مهر ماه انتخابات مجلس شورای ملی در تهران پایان یافته و نخستین جلسه آن درکاخ گلستان با نطق مظفرالدین شاه آغاز به کار کرد.

دراین انتخاباتاین گروه هایی از حق شرکت در انتخابات محروم بودند: زنان، افراد خارج از رشد و تحت قیمومیت، مرتدین از اسلام، ور شستگان به تقصیر، مرتکبین قتل و سرقت، کارمندان و نظامیان

در شماره آینده میخوانید:

مظفرالدین شاه چند ماه بعد از امضاء فرمان مشروطیت از دنیا رفته و قدرت بدست فرزند مستبدش محمد علی شاه می افتد که هدفش نابودی نظام مشروطه است.

 

 

 

 

 

 

 Posted by at 13:36
Jul 222012
 

duden

فارسی شکر است، ولی  آلمانی نان قندی است.

از قدیم گفته اند که زبان فارسی شکر است، ولی انسان تنها با قند و شکر نمیتواند زندگی کند. ما که در جامعه آلمان زندگی میکنیم، به نان هم احتیاج داریم و برای نان درآوردن و کارکردن باید زبان آلمانی را فرگرفت.  ۴۰ سال پیش که وارد هامبورگ شدم،  برای آموختن زبان آلمانی چند اصل را به ما یاد دادند:

آلمانی را نزد آلمانی زبان بیاموزید و هرگز به دنبال معلمی نباشید که بتوانید با او فارسی صحبت کنید.  البته ما معلمین فارسی زبانی خوبی داریم که آلمانی درس میدهند و لی اینان از فارسی صحبت کردن در سرکلاس پرهیز میکنند. باید در زبان آلمانی غوطه ورشد و با آن دست و پنجه نرم کرد. آموختن شنا هم موقعی ممکن است که  بدون کمک و بالش کمکی خود را به پیش ببرید. تا موقعی که خود را به جایی متکی کنیم، نمیتوانیم کاملاً شنا را بیاموزیم.

از فرهنگ لغت آلمانی – فارسی تا حد امکان پرهیز کنید و بکوشید زبان آلمانی را به  آلمانی بیاموزید. به دنبال معادل کلمه در فارسی نباشید و یک واژه آلمانی را در کاربرد روزمره آن بکار گیرید. به فرهنگ دوزبانه تنها به عنوان کمک و از روی ناچاری مراجعه کنید. ما تقریباً ۸ تا ۱۰ فرهنگ لغت آلمانی به فارسی داریم که تنها یکی از آنها توسط یک زبانشناس نوشته شده است.  منظور ما فرهنگ لغت استاد دکتر بهزاد است که در شماره اول برگ سبز آنرا معرفی کردیم.  مؤلف این فرهنگ خود استاد رشته زبانشناسی بوده و ۱۰ سال برای تألیف این کتاب کار کرده است. دانستن دو زبان هرگز نمیتواند برای فرهنگ نویسی کافی باشد، مگر اینکه مؤلف سالها در بخش زبانشناسی تحصیل کرده باشد. ما فرهنگ نویس هایی داریم که در رشته های بیولوژی، کارگردانی و یا حتی ورزش تحصیل کرده اند و جای تعجب نیست که نتوانسته اند اصول اولیه تنظیم و تدوین فرهنگ لغت (گزینش واژه،  سرواژه ها و شماره گذاری آنها، دستورخط و آوانگاری، ریشه شناسی، هویت دستوری واژه، حوزه کاربردی، ترکیب های لغوی و …) را مراعات کنند.

پیشنهاد ما برای پیشرفته ها اینست که در کنار فرهنگ آلمانی به فارسی از فرهنگ انگلیسی به فارسی استفاده کنید و این کاری است که نویسنده این مقاله برای ترجمه های سنگین و فنی خود انجام میدهد.  درچند سال گذشته چند فرهنگ جامع انگلیسی در ایران منتشر شد که میتوان از فرهنگ هزاره یک جلدی ٢۰۰۰ صفحه یی علی محمد حق شناس و همکاران و فرهنگ پیشرفته آرین پور (۶ جلد و ۶۰۰۰ صفحه) نام برد که به عنوان CD نیز قابل نصب روی رایانه شما میباشد.  خیلی از کلمات آلمانی چون از لاتین و یا یونانی آمده اند، در زبان انگلیسی نیز تقریباً به همین صورت استفاده میشود.  بطور نمونه کلمه آلمانی objektiv در انگلیسی objektive    نوشته میشود و مثلاً فرهنگ هزاره این معانی را برای آن عرضه میکند:

(رفتار): منصفانه، بی طرفانه، عادلانه، برون گرایانه (شخص): منصف، بی طرف، عادل،  (فلسفه): عینی، واقعی، خارج از ذهن، دارای وجود خارجی، (دستور زبان): مفعولی. همچنین به معنی هدف؛ غایت و بالاخره در فیزیک به معنی عدسی شیئی.

تا میتوانید به زبان آلمانیِ صحیح گوش کنید. من درماه های اول اقامت در آلمان یکشنبه ها به کلیسا میرفتم، چون شنیده بودم که  کشیش ها بی غلط سخن میگویند. هرگز از اینکه آنچه را میشنوید، درک نمی کنید، ناراحت نباشید. کلمات آنقدر باید به گوش بنشینند که بتوان از روی  تکرار آنها به جایگاه و اهمیت آنها پی برد.  نه تنها شنیدن، بلکه خواندن (حتی بدون درک مطلب) ما را متوجه میکند که بعضی از کلمات مرتب تکرار میشود. این تکرار ما را کنجکاو کرده و به دنبال معنی آن خواهیم بود. تا جایی که میتوانید فیلم های آلمانی ببینید. این تمرین سمعی و بصری همراه با علاقه برای کشف داستان فیلم مارا با سرگرمی و لذت به سوی زبان آلمانی میکشاند. خیلی از DVD ها چند زبانه پخش میشوند. در اینصورت فیلم را یکبار به فارسی و یا انگلیسی و بار دیگر آنرا به آلمانی ببینید.

کسانیکه به رایانه دسترسی دارند، میتوانند از خود آموزهای آلمانی همراه با سی دی استفاده کنید که آنها را در کتابخانه های عمومی شهر Öffentliche Bücherhallen نیز میتوان رایگان  قرض گرفته و کپی کرد.   بعضی از این برنامه ها دو طرفه کار میکند و صوتی و تصویری می باشند. شما میتوانید جملات را ادا کنید و با آنچه کامپیوتر میگوید مقایسه کنید.

همچنین سایت اینترنت صدای آلمان بطور رایگان درسهای آلمانی پخش میکند که  در قالب mp3 قابل ضبط است و میتوان در اتومبیل و یا بین راه آنها را شنید.

از حرف زدن نترسید ولی فریب  تشویق و تعریف آلمانی ها را هم نخورید. آلمانی ها به هرکسی که شکسته بسته هم حرف میزند، میگویند: چقدر خوب صحبت میکنی!  اینرا از روی ادب میگویند.  سخن گفتن مانند لباس پوشیدن و نظافت  باید پاک، بدون عیب و آراسته باشد. به اینکه حرف شما را فهمیدند، کفایت نکنید.  آنچه میگویید، باید درست باشد. در غیر اینصورت نمیتوانید در آینده دیواری را که کج  بالا آمده است، راست کنید. از مخاطب خود حرف تعریف اسم ها der, die das را سؤال کنید و از او بخواهید که جمله شما را تصحیح کند و این فرد میتواند فرزند خود ما باشد که در کلاسهای بالا درس میخواند.  خود نویسنده بعد از ۴۰ سال اقامت درآلمان و هنوز اینکار را میکند و از آن شرمی هم ندارد.

زبان آلمانی مانند کارت ویزیت شماست. مخاطب شما چه در تلفن و چه در ملاقات حضوری با اولین جمله های شما میتواند درک کند که آیا با علاقه، دقت و نظم این زبان را یاد گرفته اید، یا از روی اکراه. خیلی از کارفرما ها  این برداشت را دارند که کسی که  زبان را با نظم و دقت یادگرفته، بقیه کارهایش را هم با نظم انجام میدهد.

نوشته ناشر

با جامعه آلمان هماهنگ  شویم ….

دیداری از مؤسسه  زبان  »گرونه«  در هامبورگ

چند سال است که سیاستمداران آلمانی بعد از چندین دهه غفلت و بی توجهی به این نتیجه رسیده اند که باید قدمی در جهت همراه کردن مهاجرین با این جامعه انجام دهند. دولت گرهاردشرودر در آغاز سال ٢۰۰۵ با تصویب قانون جدید  اقامت و مهاجرت بودج یی معادل یک میلیون و ٢۰۰ هزار اویرو برای  Integration   اختصاص داد.  از کلمه  اینتگراسیون  معانی مختلفی گرفته شده است. بعضی آنرا به معنی جذب و حل شدن میدانند و از مهاجرین انتظار دارند که بقـــول تقی زاده از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شوند. این کار نه عملی است و نه مطلوب.  اکثر مهاجرین به فرهنگ، هویت و ریشه های ملی خود علاقمندند و به حق حاضر نیستند، به این معنی جذب جامعه آلمان بشوند.  داشتن تابعیت آلمان هیچکس را آلمانی نمیکند، همانطور که یک آلمانی بعد از ۵۰ سال زندگی در کردستان و یاعربستان  نمیتواند  از بیخ کرد و یاعرب شود! هویت های ملی و قومی قابل اکتساب نیست. ما اینتگراسیون را به معنی هماهنگی و همراهی میپذیریم و آن به این معنی است که زبان آلمانی را به خوبی و از روی اعتقاد آموخته، مقررات و قوانین موجود را پذیرفته و از آن گذشته به اصول اساسی حقوق انسانها بطوریکه در قانون اساسی آلمان و قبل از آن در اعلامیه جهانی حقوق بشر منعکس شده است، اعتقاد پیداکنیم. برگ سبز در هر شماره  یکی از ماده های حقوق اساسی در قانون اساسی آلمان را با ترجمه فارسی منتشر میکند.

بعد از تصویب قانون جدید مهاجرت و اختصاص بودجه، مؤسسات مختلفی خود را نامزد برگذاری دوره های تدریس زبان و علوم اجتماعی (برای هماهنگی با جامعه آلمان و آشنایی با تاریخ، سیستم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشور) نمودند. متأسفانه در بین این مؤسسه ها تشکیلاتی هم قدعلم کردند که  از تخصص، قابلیت و صلاحیت کافی برخور دار نبوده و بقول معروف دکان باز کردند.

هموطنان ما باید برای انتخاب مؤسسه  تحقیق بیشتری انجام دهند و برنامه های درسی مراکز مختلف را که لیست کامل آن در اینترنت و همچنین ادارات موجود است، با هم مقایسه کرده و به طور آزمایشی در آنها شرکت کنند. متأسفانه تا بحال تنها کسانی میتوانند از این کلاس های زبان و علوم اجتماعی استفاده کنند که از اقامت رسمی در آلمان برخوردار باشند.

برگ سبز میکوشد تا به مرور زمان پاره یی از این مراکز را معرفی کرده و شما را با طرز کار آنها آشنا کند.

درهمین راستا از مؤسسه  گرونه  Grone دیداری به عمل آورده و با دانشاموزان و مسؤلین این مرکز مصاحبه کردیم.

این مؤسسه ۱۱۱ سال پیش تإسیس شده و از ٢۱ سال پیش به این طرف در جهت آموزش مهاجرین مشغول فعالیت است. مهمترین خدماتیکه  این موسسه در حال حاضر عرضه میکند از این قرارند:

آموزش زبان آلمانی توسط معلمین با تجربه آلمانی و فارغ التحصیل رشته های زبان و آموزش و پرورش از دانشگاه های آلمان

برگذاری کلاس های علوم اجتماعی به منظور هماهنگی با جامعه آلمان

کلاس های تدریس رشته های تکمیلی برای کسانیکه در جستجوی  تخصص شغلی جدید ی هستند، شغل خود را عوض میکنند و یا میخواهند در شغل فعلی خود معلومات خود را گسترش دهند.

این مؤسسه خود دارای یک بخش کاریابی است و تلاش میکند تا دانشاموزان خود را بعد از پایان دوره وارد بازار کار نماید.

کلاسها هر ماهه تشکیل میشود و هردوره یی ۶٣۰ ساعت (۶ ماه) را در بر میگیرد. در طول این مدت دوهفته تعطیلات خواهید داشت. کلاسهای درسی به سه دوره تقسیم میشود: مبتدی، متوسط و پیشرفته. در ماه ژانویه دوره جدید کلاسهای مبتدی و متوسط آغاز خواهد شد.

دانش پژوهان در پایان این دوره یک گواهی دریافت میکنند. علاوه برآن میتوانند در امتحان رسمی نهایی شرکت کرده و در صورت موفقیت دیپلم زبان آلمانی B1 را اخذ کنند. این دیپلم راه را برای یافتن کار و کسب تابعیت آلمان باز کرده و مورد قبول مراجع مختلف خصوصی و دولتی می باشد.

همانطور که در بالا ذکر شد، هزینه های این دوره را (درصورتیکه  دانش پژوه از شرایط اقامتی و سنی لازم برخوردار باشد) اداره مهاجرت و پناهندگی به عهده میگیرد.

درصورتیکه علاقمندان از شرایط لازم برخوردار نباشند، میتوانند هزینه کلاسها را خود بطور شخصی پرداخت کنند.

این مؤسسه از یک کلاس مخصوص سوادآموزی نیز برخوردار است. شرکت کنندگان این کلاسها کسانی هستند که با الفبا و خط آلمانی آشنا نبوده و باید از اساس خط لاتین را هم بیاموزند.

این مدرسه با سازمان خیریه کلیسا برای کمک و مشورت خارجی ها نیز همکاری کرده و علاوه بر خدمات آموزشی میکوشد تا از طریق سازمان خیریه فوق به مسائل روزمره پناهجویان نیز رسیدگی کند.

برگ سبز در دیدار از این مؤسسه با آقای Martin Schatke که مسؤل پروژه است، یکی از معلمین زبان خانم Astrid Louven  که فارغ التحصیل دانشگاه در رشته آموزش زبان می باشد و چند تن از دانش پژوهان گفتگو کرد.  اقای شاتکه در این دیدار به لزوم آموزش زبان آلمانی اشاره کرده و درباره تاریخچه این سازمان گزارش داد. خانم احمدی (ایران) و آقای جعفری (افغانستان) از نحوه تدریس زبان و علوم اجتماعی خیلی راضی بودند. خانم احمدی گفت: »قبل از این به چند مؤسسه دیگر نیز مراجعه کرده و بعد از مطالعه و مقایسه این مرکز را انتخاب کردم  در این مدرسه معلمین خیلی با حوصله، تجربه و تخصص با داش پژوهان رفتار کرده و آنقدر تکرار میکنند تا درس ملکه ذهن ما شود.«

آقای جعفری که ۱۰ سال است  از افغانستان خارج شده، ۶ سال پیش توانست پناهندگی اجتماعی (ماده ۵٣ قدیم) بگیرد و اکنون میخواهد به عنوان راننده اتوبوس مشغول به کار شود و برای تکمیل زبان آلمانی اکنون به این مدرسه آمده است.  گرفتن دیپلم زبان آلمانی برای او این امکان را بدست میدهد، تا بتواند شانس شغلی خود را افزایش دهد.

همانطور که در بالا گفتیم، فارسی شکر ولی زبان آلمانی نان قندی است. تسلط به زبان مانند گواهی رانندگی امکانات شغلی ما را افزایش داده و درهای جدیدی را بسوی ما باز میکند. باید آنر از پایه با دقت و کنجکاوی آموخت. برای یادگرفتن زبان یا باید عاشق آن شویم و یا مجبور گردیم. پس بهتر است، آنرا بیاموزیم، قبل از آنکه مارا مجبور کنند.

 Posted by at 13:35
Jul 222012
 

images (1)

فلسفه فروتنی و فروتنی در فلسفه

بیاد کارل پوپر

کسانیکه دهه ۷۰ میلادی را به خاطر دارند، میدانند که ازچه سخن میگوییم: درآن سالها اگر روشنفکری میخواست مقبول بعضی محافل »انقلابی« بوده ومطرود و مغضوب نشود باید (حتی به عنوان یک روشنفکر مسلمان!) به اصولی چون »تضاد های آشتی ناپذیر«، »جنگ طبقاتی«، »قهرانقلابی« و … اعتقاد وایمان میداشت. عدم تحمل نظریات مخالف، و پافشاری بر مواضع خود صفات پسنیده یک »انسان انقلابی«  بود وهرگونه شک و تردید در جهانبینی های مطلق گرایانه نوعی »خیانت«  تلقی میشد.  درهمان زمان کسانی هم بودند که مارا به  به ملایمت و تواضع علمی  دعوت میکردند، ولی به عنوان »متفکرین ایدآلیست« کسی صدای آنها را نمی شنید. یکی از اینان فیلسوف نامدار اطریشی – انگلیسی کارل پوپر (مولف کتاب جامعه باز و دشمنانش) بود. او درآثار خود از روشنفکرانی به شدت انتقاد میکرد که بنام  ایدئولوژی های انقلابی اعمال خشونت و نابردباری را علیه مخالفین خود روا دانسته و با» خودبرتربینی، ادعای حقانیت انحصاری و تکبر روشنفکرانه « بسیاری از جنایت ها را درتاریخ معاصر توجیه میکردند. پوپر به ساده نویسی شهرت داشت و از به کاربردن جملات ثقیل پرهیز میکرد. او دریک سخنرانی که به سال ۱۹۸۲ ایراد کرد، چند  قاعده اصلی را برای مدارا و بردباری تعریف کرده و آنهارا هم برای دانشمندان علوم طبیعی وهم در زمینه اجتماعی و سیاسی معتبر میداند. به اختصاراین اصول را میتوان چنین بازگوکرد.

 دانش فردی ما همیشه از دانش عینی و کلی بشریت کمتر است و جزء ناقصی از آنرا تشکیل میدهد (همه چیز را همگان دانند). بنابراین هیچکس اجازه ندارد خود را«بحرالعلوم» دانسته و از دیگران برتر بداند.

