Jul 222012
 

چرخش

ناشرهمیشه سوژه ای در مغز، و آرزو داشت تا کسی آنرا بصورت داستان درآورد. ما چند نویسنده و رمان نویس ماهر و حرفه ای دراین شهر داریم. ولی داستان نویسی مثل خیاطی نیست که  مثلاً سوژه خودرا مانند چند متر پارچه به نویسنده داده و بگوئیم: »قربون دستت، تا یکماه دیگر ازاین یک داستان دربیار!«  ازطرف دیگر آرزو اگر زیاد درمغز بماند، یا میپوسد و یا ما را آزار میدهد. بنابراین خود ناشر دست به کار شد، آنهم با این اعتقاد که یک محصول ناقص و پر ایراد، بهتر است تا بیکار نشستن. حاصل این دست درازی به حیطه اهل ادب داستان کوتاهی است بنام چرخش  که در دوصفحه تقدیم شما میشود، باشد تا اهل فضل  ایرادهای آنرا نادیده گرفته و خوانندگان به رسالت آن بیشتر توجه کنند، تا به کمبود مهارتهای ادبی.

چرخش

آفتات  پائیزی  آبان ماه ٥٧ از پنجره های کهنه دبیرستــــــان شاه رضای مشهد به داخل کلاس میتابد. ساعت تاریخ است و اقای اسدی امروز تاریخ معاصر اروپا را درس میدهد. او دبیری وارسته و مطلع است، مدتی هم در فرانسه تحصیل کرده و مخصوصاً به تاریخ این کشور خیلی علاقه دارد.

دراین روزها کشور شلوغ است: تظاهرات، راهپیمائی، شعار های زنده باد و مرده باد جوحاکم روز است. اغلب شعارهای وزن و قافیه دار با ردیف  »اعدام باید گردد… « ختم میشود. آقای اسدی در بیشتر ساعت های تفریح در اطاق معلمین ساکت است، گویی از قافله بکلی عقب مانده و هنوز دوهزاریش نیفتاده. بیشترهمکارهای آقای اسدی یکشبه تغییر موضع داده و اگر هم سابقاً بیطرف بودند، اکنون یکباره به صف انقلابیون پیوسته اند. بعضی هاهم میخواهند آقای اسدی را به حرف وادار کنند: »خُب آقای اسدی، شما که لوموند دیپلماتیک را مطالعه میفرمائید، خارجی ها در باره انقلاب ما چه میگویند؟«

ولی آقای اسدی نظریاتش را با شاگردانش درمیان میگذارد. درس امروز او انقلاب کبیر فرانسه است و او درباره پیروزی انقلاب و دوره ترور و سرکوب ضد انقلابیون به رهبری روبسپیر سخن میگوید:

 »آیا این جبر تاریخ بود که چندین هزار نفر به عنوان ضدانقلابی به زیر تیغ گیوتین فرستاده شوند و صدهاهزار نفر درجنگ های انقلاب بین فرانسه و کشورهای دیگر جان خود را از دست بدهند؟ نمیتوان از تاریخ آموخته و تحولات را بدون خونریزی به نتیجه رساند؟ انقلاب و سرنگونی رژیم ها و اصولاً تخریب آسانتر است، تا ساختن یک جامعه ایدال و عادلانه انسانی. انقلاب رژیم ها را عوض میکند، نه انسانها و طبیعت شانرا. تغییر انسانها کاری طولانی است و به تلاش پرمشقت و عمیق فرهنگی نیاز دارد. قیام عصیان است، وهمیشه با بیداری همراه نیست.«

ولی این حرفها در این روزها خریدار زیادی ندارد.  شاید تنها شاگرد علاقمندی که مرتب سرش را پایین آورده و حرف های آقا معلم را تأیید میکند، پسرش  بیژن باشد که در ردیف سوم درکنار سعید و محسن مثل همیشه پهلوی هم نشسته اند. سعید و محسن گاهی درگوشی حرفی رد و بدل می کنند، بطرف بیژن اشاره کرده و لبخندی میزنند: »فکر میکنم اگر بیژن حرفهای آقای اســدی را تأ یید نکنه، پول توجیبیش کم خواهد شد!«

