Jul 222012
 

images (4)

علمای مسیحی در دوره روشنگری و صنعتی شدن اروپا  که ۲۵٠ سال پیش آغاز شد و همراه بود با هجوم علم، صنعت، خردگرائی، خرافات زدائی، ضعیف شدن خودکامگی های سیاسی و کلیسائی، آزادی های فردی و در یک کلمه »مدرنیسم« با چالش هائی  روبرو شدند که مشروعیت عقائد و آراء کلیسا را در همه زمینه ها مورد سوال قرار میداد. سخن ما دراینجا درباره برخورد علماء مسیحی در سطح آکادمیک  با این جریان است. درحالیکه تقریبا ۲٠٠ سال قبل از آن کپرنیک (وفات در سال ۱۴۵۳) با  کشف منظومه شمسی ثابت کرده بود که زمین مرکز هستی نیست، در قرن هیجدهم این اصل مقبولیت عمومی یافت و پذیرفته شد که انسان ذره کوچکیست در یک عالم بی انتها و اینکه قانونمندی های هستی را میتوان با علم درک کرد.

تفسیر جهان به کمک علم و خرد و تبیین اخلاق به کمک ابزار خرد وعقلانیت، تفسیرهای دینی را به هم ریخت: چگونه میتوان خلقت جهان، انسان و همه موجودات را طبق تورات در۷ روز پذیرفت، به معجزات حضرت عیسی اعتقاد داشت و قبول کرد که او بعد از مصلوب شدن دوباره به میان پیروانش باز میگردد؟  درحالیکه مخالفت مارتین لوتر درسال ۱۵۱۷ با پاپ بر سر اصول اعتقادی درون کلیسا ئی (مثل بخشیده شدن گناهان با پرداخت کفاره) بود، اکنون در دوره روشنگری و صنعت همه کتاب مقدس و شخص عیسی مورد سوال قرار گرفت، زیرا بینش انسان از جهان هستی، پیدایش وتکامل  عوض شده بود. علوم تجربی خود را از فلسفه و الهیات جدا کردند و خردگرائی و عقلانیت بر بینش های مذهبی درباره اخلاق، حقوق و سیاست چیره شد.  ازهمه مهمتر اینکه آزادی  انسان از قدرت های خودکامه سیاسی و دینی (انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹)  نفوذ مذهب بر افکار را عقب راند. نقش سیاست  به یک نیروی پاسدار نظم عمومی تبدیل شد که مشروعیتش  تنها مدیون ایجاد رفاه برای همه است.  این تحولات در کشورهای اروپا به همین سادگی، پشت سرهم و بی وقفه و بدون شکست های موقت نبود. آنچه گفتیم تنها جریان غالب بر پروسه ایست که تا امروز نیز ادامه دارد.

علمای آگاه دین و الهیات دراین دوره بجای مقاومت در برابر این سیل خروشان،  خود را با تحول و تجدد همراه کردند ومجبور شدند جدائی و استقلال سیاست، فلسفه و اخلاق را از دین بپذیرند و (صرفنظر از اقلیت های واپسگرا) حتی خود پیشگام این تحول شوند. درنیمه دوم قرن ۱۸ عقلانیت و راسیونالیسم  در کلیسای پروتستان آلمان وارد حوزه الهیات شد. شاید کلیسا بخصوص علمای مترقی پروتستان نگران این بودند که درصورت نپیوستن به  تحولات جدید همه نفوذ خود را ازدست داده و ایمان مذهبی بکلی  دستخوش نابودی و بی تفاوتی شود.

روحانیت مسیحی دراین دوره مکتب ها و روش های برخورد گوناگون و ضد و نقیضی با پدیده مدرنیسم داشت، که ذکر آنها از حوصله این مقاله کوتاه خارج است. آنچه مسلم است اینست که در مسیر این درگیریها علمای بانفوذ مسیحیت در حوزه های علمیه و در سطح آکادمیک بخصوص از نیمه دوم قرن ۱۸ به بعد به اصولی رو آوردند، که از آن زمان معتبر مانده و تقویت شده اند، هرچند که جناح هایی از کلیسای رسمی با تاخیر و حتی اکراه به این اصول تن داند و حتی امروز هم تنها  آنهارا تحمل میکند. در آمریکا هنوز فرقه هائی هستند که فرزندانشانرا از شرکت در درس زیست شناسی منع میکنند، چون هنوز نتوانسته اند فرضیه داروین را هضم کنند!