بی خطا بودن امر محالی است. در مقبول ترین و مستند ترین نظریات و تئوری های علمی نیز احتمال وجود خطا مستتر است.

وظیفه علمی ما یا فتن، تقلیل و تصحیح مداوم این خطاهاست.

انکار خطا های خود و پنهان و فراموش  کردن اشتباهات باعث تکرار آنها میشود. تجزیه و  تحلیل خطاها به زیادتر شدن  تجربه  و  مهارت ما برای دوری از اشتباهات بعدی کمک میکند.

از کسانیکه ما را متوجه خطاهای مان میکنند نرنجیم.

اگر خود ما دیگران را متوجه اشتباهاتشان میکنیم، همیشه به خاطر داشته باشیم که ما نیز درگذشته خالی از چنین اشتباهاتی نبوده ایم.

بزرگترین دانشمندان نیز مرتکب خطا شده اند.

خطا کردن نباید یک عادت پسنیده شود، ولی تکرار اشتباه امری انسانیست و تنها با هوشیاری و کسب تجربه میتوان آنرا علاج کرد.

ما به دیگران به عنوان «کاشف و تصحیح کننده»  خطاهای مان نیاز داریم. مخصوصاٌ باید به کسانی ارزش قائل شویم که  با ایده های دیگر و در محیط های دیگری زندگی کرده و تجربه های جدید تری  کسب کرده اند.

انتقاد از خود بهترین انتقاد و شنیدن انتقاد دیگران از ما جزو ضروریات زندگی است.

انتقاد عاقلانه و دور از غرض ورزی باید همیشه مشخص ومحدود به مورد خاصی باشد. ما باید برای انتقاد از عمل مشخصی دلائل عینی و منطقی و محدود به همان رفتار را مطرح کنیم. هدف از انتقاد باید رسیدن به حقیقت عینی بوده و  دور از غرض ورزی شخصی و تحقیر طرف مقابل صورت گیرد.

آنچه گفته شد، تنها پیشنهادهائیست برای تمرین بردباری. باید قبول کرد که این اصول نیزحرف آخر نبوده و نظریات و پیشنهادات بهتر از این نیز میتوان عرضه کرد.

ترجمه آزاد بخشی از سخنرانی کارل پوپر تحت عنوان

«بردباری و مسئولیت روشنفکران»

Karl Popper, Duldsamkeit und intellektuelle Verantwortlichkeit, Vortrag am

16. März 1982

 متن کامل این سخنرانی با صدای پوپر روی نوار موجود است:

Karl Popper, Kritik und Vernunft – von der Unendlichkeit des Nichtwissens-

(der hörverlag)

Jul 222012
 

کاریکاتور های محمد

در این روزها موضوع کاریکاتورهای پیامبراسلام همه جا سر زبان است.  آزادی بیان و قلم دستاوردی بود در خدمت توده مردم برای مقابله با دولت و سردمداران مذهب.  ولی جای تعجب است  که این کاریکاتورها صرفاً علیه اعتقادات مسلمانان منتشر و حتی تجدید چاپ شد.  کاریکاتوریست ها با قلم خود کسی را زشت و کریه المنظر نشان نمیدهند، بلکه خصوصیات برجسته اورا برجسته تر میکنند. ولی آنچه ما دیدیم کاریکاتور نیست، بلکه ایجاد تصویر کریهی از اسلام و بنیانگذارش می باشد.در دوره ایکه همه خردمندان از دیالوگ و گفتگو بین ادیان سخن میگویند، این روش ها  طرفداران ادیان را ازهم دور میکند. به مقاله ای درباره گرایش غرب به ترسیم کاریکاتور از اسلام توجه کنید (صفحه ٥)

هادی رضازاده

 

///////////////////

 

 Posted by at 13:35
Jul 222012
 

Download..................

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست….

پائیزی کوتاه وطلایی جای خودرا به زمستان سپرد و پس از پیر زمستان، دختر زیبای بهاری خودرا آماده ی ورود به باغ و چمن و زندگی میکند، تا سپس جای خودرا به تابستان بسپارد. طبیعت به ما می آموزد که ما در یک چرخه ی وقفه ناپذیر از آمد و شد، مرگ و زندگی، طراوت و پیری قرار گرفته ایم ومرگ به همان اندازه طبیعی است که زندگی. اگر مرگ نبود زندگی ارزش خودرا برای ما از دست میداد: نه زمان ارزش داشت و نه تلاش برای زنده ماندن.  طلا از این رو گرانقیمت است که کم پیدا و محدود است. پیدایش حیات در تمام دستگاه عظیم خلقت یک استثناء بوده است ونه جزو قواعد خلقت.  کره ی زمین که حامل حیات و زندگی است، دراین جهان بی انتها تنهاست، ذره ی بسیارناچیزی از این خلقت نامحدود می باشد. اصل غالب بر هستی عدم وجود حیات است و ما با مرگ از این استثنا خارج شده و به جریان غالب و طبیعی خلقت می پیوندیم. زندگی سفرکوتاهی است که ما را ازخلقت جداکرده و دوباره به دامن خود برمیگرداند. مرگ ادامه ی حرکت است و زندگی بدون حرکت بی معناست. بنظر شما کدام بهتراست: زندگی دائمی همراه با سکون و بدون تغییر، یا زندگی با حرکت ولی همراه با مرگ؟  راهب های بودائی ساعتها با سنگ و مهره های ریز طرح زیبائی آفریده و سپس با یک فوت آنرا بهم زده و خراب میکنند، تا گذرا بودن زندگی واز دست دادن زیبائی ها را تمرین کنند.

 

چه نیرویی به ما امید زندگی میدهد؟

انسان تها موجودی است که از مرگ خود آگاه است و هرکسی بارها شاهد مرگ همنوعان، دوستان و عزیزانش بوده است. چه بسا که این مرگ از این لحظه به آن لحظه و بطور ناگهانی پیش آمده است. پس چرا باید برای این زندگی گذرا تلاش کرد، آیا این کوشش بیجایی نیست؟ آنهایی که دست به خودکشی میزنند، به مرگ طبیعی یی  که درپیش رو دارند، بیشتر از دیگران آگاهند و بدست خود رشته ایرا قطع میکنند که درهرحال روزی قطع خواهد شد. برای آنها »مفهوم زندگی« به پایان رسیده و در زنده بودن معنی و مفهومی نمی بینند. ولی این چه نیرویی است که آگاهی از مرگ و موقت بودن زندگی را از خاطر ما میبرد و نمیگذارد این فکر که مهمترین موضوع حیات است، شب و روز ما را تعقیب کند؟ آیا حاضریم در یک خانه ی اجاره ای سرمایه گذاری کرده و با علم به اینکه سه سال بعد باید آنرا ترک کنیم، آشپزخانه ای مدرن و حمامی گرانقیمت بسازیم؟

پس این چه نیرویی است که مثل پادزهر، غمِ بودن دریک دنیای بی ارزش و گذرا را به عشق و امید تبدیل میکند؟  این پرسش برای اکثر انسانها اصولاً مطرح نمیشود، ولی کسانی هم هستند که با آن در جنگند و رنج میبرند. این نیرو را میتوان به یک »شعله« تشبیه کرد. افسردگی ضعیف شدن شعله ی این چراغ است.  گاه این شعله به حد اقل رسیده و فقط سوسو میزند، گاه چنان مشتعل و پرنور میشود که همه ی وجود را گرفته، لبریز شده و میخواهد دیگران را نیز دربرگیرد. به صورت شعر، آواز، نقاشی،  هنر، دعا و مناجات و … از ما بیرون میزند و قفس تنگ وجود ما این »مرغ باغ ملکوت«  را آزار میدهد.

حقیقت اینست که به این »نیرو« نمیتوان نامی یافت، چون از تصور ما خارج است. »امید  «(ارنست بلوخ، »شجاعت زیستن«  (پاول تیلیچ) ، »اشتیاق« (کارل یان راسپرس)، »اراده ی زیستن« (شوپنهاور)، »جان جهان« (هگل)، »اراده ی قدرت« (نیچه)، همگی تلاش هایی هستند برای یافتن نام برای قدرتی غیر قابل درک که همه ی جهان را در برگرفته و بخشی از آن به عنوان شعله ای کوچک و قدرت حیات در ما و موجودات زنده و همچنین به عنوان حرکت و انرژی درماده نهفته است. درواقع حرکت وجه مشترک همه ی موجودات (جامدات، گیاهان و جانوران) است.

مذهبیون موضوع راآسانتر حل کردند و با واژه ی »خدا« این قدرت را به صورت شخص بکار میگیرند: »خدا خوشش نمی آید، خدا مجازات میکند، خدا عادل و رحمن و رحیم است.« و همچنین اورا مخاطب قرار میدهند: »خدایا مرا کمک کن.«  قوم یهود دراین میان راه ساده تری را انتخاب کرد و این قدرت را »یهوه« نامید. این کلمه ی عبری به این معنی است: »آنچه هست«. مسیحیان میگویند خدا به سه شکل جلوه میکند: پدر، پسر و روح القدس. شاید »هو« (او) با همه ی ابهامش گویا تر باشد. مولوی هنگامیکه عاجز میشود، همه ی این نام هارا کنار میگذارد، تا با »او« خلوت کند:

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم                تا که با این هر سه با تو دم زنم

رایج ترین بیان غیر مذهبی برای این کشش و قدرت، همان عشق است که در عرفان به حد کمال میرسد.

حافظ میگوید:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                 یادگاری که در این گنبد دوار بماند

و درجای دیگر مشروعیت زنده بودن را در »عشق« میداند:

هر آنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق             بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

همانطور که فیزیک دانها میگویند: زمان با »انفجار اولیه« پدید آمد، حافظ آفرینش انسان و پدایش عشق را همزمان میداند:

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد                  عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

و تنها تفاوت بین انسان و ملائکه را در پذیرش عشق می بیند: نیروی خلقت اول به سراغ ملائکه رفت، ولی دید آنها مفهوم عشق را نمی فهمند، ولی انسان این امانت را پذیرفت:

جلو ای کرد رخت، دید ملک عشق نداشت           عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

سخن گفتن از عشق به عنوان نیروی حیات در شرق و غرب سابقه ی طولانی دارد و کتاب معروف اریش فروم  »هنرعشق ورزیدن« نیز نمونه ای از جهانی بودن این مفهوم است.

من کلمه ی »اشتیاق«را مناسب تر از عشق میدانم. عشق معمولاً نیاز به معشوق و یک مرجع دارد، درحالیکه اشتیاق یک حالت است، مانند »خوشحالی«، »شعف«  ویا احساس سبکی و خوشبختی.

ولی باز هم این سؤال باقی می ماند که این »اشتیاق« خود از کجا می آید، چرا در آمد و شد است، چرا ضعیف و قوی میشود، گاه  درحال خاموش شدن است و گاه لبریز میشود، آیا این اشتیاق از درون ما عبور می کند، می آید و میرود، و یا ما از کوچه ی این معشوقه عبور میکنیم؟ چه نیرویی آنرا هدایت میکند و سرچشمه ی آن کجاست؟

پاسخ به این سؤال با فکر محدود بشری ممکن نیست. ما تنها میتوانیم ذره ای از این نیرو را تجربه کنیم و با زبان محدود خود برای آن واژه ی ناقصی بیابیم.  حافظ نیز که دریکجا با یقین از نیروی عشق سخن میگوید، درجای دیگر  هشدار میدهد که از وارد شدن به این دریای پرتلاطم و کنجکاوی خود داری کنیم، زیرا  به راه بی انتها و تاریکی وارد خواهیم شد:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا               سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود               ای وای از این بیایان و ین زاه بینهایت

 

زندگی و اشتیاق: دو واژه برای یک مفهوم

باوجود بغرنج بودن یافتن سرچشمه ی اشتیاق و احساس خوشبختی، انسان همیشه به دنبال درک آن بوده است. آنانکه به درجات بالایی از معرفت رسیدند و با تجربه ی وجودی آنرا حس کردند، اعتقاد دارند که: پای استدلالیان چوبین بود… ولی نیاز به فکر و اندیشه انسان را راحت نمیگذارد. اگر نمیتوانیم این قدرت را بیان کنیم، حد اقل میتوان راه های نادرست برای رسیدن به آنرا نشان داد: آنچه به یقین میتوان گفت اینست که »اشتیاق« نه به انسان اضافه  و نه از او دور میشود، بلکه جزو جداناپذیر حیات و حتی خود زندگی است. بنا براین عبارت هایی چون »عشق زیستن« ویا »امید زندگی« ازنظر دستورزبان جزو هیچیک از اقسام حالت اضافه نیست (اضافه ی ملکی: کتابِ بهمن، اضافه ی تخصیصی: زینِ اسب، اضافه ی بیانی: انگشترِ طلا، اضافه ی تشبیهی: لبِ لعل، اضافه ی استعاری: دستِ روزگار). اگر بگوئیم مفهوم زندگی، مثل اینست که بگوئیم: زنده ی جاندار و یا مرده ی بی جان که مارا به یاد عبارت معروف سنگ سیاه حجرالاسود می اندازد!

اشتیاق جلوه ایست از زندگی همانطور که آفتاب جلوه ی خورشید است، گرما جزو آتش و سرما همراه با یخ است. این گرما نیست که به آتش اضافه شده باشد و یا ازآن کم شود، مثل حالتی که آتش وجود داشته باشد و گرما آنرا ترک کند! پیدایش انسان با اشتیاق دو جنس مخالف شروع شده، پس از آن پروسه ی لقاح آغاز شده و اسپرهای مرد با شتاب و حرکت و اشتیاق بسوی تخم حرکت میکنند، تا اینکه یکی از آنها خودرا به آن رسانده و با هم یکی میشوند. همین اصل، یعنی میل بسوی حرکت و جنبش و خلاقیت و رشد همه ی سلولهای جنین را فرا میگیرد. این گرما آتشی را روشن میکند که خود ایجاد کننده ی گرمای بیشتری میشود. پزشکان میگویند جنین در ٧ ماهگی از نظر ارگان ها و سلسله ی اعصاب کامل است و در دوماه آخر وزن اضافه میکند. آنچه او در رحم مادر می بیند گرما، امنیت و نداشتن کمبود است. جنین به دنبال بدست آوردن نیست، بلکه همه چیز به او داده میشود. در جنین حیات و اشتیاق یکی است، چون هنوز خلاف اشتیاق (سرما، تنهایی، گرسنگی، ترس و …) را ندیده است. با تولد ترس هم به عنوان احساس مخالف اشتیاق بدنیا می آید و گریه های کودک را میتوان به عنوان ترس از جدایی و ازدست دادن محیط گرم و آرام رحم دانست. درنظرنوزاد تولد نوعی مرگ است، به معنی خارج شدن از دنیای متعلق به خود: دو بچه ی دوقولو در رحم مادر بودند، وقتی یکی از آنها خارج شد، دومی گفت: آه برادرم از دنیا رفت!

عشق و محبتِ مادر و اشتیاق او به دیدن فرزندش ترس کودک را جبران میکند و او در دامن یک خانواده ی مسؤل به آن چیزی دست می یابد که تمام عمر همراهیش خواهد کرد و آن »اعتماد اولیه« نام دارد. اعتماد ترس اورا جبران میکند و اشتیاق همان زندگی اوست. در کودک اشتیاق در حالت آمد و شد نیست،  بلکه جزو جدانشدنی زندگی است. به تدریج اشتیاق و حیات از هم فاصله میگیرند و انسان در برخورد با ناملایمات زندگی، سرخوردگی، ندیدن اعتماد، ترس، نگرانی و احساس های منفی دیگر، خوشبختی را خودرا در »تحقق خواسته ها و نیازها«می بیند. اشتیاق که در ابتدا شیشه ی شفاف و آینه ی پاکی بود، به تدریج کدر و آلوده میشود: حسد، حسرت، حرص، غم از دست دادن مال، اورا رنج میدهد. روبروشدن با مسئله ی مرگ، بیماری و پیری ترس از دست دادن حیات را برهمه ی اینها می افزاید. تقریباً همه ی این آلودگی ها را خود بدست خود ایجاد میکنیم و کسی مسؤل آن نیست. نیازها و آرزوی های بیجا، انتظارات ناروا  از خود و دیگران، قرار گرفتن در روابط آزار دهنده با انسانها نمونه هایی از آن است. مگر پند حافظ را نشنیده ایم که گفت:

نخست موعظه ی پیرِ صحبت این حرف است     که از مصاحب نا جنس احتراز کنید

اشتیاق و زندگی که در اصل وجودی ما، چون گرما و آتش همیشه باهم بودند، به دو بخش تقسیم میشوند و از اینجا به بعد است که اشتیاق آمد و رفت خود و کم و زیاد شدنش را آغاز میکند.

ما به دنبال خوشبختی، اشتیاق، شعف و میل به زندگی هستیم، ولی نمیدانیم که اینهارا با »ازدست دادن« میتوان یافت و نه با »بدست آوردن«: اشتیاق و شعفِ طبیعی انسانی مانند یک پنجره ایست که از پشت آن چمنزار و گلستان زندگی را تماشا میکنیم.  به تدریج این شیشه آلوده شده است، بطوریکه نمیتوان زیبایی زندگی را از پشت آن تماشا کرد. برای اینکه این شیشه پاک شود و لکه های آن برداشته شود، نباید به آن چیزی افزود، بلکه آنچه را که بیگانه است، به آن اضافه شده و جزو اصل آن نیست، برداشت و پاک کرد.  اگر آئینه ای زیبایی چهره ی ما را نشان نمیدهد، نباید به آن چیزی افزود، بلکه باید آلودگی آنرا از بین برد. ما خود جلو راه آرامش خویش ایستاده ایم و یا به دیگران اجازه داده ایم که این را بر ما ببندند. لسان الغیب حافظ  تمام این مفهوم را در یک بیت خلاصه می کند:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست    توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

بنابراین کمترین نتیجه ایکه میتوان از این بحث بدست آورد اینست که رسیدن به اشتیاق و خوشبختی و شعف  در از دست دادن است، و نه بدست آوردن. در مقاله ی »رها کن تا آزادشوی« (رجوع شود به سایت برگ سبز) این مثال را اوردیم که یک بچه میمون دست نازکش را وارد یک کوزه با گردن باریک میکند، از تنقلات داخل کوزه برمیدارد و بعد که مشتش پر شد، از دهانه ی تگ کوزه خارج نمیشود و اسیر صیاد میگردد. اگر حرص رسیدن به لذت موقت را نداشت و مشت را باز میکرد، میتوانست آزادی خودرا نگه دارد. حرص، حسد، حسرت، دشمنی، بدخواهی، بی اعتمادی، آزار خو و دیگران هیچکدام با ما تولد نشدند، بلکه لکه هایی هستند که به تدریج شیشه ی شفاق  اشتیاق را کدر نمودند. 