ساعت آخر درس است و با به صدا درآمدن زنگ بچه ها به کوچه میریزند. بیژن، سعید و محسن که سالها ست همکلاس و دوست و همدرس اند بطرف خانه میروند.  بیژن دراین اواخر کمی احساس تنهایی میکند و توفکراست. یکبار چون از بحث های داغ و شعار مرگ براین و نابود آن خود را کنار کشیده بود، حتی یکی از بچه های لات بد دهن (که چند سال هم رفوزه شده بود و همیشه ته کلاس می نشست) به او »بچه ساواکی« گفته بود. این جوان که در مدرسه به »اصغر دراز« معروف بود، دل پری از بیژن داشت. یکبار به خاطر متلک گفتن به خواهر بیژن در کلانتری چند کشیده آبدار از جناب سروان خورده بود. ولی حالا پرروشده، چون قضایا برگشته و این پاسبان ها و افسرها هستند که از مردم میترسند!  دراین دوره گویا تعداد ساواکی ها ١۰۰ برابر شده، چون هرکسی که کمی کناره گیری کرده و یا ساکت است،  ضدانقلابی و ساواکیست.

امروزهم تظاهرات است و مردم به خیابانها ریخته اند. سعید و محسن هم به صف تظاهرات میپیوندند و بیژن به خانه میرود، چون بعد ازظهر معلم سنتورش می آید و او باید تمرین کند.

بین راه سعید به میگوید: »این آقای اسدی آدم خوبی است، ولی آخر محافظه کاری هم حدی دارد. مگر میشود اراده مردم و قدرت شکننده انقلاب را دست کم گرفت؟ «

****

سعید در خانواده ای روشن و لی غیرمذهبی تربیت شده است. پدرش کارمند مخابرات است و طوری که تعریف میکند، در زمان مصدق عضو حزب توده بوده است. سعید نیز چون خواهر و برادرانش کم و بیش درباره جنبش های ضد امپریالیستی معاصر شنیده و خوانده است.  خواهر بزرگ او فرشته  در دانشگاه اقتصاد میخواند و با گروه های مارکسیستی تماس دارد. امروز سعید از درس انقلاب فرانسه گزارش میدهد و فرشته میگوید: »انقلاب اکتبر روسیه را از درس ها حذف کرده اند. این انقلاب جهان را عوض کرد. امروزهم باید با خورده بورژوازی متحد شده و علیه امپریالیسم جهانی مبارزه کرد …«

****

محسن برخلاف او در خانواده ای مذهبی و لی غیر متعصب تربیت شده است. پدرش یک بازاری محترم است که ازکمک مادی به روشنفکران مسلمان دریغ نداشته است. هروقت از دکتر شریعتی صحبت میشود، با افتخار میگوید: »خدارحمت کند دکتر را، از نزدیک چند بار اورا دیده بودم، آبروی اسلام را حفظ کرد و حالا اقلاً ماهم میتوانیم در برابر چپی ها از یک ایدئولوژی برخور دار باشیم…« اینکه ایدئولوژی به چه معنی است، برای او مهم نیست. همینقدر میداند که آدم های امروزی باید آنرا داشته باشند، همانطور که کت و شلوار و پیرهن بشور و بپوش قشنگ تر از پیرهن و تنبان قدیمی هاست. محسن چند جزوه از کتابهای دکتر را خوانده است. دختر خاله اش سوسن که از بچگی به اسم او شده، برایش کتاب می آورد و گاهی هم باهم کاست گوش میکنند.

اینکه سعید و محسن همعقیده نیستند، کمترین تأثیری بر دوستی شان ندارد. علاقه به مطالعه، بحث های سیاسی، مخالفت با ظلم و استعمار و بالاخره عدالتخواهی آنهارا مثل دو برادر دوقولو بهم وصل کرده است. اگر کسی از اختلاف اسلام و مارکسیسم حرفی به میان بیاورد، هردو همصدا میگویند: ما بین شریعتی و خسرو گلسرخی فرقی نمی بینیم. مهم اینست که برای عدالت مبارزه کنیم.