علمای آگاه و ترقی خواه مسیحی در اروپا از نیمه دوم قرن ۱۸ در برخورد با مدرنیسم حد اقل بر سر این اصول توافق کردند:

دلائل عقلی با وحی آسمانی همسنگ و همترازند وحتی باهم سازش دارند. اگر درگذشته عقل تابع وحی بود، اکنون کوشش براین شد، تا برای وحی دلائل عقلی ارائه کنند.

نفوذ عقل درالهیات همراه شد با گشترش اخلاق گرائی. دراین دوره مسیحیت میکوشد تا خود را نماینده  واقعی فضائل اخلاقی بداند.

دین کم کم به یک مسئله فردی تبدیل شد و به یک تجربه وجودی انسان از خلقت تبدیل گردید.

مذهب به انسانگرائی رو آورد و کوشید تا بجای  استفاده از »عذاب وجدان« و تکیه بر »گناه اولیه«  در خدمت رفاه بشر دراین دنیا باشد. بجای اینکه انسان درخدمت مذهب باشد، مذهب خودرا در خدمت انسان قرار داد.

مسیحیت کوشید تا حقایق مذهبی را با اصول کلی خرد و عقلانیت وفق دهد.

همه آنچه گفته شد نمیتوانست عملی شود، مگر با قبول راهی  کاملا جدید بنام روش انتقادی- تاریخی در برخورد با کتاب مقدس و اصول دین. روش انتقادی- تاریخی  که بعدها  فلسفه هرمنوتیک نام گرفت در سطح آکادمیک به این اعتقاد رسید که کتاب مقدس را باید چون یک متن تاریخی و عیسی را به عنوان یک شخصیت تاریخی مورد بررسی قرار دهیم، تا بتوانیم جوهر اصلی دین را از آنچه مطابق شرایط زمان و مکان برای انسانهای آن دوره آمده است، جدا کنیم.

علما این اصل را پذیرفتند  که کتاب مقدس  قابل نقد است و اصول و تعالیم مسیحیت در طول تاریخ طبق شرایط زمانی و مکانی قابل تفسیر بوده و  حقایقی نسبی میباشند. جوهر اصلی کلام الهی آن موضوعاتی نیست که در دوره خاص و شرایط خاصی بیان شده، بلکه جوهر اصلی  وحی در درجه اول آن اصولی است که درخدمت سعادت  ونجات انسانها آمده است.

به بیان دیگر میتوان نظر این متکلمین را در این خلاصه کرد که:  کتاب مقدس کلام الهی است که با زبان ناقص و قابل تفسیرانسانی بیان شده است.

عقلانیت و راسیونالیسم در قرن ۱۸ اروپا مسئله ای عام و همه پسند بود  رابطه بین دین و دانش به بهترین شکلی در عنوان کتاب امانوئل کانت جلوه میکند: Die Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft  (مذهب درچارچوب خرد محض) که به سال ۱۷۹۳ منتشر شد. به عقیده او عقلانیت حکم میکند که ما به یک مذهب اخلاقی و عقلائی برای کنترل شرارت انسانی و بردن او بسوی خیر اعتقاد داشته باشیم.

قبول بی چون چرای علم و راسیونالیسم در قرن ۱۸ حتی به تقدس بلامنازع راسیونالیسم و گرایش هایی افراطی نیز منجر شد.  بعضی از دانشمندان مسیحی حتی آنقدر پیش رفتند که اصلی ترین دگم های مسیحیت را نیز انکار نمودند. مثلا Wegschneider  در اثری که به سال ۱۸۱۵ منتشر کرد، اصول اعتقادی مسیحیت را بکلی وارونه کرده از نو تفسیر میکند: او معجزات و ماوراء طبیعت را منکر شده، شعاعر دینی را به معنی سمبولیک درک کرده، دوباره زنده شدن مسیح را بازگشت کسی میداند که ظاهراٌ از دنیا رفته و معراج او را یک داستان تخیلی بیشتر نمیداند.

 قرن ۱۸ دوره ورود راسیونالیسم و خردگرائی در مسیحیت است  و  برداشت علمای مسیحی براینست که بین علم ودین  رقابتی وجود ندارد وحتی در مواردی دین را تابع علم میدانستند. ولی در قرن ۱٩ این افراط گرائی  تعدیل شده و اصولا درهمه زمینه ها راسیونالیسم خشک و بی عاطفه راه را برای رمانتیسم (مکتب شور و احساس)  بازمیکند و الهیات مسیحی نیز از این قافله عقب نمی ماند.