انسان از دیرباز متوجه فرّار بودن عنصر »اشتیاق« بوده است و تجربه کرده که این گوهر گرانقیمت گاه هست و گاه نیست. بنابراین باید آنرا بسته بندی کرده و در قلعه ی مستحکمی از گزند حوادث حفظش نمود. چون دانه های مروارید که باید آنرا به نخ کشید، تا زینتبخش سینه ی معوشه ی زندگی شود، چون عطر گرانبهایی است که باید آنرا درشیشه های تاریکی نگه داشت.  اعتقاد به ارواح، عناصر طبیعی و بت پرستی در انسانهای اولیه و ایمان و اعتقاد مذهبی، خداپرستی، ایدئولوژی و مکتب های غیردینی، همه وسیله هایی بودند و هستند برای اتصال انسان به یک جایگاه و ابزارهایی برای حفظ و بسته بندی این گوهر، ظروفی هستند که از ریختن این عطر خوشبو جلوگیری میکنند. این ظروف، رشته ها و اتصال ها خود در برابر آنچه باید حفظ شود اصالت ندارند و درخدمت آنند. ولی وقتی این مروارید، عطر و جواهر درخدمت قدرت و برتری طلبی قرار گرفتند، خودعطر فراموش شد و شیشه ی آن تقدس یافت و حتی دراین شیشه آب ریختند و بنام عطر به مردم فروختند، دانه های پلاستیکی را به رشته ی مذهب کشیدند و بنام گردنبد اصل بدست مردم دادند. باید بجای ظرف ها به محتوی نگریست، یعنی به انسانیت، صداقت، نوعدوستی و صلح طلبی. چه بسا انسانهای مذهبی که درست نقطه ی مقابل این صفاتند و انسانهای غیرمذهبی که لبریز از عشق به انسانیت و نیکی و صفا می باشند.

سخن را با غزل زیبایی از حضرت مولانا به پایان میرسانیم که با بیان شیوا و ساده ی خود از دست دادن را به ما می آموزد. او دراین شعر »باخود بودن« را در برابر »بی خودی« قرار میدهد. اولی همان مخلوط شدن اشتیاق با عناصر مخرب و آلوده کننده ی آیینه ی شفاف اشتیاق است، درحالیکه »بی خودی« مملو شدن انسان است از خلوص، تواضع و عشق:

۱) تا هنگامیکه اسیر خودخواهی و خود بینی هستی، اشتیاق به خار تبدیل میشود واگر به صفای درونی  رسیدی با اشتیاق یکی میشوی و ازاوجدانیستی.  ۲) اسارت در خود نگری تو را شکار یک پشه میکند، ولی اگر به عشق رسیدی فیل را هم شکار میکنی. ۳) تا آنزمانیکه دنیارا ازپشت شیشه های لکه دار می بینی، جهان درنظرت ابرسیاه و غم انگیزی می آید، ولی وقتی این کدورت ها ازمیان رفت، ماه از پشت ابر بیرون آمده و درکنارت می نشیند. ٤) تا وقتی که اسیر احساسات منفی هستی، یار کناره گیری میکند و اگر بر آنها غلبه کردی، یار با باده در کنارت می نشیند. ٥) اگر اسیر باخود باشی، زندگیت همچون خزان است، اگر مشتاق شدی، ماه سرد دی برایت مانند بهار خواهد شد. ۶) علت همه ی نا آرامی های تو اینست که در جستجوی بدست آوردن آرامش دائمی بودی و خود این تلاش نا آرامی ایجاد کرد. ولی مگر چیزی در زندگی ماندنی است؟ آنجائیکه حرکت، رفت و آمد، تولد و مرگ، زمستان و بهار در حال تبدیل و تحول اند، قراری وجودندارد. قرار کامل در قبرستان هاست و نه در زندگی. پس بی قراری را به عنوان یک قانون زندگی بپذیر، تا به آرامش برسی. (درمصرع دوم این بیت بی قرار نوشته میشود، ولی باید بی قرار(ی) خوانده شود.) ٧) آنقدر برای خوردن و آشامیدن (گوارش) و لذت های مادی دست و پا میزنی، که نمیتوانی به لذت واقعی برسی. حرص دشمن آرامش است. یکی غذا را با حرص میخورد و دیگری خود را مهمان سفره ی زیبای خلقت میداند و با قدر دانی به آن نگاه میکند. بنا براین اگر حرصِ گوارش را کنار بگذاری، حتی زهر هم برایت گوارا خواهد بود.  ۸) همه ی کوششت رسیدن به یک مراد و یک مقصود از پیش تعیین شده بود و اگر این تلاش را از دست بدهی و به آرامش برسی  خواسته های تو نثار پایت میشوند. تا هنگامیکه ما در جستجوی مراد هستیم، آنقدر نا آرامی داریم که ممکن است مقصود و مراد ما از کنارما عبور کند و ما او را نبینیم. ۹) ما در دوستی همواره طالب عشق یار و مهربانی او هستیم و هر نامهربانی کوچک ما را فسرده میکند. بنا را برجور یار بگذاریم، یعنی هیچ انسانی را مطلق نکنیم، برای یافتن یارایدآل دست و پا نزنیم واورا همانگونه که هست با جور و مهرش بپذیریم.  دراین حالت آرامش خواهیم دید که همان یار نازگر چون عاشق زار خود بسوی ما خواهد آمد.  ۱۰) مولانا که در قونیه (غرب) می زیست، شمس تبریزی  را خورشیدی میداند که ازشرق یعنی تبریز طلوع کرده و ماه و ستارگان با آمدن این خورشید از وجود حقیر خود شرمنده شدند.    (این مقاله ادامه دارد.)

هادی رضازاده           

 

 

 Posted by at 13:34

مذهب و سیاست در شرق و غرب

 اسلام و مسیحیت, تاریخی, نوشته های فارسی  Kommentare deaktiviert für مذهب و سیاست در شرق و غرب
Jul 222012
 

مذهب و سیاست درغرب و شرق

کشورهای غربی به نظام سکولار یعنی جدائی دین از سیاست در جوامع خود افتخار کرده و تداخل دین و سیاست را یکی از عوامل تشدید تعصب مذهبی، تروریسم دولتی و خشونت دینی میدانند. <حکومت دینی> که اروپا از آن بعنوان <دولت الهی> Gottesstaat نام میبرد، نیز برای اولین بار در اروپا ظهورکرد. سکولاریسم اروپائی عکس العملی بود در مقابل قدرت بی حد ومرز کلیسا و پاپ در قرون وسطی.  پاپ درآن زمان به عنوان نماینده خدا ومسیح درروی زمین قدرت های سیاسی را تحت کنترل مطلق خود داشت، پادشاهان را جا بجا میکرد، به آنها قدرت می بخشید و یا از آنان سلب قدرت میکرد. کشور آلمان، <آلمان> نام نداشت، بلکه نام رسمی آن عبارت بود از <ملت آلمان، تحت رهبری امپراطوری مقدس رم >

سکولاریسم یعنی جدائی سیاست از دین موقعی مطرح است که قبل از آن چنین پیوندی وجود داشته باشد. ما آنقدر به این ایرادات و تیر و طعنه های اروپا عادت کرده ایم که ازیاد برده ایم که درتمام تاریخ اسلام (بعد از خلفای راشدین تا 26 سال پیش) قدرت سیاسی و دینی همیشه در کشورهای ما ازهم جدا بودند.  قدرت بزرگترین علمای ما از قدرت یک اسقف ایالتی  اروپائی هم کمتربود. علمای اسلامی در طول تاریخ بیشتر (مثل آیت الله شیرازی در جنبش تنباکو) نقش ناظر بر صاحبان قدرت سیاسی را داشتند. اعتقاد رایج در طی قرنها براین بود که <حاکم> باید از صفاتی که مهمترین آنها عدالت است برخوردار بوده و خلاف قوانین اسلامی حرکت نکند. عالی ترین نوع جهاد اعتراض در برابر حاکم ظالم تلقی میشد. روحانیونی که <فاصله از قدرت همراه با پرخاش و نصیحت> را حفظ میکردند، محبوبیت بیشتری داشتند و بیت آنها مکانی امن برای فرار از دست حکام ظالم بود.

منظور دراینجا بیشتر تکیه برجدائی قدرت سیاسی از مذهب در تاریخ اسلام می باشد و نه معصومیت بخشیدن به روحانیت در قرون گذشته.  قدرت مذهبی از دوره صفویه به بعد عمدتاً همدست و همپیمان با حکام وقت عمل میکرد و درظلم وستم و سرکوب آنان شریک بود. نکته اصلی نظریه ما اینست که درعین حال یک نوع <تقسیم کار> وجود داشت: یکی فتوا صادر میکرد و دیگری عمل مینمود. خود روحانیت عوامل و ساز و برگهای اجرائی را در اختیار نداشت، نظام حاکم را توجیه میکرد، ولی خود این نظام را رهبری نمی نمود. مسؤلیت اجرا یا عدم اجرای خواسته ها در نهایت متوجه حاکم زمان میشد. در دوره صفویه علمای ایرانی و عثمانی در مشروعیت بخشیدن به جنگهای دو طرف نقش داشتند، ولی درعین حال رهبری قوای نظامی در دست دیگران بود واگر شکست و یا پیروزی بدست می آمد، بنام شکست و پیروزی مذهب تمام نمیشد. منظور ما ازجدائی قدرت سیاسی و مذهبی درتاریخ اسلام درهمین حد است، ولی اروپای قرون وسطی شاهد <حکومت مستقیم> کلیسا و حق تصمیم گیری در مسائل جاری بود. برای انجام جنگهای صلیبی قدرت سیاسی تصمیم نمیگرفت، بلکه متعصبین مسیحی حکم لشکرکشی را مستقیماً از دست پاپ دریافت میکردند و دادگاه های تفتیش عقائد نیز ازطرف قدرت مذهبی برپا میشد.

یکی از علل جدائی دین از سیاست در شرق خصلت استبداد شرقی بود  که نمیتوانست نیروی دیگری را درخود جذب کند. بنابراین نه تنها تروریسم و آنارشی پدیده های صادراتی اروپا به کشور های ما میباشند، بلکه <حکومت مطلق دینی> نیز از اختراعات اروپا و ساخته و پرداخته مغرب زمین است.

هادی رضازاده

www.resasade.de

 

 

 Posted by at 13:34
Jul 222012
 

images

حساسیت نسبت به حضور بیگانگان در یک کشور یک پدیده جهانی و تاریخی است  و خاص جامعه آلمان نسیت، ولی این حساسیت و ضدیت در هرجامعه ای با حافظه تاریخی آن ملت ارتباط دارد. در حافظه تاریخی ملت آلمان نوعی ترس و نگرانی از ربوده شدن هویت ملی جا گرفته است  که به  شکل خاصی از بیگانه ستیزی منجر میشود. کمی به عقب برمی گردیم و به مهمترین عوامل این حافظه تاریخی در تاریخ آلمان اشاره میکنیم:

فیلسوف و جامعه شناس آلمانی Helmuth Plessner   ازکشورآلمان در تاریخ معاصر به عنوان ملت از قافله عقب مانده verspätete Nation  نام میبرد که دیر تراز همه کشورهای همتراز اروپای غربی (بخصوص فرانسه و انگلستان) به یک دولت ملی تبدیل شد.  بیسمارک  درسال ۱۸۷۱  توانست بعد از جنگها و درگیری های داخلی و خارجی یک  »دولت ملی« با قدرت مرکزی تأسیس کند. قبل از این تاریخ هر منطقه و ایالتی  حکمران محلی خود راداشت. آلمان هنگامی  به این هدف رسید، که کشورهای دیگر اروپای غربی جهان را بین خود تقسیم کرده وجایی برای این کشور باقی نگذاشته بودند.

در حالیکه فرانسه و انگلستان یکی دو قرن پیش از آن انقلاب ها و تحولات سریعی را در جهت ایجاد دولت ملی و پیشبرد دموکراسی پشت سرگذاشته بودند، تلاش های انقلابیون آلمان برای تدوین قانون اساسی و حقوق شهروندان که درسال ۱۸٤۸ به تشکیل اولین پارلمان در فرانکفورت منجر شده بود، قربانی تفرقه حکمرانان محلی شده و به شکست انجامید.

تاریخ شناسان در این رابطه از یک »عقده کمبود« در میان آلمان سخن میگویند که با احساس شدید عقب ماندن از قافله تحولات همراه بوده است. اتحاد آلمان  در سال ۱۸۷۱ قدمی بود در راه ایجاد هویت ملی واحساس همترازی با همسایگان، ولی فرصت زمانی لازم برای رشد این هویت ملی را به همراه نداشت:

آلمان درسال ۱٩۱٤ جنگ اول جهانی اول را به راه انداخت، تا عقده های حقارت تاریخی و دور ماندن از قافله را جبران کرده و به یک قدرت بلامنازع  اروپایی تبدیل شود. این جنگ را تنها دولت آلمان نمیخواست، بلکه قشرهای وسیعی از مردم طرفدار آن بوده و داوطلبانه درآن شرکت کردند. ولی شکست مفتضانه آلمان در مقابل فرانسه و متحدینش  ضربه شدیدی برغرور ملی این کشور وارد کرد: قبول قرارداد ورسای درسال ۱٩۱٩ همراه بود با از دست دادن سرزمین ها، پرداخت غرامت های سنگین و تحقیر ملی.  این قرارداد درحافظه ملی آلمانی ها همان اثراتی را بجا گذاشت که  قرارداد ننگین ترکمنچای در مردم ایران.

رسیدن به یک انسجام جدید و تقویت هویت ملی در سالهای بعد ازجنگ  دیگر کار آسانی نبود. ازنظر سیاسی نظام پادشاهی  برچیده شد، ولی نیروهای دموکرات جانشین برای ایجاد یک جمهوری واقعی ایجاد نشده بودند. بحران اقتصادی جهانی، تورم و بیکاری همراه با تفرقه های حزبی »جمهوری وایمار« را منجر به شکست کرد. بازهم این عقده برای پیوستن به نظام های مدرن و دموکراتیک سیاسی، هویت ملی و سربلندی دردل مردم آلمان ماند.

در سال ۱۹۳۳ هیتلر به قدرت رسید. هیتلر با عوام فریبی به آلمانی ها قول داد که به تحقیر آنان خاتمه داده و آنانرا به شکوه و عظمتی می رساند که در آرزویش بودند. هیتلر نه با کودتا روی کارآمد و نه خودرا برمردم آلمان تحمیل کرد. حزب او NSDAP  درانتخابات پیروز شد و مردم را فریفته خودکرد. هیتلر مرتب درسخنان خود به قرارداد ورسای و تحقیر آلمان  بعد ازجنگ اول اشاره کرده و مردم را برای یک جنگ خانمانسوز جدید آماده میکرد.

تکیه بر برتری نژاد آلمان وسیله ای بود برای  کسب  غرور ازدست رفته و هویت ملی آلمانی.  یهودیان برای فاشیسم هیتلری ابزاری شدند، تا تحت عنوان یک »نژاد پست و غیر آریائی« خطری برای وحدت وهویت ملی نژاد برتر آلمانی تلقی گردیده و نابود گردند.

هیتلر که درسال ۱۹۳۹ با راه اندازی یک جنگ خانمانسوز جدید میخواست برای جبران همه شکست ها و تحقیرهای تاریخی،  اروپا و حتی جهان را تسخیرکند، آلمان را به سوی نابودی کشاند و هرچه  را هم  که از هویت و غرور ملی باقی مانده بود به باد فنا داد. آلمان بین متفقین تقسیم شد . تجزیه آلمان نشان داد  که از قرار فقدان یکپارچگی ملی سرنوشت محتوم این ملت می باشد!

آلمان غربی از سال ۱۹٤۹  به بعد توانست دوباره کمرش را راست کرده و به یک قدرت اقتصادی تبدیل شود، ولی از نظر سیاسی  به یک »کوتوله« پیرو آمریکا تبدیل شد.  شکوفائی بی نظیر اقتصادی آلمان در دهه های ۵٠  و ۶٠  میلادی  به آلمان غربی تا اندازه ای یک هویت نیمبند و ناقص ملی را بازگرداند، ولی این هویتی بود که تنها چرخهای اقتصادی ضامن آن بودند.  وحدت مجدد آلمان در ۱۵ سال پیش درست با شتاب پروسه »جهانی شدن« همزمان شد و  بحران های اقتصادی سالهای گذشته نتوانست  انسجام بین آلمان شرقی و غربی را تقویت کند.  با اتحاد آلمان وحدت ملی بدست آمد، ولی برابری اجتماعی و اقتصادی ایجاد نشد.

آیا تحت این شرایط و شکست های تاریخی میتواند یک ملت »هویت ملی«   خود را پرورش داده و بر ترس خود در مقابل از دست دادن آن غالب شود؟  آیا این دلیلی براین نیست که ساخته شدن یک مسجد و یا معبد در یک محله، نشستن یک سیاهپوست پشت  باجه یک اداره،  رانندگی یک اتوبوس توســط یک شوفر افغا نی، حاضرشدن یک زن  با روسری  و … در آلمانی ها نگرانی ایجاد میکند؟ بیگانه ستیزی در بعضی از کشور اروپائی شدید تروخشن تر از آلمان است، ولی  کمتر با نگرانی برای از دست دادن هویت ملی همراه می باشد. سیاستمدارانی که در آلمان خواهان همگرائی خارجی ها با این جامعه می باشند، باید  برای ازبین بردن این نگرانی ها تلاش کنند. همگرائی تنها این نیست که ااتباع بیگانه خود را بطور یک جانبه با جامعه موجود وفق بدهند؛ بلکه راهی دو طرفه است.  زندگی در کنار یکدیگر نه تنها کافی نیست، بلکه خطرناک هم بوده و به ایجاد جامعه های موازی می انجامد. باید از »درکنارهم بودن« به »باهم بودن« و از آن بالاتر به مرحله  »برای یکدیگر بودن«  رسید.