بیژن هم مخالف ظلم است و  از دیکتاتوری خوشش نمی آید. فقط از اینهمه کلمه »مرگ« در شعار ها بیزاراست و با روح لطیف شاعرانه او ناسازگار. به موزیک و زبان خارجه علاقه دارد و به پدرش قول داده، آنقدر فرانسوی بخواند، تا بتواند »بیگانه« آلبرکامو را دوباره به فارسی برگرداند.

****

شور و هیجان روز بروز بیشتر شده، شاه رفته  و نخست وزیراوهم سرنگون شده.  به هرجا می روی، بیشترمردم،  چه چپگرا و چه مذهبی و یا لیبرال از »انقلاب ما« سخن میگویند و آنر تنها با کلمه »بی نظیر« توصیف میکنند. عطر شکوفه های بهار آزادی مردم را مست کرده است.

مدرسه ها تق ولق است، سعید و محسن هرکدام به طرفی جذب شده اند، درس و مشق را کنار گذاشته و شب روز مشغول فعالیت، بحث، پخش جزوه و نشریه و پلاکارد و تراکت هستند. کمترهم یکدیگر را می بینند و برای یکدیگر وقت زیادی ندارند.

دراین میان رابطه بین سوسن و محسن هم که عقد آنها درستاره ها بسته شده، تنگ تر میشود، بیشتر یکدیگر را میبینند، کتاب و جزوه است که رد و بدل، خوانده و هضم میشود.  رابطه معنوی با اشتیاق قلبی پیوند میخورد و شعر زیبایی از حافظ و مولانا و ترجیع بندی از وحشی بافقی چاشنی بحث های سنگین ایدئولوژیکی میشود. موقع رد و بدل کردن کتاب، یک تماس کوتاه دست ها و یک نگاه عاشقانه  آنهارا به دنیای بالا تری سیر میدهد.

ولی یک موضوع براین رابطه زیبا در این بهار دلنشین سایه افکنده است و آن خانواده و بخصوص پدر سوسن است. از نظر نزدیکی انسانی این بهار برای آن دو بهار آزادی نیست. پدر سوسن همیشه یک آدم سنت گرا، خشک و از نظرسیاسی منفعل بود، و حالا به یک مذهبی انقلابی تبدیل شده است. حاج آقا براتی درسالهای گذشته تا این حد سخت گیر نبود. البته در محله به عنوان یک آدم خشک مذهبی معروف بود. بعضی ها از او حساب می بردند. شغل مشخصی نداشت، از راه  بساز و بفروش سرمایه ای جور کرده بود که با آن کار میکرد.  با مسجد و بیت بعضی از آقایان رابطه های نزدیکی داشت، دهه محرم که میشد روضه خانی های مفصل راه می آنداخت، شله قلمکار پخش میکرد و در هیئت های سینه زنی روی او خیلی حساب می کردند. حاج آقا براتی اکنون نفوذش زیادشده  و بعضی افراد منجمله پدر و خانواده محسن که تا بحال به او اعتنای خاصی نداشتند، حالا با کمی ترس و مراعات از کنار او رد میشوند و قدی هم خم میکنند. در رفت و آمد های خانوادگی خودسانسوری رواج پیداکرده واز زمانیـکه حاج آقا رئیس کمیته شده، وقتی با آن هیبت و کاپشن رنگ زیتونی اش وارد میشود، همه خود را کمی جمع و جور کرده و صحبت را عوض میکنند. خانم ها فوری روسری ها را از کیف شان در می آوردند و جوان ها جوک و شوخی و خنده را قطع میکنند. یکبار برادر کوچک محسن در گوش او گفت: درست است که حاج آقا زیر کاپشن همیشه یک اسلحه همراه داره؟

محسن خود را دریک تضاد احساس میکند. همیشه آرزوی پیروزی اسلام را داشت ولی فکر نمیکرد یک آدم بیسواد و بی معلومات که هیچ آگاهی از ایدئولوژی و علوم سیاسی و جامعه شناسی و … ندارد، یکشبه اینهمه قدرت برای خود کسب کند و صدای همه را خفه کند.