فریدریش شلایرماخر (متوفی ٤ ۳ ۱۸) که باید او را بعد از مارتین لوتر به عنوان نامدار ترین متکلم پروتستان دانست، خرد وعقلانیت را می پذیرد، ولی دین را از جنگ و رقابت جانفرسا با علم و سیاست نجات میدهد. برای او مذهب  یک تجربه وجودی فردی است.  دین »گرایش انسان بسوی امری ابدی است، برای  معنی دادن به زندگی «. او (برخلاف فیلسوف همعصرش هگل) از مذاهب آسیائی نام نمیبرد، ولی از عرفان  شرقی بدون اینکه نامی از آن ببرد، الهام گرفته است. او بر وحدت وجود« تکیه کرده و دیدگاهی عرفانی  از رابطه بین انسان و جهان عرضه میکند. برای او مذهب یک تجربه فردی برای رسیدن مستقل و بیواسطه به خوشبختی و »نظاره ایست به هستی« برای یکی شدن با وجود. اعتقاد به خدا از نظر او چیزی نیست جز »احساس وابستگی  ونیازشدید انسان به بینهایت«  .شلایرماخر همه دوگانگی ها را منکر میشود و خدا وطبیعت را یکی میداند.(پانتئیسم) برای شلایر ماخر مذهب بعد سوم فکر و عمل را تشکیل میدهد ومهمترین اجزاء آن تواضع، عشق، سپاسگذاری، همدردی و پشیمانی ازگناه است. درک مسیحیت از انسان، خدا و جهان بعد از شلایرماخر تغییر قابل ملاحظه ای نکرده است.  تجارب تلخ دو جنگ جهانی خانمانسوز در قرن بیستم  باعث شد تا جناح های مترقی مسیحیت بخصوص در اروپای غربی خود را بازهم بیشتر با مقتضیات زمان وفق داده و مسئله حفظ صلح، عدالت و همبستگی با جهان سوم را جوهره اصلی رسالت خود دانسته و درجهت نزدیک تر شدن دو کلیسای بزرگ پروتستان و کاتولیک قدم های موثری بردارد. بزرگترین تحولی که در قرن بیستم رخ داد مصوبات دومین مجمع عمومی واتیکان بود که درسال ٤ ۶  ۹ ۱  بعد از مزاکرات طولانی سعادت و نجاب بشر را تنها در انحصار مسیحیت ندانسته و اعتقاد دارد که همه انسانها میتوانند در دین خود با اعتقاد به خدای خودشان رستگار شوند.

ایجاد دیالوگ با مذاهب ابراهیمی و بخصوص اسلام اکنون در سر آغاز قرن ۲۱ گام دیگری است  برای تنش زدائی و ایجاد آرامش بخصوص بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر.

خلاصه کلام اینکه جناح مترقی مسیحیت در ٠ ۵ ۲  سال گذشته کوشیده است، تا باوجود رشد گرایش های غیر مذهبی، مطابق وضعیت زمانی برای خود در فرهنگ و جامعه جایگاه هائی را حفظ کند که یکی از مهمترین آنها پاسداری از ارزش های اخلاقی و انسانی است.

علمای واقع بین مسیحی امروز دیگر با علم مخالفتی ندارد، ولی خودرا مسئول کنترل  پیشرفتهای مهار گسیخته علمی (مثلا دست کاری روی  ژن ها) میدانند و نسبت به نتایج غیرانسانی علم و سیاست هشدار میدهند. شعار امروز علمای دین اینست که ایمان بدون خرد به خرافات و علم بدون ایمان به انسان ستیزی و خشونت می انجامد. اینان معتقدند که سیاست و اقتصاد بدون ارزش های اخلاقی و انسانی به خودکامگی و بی عدالتی  منجر خواهد شد.  اکثر علمای آگاه اعتقاد دارند که حفظ ارزش های پایه هنوز هم  جزو وظایف  دین بوده و وظیفه سیاست پیداکردن روش ها ی مناسب و اجرای این ارزش ها در زمینه سیاسی می باشد.

مسیحیت که در نیمه اول قرن بیستم خودرا از سیاست بکلی کنار کشیده بود، مخالفت قابل توجهی با جنگ اول از خود نشان نداد و در دوره فاشیسم هیتلری نیز صرف نظر از موارد استثنائی، سکوت اختیار کرده بود، اکنون به شکل جدیدی دوباره از راه دور در سیاست دخالت میکند و با وجود قبول سکولاریسم، برای خود حق اظهار نظر قائل است، بدون اینکه کمترین ادعا و یا علاقه ای برای شیوه اجرای سیاست های روز از خود نشان بدهد.  علمای مسیحی جدائی  از سیاست را حتی نوعی آزادی ازمصلحت اندیشی های سیاسی دانسته و میدان عمل خود را نسبت به گذشته گسترده تر میدانند.

هادی رضازاده

 

 

 Posted by at 14:11

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(required)

(required)