رضازاده

Jul 222012
 

Nach-dem-Abi

هادی رضازاده

در سال 1328 در پایتخت فرهنگی  خراسان یعنی شهر هرات به دنیا آمدم. پدرم یک بازرگان افغانی و مادرم  ایرانی بود. 5 ساله بودم که به مکتبخانه فرستاده شدم و آنجا یخش هایی از قرآن و درسهایی از شعرای فارسی زبان فارسی را یادگرفتم. در سن 7 سالگی به ایران هجرت کردیم و در مشهد دبستان و دبیرستان را به پایان رساندم. در سال 1346 به آلمان (هامبورگ) آمده و در دانشگاه در رشته های اقتصاد و علوم اجتماعی تحصیل و پی از آن 5 سال در دانشگاه هامبورگ تدریس کردم. در ادامه آن سه سال در انستیتوی پژوهشهای اجتماعی هامبورگ به تحقیق در باره تاریخ  ایران پرداختم.

از 20 سال پیش به این طرف به عنوان مترجم سوگند خورده فعالیت و به عنوان مترجم همزمان در کنفرانس های گفتگو و دیالوگ که زمینه های سیاسی و مذهبی و اجتماعی تشکیل میشود شرکت دارم.

سال 1367 بعد از 55 سال به زادگاهم برگشته و در دانشگاه هرات تدریس کردم.

کار فرهنگی من نوشتن روزنامه برگ سبز است که به عنوان نشریه انجمن بررسی برخورهای فرهنگی  و تقویت همگراییمنتشر میشود.

محل اقامت و کارم از 42 سال پیش  شهر بندری هامبورگ است.

 

 

 

vita

 

  • geboren 1949 in der Kulturhauptstadt Afghanistans Herat
  • Von 1952 bis 1967 Aufenthalt und Schulbesuch als Immigrant im Iran (Mashhad)
  • Einreise in die Bundesrepublik (Hamburg) im Jahre 1967 und Studium der Volkswirtschaft an der Universität Hamburg
  • Promotion über Modernisierungstheorien 1982
  • 1982 bis 1988 Lehraufträge an der Universität Hamburg (Schwerpunkt: Islamisierungsprozesse im Iran und Afghanistan)
  • 1984 bis 1989: Tätigkeit als Wissenschaftlicher Mitarbeiter am Hamburger Institut für Sozialforschung unter der Leitung von Jan Philipp Reemtsma
  • Ab 1990 Tätigkeit als Übersetzer und Publizist.
  • Seit 1993: regelmäßige Teilnahme als Übersetzer an interreligiösen Dialogen zwischen deutschsprachigen Experten und iranischen Persönlichkeiten (Theologen, Juristen, Sozialwissenschaftlern und Politiker) in Deutschland und Österreich.
  • Übersetzung von zahlreichen Diskussionsbeiträgen für diese Dialogrunden im Auftrag des Auswärtigen Amtes, Deutsches Orient-Instituts (Hamburg), Institut für Auslandsbeziehungen, Ifa (Stuttgart) und Religionstheologische Hochschule in St. Gabriel (bei Wien), Konrad-Adenauer-Stiftung, Heinrich-Böll-Stiftung (Berliner Konferenz) und Hamburger Senat
  • Teilnahme als Simultandolmetscher bei interreligiösen Dialogen während der Staatsbesuche des Ex-Präsidenten Mohammad Khatami in Berlin und Wien.
  • Seit 2003 Herausgabe des zweisprachigen (Deutsch und Persisch) interkulturellen Magazins „Barge-Sabz“ (Grüne Blätter)
  • Seit 2007 Vorsitzender der Gesellschaft für Interkulturelle Konfliktforschung und Integration e.V.
  • Mitglied der Muslimischen Akademie in Deutschland e.V.

 

 

 Posted by at 13:32
Jul 222012
 

images (9)

هجرت واژه ها:

 از »دولبند« تا گل لاله!

ریشه یابی لغات ، تغییر و تحول آنها و واردشدن شدن از زبانی به زبان دیگر یکی از جالب ترین مباحث زبانشناسی است.  واژه ها برخلاف انسانهای تنگ نظر مرز نمی شناسند، تابع دگم و تعصب نیستند و از زبانی به زبان دیگر وارد میشوند. زبان را مردم عادی می آفرینند، نه اساتید ادبیات و این توده ی مردم است که کلماتی را می پذیرد، رواج میدهد و یا رد میکند.

کلمات  باوارد شدن از زبانی به زبان دیگر از نظر آوائی و نوشتار خود را بازبان و فرهنگ جدید وفق میدهند. زنده بودن زبان در اینست که واژه های بیگانه را با زبا ن خود وفق داده و آنهارا »بومی«  میکند. بسیاری از کلمات عربی بعد از وارد شدن به فارسی تغییر فرم داده و خودرا با فرهنگ ما وفق داده اند.  ما کلمه ی »ضمن« و »زمین« را بایک آوا تلفظ میکنیم و خیلی از اعراب کلمات عربی وارد شده به فارسی را متوجه نمیشوند. یک انگلیسی زبان هم متوجه نمیشود که کلمه ی  gedownloadet  که یک آلمانی بکار میبرد، از download آمده است. یا طور مثال ما در فارسی کلمه ی  بتونه  را به عنوان ماده ی درزگیری در ساختمان استفاده میکنیم. اصل این کلمه عربی است و از بطانه (بطن: شکم و سوراخ، بطانه به معنی سوراخ پرکن) آمده و ما اول آنرا بطونه (مثل تبدیل خانه به خونه) کرده این و بعد از آن بتونه ساخته ایم. کلمه ی ماتیک به معنی روژ لب  از  cosme´tique فرانسوی  (آلمانی: Kosmetik)  وارد زبان ما شده ولی برای  حفظ ادب  سه حرف اول آنرا برداشته و فقط ماتیک را باقی گذاشته ایم که در هیچ زبانی وجود ندارد. تلاش برای زنده و پاک ماندن زبان از واژه های خارجی قابل تقدیراست، ولی باید اینکار بدون تعصب و ملی گرایی افراطی صورت گیرد. زیبایی سخن باید به همان اندازه رعایت شود که صحت واژه ها.  استادی میگفت: اگر بخواهیم عبارت »رئیس دایره ی حمل و نقل مستقیم« را کاملاً فارسی کنیم، تبدیل خواهد شد به »سرنشین گردکی آورد و برد سیخکی« وقتی مردم کلمه ی سبزیجات می پسندند، نباید از بالا دستور دهیم که واژه نیمه عربی است. در آلمان سال به سال مؤسسه ی Duden کلماتی را جا افتاده و خودسرانه ساخته شده، وارد لغتنامه ی خود میکند.

اروپایی ها کمتر دربرابر واژه های بیگانه حساسیت دارند، چون زبان تنها از لغات خارجی و یا داخلی تشکیل نمیشود، ساختار و قدرت جذب آن مهمتراست. بطور مثال  واژه ها یی طی قرنها از سانسکریت، فارسی، عربی و ترکی وارد زبانهای اروپائی شده و تغییر فرم پیدا کرده اند.. تعداد این لغات آنقدر زیاداست که  یک کتاب را به خود اختصاص میدهد. بعضی از این کلمات تقریباً باهمان شکل و آوای اولیه به اروپا آمده و شرقی بودن آنها کاملاً آشکار است.  Minarette  (مناره) و  Bazar (بازار)، Kaffee (قهوه) از این قبیل اند. ولی خیلی از لغات بعد از عبور از کشورها و فرهنگ های مختلف آنقدر تغییر فرم داده اند، که خیلی از خود اروپائی هم از ریشه ی شرقی آنها بی خبرند. دراینجا به چند مورد توجه میدهیم:

کلمه ی آلمانی Mull  به معنی  پارچه ی پنبه ای نرم برای زخم از انگلیسی  Mulmull (خوانده شود» ململ«)  گرفته شده. انگلیس ها این واژه را ازهند گرفتند و اصل لغت یعنی ململ به معنی پارچه ی نرم از فارسی به هند رفت. کلمه ی  Kiosk  آلمانی از کوشک فارسی آمده است. و ماخود کلمه ی خارجی آنرا استفاده می کنیم. اگر بخواهیم دقیق باشیم باید همان کوشک را استفاده کنیم. معروفترین واژه ی فارسی در تقریباً همه ی زبان های اروپائی کلمه ی Paradies  است که از پردیس (معرب: فردوس) گرفته شده و ما امروز بجای آن بهشت میگوئیم.

کلمه های شکر Zucker و قند Kandis از هندی به فارسی و سپس به زبان های اروپائی وارد شدند و  لغاتی مانند Konditorei نیز به قند برمیگردد. واژه Magie به معنی جادو از کلمه ی  مغ  (روحانی زردشتی) آمده است. در قدیم مغ ها به انجام کارهای خارالقاعاده و جادو معروف بودند.واژه ی Lasur  که درآلمانی به معنی  لاک شفاف  در نجاری استفاده میشود از لاژورد (لاجورد) فارسی گرفته شده  که به عنوان ماده ی اصلی رنگ آبی در صنعت استفاده میشد. اروپائی ها برای بیان رنگ آبی حرف اول آنرا حذف کردند، چون فکر میکردند عربی است و ازآن کلمه ی  Azur به معنی آبی آسمانی استخراج کردند و ساحل زیبای فرانسه Code´ Azur معنی دیگری ندارد به جز ساحل لاجوردی. همچنین کلمه ی آلمانی  Lack  به معنی رنگ از  لاک فارسی (صمغی سرخ رنگ که از نوعی حشره بدست می آید)  گرفته شده است. عنصری میگوید:

همی گفت و پیچید برخشک خاک      زخون دلش خاک مانند لاک

کلمات فارسی در بین نام میوه ها، گلها، گیاهان و ادویه زیاد دیده میشود. درخت Pfirsich  (هلو) از چین و راه ایران به اروپا آمد و به عنوان میوه ی  Persisch  معروف بود. همچنین Orange ازهمان نارنج فارسی گرفته شده است.

در بازی شطرنج  اثر زبان فارسی زیاد است. نام بازی Schach ازکلمه ی  شاه  آمده است.  Rochade (به معنی حرکت دوگانه شاه و قلعه)  از رخ  گرفته شده که درشطرنج به معنی قلعه است. حافظ میگوید:

            گرچه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند

                        عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست.

دربیت بالا بیدق همان  مهره ی پیاده است.

اصطلاح  Schachmatt به معنی پایان بازی شطرنج ترکیبی است از دوکلمه فارسی و عربی »شاه مات« یعنی شاه مرد.

کلمه ی Schal درآلمانی درست همان شال فارسی است. مولوی گوید: چهره خون آلودکردی، بردریدی شال ها (مولوی)

در بعضی موارد اصل واژه ی فارسی از زبان ما بیرون رفته ولی در اروپا استفاده میشود. مثلاً کلمه ی Turban  (عمامه) از کلمه ی »دولبند«  فارسی آمده،  به توربند و تولبنت (ترکی) تبدیل شده و بالاخره  از آن Turban گرفته شده است. سپس گل لاله بواسطه شباهتش به عمامه Tulpe نام گرفته است. از عربی نیز کلمات جالبی وارد زبانهای اروپایی شده است:

Maskerade (جشن همراه با ماسک) از کلمه ی مسخره آمده است. درچنین جشن هایی در مشرق زمین مردم با ماسک زدن بصورت، به نوعی مسخره بازی دست میزدند که ماسکه رده از آن گرفته شده.  اصل Massage به  مس  (مانند مسح پا در وضو) برمیگردد. Genie به معنی باهوش (ژنی) از کلمه جن گرفته شده که موجودی با هوش است. Sofa  همان صفه (محل استراحت) و Matratze   مطرحه (خوابگاه) است. در ریاضیات  Ziffer همان صفر، Algebra  الجبر، Algorithmus  الخارزمی (ریاضی دان مشهور اسلامی)  میباشد.  Amalgam که آلیاژی از جیوه و فلزات بوده و در دندانپزشکی استفاده میشود از »الملغم« عربی آمده است. ملغمه در عربی به معنی مخلوط کردن فلزات است. همچنین Karat به معنی درجه ی خالص بودن طلا از قیراط گرفته شده است.  Magazin به معنی محل نگهداری از مخزن آمده است. Tarif مثلاً در کلمه  Tarifverhandlung  همان تعریف است، Tasse چیزی نیست جز همان طاس و Risiko  همان رزق است.  برخلاف زبان آلمانی در سایر زبانهای اروپایی  Risiko  به معنی مثبت و منفی آن (رزق و روزی) استفاده میشود. کلمه ی  Gala به معنی مهمانی مجلل از کلمه ی عربی »خلعه«  آمده است که به معنی لباس فاخر می باشد.

در اصلاحات نظامی و دریانوردی نیز کلمات نسبتاً زیادی وارد زبانهای اروپایی شده است: Admiral خلاصه شده ی Amir-al-Bahr (امیرالبحر)، Kaliber   مأخوذ از قالب  و Arsenal گرفته شده از »دارالصنع« عربی است. Havarie به معنی  تصادف کشتی از  »اوار«  بمعنی  مال و جنس آسیب دیده  گرفته شده است. کلمه ی Kabel  در آلمانی قبل از کشف برق به معنی طناب استفاده میشد که همان حبل عربی است.

در علم نجوم لغات زیادی وارد زبانهای اروپایی شده که معروف ترین آنها Zenit (نقطه ی اوج) است که مخفف  سمت الرأس میباشد.

Rasse به معنی نژاد همان رأ س عربی است. و makaber به معنی ترسناک از مقابر (قبرها) آمده است.

بعضی از کلمات شباهت خودرا با ریشه ی اصلی از دست داده اند. مثلاً کلمه ی »غزوه«   به معنی جنگ از طریق عربی الجزائری وارد زبان فرانسوی شده و امروز درآلمانی به عنوان Razzia (حمله ی ناگهانی پلیس«  استفاده میشود.

نویسنده ی این مطلب زبان شناس نیست و آنچه در بالا ذکر شد، مواردیست که در کار ترجمه به آنها برخورد کرده است. درصورت نا رسایی از اساتید و زبان شناسان پوزش میخواهیم.

هادی رضازاده

 Posted by at 13:32
Jul 222012
 

Downloadööööv

فقهای ایرن با هر نوع نقد تاریخی مخالفند. «

نصر حامد ابوزید قرآن شناس برجستۀ مصری پس از ابراز نوآوری هایش در زمینۀ قرآن در دهۀ ۹۰  میلادی از طرف روحانیون مصری  »مرتد« شناخته شده و پس از تهدید به مرگ درسال ۱۹۹۵ به هلند مهاجرت کرد و در ۵ یولی ۲۰۱۰  درسن ۶۷ سالگی از دنیا رفت. آنچه میخوانید بخش کمی از مصاحبۀ مفصلی است که اکبرگنجی در اکتبر 2006 در هلند با او انجام داده است. ما همۀ نظریات اکبرگنجی را تأ یید نمیکنیم، بلکه میخواهیم نشان دهیم که متفکرین اسلامی ما امروز تاچه حد تابوهای گذشته را کنار گذاشته و راه سختی  را برای اصلاح دینی در پیش گرفته اند. آزادی تحقیق بزرگترین وسیله برای رسیدن به حقیقت است.

متن کامل این مصاحبه در سایت های مختلف منتشر شده است. خوانندگان میتوانند به  این آدرس مراجعه کنند:

http://zamaaneh.com/idea/2010/07/post_752.html

اکبر گنجی : . …شما حجیت معرفت شناختی وحی را چگونه مدلل می‌سازید؟ یعنی چه دلیلی می‌توان اقامه کرد که نشان دهد وحی نیز همچون دیگر منابع شناخت (حس، عقل، درون‌نگری، شهود، گواهی و حافظه) یکی از منابع معرفت است؟

نصر حامد ابو زید: حجیت وحی مبتنی بر ایمان است. اگر شما به متن باور داشته باشید، متن به همین اعتبار برای شما حجیت خواهد داشت. یعنی خود متن حجیت ندارد، حجیت محصول رابطه‌ی شما و متن است… به عنوان یک باورمند مجبورنیستم وثاقت تاریخی قرآن را اثبات کنم. وثاقت متن را شریعتمداران به متن می‌دهند. یعنی ارزش جامعه اسلامی و کسانی که قرآن را به عنوان متن جمع آوری کرده‌اند مطرح است. …قرآن عثمان هم فتح و کسر و ضم نداشت و نقطه گذاری و علامت گذاری آن سال‌ها طول کشید. بنابر نظر مسلمان‌ها این کار حداقل ۷۰ سال طول کشیده است. و لذا می‌توان انتظار داشت که برخی آیات حذف و برخی آیات افزایش پیدا کرده باشد. مثلا شیعیان معتقدند که آیات مربوط به علی از مصحف عثمان حذف شده است. …

گنجی:  … مطابق تئوری شما در کتاب »معنای متن« به پیامبر الهام می‌شده است، اما الفاظ و کلمات قرآن از آن پیامبر است نه خدا. با این حال، حتی در چارچوب تئوری شما هم مشکل همچنان باقی است. برای اینکه »تیس دال« نشان می‌دهد برخی از آیات الهام هم نبوده است، بلکه دو سده قبل وجود داشته و اینک به عنوان وحی یا الهام خدا به پیامبر اسلام، در قرآن جمع آوری شده است.