از طرف دیگر محسن نمیتواند ازسوسن دل بکند… چه باید کرد؟ مگر نگفته اند که در راه عشق باید خیلی چیزها را تحمل کرد؟ ولی خیلی جاها تحمل کم کم بدون اینکه آدم خودش متوجه شود به تأیید وهمراهی می انجامد و میگوید واقعیت همین هست که هست.

****

بعد از نامزدی و ازدواج محسن و سوسن،  حاج اقا براتی برای دامادش که بیکار و بی پول است، خانه ای تهیه کرده و اورا کم کم وارد کمیته و سپاه و… میکند. بخصوص شروع جنگ خیلی از موضوعات و اختلافات را درجه دو و سه میکند.

همه این تغییر و تحولات در زندگی محسن مثل یک قانون طبیعی رخ میدهد و شخصیت او را نیز عوض میکند. دشمن به خاک کشورش حمله کرده، »شیطان بزرگ« از هروسیله ای برای شکست انقلاب استفاده میکند، و حالا دیگر تفاوت بین  »تشیع علوی و تشیع صفوی« مسئله ما نیست، مسئله بود و نبود نظام و عقب راندن دشمن متجاوز مطرح است. وقتی برای بحث های ایدئولوژیک و زیبای گذشته باقی نمانده است.  موقعیت استثنایی است و یا باید یا در جهت انقلاب بود و یا ضدآن. محسن در بحث ها با همفکران سابقش نارسائی ها را همیشه توجیه میکند: ما درحال جنگیم و دشمن مارا از هر نظر محاصره کرده است، دشمن خارجی نیز بما مجال سازندگی نمیدهد. تحت چنین شرایطی چه انتظاری میتوان داشت؟

***

سعید و محسن اکنون بیش از دوسال است که دیگر یکدیگررا ندیده اند. بیژن هم  درخانه خزیده و زبان میخواند و معلم سنتورش گاهی مخفیانه به او درس میدهد. با ید موقع تمرین پنجره ها رابست. موسیقی و خنده و اینجورکارها خطرناک است.

آقای اسدی خود را بازنشسته کرده و روزها به کتابخانه و کتابفروشی ها میرود، در پارک قدمی میزند، با همکاران سابق گپی رد و بدل میشود و بعد به خانه می آید.  دل خوشی ندارد، چون همسرش را هم در اثر سکته قلبی از دست داده است.

****

از سعید مدتی است هیچ خبری نیست. گاهی به خانه سری میزند و احوالی می پرسد. انقلاب فرهنگی راه افتاده و خواهرش فرشته هم سال آخر اقتصاد را نیمه تمام رها کرده و مخفیانه درجنبش کار میکند، با کادرهای بالا رفت و آمدهایی دارد. خودش مسؤل یکی از هسته هاست و با شوهرش و چند نفر دیگر منجمله محسن در یک خانه تیمی زندگی میکنند. اکنون دیگر کارعلنی در دانشگاه، میزکتاب، تظاهرات، میتینگ ها و غیره ممکن نیست. همسنگرهای دیروز در مقابل هم قرار گرفته اند و گذشت آن زمانی که میگفتند: اسلام انقلابی و مارکسیسم باهم اختلافی ندارند، چون در مقابل دشمن مشترک یعنی امپریالیسم قرار دارند.  خشونت متقابل بین نیروهای ناراضی و حکومت تا سرحد ترور و درگیری مسلحانه جو حاکم روز است. دادگاه های انقلاب شب وروز مشغول بکار اند و دادستان درجواب یکی از خبرنگاران که علت سرعت عمل و ندادن مجال دفاع برای متهمین را جویا میشود، میگوید: آقا وقت نداریم و باید سریع عمل کنیم.

شوهر فرشته، مسعود، از قدیم صاحب یک چاپخانه است و سعید را هم که بعد از دیپلم بیکار شده است، استخدام کرده.