زید: ما باید بین اعتقادات مردم عادی و اعتقادات محققین تمایز قائل شویم. اعتقادات مردم را به عنوان مبنای وثاقت وحی مطرح کردم. اما به نظر من، قرآن یک محصول فرهنگی شامل بسیاری از اعتقادات پیش از اسلام، حتی انجیل است. این پیشینه فرهنگی بسیار مهم است. معتقدان تمام قرآن را وحی می‌دانند، اما محققان نه. پرسش مهم این است: خدا چگونه سخن می‌گوید؟ آیا خدا می‌تواند خارج از متن و چارچوب سخن بگوید؟ …

گنجی: بدین ترتیب اگر یک ملحد یا یک یهودی با مدارک مستند تاریخی نشان دهد برخی از سوره‌های مکی با تمام الفاظش یکی دو قرن پیش از پیامبر عیناً وجود داشته است، مساله‌ای برای ما ایجاد نمی‌شود.

زید: من به عنوان یک محقق هیچ مساله‌ای نخواهم داشت. …

گنجی: ….اما اینک افرادی بیرون از دین ما به ما نشان می‌دهند که حداقل بخشی از این آیات پیش از پیامبر وجود داشته است. بخش دیگری را هم پس از پیامبر مسلمین بر کتاب افزوده‌اند و بخش‌هایی را هم احتمالاً از آن حذف کرده‌اند. این ادعا اگر تأیید شود، وثاقت تاریخی متن از بین خواهد رفت….

زید: برای مومنان حتی کاغذ این کتاب هم مقدس است. اما برای من به عنوان یک محقق، این کتابی است که عده‌ای در ساختن‌اش مشارکت داشته‌اند. من شاهد دریافت هیچ کلمه‌ای توسط محمد از سوی خدا نبوده‌ام. من به عنوان یک مسلمان فقط شاهد گزارش محمد از مواجه او با خدا هستم. می‌توان مسلمان‌ها را متقاعد کرد که این کتاب محمد است…. دو سال پیش در شهر بیروت طی یک سخنرانی گفتم قرآن کلام محمد، بشری همچون خود ماست. کسی که مدعی شد از خدا وحی دریافت می‌کند و ما هم او را باور کردیم. اما ما فقط کلام محمد را در اختیار داریم و لذا با امر انسانی روبرو هستیم. بر خلاف انتظار، آنها مرا نکشتند.

گنجی: …..  اگر در چارچوب مقبول شما سخن بگویم، در گام اول الهام و در گام دوم لباس زبان به تن الهام کردن. الهام مواجهه با خدای غیر متشخص است …

زید: ….. محمد نمی‌گوید هرچه گفته از خدا گرفته است. در مکه و مدینه گفت‌وگوهای زیادی بوده است. قرآن ماحصل این گفت‌وگوهاست. بدین ترتیب تمام آن متعلق به عالم بالانیست. بلکه متعلق به رابطه‌ی دیالکتیکی امر واقع و امر مطلق است. قرآن پر از «یسئلونک» است. یعنی شخصی سوال می‌کند. دیگری این سوال را می‌شنود و بدان پاسخ می‌گوید. وقتی کسی سوال می‌کند، محمد می‌شنود و پاسخ آن را ازعالم بالا می‌گیرد. این گفت‌ وگوست. ….  تصور «قرآن چون متن» به مشکل دیگری منتهی خواهد شد. گمان می‌رود که این کتاب نویسنده دارد. مؤلف آن خداست و لذا نباید هیچ تناقضی در آن وجود داشته باشد، در حالی که قرآن پر از تناقض است. این تناقض‌ها را چگونه می‌توان حل کرد؟ . ….  باید خود را از انگاره «قرآن چون متن» خلاص کرد و به «قرآن چون مجموعه گفتمان‌ها»  نگریست. بدین ترتیب بسیاری از نقادی‌های تاریخی را می‌توان پذیرفت. در آن صورت می‌توان قبول کرد که هرچه در قرآن است، اصیل نیست. به عنوان مثال جزیه و جهاد و قطع دست حتماً قرآنی نیست. شیوه‌های قانونی قبل از اسلام بوده است.

گنجی: فقهای ایران به طور جد خواهان اجرای حدود و قصاص‌اند و اصلاً یکی از دلایل نقلی آنها برای اثبات نقلی ولایت فقیه، تأکید بر اجرای حدود است. به گفته آنها احکام الله را نمی‌توان تعطیل کرد.

زید: آنها با هر نوع نقد تاریخی مخالفتند. در ایران محمد مجتهد شبستری یک فرد حوزوی است. از روش نقد تاریخی استفاده می‌کند. اما دیگران محافظه کارند. این هم جنگ دوره ما است.

گنجی: شما تأکید کردید که قرآن پر از تناقض است.

زید: بله. اگر آن را به یک متن تقلیل بدهید. اما اگر شما آن را گفتمانی تلقی کنید که شنوندگان مختلف را در زمینه‌های مختلف در بحث‌ها، مناقشه‌ها، تقریرها، بازتقریرها مورد خطاب قرار می‌دهد، تناقضی در کار نخواهد بود بلکه با شقها و بدیل‌های مختلف مواجهیم. ….

گنجی: به گمان عموم مسلمین قرآن با فرهنگ عرب جاهلی فاصله فراوانی دارد. اما پاره‌ای از محققان سکولار و بی‌طرف … مدعی شده‌اند که فرهنگ قرآنی فاصله چندانی با فرهنگ جاهلی ندارد…

زید: … ماه‌های حرام یا حج که قبل از اسلام وجود داشت. داستان‌های اساطیری، داستان ابراهیم و موسی و… تمام اینها قبل از اسلام وجود داشت. نمی‌توان ادعا کرد که تقابل سیاه و سفید بین جاهلیت و اسلام هست. آیات مکی سجع است….»ایزوتسو« می‌گوید در دوران جاهلیت دو فرهنگ وجود داشته است: فرهنگ بدوی و فرهنگ شهر تجاری. اسلام به فرهنگ تجاری شهر تعلق داشت. در اسلام تعابیر تندی علیه اعراب جاهلی و فرهنگ بدوی وجود دارد.

 Posted by at 13:31
Jul 222012
 

برگ سبز: آقای میشائیل گووچ ، بنظرشما مهمترین تغییراتی که قانون جدید برای به رسمیت شناختن مدارک تحصیلی خارجی آورده است،  کدام است.

میشائیل گووچ: دو موضوع نسبت به گذشته تغییر کرده است: برای ارزیابی پایان نامه ها برخلاف گذشته ملیت و تابعیت تعیین کننده نیست و با اتباع خارجی نیز مانند آلمانی های تحصیل کرده در خارج رفتار میشود.  دوم اینکه هر شهروند خارجی  حق دارد برای به رسمیت شناخته شدن مدرکش تقاضا داده و جواب دریافت کند. هدف این قانون ادغام و اینتگراسیون خارجی هائیست که بعد از آمدن به آلمان مجبور به قبول کارهای پایین تر از تخصص شان میشوند. قرار نیست یک مهندس خارجی مجبور به تاکسی رانی شود.

برگ سبز: بعضی از هموطنان ما  بعد از دبیرستان و یا در حین آن یک دورۀ فنی-حرفه ای را تمام کرده اند و بطور مثال در رشتۀ آرایشگری، مراقبت از بیماران، کودکیاری، جوشکاری، تراشکاری و یا مکانیک اتومبیل تحصیل کرده اند. آیا این افراد میتوانند در همین شغل بدون گذراندن دورۀ تعلیمی جدید مشغول به کار شوند؟

میشائیل گووچ: بله. یکی از اهداف قانون جدید همین است. البته مراجع مربوطه در هامبورگ باید مدارک این افراد را بررسی کرده و ببینند که آیا درسهایی که در خارج گذرانده شده با سطح آموزش آلمان هماهنگ هست، یانه؟ البته اگر سطح و محتوای آموزش خارج کشور کمی با آلمان تفاوت داشته باشد، مشکلی نیست. اگر آموزش خارج خیلی سطحش پایین تر باشد، متقاضیان میتوانند به کمک ما یک دورۀ تکمیلی را طی کنند. دربعضی از موارد دورۀ آموزشی متقاضیان از نظر عملی سطحش از آلمان پایین تر است. در این موارد سابقۀ کارعملی در خارج میتواند جبران کنندۀ این نقیصه شود. یعنی تجربۀ کاری نیز در ارزیابی نقش خواهد داشت.

برگ سبز: چه مراجعی در هامبورگ این ارزیابی را انجام میدهند؟

میشائیل گووچ: این بستگی به رشتۀ شغلی دارد. بطور مثال در مورد آموزش های فنی-حرفه ای که شما اشاره کردید، اتاق بازرگانی Handelskammer صلاحیت دارد و در مورد رشته های پزشکی، پرستاری و بهیاری ادارۀ بهداشت (صحت) هامبورگ.

برگ سبز: گروهی دیگر از هموطنان ما تحصیلات عالی داشته و دانشگاه را تمام کرده اند. آیا این اشخاص میتوانند در رشتۀ تحصیلی خود، بدون شرکت در امتحانی، مشغول به کار شوند؟ بطور مثال میتواند مهندسی که در ایران یا افغانستان در رشتۀ معماری دانشگاه را گذرانده در هامبورگ مشغول کار شود.

میشائیل گووچ: اصولاً جنین اقدامی ممکن است. در اینجا نیز سطح تحصیل در نظر گرفته میشود. کسانیکه در کشورخودشان پزشک، مهندس و یا معلم بوده اند، حالا میتوانند اسناد شانرا جهت ارزیابی ودریافت معادل آن به اداره مربوطه ارائه نمایند. بطور مثال درگذشته برای  تقاضای اجازۀ طبابت Approbation   داشتن تابعیت آلمان ضروری بود، ولی امروز از این نظر خارجی ها هم با آلمانی ها از حقوق مساوی برخوردارند. البته اینکه مشغول به کار شوند، بازهم بستگی به ارزیابی مدارک توسط مراجع صلاحیت دار خواهد بود.

برگ سبز: شما از مراجع صلاحیت دار صحبت میکنید. متقاضی در مورد یک مدرک معین به چه مرجعی باید رجوع کند.

میشائیل گووچ: مرکز مشاورۀ  ما همین وظیف را دارد، تا متقاضیان را به مراجع مربوطه  راهنمایی کند.  خیلی ها فکر میکنند ما تمام مشکلات را حل میکنیم. اینطور نیست، وظیفۀ ما تنها راهنمایی مراجعین به مراجع ذیصلاح است.

برگ سبز: آقای میشائیل گووچ از راهنمایی های شما سپاسگذاریم.

 

 

 

 

 Posted by at 13:31
Jul 222012
 

images

هشتصدمین سال تولد مولانا   مولانا جلال الدین رومی در٣۰ سپتامبر ۱٢۰۷ میلادی  دربلخ (افغانستان امروز) چشم به جهان گشود و در دسامبر  ۱٢۷٣ در قونیه (ترکیه امروز) چشم از جهان بست. برنامه های بزرگداشت مولانا از پائیز گذشته با رقص و سماع، غزلغانی و موسیقی در پاریس، لندن و سایر شهر ها برگذار شده و ادامه خواهد داشت.  دولت افغانستان در نظر دارد تا در سال جاری میلادی مراسمی با شرکت محققین، شعرا، نویسندگان و هنرمندان برگذارکند.  همچنین در بلخ  »خانه مولانا« افتتاح شد.  این عاشق جانسوخته و پدر عرفان آنچنان محبوب دلهاست که افغانستان، ایران و ترکیه هرکدام به او افتخار کرده و او را ازخود میدانند، ولی او متعلق به همه جهانست و بخصوص درسالهای گذشته جامعه فرهنگ و هنر آمریکا را تسخیر کرده است. شایسته است که  دوستاداران مولا  درهامبورگ همزمان با تولد جلال الدین رومی بلخی برنامه یی برای تجلیل او برگذارکنند. چه خوبست که این برنامه به یک فستیوال مشترک بین دوستان ایرانی و افغانی تبدیل شده و قدمی باشد در جهت به نمایش گذاشتن اشتراک و پیوند فرهنگی دو کشور.  برگ سبز برای ایجاد رابطه بین علاقمندان ایمیل Rumi2007@aol.com  را راه اندازی کرده است. ما ازاین طریق علاقمندانرا بایکدیگر آشنا کرده و آنهارا برای برنامه ریزی باهم پیوند میدهیم.

 

Vor 800 Jahren (September 1207)  kam der orientalische Mystiker  Jalaluddin Rumi (Vater der tanzenden Derwische) in Balkh (Afghanistan) auf die Welt. Er starb 1273 in Konya (Türkei). Afghanistan, Iran und Türkei wetteifern um die seine Angehörigkeit zu ihren Ländern. Dabei gehört Rumi der ganzen Menschheit. Barge Sabz hat afghanische und iranische Freunde gebeten, in Eigeninitiative um den kommenden September ein gemeinsames  Rumi-Festival in Hamburg zu organisieren. Veranstaltungen dieser Art (mit Wirbeltanz, Musik, Gesang und Lesungen) finden auch in anderen europäischen Metropolen statt. In den USA gibt es seit einigen Jahren eine unglaubliche Rumi-Welle.

 

 

 

 Posted by at 13:30
Jul 222012
 

Download

چندی است در رابطه با خارجی های مقیم آلمان و بخصوص مسلمانان  در مجامع و رسانه ها  واژه Integration   بر سرزبانهاست. برای این واژه معادل های مختلفی در فارسی وجود دارد، از آنجمله میتوان از جذب، ادغام، یکی سازی، همسازی، هماهنگی، همگرایی و غیره نام برد.  آنچه این بحث را بین سیاستمداران و محافل آلمانی ضروری کرده است، افزایش این نگرانی است که خارجی ها با ایجاد »جوامع موازی«  خود را از جامعه  آلمان دور کرده و با زیرپاگذاشتن قواعد و قوانین حاکم،  و پیش گرفتن راه جداگانه ای به خطری غیر قابل کنترل تبدیل شوند. افزایش روز افزون مساجد، مراکز و محافل اسلامی به این نگرانی ها دامن زده و بخصوص بعد از ١١ سپتامبر و اکنون بعد از عملیات تروریستی مادرید و قتل کارگردان هلندی »تئو وان گوگ« نگرانی ها به آلمان نیز سرایت کرده است.

اعتقاد رایج بین سیاستمداران، شخصیت های کلیسایی و نهاد های مدنی براین است که باید از تکروی و جدایی خارجی ها جلو گیری شده و راهکارهایی برای جذب و ادغام آنان در جامعه آلمان فراهم آید. در حالیکه این پروسه مطلوب همه محافل آلمانی است، درعین حال نظر واحدی درباره مفهوم این روند جذب و همچنین راه های جلوگیری از تکروی خارجی ها وجود ندارد.

از چند سال پیش به این طرف سیاستمداران محافظه کار خواهان و مبلغ »فرهنگ هدایت کننده آلمانی« شده اند و منظور شان اینست که باید فرهنگ آلمانی به عنوان فرهنگ غالب مورد قبول اقلیت ها قرار گیرد. همچنین در کنار این اصل کلی که تعریف دقیقی نیز از آن داده نشده،  پیشنهادات گوناگونی ارائه  میشود:

عده ای معتقدند که وعاظ اسلامی باید خطبه های نماز و سخنرانی های خود را به زبان آلمانی ادا کنند. این پیشنهاد نشاندهنده  کمبود اطلاع این مجامع از آداب و سنن مسلمانان است. همه میدانیم که دراین خطبه ها و سخنرانی ها  آیات قرآنی، احادیث و ادعیه به زبان عربی گاه چنان با فارسی و یا ترکی درهم ترکیب میشوند که یک مترجم زبردست نیز قادر نیست روح و معنویت نهفته در بعضی ازاین عبارات را به شنونده منتقل کند. از آن گذشته اگرهم وعاظ مسلمان به زبان آلمانی کاملاً مسلط شوند، بازهم مشکل درک زبان آلمانی برای حظار و نماز گزاران باقی خواهد ماند. از همه این ها گذشته تمام مسئله با فرستادن یک مترجم مورد اعتماد به مسجد مورد نظر قابل حل است.

عده ای پیشنهاد کرده اند که مدرسین و مبلغین مسلمان باید در دانشگاه های آلمانی تربیت شده و برای این کار کرسی جدیدی در دانشکده الهیات تإسیس شود.

تصور کنید که دولت ایران ازآقای میشائیل ونسل (کشیش جامعه آلمانی های مقیم ایران) بخواهد که مراسم عبادی کلیسائی را به فارسی انجام داده و درحوزه علمیه قم کشیش برای مسیحی های اروپایی مقیم ایران تربیت کند!

گروهی دیگر معتقدند که باید خارجی ها را به قانون اساسی آلمان قسم داد، ولی لازمه این قسم اینست که این فرد محتوای قانون اساسی را به زبان مادری درک کرده و بداند که به چه چیزی قسم میخورد. در جریان اتحاد آلمان ١٦ میلیون آلمانی که تحت یک نظام دیکتاتوری رشد کرده و روی دموکراسی و مردمسالاری ندیده بودند یکشبه به تابعیت آلمان غربی رسیدند، بدون اینکه کسی احترام به قانون اساسی را طلب کرده باشد.

اصولاً کسی حاضر نیست تعریف دقیقی از مسئله جذب خارجی ها در جامعه آلمان ارائه دهد. آنها که از ادغام خارجی ها در فرهنگ و جامعه آلمان  سخن   میگویند، در    واقع    موضوع نا ممکنی را مطرح میکنند. هرجامعه ای در طول تاریخ خود با خاطرات، نگرانی ها، امیدها، وابستگی های زبانی، ملی و قومی، ادبیات، مذهب، اعتقادات و عوامل دیگر فرهنگی بطور جداناپذیری عجین شده است.  ورود به این قلعه مستحکم برای هرکسی میسر نیست.  یک خارجی با اخذ تابعیت آلمان همان بیگانه قبلی خواهد ماند. خیلی از آداب وسنن و عناصر فرهنگی آلمانی حتی قابل پذیرش و از نظر ما ارزشمند هم نیستند که بخواهیم در آن ادغام شویم: رفتارهای سرد اجتماعی، بی احترامی به بزرگسالان و سالمندان، بی محبتی نسبت به کودکان، نداشتن سنت مهمان نوازی و دوستی نمونه هایی از این عادات است که تنها خاص جوامع صنعتی بوده و با روحیات خیلی از شرقی ها سازگار نمیباشند.

ادغام و همگرایی کامل در جامعه آلمان حد اقل برای کسانیکه از کودکی دراین محیط نبوده اند، امری محال است.

پس چه باید کرد؟ هم آلمانی ها و هم خارجی ها باید موضوع همگرایی و جذب را در دو نکته خلاصه کنند:

١- قبول قواعد حقوقی و اجتماعی

٢- احترام و اعتقاد به حقوق اساسی 

موضوع اول کاملاً با قواعد ترافیک قابل مقایسه است. قواعد حقوقی و اجتماعی برای جلوگیری از تصادم های انسانی وضع شده اند. هدف آنها ایجاد نظم است. خیلی از آنها معقول و از نظر همه عادلانه هم نیست. هیچ فکر کرده اید که روی چه حسابی باید یک مسافر لاغر هواپیما برای چند کیلو اضافه بار پول زیاد تری بدهد، ولی مسافر دیگری با سه برابر وزن او بدون مشکل وارد هواپیما شود.  اگر شما یک اتومبیل صفر کیلومتر را ٤ سال در گاراژ بگذارید و به سفر بروید، باید بعد از بازگشت  فوراً برای معاینه فنی به اداره  ترافیک بروید. این قواعد طوری وضع شده اند که باید استثنائات را نیز پذیرفت، چون راه دیگری برای حفظ نظم وجود ندارد.

بعضی از مسلمانان میگویند که قانون اساسی آزادی مذهب را پذیرفته است و بنابراین باید در اجرای امور دینی خود نیز در آلمان آزاد باشند. در اینجا باید بین عبادات، معاملات و سیاسات (مقررات جزائی) که سه جزء فقه اسلامی را تشکیل میدهند تفاوت قائل شد. آزادی مذهبی به جزء اول مربوط میشود. هیچ مردی نمیتواند تحت عنوان اجرای امور دینی مثلاً در آلمان ٤ همسر انتخاب کند،  قیمومیت فرزند را فقط حق خود بداند، بعد از طلاق و سپری شدن دوره عده از پرداخت نفقه سرپیچی کند، هر زمان اراده کرد زنش را طلاق بدهد، در دادگاه شهادت تنها یک زن را نپذیرد و یا قاضی زن را قبول نکند. مسئله منع  روسری برای کارمندان دولت نیز یک قاعده بیشتر نیست. ممکن است برای خیلی از زنان مسلمان این امر غیر قابل قبول باشد، ولی نباید فراموش کرد که درعوض بسیاری از قواعد جاری آلمان درست در جهت منافع آنان عمل میکند: حق طلاق و سرپرستی فرزندان، مصونیت در برابر خشونت شوهران و بسیاری از حقوق دیگر در خیلی ازکشورهای اسلامی جزو بدیهیات به شمار نمی آیند.

موضوع دوم مسئله قوانین اساسی شهروندان است که در قانون اساسی آلمان و قبل از آن در اعلامیه حقوق بشر آمده است. این حقوق اساسی (آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات، تساوی انسانها در برابر قانون، حق حیات و سلامت فردی، حق مالکیت و مصونیت محل زندگی، کرامت انسانی، ممنوعیت خشونت و ….) نه ارتباطی به جامعه آلمان دارد و نه به تنهایی  دستاورد مغرب زمین است. این حقوق اساسی نتیجه تلاش بشریت در شرق و غرب در طول قرون و اعصار برای رسیدن به تعالی و تکامل بوده و همه انسانها در آن شریک و دخیل میباشند.  ادغام و همگرایی با جامعه آلمان احترام و قبول این حقوق اساسی را طلب میکند، همانطور که ما درکشورهای خود احترام به آنها را از اتباع بیگانه طلب میکنیم. درحالیکه قسمت اول یعنی قواعد را بدون اعتقاد قلبی نیز میتوان پذیرفت، باید کوشید تا قوانین اساسی و رعایت حقوق بشر را در روابط فردی و اجتماعی از روی اعتقاد عملی نمائیم.

از این دو مورد  که بگذریم، نباید انتظار دیگری برای جذب و همگرایی مطرح شود.  طرح موضوعاتی از قبیل فرهنگ غالب و فرهنگ تابع نوعی تحریک احساسات و توهین به اقلیت ها می باشد. جامعه آلمان باید کثرت گرایی را پذیرفته و بکوشد تا خارجی هارا  بدون ایجاد محدودیت های فرهنگی و مذهبی در خود جذب نماید.

مغرب زمین خود در طول تاریخ،  خود  بیشترین ضربه هارا به ارزش های انسانی جامعه خویش وارد کرد. ظهور فاشیسم  واستالینیسم که همراه بود با زیرپاگذاشتن حقوق حقه و اساسی انسانها ساخته و پرداخته کشورهای خارجی و یا شرقی نبود.  یهودی ستیزی (در قرون وسطی بسیاری از یهودیان تحت تعقیب، از اروپا به دولت عثمانی پناهنده شدند و در آنجا در امان بودند.) ، آنارشیسم و حتی حرکت های افراطی خشونت بار اول بار در اروپا ظهورکرد.  جنگ اول جهانی بایک ترور سیاسی در اروپا آغاز شد و  جهان سوم هنوز از عواقب دوجنگ که بین خود اروپایی ها بود کمر راست نکرده است. تقسیم خاورمیانه بعد از فروپاشی دولت عثمانی طبق منافع اروپا بعد از جنگ اول ودوم  ازجمله این عواقب است. دراروپا آغاز شد. تروریسم به معنی سازمان یافته آن در مشرق زمین (به جز پیروان حسن صباح) سنتی نداشته است.

اکنون نیز نباید آلمان از حضور خارجی ها ترس داشته باشد.  در شماره گذشته برگ سبز به ریشه های این ترس اشاره کردیم.  بردباری تنها به معنی تحمل فرد بیگانه نیست، بلکه باید با احترام به حرمت و کرامت انسانی همراه باشد. رعایت این اصول از طرف اروپائی ها و قبول قواعد و قوانین حاکم از طرف خارجی ها به همگرایی و سازش و جذب خواهد انجامید. تا رسیدن به این مرحله راهی طولانی درپیش است.  زندگی در »کنار یکدیگر« نه تنها کافی نیست، بلکه خطرناک هم بوده و جوامع موازی ایجاد خواهد کرد. باید از این مرحله فرا تر رفته و به زندگی »با یکدیگر« و در نهایت »برای یکدیگر« دست یابیم.

 

 

 Posted by at 11:51
Jul 222012
 

نوشتۀ هادی رضازاده

آیا خدا هست؟

این جمله کوتاه که آیا »خدا هست؟«  از دوکلمه مبهم و نا رسا  تشکیل شده است. منظور از  »خدا«  و »بودن«دراین جمله چیست؟ در ریاضیات معادلات دومجهولی تنها موقعی قابل حل اند که حداقل دو معادله وجود داشته باشد. اگر ما دفعتاً به کسی رسیده و بگوییم: »کتاب کجاست؟«، این سؤال هنگامی قابل پاسخ است که دوطرف درک مشترکی از یک کتاب مشخص داشته باشند. ولی انسانها قرنها درباره سؤالی بحث کرده اند که درآن نه مفهوم خدا و نه معنی بودن روشن است.

از اولی شروع میکنیم: کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله  و … محصول  زبان انسان اند و قبل از پیدایش انسان و زبان »وجود« نداشته اند. بنا براین قبل از اینکه انسان زبان بازکند (وتازه او بعد ازگذشت ده هاهزار سال این کلمه را به زبان آورد)، دنیای انسان، طبیعت جاندار، دنیای جانوران و حیوانات  خالی از این کلمه و بنابراین فاقد این مفهوم بود.  انسان متفکر حدود ٢۰۰ هزار سال پیش در روی کره زمین بوجود آمد ولی موضوع پرستش خدا ی واحد به معنی امروز آن محصول تقریباً ۵۰۰۰  سال پیش است، و بحث درباره وجود خدا (که قبلاً تنها در مجامع محدود فلسفی مطرح بود) از ۴۰۰ سال پیش به این طرف با رشد علم وصنعت برسر زبانها افتاد. یعنی اگر نوع بشر را یک انسان ۱۰۰ ساله بدانیم، این انسان در سن تقریباً ۹۷ سال و ۶ ماه  به خدای واحد اعتقاد یافت و تقریباً ٢ ماه و نیم بعد  درباره وجود او دچار شک و تردید شد!

منظور از کلمه »خدا« که قرار است انکار و یا اثبات شود چیست؟ آیا خدا همان نیرویی است که جرقه اولیه را روشن کرد و بقول فیزیکدانها  »انفجار اولیه« را سبب شد؟ آیا منظور وجود نظم و قانون در طبیعت است؟ آیا او قدرتی است که جهان را خلق کرد و بعد خود را کنار کشید؟ آیا همان نیروی محرکیست که در درون ذرات ماده بیجان و جاندار وجود دارد؟ آیا وجودیست با خصوصیات انسانسی که دعای مارا میشنود، حاجت مارا برآورده میکند و در روز قیامت تبهکاران را مجازات میکند؟ آیا منظور ما خدایی است که آدم را از گل درست کرده و به او روح دمید؟ آیا منظور ما خدایی است که  بصورت  »پدر و پسر و روح القدس« ظاهرشد؟ آیا مقصود ما همان خدایی است که »بودا« ازکنار آن رد میشود و بهترآن می بیند که از اوسخنی نگوید؟ آیا مقصود خدای عرفاست که چون حلاج فریاد »انالحق«  سرمیدهند؟ در تورات آمده است  که موسی درکوه طور از طرف خدا مخاطب قرار گرفت و وقتی موسی از او پرسید که او را به چه نامی یاد کند، خدا گفت نام من یهوه است. یهوه در عبری عبارتست از :»من آنم که هستم«

سؤالات در باره تعریف کلمه خدا پایان پذیرنیست و هیچ عاقلی نمیتواند بدون داشتن یک درک اولیه از موضوع مورد نظر به آن پاسخ گوید. ما در زبان محدود خود به خیلی از سطح های صاف که روی پایه قرار دارد »میز« میگوییم، بدون توجه به بزرگی و کیفیت و کاربرد آن: میزکار، میزنهارخوری، میزاداری، میزآشپزخانه، میزقاضی، میزکنارتخت، میزکامپیوتر و … اگر کسی در خانه به شخص دیگری بگوید: »میزشکست«،  این تنها هنگامی قابل فهم است که دوطرف میزخاصی را درنظر داشته باشند.

بخش بعدی جمله »خدا هست« (چه همراه و چه بدون علامت سؤال) موضوع »وجود« است.

منظور از »وجود« چیست و آیا ما به پیچیده بودن این کلمه که به سادگی آنرا در این جمله بکار میبریم واقفیم؟  فلاسفه (چه خدا پرست و چه منکرخدا) بیش از ٢۰۰۰ سال است که در باره آن بحث میکنند ولی به نتیجه نرسیده اند. آیا وجود همان مجموعه موجودات است یا اینکه موجودات ظواهر و نشانه هایی ازآن هستند؟ آیا وجود ازلی و ابدی است؟ آیا میتواند خارج از زمان ومکان قرار بگیرد؟ آیا وجود ضد خود یعنی عدم را نیز در مقابل خود دارد، همانطور که تاریکی ضد روشنایی است؟ اصولاً چراباید وجود از عدم مهمترباشد؟ فیلسوف و ادیب فرانسوی ژان پل سارتر مثال جالبی دارد که درآن عدم از وجود مهمتراست. ما با کلمات خود آنرا بیان میکنیم: فرض کنید در ساعت معینی با دوستی در یک کافه قرار ملاقات دارید. سرموقع وارد کافه میشویم ولی دوست شما نیامده است. اولین چیزی که در این فضا برای شما قابل حس و مهم است، »نبودن«است و نه »بودن«. ممکن است خیلی آدم های جدید و جالب و حتی آشنایی را در گوشه ای ببینید، تغییراتی در دکوراسیون ایجاد شده باشد، ولی همه اینها برای شما به »نیستی«  ولی نبودن دوست به »هستی«تبدیل میشود. آنچه هست، عدم حضور دوست است.

فلسفه، »وجود« را تنها در صورتی میتواند تعریف کند که »زمان« و »مکان« از قبل به عنوان داده های ثابت قبول شده باشند، بدون آنکه نیاز به اثبات داشته باشند. وجود تنها در ظرف زمان و مکان قابل نعریف است. ولی خود همین »زمان«  که قرنها (بخصوص بعد از نیوتون) امری روشن و مطلق به حساب می آمد، در فیزیک انشتاین به امری نسبی تبدیل شد: طبق فرضیه نسبیت اگر دو کودک دوقولو در روی کره زمین بدنبا آمده، یکی از آنها اینجا بماند و دیگری با سرعتی نزدیک به سرعت نور به یکی از کرات آسمانی سفر کند و مدتی بعد برگردد، او جوان مانده و برادرش  ده ها سال پیش ازفرط پیری از دنیارفته باشد. این به این معنی است که ساعت در یک سفینه که با سرعت نزدیک به سرعت نور حرکت می کند، کند تر پیش میرود،  تا روی کره زمین. این مثال مطلق بودن زمان را نفی میکند. سرعت نور ازپیدایش خلقت ثابت بوده و ٣۰۰ هزار کیلومتر درثانیه است. اگرکمترین تغییری در این سرعت رخ دهد، ما با خلقت دیگری روبروخواهیم شد.

زمانی بود که وجود با حواس پنجگانه قابل اثبات بود و اگر بصورت حسی ثابت نمیشد، وجود آن قابل تردید بود. امروز میتوان محتوای هزاران جلد کتاب، فیلم و قطعه موسیقی را روی یک دیسک کامپیوتر آورد، بدون اینکه وزن، رنگ و بوی آن عوض شده باشد. تنها یک کامپیوتر میتواند تشخیص دهد که آیا اطلاعاتی روی این دیسک هست، یانه.

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر ….

همانطور که در ابتدا آمد، اعتقاد به وجود خدای واحد سابقه زیادی ندارد. قبل از آن اعتقاد به خدایان اسطوره ای، مظاهر طبیعی (خورشید و ماه و …)، بت و حتی انسانهای خداگونه و یا مدعی خدا بودن (فرعون) رواج داشت. ظهور ادیان آسمانی نقطه تحولی بود در آگاهی انسان و انکار خدایان ساخته شده ذهن انسان. هدف اصلی ادیان در حقیقت انکارخدایان خیالی بود. اعتقاد به خدای نامرئی برای انسانهای آن دوره خیلی سخت  ودرواقع قبول عدم وجود خدایان اجدادشان بود. هنگامیکه اعتقاد به خدایان ذهنیِ ساخته فکرانسان ازبین رفت، در آنصورت تنها یک قدرت کامل غیرقابل دید و غیر قابل حس باقی می ماند که دیگر انسان از نظر فطری نمیتواند منکر آن باشد. پیامبران در زمان خود یک روشنگری تاریخی را  سبب شدند و آن نه اثبات، بلکه انکار خدایان ساخته دست انسان بود. ولی ادیان نیز که خود درقید شرایط زمانی و مکانی بودند، این خدای واحد را متناسب با قدرت اندیشه انسان آن زمان بیان کردند و دراین بیان تابع درجه شناخت انسان از هستی بودند. شناخت انسان از هستی درآن زمان این بود: زمین قطعه مسطحی است مانند یک بشقاب و آسمان گنبدی است که روی آن ساخته شده، خورشید در دور سر ما میچرخد، ستارگان برای زیبایی آسمانِ ما به سقف این گنبد کوبیده شده اند و ماه برای شمارش روزها آفریده شده است. انسان و این زمین و گنبد همزمان آفریده شدند، تکامل رخ نداد و انسان از همان ابتدا همین شکل و قیافه امروز را داشت. داستان خلقت در تورات که اولین فصل این کتاب است، هزاران سال بر ادیان ابراهیمی حاکم بود. تمام خلقت در تورات در هفت روز صورت میگیرد. روز اول آسمان و زمین و روز چهارم خورشید و ماه آفریده میشوند. و خدا »در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود فارغ شد.«

درهیچکدام از کتب آسمانی  نیامده است که خدا قبل از خلقت انسان کجا بود و چه میکرد؟ همه کتب دینی فعال شدن خدا را با خلقت انسان شروع میکنند و این فعالیت را به برپاشدن روز قیامت خاتمه میدهند. انسان امروزی طبق محاسبات تقزیباً از ٢۰۰ هزار سال پیش وجود دارد، درحالیکه تقریباً ٢٣۵ میلیون سال قبل داینوسورها بوجود آمدند و  ۶۵ میلیون سال قبل در اثر سرد شدن ناگهانی زمین ازبین رفتند. باوجود این در مذاهب کمترین اشاره یی به وجود جانداران قبل از انسان نشده است.  امروز خیلی از علمای مذهبی داستان خلقت را یک جریان سمبلیک و نه یک واقعه تاریخی میدانند. البته این کار بسیار خلاقانه و خوبیست، ولی باید گفت که هنگام نزول این آیات انسان درک دیگری جز همین از خلقت دنیا نداشت ودرآن زمان این داستان مفهوم سمبلیک نداشته است. نکته قابل توجه در اینست که در قرآن که تقریباً ۱۵۰۰ سال بعد از تورات آمده است، سوره یی بنام پیدایش وجود ندارد، داستان خلقت خیلی مختصر ودرحاشیه بیان میشود و به جنبه آموزشی و تمثیلی آن  بیشتراز خود داستان (به عنوان یک واقعه) اهمیت داده میشود. در داستان خلقت قرآنی حوا در اخراج انسان از بهشت بیگناه است، در صورتیکه در تورات این مار بود که حوا را فریب داد تا میوه درخت ممنوع را بخورد و اینرا به آدم نیز منتقل کند. »آدم گفت: این زنی که قرین من ساختی، وی از میوه درخت بمن داد که خوردم. پس خداوند به زن گفت: این چه کاریست که کردی؟ زن گفت: مار مرا اغوا نمود که خوردم  « (پیدایش، باب سوم، آیه ۱٢ و ۱٣) همچنین خدای قرآن وجودی معرفی میشود که میتوان از فرمانش سرپیچی کرده و با او بحث کرد: خدا به ملائکه میگوید که تصمیم به خلقت انسان گرفته، آنان به او انتقاد میکنند و بالاخره شیطان از پذیرفتن انسان سرپیچی میکند و تنها مجازاتش طرد شدن ازجمع فرشتگان است. قرآن برخلاف تورات وجود مستقلی بنام شیطانرا در کنار خدا می پذیرد و درحالیکه تورات روزقیامتی نمیشناسد و انسانرا درهمین دنیا مجازات میکند، قرآن بیشتر مجازات ها را تا روز قیامت عقب می انداخته و بقول حقوق دانان آنها را مجازات تعلیقی تبدیل میکند.