این چاپخانه که روزها بطور عادی کار میکند، از طرف نیمه های شب به بعد به محل چاپ تراکت و اعلامیه تبدیل میشود. دریکی از این شبها نیروهای کمیته  از طریق یک از افراد دستگیر شده هسته این محل را کشف کرده و به آنجا حمله میکنند. کار به در گیری مسلحانه کشیده، فرشته کشته شده و مسعود و سعید دستگیرمیشوند. دوندگی های زیاد خانواده سعید، وساطت، ضمانت و وثیقه آنهارا از مرگ حتمی نجات داده و حکم اعدامشان بطور معجزه آسایی به زندان طویل المدت تبدیل میشود. دراین روزها پخش یک اعلامیه خطر مرگ به همراه دارد، چه برسد به داشتن چاپخانه.

****

جنگ همچنان ادامه دارد. محسن یک پایش در جبهه و پای دیگرش در کمیته و یا »لانه جاسوسی«  است و درفتح خرمشهر شرکت دارد.  در زندگی او روزی پرشکوه تر از این روز وجود نداشته است. از ته دل خوشحال است، احساس غرور ملی و سربلندی میکند. اگر اینجا و آنجا دندان روی جگر گذاشت و آدم هایی مثل حاج آقا براتی را تحمل کرد، اقلاً این اتحاد به پیروزی انجامید. ولی نه، اینطورهم نیست…. جنگ همچنان ادامه پیدا میکند  و محسن باوجود اینکه دیگر آن انگیزه سابق را در خود نمی بیند، حفظ وحدت را مهمتر از مته برخشخاش گذاشتن می بیند. حاج آقا براتی میگوید: مصلحت هایی وجود دارد که تو ومن خبر نداریم. بیرون راندن دشمن کافی نیست، باید او را مجازات و سرنگون کرد.

جنگ سالها برهمین منوال بدون نتیجه مشخصی ادامه یافته و قربانی میطلبد. حاج آقا براتی در یکی از حملات دشمن کشته میشود. بمباران شهرها و شدت حملات آرامش را از مردم گرفته است و محسن هم با همسر و فرزندانش بعضی از شبها را در دهات و بیابانها صبح میکنند.

قبول آتش بس برای محسن غیرقابل تصوراست. دیگر نمیتواند اینهمه تنش روحی را تحمل کند و آرام آرام خود را ازما جرا ها دور میکند. دیگر حاج آقا براتی هم نیست که اورا مجبور به ادامه این راه کرده و کردار و گفتارش را دائماً تحت کنترل داشته باشد.

محسن با استفاده از سهمیه جانبازان و خانواده شهدا وارد دانشگاه میشود و در رشته ای که از دیرباز در آرزوی آن بود، یعنی علوم سیاسی و ارتباطات جمعی شروع به تحصیل میکند. شبها با رانندگی و مسافرکشی خرج زن و دو بچه را بدست می آورد.

 ****

ورود محسن به دانشگاه با خروج سعید از زندان همزمان است. سعید همان اندازه که در رهایی از اعدام خوش شانس بود، حالا هم با خوش شانسی توانست از زندان خارج شود. هزاران زندانی دیگر هرگز نتوانستند بیرون زندان را ببینند و مسعود هم  که به سؤال ها »خوب جواب نداده بود«، به جوخه اعدام سپرده شد.

سعید از آزادی خود به پدر و مادر اطلاع نمیدهد و سرزده به طرف خانه میرود. دراین اواخر ملاقاتی هم نداشت. عمویش در آخرین ملاقات گفته بود که پدر و مادر کسالت دارند و سلام رسانده اند. سعید به کوچه خودشان میرسد، روی دیوارخانه شعار رنگ پریده »مرگ برصدام« هنوز دیده میشود.  دم درخانه باقلبی پرتپش زنگ میزند. نه نه فاطمه خدمتکار و دوست خانواده (همیشه به فرشته و سعید میگفت: نه نه جون من به شما شیر دادم و بزرگتان کردم) نماز مغرب را سلام داده و در را باز میکند. چشم های ضعیفش نمیتواند سعید را تشخیص دهد:

– باکی کار دارید؟

– نه نه فاطمه منم، سعید. یادتان رفته؟

سعید وارد خانه شده و یکسر به اطاق خودش میرود، همان اطاقی که بعد از ازدواج فرشته به او رسیده بود. تقویم رنگ پریده ای روی دیوار سال ١٣٦۲ را نشان میدهد، ساعت کهنه ای روی رف تیک تاک میکند و درکنار آن عکس فرشته، شوهرش و سعید با چند دوست در حال کوهنوردی دیده میشود. همه ژست گرفته و لبخند امید به لب دارند. قفسه های کتاب دست نخورده است. مادرش در ملاقاتها میگفت: کمتر وارد اطاقت میشویم و به چیزس دست نمیزنیم. سعید یکسر سراغ مفاتیح الجنان میرود و آنرا ورق میزند. عجیب است: هنوز چند اعلامیه رنگ پریده سازمان درلای صفحات دعای کمیل است. آنزمان از روی احتیاط و در آخرین فرصت  آنهارا آنجا مخفی کرده بود که کسی شک نبرد.

– نه نه فاطمه، پدر مادر کجایند، کی برمیگردند. چرا بخاری خاموش است؟

– نه نه جان، رفته اند سفر.

– کجا؟

– نمیدانم، شاید شیراز

– ما که آنجا کسی را نداریم…

– والله نمیدانم، شاید مریض باشند، بالاخره دنیا …

– نه نه فاطمه من تحمل ندارم، اتفاقی افتاده است؟ چرا ملاقاتی نمی آمدند؟

– نه نه جان چه بگویم، زندگی همین است. شش ماه پیش هردو در بین راه شمال در یک اتوبوس نشسته بودند، که تصادف شد … خدا همه رفتگان را رحمت کند ….

***

سعید بعد از رهایی خود را در جهان دیگری میبیند. دنیا عوض شده است، بلوک شرق ازهم پاشیده، سرمایه داری بالاخره با برتری تکنولولوژی یکه تاز جهان شده است. آثار مارکس و انگلس و لنین یکباره قیمت شان به ارزش یک جلد کتاب رسیده است. چطور ممکن است قیمت کتاب تابعی از قدرت نظامی یک ابرقدرت باشد؟ مگر »حقیقت« هم دربورس  دچار نوسان قیمت میشود؟ دیگر نه آن جنبش و حرکت قبلی وجود دارد و نه جنگ. خیلی از دوستان سابق به دنبال کار و زندگی رفته و چند نفرشان به خارج گریخته اند. برادر کوچکتر او وحید  نیز چندسالی است که در آلمان پناهنده شده است. وحید بعد از دیپلم به هردری که زد نتوانست به کار و یا تحصیل مشغول شود. کشته شدن خواهرش فرشته و زندانی بودن سعید و مسعود و بالاخره سابقه قدیم سیاسی پدرش در ها را برویش بسته بود.

بالاخره بعد از دوره سربازی گذرنامه گرفته و به آلمان می آید.

در آلمان کارش خیلی زود راه می افتد: اسم خواهرش در »لیست شهدا«  است و خود وحید هم دوسه بار به کمیته احضار شده است. برای اداره پناهندگان همین کافیست. وحید که بچه زرنگ و با هوشی است در ظرف سه چهار سال به زندگی خود سر و سامانی میدهد. از آشپزی و نظافتکاری در یک رستوران ایرانی شروع کرده و شب وروز مشغول پس انداز است. نه اهل خوشگذرانی است و نه برای استراحت به آلمان آمده است، بلکه میخواهد محرومیت های اجتماعی گذشته اش را جبران کند. پنجسال از آمدنش به آلمان اکنون صاحب دو رستوران است، ازدواج کرده و زندگی راحتی دارد.