همینطور که میبینیم، دیدگاه ادیان نسبت به خدا همراه با رشد فکری انسان ازاین دین تا آن دین تغییر یافته است.

اقوام بومی و معتقدین به ادیان طبیعی نیز متناسب با شرایط اقلیمی و درجه آگاهی خود داستانی از خلقت بیان کردند.

قوم افریقایی پیگمن که کوتوله هستند، داستان خلقت انسانرا مدت ها چنین  بیان میکردند:

»کموم (خدای این قوم) در کنار یک جوی نشسته بود و تصمیم به خلقت انسان گرفت. از خاک سیاه کنارجوی سیاه پوست ها، و از خاک سرخ، سرخ پوستان هارا آفرید.« مدتها در میان آین قوم که هنوز انسان سفید پوستی ندیده بودند، داستان خلقت به همینجا ختم میشد. وقتی با سفیدپوست ها هم آشنا شدند، داستانرا تکمیل کردند: خدا مقداری هم خاک سفید برداشته و سفیدپوستان را آفرید وسپس خالق  به همه این مخلوقات جان داد….

این تلاش انسان ناشی از آنست که بشر به عنوان یک موجود جستجوگر، آزاد و کنجکاو همواره به دنبال یافتن راز آفرینش بوده است وچون با فکرمحدودش به آن نرسیده، تصوراتی از آن در ذهن خود ساخته است.

نگرش گذشتگان درباره خلقت وخدا در کتابهای مقدس منعکس شده و بدست ما رسیده است. یکی از محکمترین اصول مذاهب غیرقابل تغییر بودن این کتب است. اگر قرارباشد برحسب نتایج این علم و یا آن دانش این کتب مقدس نیز تصحیح و تکمیل شود، دیگر صفت مقدس نمیتوان به آنها اطلا ق کرد.

سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

ما امروز میدانیم که باید بین نگرش های زیبای احساسی از خلقت و نگاه خشک علمی تفاوت قائل شویم. مذهب به خلقت از نگاه  »آفرینش  «توجه میکند و علم از دیدگاه »پیدایش«.

آنچه در همه بحث های مربوط به وجود خدا نادیده گرفته شده، تفاوت نگاهی است که ما به خلقت میکنیم. ما اگر قرار باشد یک آینه را بخریم به آن طوردیگری نگاه میکنیم، تا آنکه بخواهیم تنها صورت خود را درآن دیده و ازآن عبور کنیم. واگر قرار باشد آنرا بشکنیم بازهم با دید دیگری آنرا می بینیم. به این خلقت نیز میتوان با دید ها و علاقه های مختلف نگریست: با دید استثمار و چپاول، با نظر خشک خردمندانه علمی برای کشف قوانین آن، بادید یک انسان نیازمند و شکرگذار نسبت به نعمتهای هستی، از دیدگاه یک انسان مأیوس و بدبین و ….

بنابراین تفاوت اصلی بین دیدخشک علمی و دیدگاه عرفانی در اینست که اولی هستی را پیدایش میداند و دومی آفرینش. هردو دیدگاه بدون برتریِ یکی بر دیگری جایگاه و عملکرد خود را دارند و حتی لازم و ملزوم هم اند. خیلی از دانشمندان برای یافتن راز آفرینش به قوانین پیدایش رسیدند. هم فیزیکدانان و هم عرفا مشترکاً درمقابل این معما (که هنوز هم حل نشده) قرار دارند که: چه قدرتی این جهان هستی را روی پا نگه داشته است؟

تازمانیکه مذهب انحصار تفسیر خلقت را داشت و علم رشد کافی نکرده بود، این دو دیدگاه یعنی آفرینش و پیدایش باهم منطبق بود.

از ۴۰۰ سال پیش به این طرف تحولی در شناخت انسان از آسمان وزمین رخ داد که این انطباق را بهم زده و حتی این دو دیدگاه را در مقابل هم قرار داد. سقف آن آسمان که هزاران سال چون گنبدی بالای سرما زمین را آرایش میداد، شکافته شد. جهانبینی به دو معنی آن، یعنی بینش انسان از زمین و آسمان از یکطرف و تفکر و برداشت او از انسان و خدا دگرگون شد.

برخلاف تصور رایج، داروین (۱۸۰۹ تا ۱۸۸٢) با نظریه تکامل انسان این ضربه را بر تفکر سنتی وارد نکرد، بلــکه این کپرنیــــک (۱۴۷٣ تا ۱۵۴۱) و گالیله (۱۵۶۴ تا ۱۶۴٢) بودند که تصویرکاملاً جدیدی از منظومه شمسی ارائه دادند: جهت حمله  آسمان (یعنی مقدس ترین مکان مذهب سنتی) بود که تفسیر آنرا علمای مذهبی جزو انحصارات بدیهی خود دانسته و این تفسیر را از دین و ایمان غیرقابل تفکیک میدانستند. گپرنیک و گالیله هیئت بطلمیوس (طبق آن خلقت مانند یک پیاز از لایه های مختلف تشکیل شده و در مرکز آن زمین بطور ثابت قراردارد) باطل دانسته و بجای آن نشان دادند که زمین یکی از اجزاء کوچک منظومه شمسی بوده و این منظومه خود در حاشیه خلقت قرارگرفته است. زمین ثابت نبوده، بلکه در حرکتی قابل محاسبه به دور خورشید میچرخد و بنابراین پایتخت خلقت نیست. این برای مذهبیون کمرشکن و غیرقابل تحمل بود. درحالیکه کپرنیکِ کاتولیک را کسی جدی نگرفته و او را دیوانه میدانستند (مارتین لوتر اصلاح طلبِ ضد کلیسای کاتولیک نیز با استناد به کتاب مقدس و تجربه یوشع نبی از مشاهده خورشید، با کپرنیک به مخالفت برخاست)، گالیله با تکرار و توسعه فرضیه های او ضربه اصلی را به بینش سنتی وارد نمود و در محاکمه معروفش (٢٢ یونی ۱۶٣٣) مجبور به توبه و اظهار وفاداری ظاهری نسبت به تعالیم کلیسا و بعد زندانی و خانه نشین شد. گالیله خود فردی معتقد به مذهب بود وحتی درنوشته های خود کوشید تا فرضیه خودرا با اصول کتاب مقدس هماهنگ بداند.  کتابهای او تا سال ۱۸٢٢ جزو لیست سیاه واتیکان یعنی نوشته های ممنوع بود و درسال ۱۹۹٢ واتیکان از او اعاده حیثیت کرد. قرن هفدهم دوره ازهمپاشی تفکرات ارسطو بود که در کنار کتاب مقدس وحی منزل تلقی میشد. درحالیکه ارسطو معتقد بود که هوا وزن ندارد، گالیله نشان داد که وزن مخصوص هوا ۶۶۰ برابر کمتر از وزن مخصوص آب است. ارسطو گفته بود که سرعت سقوط اجسام سنگین تر بیشتر از اجسام سبکتر است، ولی گالیله طرفداران این نظریه را بالای برج پیزا برده و دوسنگ با وزن های خیلی متفاوت به پایین پرتاب کرد و هردو همزمان به زمین رسیدند. او با تجربه ثابت کرد که سرعت اجسام تابع وزن آنهانیست.

مهمترین نتیجه این تحول این بود که طبیعت قانونمند بوده و قانون علیت برا آن حکومت میکند. برای مذهبیون قبول این قوانین »غیرمذهبی«!  به همان اندازه ناگوار بود که یک دیکتاتور بخواهد درکنارخود به قانون اساسی و مجلس شورا تن بدهد.

رنه دکارت (۱۵۹۶ تا ۱۶۵۰) همزمان با گالیله در عالم فلسفه و علوم طبیعی تحولی ایجاد کرد که تا امروز بر علم غالب است: راسیونالیسم و به عبارت دیگر خردگرایی، عقلانیت واعتماد به نتیجه محاسبات تجربی. دکارت برای رسیدن به حقیقت از متد شک (تنها یک به عنوان روش شناخت) استفاده میکند. او میگوید: من میخواهم اول به همه چیز شک کنم، تا ببینم چه چیزغیرقابل شکی باقی می ماند. سپس از اصول غیرقابل شک حرکت کرده و پله پله با استدلال عقلی به حقیقت نزدیک میشوم. اگر به همه چیزمیتوان شک کرد، پس دروجود خدا نیز میتوان اول شک کرده و سپس با استدال وجود اورا ثابت نمود. برای دکارت وجود خدا به عنوان خالق هستی و کاملترین وجود (علت العلل) با استدلال عقلی قابل اثبات است. .

گالیله زمین را از مرکزیت منظومه شمسی خارج کرد و دکارت عقل انسانی را مرکز درک عالم وجود نمود. قانون علیت تغییر و تحولات را معلول علت های  عینی و مادی دانسته و همه عوامل تخیلی خارج از حوزه مکانیسم های طبیعی را مطرود دانست. دراین تفکر دیگر جایی برای جادو و جنبل و طالع بینی و تأثیر جن و پری بر حوادث زندگی انسان باقی نمی ماند. همه چیز با قوانین تجربی قابل توضیح میشود و پرده های اسرار آمیز کنار میروند. دیگر خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی معلول گناهان انسان نبوده، بلکه یک واقعه معمولی طبیعی است که زمان اتفاق بعدی آن نیز با روز و دقیقه و ثانیه قابل پیشبینی است.

 کانت: وجود خدا قابل اثبات نیست

برخلاف تصور رایج،  دانشمندانی چون کپرنیک، گالیله و کانت نه ضد مذهب بودند و نه منکر وجود خدا. اینان ولی ناخواسته پایه گذار جریانی شدند که دیگر قابل برگشت نبود. سیلی جاری شده بود که در قرنهای بعد به حاکمیت علم انجامید وبه انحصار مذهب برای تفسیر هستی پایان داد.

درحالیکه دکارت همزمان با گالیه درقرن ۱۷ تصویر جدیدی از انسان و خلقت ارائه داد، اسحق نیوتون (۱۶۴٣ تا ۱۷٢۷)  و امانوئل کانت       (۱۷٢۴ تا ۱۸۰۴) زوج دیگری بودند که اولی بنیانگذار فیزیک کلاسیک و دومی پایه گذار فلسفه عصر جدید شدند.

کانت در زمینه فلسفه همان تحولی را ایجاد کرد که کپرنیک در علم هیئت انجام داده بود. گپرنیک گفت زمین به دور خورشید میچرخد و نه بالعکس و کانت چنین گفت که این انسانِ آزاد، متفکرو نقاد است که خلقت را تفسیر میکند، نه اینکه قدرت بیگانه یی بتواند یک جهانبینی جزمی غیرقابل نقد را برانسان تحمیل نماید. کانت همه دلایل اثبات وجود خدا را که تا آنزمان مرسوم بود باطل و غیر قابل قبول معرفی کرد و اعتقاد داشت که انسان با تعقل و »خرد محض« (آنچه هست) میتواند مسائل ملموس و قابل دسترسی را درک کند. درک و اثبات خدا دراین حوزه از علم ممکن نیست، چون  وجود مطلق و لایتناهی توسط انسان ناقص و محدود قابل درک نمی باشد. تا زمان کانت اثبات وجود خدا ازطریق استدلال عقلی برچند پایه استوار بود که مهمترین آنها ازاین قرار است: جهان نیاز به یک خالق دارد که علت العلل است، چون اگر قاعده علیت را دنبال کنیم، باید در نهایت طبق استدال ارسطو به یک »علت غیر معلول«  برسیم، وگرنه تسلسل علت و معلول به بینهایت میرسد.  دلیل دیگر هدفمند بودن جهان است: این دنیا باید دارای یک هدف غایی و نهایی باشد و خدا ضامن نظم و قانونمندی جهان است.  قابل توجه اینست که همه کسانیکه بدنبال اثبات وجود خدا ازطریق استدلال علمی بوده اند، اینکار را برای قانع کردن منکرین وجود خدا انجام داده اند و خودشان هرگز از این راه به خدا نرسیده، بلکه از قبل به او ایمان داشته اند. اگر نیوتون وجود قوه جاذبه را ثابت کرد، درواقع به چیزی دست یافت که قبل ازآن آنرا نمیشناخت، اول خود قانع شد و بعد قبول آنرا به اختیار دیگران گذاشت.

یکی از دلایل دیگری که مرتب تکرار میشود، موضوع عجز علم است برای تفسیر جهان. همینکه علم در حل مسئله یی عاجز ماند، خیلی از خداپرستان میگویند همین ناتوانی نشان میدهد که خالقی هست! اینان دست به کار خطرناکی میزنند، چون چندی بعد علم آن مشکل را حل کرده و اینان دست خالی در انتظار بن بست بعدی علم بسر میبرند.  کانت که در جوانی خود به این استدلال ها اعتقاد داشت، در نهایت به این نتیجه میرسد که ما تنها با فکر و بدون تجربه عینی نمیتوانیم واقعیت خارج را درک کنیم، خرد ما نتیجه مشاهدات عینی است. بنا براین جایگاه خدا در خرد محض نیست، بلکه باید او را در »خردعملی«(آنچه باید باشد)  یافت که همان علم اخلاق است. اخلاق به یک تکیه گاه ثابت نیازمند است تا از آنجا اصول خودرا عرضه کند و اعتقاد به وجود خدا این نظام را هدفمند می کند. کانت از ما نمیخواهد که حتماً وجود خدا را قبول کنیم، ولی میگوید این »فرض« بهتر باعث ایجاد نظم در نظام رفتاری انسانها شده و به آنها جهت میدهد، یعنی خدا هست، چون اعتقاد به او امری عقلایی است.

بنظرما وجود یک قدرت متعالی به عنوان گرداننده جهان و بنابراین قانونمند بودن خلقت امری بدیهی است که کمترکسی درآن تردید دارد.  این همانست که ما دربالا از آن به عنوان پیدایش نام بردیم. ولی مذهب  ازاین فراتر رفته و از آفرینش سخن میگوید. دراینجا منظورقدرتیست که همچون عقل و اراده کل در تمام جهان و وجود ما رخنه کرده و مارا با خود میکشد. درست همینجاست که مرز بین بینش مذهبی و غیرمذهبی راجع به هستی کشیده میشود. البته اینهم  اشتباه است که انسان مذهبی را دارای گرایش»غیر علمی« و فردغیرمذهبی را علم گرا بدانیم. چه بسا کسانیکه منکر وجود خدا بوده و به یک ماتریالیسم  ساده پیش پا افتاده قناعت میکنند و فکر میکنند توانسته اند با بکار گیری چند قاعده ساده هستی را از اول تا به آخر تفسیرکنند. در مقابل انسانهای مذهبی هستند که بانیروی ایمان و اعتقاد بزرگترین قدم های علمی را برداشته اند. دکارت، نیوتون، کانت و انشتاین و ماکس پلانک انسانهایی خداپرست بودند ولی با افکار و آثارشان خدمات مؤثراری در جهت مبارزه با خرافات و خردستیزی برداشتند.

پس از کانت دیگر کسی بطور جدی به اثبات وجود خدا نپرداخت وروابط اجتماعی هم توانست بدون اعتقاد به خدا تنها با حکم قانون نظم یابد. خود کانت حتی این موضوع را تا حدی پیشبینی کرده بود و میدانست کهعدم اعتقاد به خدا نیزمیتواند نظم اخلاقی را برپانگهدارد. در آثار جمع آوری شده پس ازمرگ به گفتارهای پراکنده ای دراین زمینه برخورد میکنیم. گویا کانت در آخرین سالهای زندگی به دنبال یافتن رابطه مستقیم تری بین خدا و انسان بوده است که از کانال رعایت اصل محکم اخلاقی فراتر میرفته است.

خداهست، چون انسان هست …

دوجنگ خانمانسوز جهانی در اروپا توجه فلسفه را بیشتر بسوی فرد انسانی، حقوق بشر و درونگرایی  معطوف کرد. همزمان با آن طرفداران علوم طبیعی نیز که بعد از دکارت  بطور لجام گسیخته یی ترکتازی کرده و فکر میکردند که توانسته اند قوانین هستی را کشف کنند، غرور جوانی را پشت سرگذاشته و در قرن بیستم فروتن و واقعبین تر شدند.

تئوری نسبیت انشتاین مطلق بودن زمان را که هزاران سال جزو اصول اساسی علم و فلسفه بود به زیر سؤال کشید،

فرضیه کوانتُم در فیزیک اتمی نشان داد که قانون علیت در درون ذرات اتم معتبر نبوده، بلکه در آنجا قانون احتمالات  حاکم است.

زیگموند فروید با کشف  ضمیر ناخودآگاه  نشان داد که غیر از آگاهی  عنصر دیگری نیز رفتار انسانهارا هدایت میکند.

ژان پل سارتر که یک فیلسوف مادی بود با فلسفه اگزیستانسیالیسم خدمت بزرگی به  اصالت وجود و اراده انسانی نمود. او نشان داد که انسان تنها موجود زنده ایست که  ماهیت خودرا خود می آفریند، یعنی انسان بدست خود با بودن خود چگونه بودن خویش را معماری میکند.

تکیه بر فلسفه وجود در الهیات نیز تأثیر گذاشت واین تفکر پاگرفت که خدا را باید از راه تجربه وجودی انسانی یافت (رجوع شود به نوشته های پاول تیلیش)

فلسفه هرمنویتیک نشان داد که زبان و آنچه انسان بیان میکند، امری نسبی است و مفاهیم زبانی در طول تاریخ معنی خودرا عوض میکنند.

این فلسفه کتابهای مقدس را نیز در برگرفت و دانشمندان دین توانستند در مسیحیت تا حد زیادی خودرا از قبول کلمه به کلمه کتاب مقدس آزاد کرده و بسیاری از مفاهیم آنرا از دیدگاه انسانهای آن عصر و جهانبینی حاکم بر زمان نزول این آیات از نو تفسیرکنند و از توجیه و اثبات علمی معجزات و کرامات حضرت موسی و عیسی برای همیشه دست بردارند، در حالیکه در قرن هیجدهم کلیسا در برابر علم مقاومت کرده و مرتب در صدد اثبات معجزات و امور غیر عادی بود.

خداشناسی و خداپرستی بالاخره بعد از طی راه های پر پیچ و خم کم کم در عصرحاضر در حال برگشتن به اصل اولیه خود میباشد که چیزی نیست جز امری برای خوشبختی فردی، ایجاد تعادل روحی و دادن مفهوم وهدف به زندگی .

دکارت درپی اثبات وجودخدا از طریق عقلانیت بود، کانت وجود خدارا امری میدانست که به اخلاق اجتماعی نظم میدهد. اولی میگفت خدا هست و دومی معتقد بود باید باشد. بین این دو راه سومی وجود دارد و آن اینست که  انسان نه از راه  تعقل خشک علمی و نه از روی ضرورت اجتماعی، بلکه  از طریق نیاز روحی راهی بسوی خدا باز میکند. انسان عدالت، برابری ، برادری، بردباری، رحمت و سایر فضایل را دوست دارد، بدون اینکه بخواهد وجود آنهارا در خارج از ذهن و در تمام هستی (از زمین گرفته تا انتهای عالم خلقت) ثابت کند. آیا میتوان خارج از وجود و جامعه انسانی در طبیعت چیزی بنام »عفت« و یا »برادری« نشان داد؟ اینها تراوشات وجودی انسانند و این وجود انسانی است که علم و عقل و احساس و عاطفه را میزاید. احساس و عشق جزو تراوشاتِ حس زیبایی دوستیِ انسانست و نیازی به اثبات علمی ندارد. خداپرستی نیز بخشی از همین گرایش انسان به عشق و زیبایی گرایی است.

بحث کشنده و بی نتیجه  مقابله عقل و احساس به بن بست رسیده و امروز علاقمند زیادی ندارد.

واقعیت وجودی انسان بالاتر از عقل و خرد و احساس است.  تنها ۴۰۰ سال است که عقلانیت و راسیونالیسم مدعی حل مشکلات زندگی میباشند، درحالیکه روان ما وارث تجربه حداقل ٢۰۰ هزارسال سابقه وجود انسانی است و حامل تجربه دورانی طولانی از تاریخ انسان است که درآن بشر بین دو احساس ترس  و عشق دست و پامیزد و هر روز مجبور به تفکر درباره راه ادامه حیات بود. انسان دراین پروسه تکاملی ابزارهایی برای مبارزه با یأس و ترس آفرید و خیلی از آنها  در جریان تکامل بطور ناخود آگاه به ما منتقل شده و در لایه های  پنهانی وجود ما جاگرفته است. ما  هنوزهم درعصرحاکمیت علم و صنعت در مقابل تاریکی از خود حساسیت و ترس نشان میدهیم، چون هزاران هزار سال اجداد ما تاریکی را با خطر و عدم امنیت همراه میدیدند.

وجود ما (چه بخواهیم آنرا علمی و یا غیرعلمی بدانیم) نیاز به عبور ازمرزها، عشق، امید و اعتقاد به یک وجودِ جهانشمول را تولید میکند. همانطور که بدن ما بدون ترشح غددی نمیتواند زندگی کند، روح ما نیز به تراوشاتی نیاز و علاقه دارد. موسیقی، هنر، شعر و ادبیات، نقاشی و پیکرتراشی در همان سطحی قرار دارند که دعا، نیایش و مناجات قرار گرفته اند. همینطور گرایش بسوی ارزش های متعالی مانند برابری، عدالت، زیبایی، عشق و کمال  از وجود انسان غیر قابل تفکیک است. دربرابر عظمت زمانی و مکانی دنیا انسان موجودی بسیار محدود،  ناقص و تنها است و به این محدودیت آگاهی دارد. او برای پرکردن این فاصله عظیم و یافتن مفهوم و معنایی برای حیات همیشه روبسوی آسمان لایتناهی داشته است. همانطور که جسمش به نور خورشید و اکسیژن نیاز دارد، روحش برای تنفس به وجودی بر تر از خود نیازمند است و جای تعجب نیست که جایگاه خدا در ذهن انسان مانند خورشید و هوا همیشه در بالا و آسمانها بوده است. انسان خدا را در چاهها، زیرزمین و زیر دریاها جستجو نکرده و برای ایجاد رابطه با او همیشه رو به آسمان داشته است، همانجایی که حیات (آفتاب، هوا و باران) از آنجا نشأت میگیرد.

نگاه به خلقت به عنوان آفرینش همراه است با حیرت، خضوع، شکرگذاری و احترام به آن. دراین دید خلقت دارای یک تقدس و راز نهفته است، درآن قوه ای وجود دارد که که درما رخنه میکند و مارا باخود میکشد، گویی جریانی غیرقابل درک مارا دردست های مطمئنی نگه داشته است وحافظ ماست. سرمنشأ اعتقاد به خدا درهمینجا نهفته است: انسان از این رازمقدس تصویری ترسیم کرده و خودرا با خلقت اتصال داده است. مذهب، آداب و رسوم دینی، دعا و نماز و نیایش ظرف هایی هستند که این برداشت و نگاه فرار را درخود نگه میدارند. هیچکس نمیتواند آب را بدون یک ظرف نگهداری و یا منتقل کند. این دیدِ عارفانه و مقدس نسبت به آفرینش برای انسان آنقدر ارزش داشته است که کوشیده آنرا در ظرفهای زیبا و مطمئن نگهداری کند. آیا کسی حاضراستبهترین  و گرانترین چای را خریده و بعد آنرا از یک لیوان یک بارمصرف بنوشد؟

راهرو گرصد هنر دارد، توکل بایدش

باز میگردیم به دکارت، ولی اکنون بادیدی دیگر. دکارت پایه شناخت را براین اصل استوار کرد که: »به همه چیز میتوان شک کرد.«  ولی این جمله هنگامی معتبر است که خودآن قابل شک نباشد، چون اگر به همه چیزبتوان شک کرد، به درست بودن خود این اصل نیز میتوان شک نمود. دکارت مسئله را به این شکل حل کرد که :»دراین نمیتوانم شک کنم که شک میکنم، کسی که شک میکند باید فکر کند و من فکر میکنم، پس دروجود خود نمیتوانم شک کنم.«  این جمله ساده در واقع بیان این موضوع است که انسان برای تفسیر و تفکر عقلانی و همچنین درک احساسی نسبت به هر موضوعی باید یک نقطه ثابت و غیرقابل تغییر را انتخاب کند. این چیزی نیست جز همان توکل و اعتماد. اعتماد اولین احساسی است که با انسان متولد میشود. نوزاد با تولد و خروج از یک دنیای مطمئن نیاز به وجود وعشق مادر دارد، تا خودرا تنها نیابد.  اعتماد حتی قبل از عشق مطرح میشود. محال است کسی درنظر اول عاشق کسی بشود که از او میترسد.

درعلوم تجربی پارامترهای ثابتی هستند، که اساس قوانین علمی وتکیه گاه دانشمندان است: سرعت نور از انفجار اولیه تا بحال ثابت است و همه قوانین فیزیک درصورتی اعتبار دارند که ثابت بودن سـرعت نور (٣۰۰ هزارکیلومتر در ثانیه) بهم نخورد. کمترین تغییری در این پارامتر همه محاسبات را به هم زده و این هستی به هستی دیکری تبدیل میشود.

همین اصل (یعنی لزوم قبول یک اصل غیرقابل تغییر واستثنا) را در زندگی روز مره مشاهده میکنیم: چاقو همه چیز را می برد، به غیر ازدسته خود، معده همه چیز را هضم میکند جرخودرا، قاضی در باره همه میتواند حکم صادر کند به غیر از خودش، انسان هر شاخه یی را میتواند اره کند، به جز شاخه یی که روی آن نشسته، یک جراح نمیتواند قلب خود را جراحی کند، »هارت دیسک« کامپیوتر درحالیکه فعال است نمیتواند خود را تعمیر کند و برای تعمیر نیاز به اینست که کامپیوتر از درایور دیگری (سی دی و یا یک هارت دیسک دیگر) شروع بکار کند. اگر یک ایرانی بگوید: به هیچ ایرانی نمیشود اعتمادکرد، باید خودرا استثنا کند، چون این جمله از طرف یک ایرانی بیان شده و بنابراین از اعتبار خارج است.

با ذکر این مثال ها برمیگردیم به دنیای خداشناسی: انسان متناهی و محدود میتواند تقریباً با پیشرفت علم همه چیز را درک کند، جز امور لایناهی. انسان نمیتواند وجود را بطور کامل درک کند، چون خود جز این وجود است. او باید از وجود خارج شده  و به عنوان نظاره گر وجود را مشاهده کند، ولی خروج از وجود مساوی بامرگ و پایان تفکراست. انسان همچنین درتجربه اشیاء را باضد آن می شناسد. تاریکی به عنوان ضد روشنایی تفسیر میشود. سلامتی عدم وجود بیماریست و صلح نبودن جنگ است. بنا براین وجود محض هنگامی قابل درک است که انسان عدم و نیستی یعنی مرگ را تجربه کند، ولی مرگ قابل تجربه نیست. بقول ویتگن اشتاین مرگ جزو حوادث زندگی نیست، چون آنرا تجربه نمیکنیم! بالاخره این مبحث را با یک مثال ساده تر خاتمه میدهیم: ماهی موقعی  میتواند وجود آب را حس کند که تجربه زندگی در خشکی را داشته باشد. مولوی این را با زبان زیبای خود چنین بیان میکند:

ماهیـــــــان نبـــوده در خشـــکی      پرس پرسان زهم که آب کجاست؟

ما تنها میتوانیم فروتنانه با تفکر و شهود گوشه یی از حقیقت وجود را تجربه کنیم، دراینصورت باید در هستی متحول و متغیر و پرتلاطم یک اصل ثابت را انتخاب کرده و از آنجا (بدون آنکه درآن استثنایی قائل باشیم) راه خود را شروع کنیم. یک اصل مسلم در خلقت اصل حرکت است. حرکت نه تنها در تمام ذرات ماده وجود دارد، بلکه خودانسان مولد حرکت است. علاقه مشتاقانه دوجنس مخالف، حرکت اسپر بسوی تخم در جریان لقاح، حرکت جنین از رحم مادر درتولد، رشد انسان و همه فعالیت های جسمی و روحی بعدی بشر باحرکت همراهست. توقف قلب پایان حرکت حیات است. فعالیت های فکری و ذهنی درون ما چیزی نیستند جز حرکت از بودن به شدن. ما هر روز دردرون خود حرکت را تجربه میکنیم و از »من«  به سوی »او« درحال حرکتیم. ما وقتی میگوییم، من میخواهم خودم را عوض کنم، در اینجا دو »من«  و یا به عبارتی یک »من«  و یک »او« در مقابل هم قرارمیگیرند. کسانیکه درجستجوی کمال درونی اند، دائماً شاهد این حرکت ذاتی میباشند و حتی از یک روز به روز دیگر شاهد  پیشرفت این حرکت اند.  نیچه انسانرا در حرکتی از حالت حیوانی به سوی »ابرانسان« میداند. اقبال لاهوری این مفهوم را چه زیبا بیان میکند:

ساحل افتاده ای گفت گرچه بسی زیستم     هیچ  نه معلوم شد آه که من کیستم

موج زخودرفته یی تیز خرامید و گفت:    هستم اگر میروم، گرنروم نیستـــم

اگر بخواهیم فروتنانه و دور از بلند پروازی علمی به یک نتیجه محسوس برسیم، باید از مشاهده درون  خود و مکاشفه شروع کنیم.  کشف علت حرکت الکترونها و دنیای پیچیده بیوشیمی و میکروبیولوژی، چگونگی پیدایش حیات و این مشکلات  را به عهده متخصصین فن میگذاریم وساعتی بدرون خود مینگریم. دراین خلوتگه راز تنها خود ما کاشف معرفت درونی خود می باشیم. این حرکت درونی ما چیست وازکجا می آید؟ سؤالی است مشکل، ولی هرکسی میتواند در تجربه وجودی خود پاسخی برای آن بیابد، به شرط آنکه در وجود محدود خود به همه سو حرکت کند. ازگوته نقل شده که  »اگر در وجودمتناهی به همه سو حرکت کنیم، به وجود نامتناهی نزدیک میشویم.«

خدا و خداپرستی از مقولات تجربه وجودی است. باخواندن کتاب کسی تابحال شنا یادنگرفته، آموختن شنا با غوطه ور شدن در آب (هستی) و دست و پا زدن درآن آموخته میشود.

آنقدرهست که بانگ جرسی می آید

ما دربالا به داستان خلقت و تفاوت بین پیدایش و آفرینش اشاره کردیم.  به سراغ لسان الغیب حافظ میرویم و داستان خلقت را از زبان او میشنویم. گاه توجه دقیق به یک غزل به آگاهی ما بیشتر کمک میکند، تا بحث های جانکاه تئوریک. حافظ می فرماید:

در ازل پرتـــو حسنـــت زتجــــــلی دم زد                عشق پیداشد و آتش به همه عالـــــم زد

جلویی کرد رخت، دید ملک عشق نداشت                عین آتش شد از این غیرت وبر آد م زد

عقل میخواست کزان شعلـه چراغ افروزد                 برق غیرت بدرخشید و جهان برهم  زد

مدعــــی خواست که آید به تماشاگـــه راز               دسـت غیب آمد و برسینه نامحــــرم  زد

خالق که وجودی پر ازحسن و زیبایی است، پنهان بود و اکنون خودرا ظاهر کرده و نشان میدهد. خدا سراپا عشق بود ولی ظهورنکرده بود و اکنون میخواهد انسانرا بیافریند، تا تا انسان زیبایی اورا کشف کند. عرفا آفرینش را »حرکت حبّی«و یا »انگیزش عشقی«  میدانند. ابن عربی بنیانگذار عرفان شرقی واسلامی میگوید: »حرکتی که عبارت است از وجود عالم، حرکت عشق است واشاره میکند به حدیث نبوی: کنت کنزاً مخفیّا لم اعرف فاُحبتُ ان اعرف«  (خدا میگوید: من گنج پنهانی بود و عشق آنرا داشتم که یافته شوم، پس انسانرا آفریدم.) وابن عربی اضافه میکند: »اگر این محبت نبود، عالم به عین وجود درنمی آمد.«  (رجوع شود به حافظنامه با شرح بهاالدین خرمشاهی، جلد اول، ص ۵۹۷) دراینجا صفت زیبایی برای خالق بسیار قابل توجه است و برمیگردد بازهم به حدیث نبوی که: »خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.«  لازم به یادآوری نیست که ما در اینجا با نگرشی شاعرانه به آفرینش روبروییم و نه با دیدگاه علمی از پیدایش. تنها با این احساس میتوان اشارات و تمثیلات حافظانه را درک کرد. خدای زیبا وعاشق که میخواهد به انسان »عشق بورزد و معشوق انسان باشد« (سوره مائده، آیه ۵۴) با ظاهر کردن عشق خود حرکت ایجاد میکند و آتش به همه عالم میزند. خدا این عشق را ابتدا به ملائکه عرضه میکند، ولی اینها تنها میتوانند عبادت کنند، وعشق را نمی شناسند. خدای غیور به سراغ آدم میرود واین امانت را به او می سپارد. دراین خلوتگه عشق و تماشاگه راز، عقل جایگاهی ندارد، نامحرم است و دست غیب اورا به کنار میزند.

 

جایگاه خدا برای همیشه همین تماشاگه راز و خلوتگه عشق است. این حرکت عاشقانه را تنها با تجربه وجودی میتوان یافت و با یاری آن بسوی کمال حرکت کرد. تعمق عاشقانه در آفرینش نمیتواند ما را از تعقل عالمانه درباره پیدایش معاف کند. این دو تکمیل کننده یکدیگرند و هردو فرزندان تجربه انسان در زندگی عملی اومی باشند. بدون عشق وعلاقه به انسانیت میتواند علم به ابزار سرکوبی و نابودی تبدیل شود و عشق بدون تفکر مارا ازواقعیت های زندگی دور می اندازد : با عشق و ایمان میتوان کوه ها را کنده و جا بجاکرد، ولی بدون عقل وخرد ممکن است کوه را روی یک ساختمان مسکونی قرار دهیم!

بزرگترین اشتباه کلیسا در این بود که چهار قرن پیش بجای قبول این دوگانگی (عقل و ایمان) به انحصارطلبی خود ادامه داد، در مقابل علم ایستاد و با شکستش در نهایت ازخود و معنویت سلب اعتماد کرد. جوامع اسلامی در همان زمان تحمل بسیاری از نظریات علمی مخالف را داشتند، خیام را با وجود کفرگویی هایش تحمل کردند و خیلی از نظریات علمی وارد شده از یونان را پذیرفتند واگر ۵۰۰ سال پیش دانشمندی دربغداد مدعی میشد که زمین به دور خورشید میگردد، کسی او را محاکمه نمیکرد. انحصارطلبی و لجبازی کلیسا دربرابر علم باعث شد که میدان تنها بدست علم افتاده و دین و معنویت و خداشناسی جمعاً با عقب ماندگی و خرافات یکی دانسته شود. تر و خشک بپای هم سوخت و معنویت و عرفان، درون نگری و ارزش گرایی، جستجوی مفهوم زندگی (آفرینش) نیز عقب رانده شد. تکنولولوژی، فلسفه تولید و مصرف، استثمار طبیعت (که درگذشته تقدسی داشت)  خدایان جدید انسان شدند. علم و تکنولولوژی که زمانی علیه تقدس به میدان آمده بودند، خود به اصولی غیرقابل تغییر و مقدس درآمدند.

دوباره باید  آسمان را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم ….

هادی رضازاده

 Posted by at 11:31