****

سعید در وطنش دست به هیچ کاری نمیتواند بزند، چند سال بعد گذرنامه گرفته و راهی آلمان میشود. طبیعت او با برادرش وحید خیلی فرق دارد. نه آن زرنگی و چالاکی اورا دارد و نه حال و حوصله ای برایش مانده است.  سال های سخت زندان و چند سال بیکاری اورا عوض کرده است. در آلمان برای اقامت راهی جز پناهندگی ندارد. دونفر از همفکران سابقش را هم اینجا پیدا میکند که مشغول کار و زندگی هستند. به سعید میگویند: اوضاع پناهندگی دیگر مثل سابق ساده نیست. باید در مصاحبه بگوید که بعد از بیرون آمدن از زندان به دوستان قدیمی پیوسته و دوباره به کار سیاسی مشغول شده و بار دیگر تحت تعقیب قرار گرفته است. سعید که از این کلک ها خوشش نمی آید،  به گفتن حقیقت اکتفا کرده ورد میشود. ضمناً اورا به منطقه دور افتاده ای در آلمان شرقی منتقل کرده اند. درحکم ردی او آمده است: »متقاضی سه سال بعد ازخروج از زندان بدون مشکل در کشورش زندگی کرده است….« ولی آیا این زندگی واقعاً بدون مشکل بود؟ آیا همین کافی نیست که سعید در اثر فشارهای زندان شکسته  و خرد شده است؟

خوبست که اقلاً به این جواب ردی میتوان اعتراض داد و اکنون چند سالست که منتظر دادگاه دوم می باشد.

****

شبی از شبهای سرد زمستانی سعید در خوابگاهش مشغول مطالعه است. مسؤل خوابگاه در اطاق او را زده و از سعید می پرسد که آیا او مسلمانست، یانه؟ سعید از این سؤال تعجب میکند و نه علت سؤال را میداند و نه از مسلمان بود خود مطمئن است. البته مسلمان زاده است و کم و بیش چیزهایی میداند، بخصوص اجباراً در زندان نماز خواندن را به او یاد داده اند. سعید با کمی تأمل جواب مثبت داده و علت سؤال را می پرسد. مسؤل خوابگاه میگوید، برایت یک کاری پیدا شده که میتواند سرنوشت ساز باشد، بامن بیا تا جریان را برایت تعریف کنم. بعد از مدتی حرکت به یک ساختمان عریض و طویل میرسند و وارد اطاقی میشوند. درآنجا چندنفر ایرانی جا افتاده با ته ریش و یقه های بسته همراه یک روحانی نشسته اند. هیئتی از ایران برای بستن قرار داد خرید گوشت به این منطقه دورافتاده آمده است و جزو شرایط قرار داد اینست که باید گاوها طبق سنت اسلامی ذبح شوند و دراین محل دور افتاده تنها سعید را به عنوان ایرانی مسلمان یا فته اند. حاج آقای روحانی بطور کوتاه  ذبح اسلامی را به سعید یاد میدهد: حیوان باید رو به قبله بوده، و او بعد ازگفتن بسم الله باید چهار رگ گاو را قطع کند. سعید که زمانی میخواست دنیا را عوض کند و کمتر از اصول دیالکتیک و جنگ مسلحانه چیزی را قبول نداشت، اکنون در این دیار غربت شب و روز به گاو کشی و بسم الله گفتن مشغول است. صاحب کشتارگاه از نظم و دیسیپلین سعید بی اندازه راضی است و میخواهد به هر شکلی شده برای او اجازه  اقامت بگیرد و اداره اتباع بیگانه با توجه به ضرورت این نیروی کار به او اقامت یکساله میدهد. آخر اگر سعید نباشد منافع اقتصادی آلمان به خطر افتاده و قرارداد چند میلیونی بین دوکشور باطل میشود!

سعید بعد از پایان این دوره از کار و ختم قرار داد اکنون انسان آزادی است که میتواند محل اقامتش را تعیین کرده و اجازه کار بگیرد. جای تعجب است که پناهندگان هم در خارج دوره اسارت و آزادی را پشت میگذارند.

محسن در این فاصله دانشگاه را تمام کرده و در یک روزنامه به عنوان سردبیر کار خوب و مورد علاقه خود را یافته است. جو کشور عوض شده، امیدهای زیادی برای اصلاحات بوجود آمده و خیلی از نیروهای روشنفکر مسلمان جرأت انتقاد را پیدا کرده اند.  محسن از همان اول خواستار عدالت اجتماعی و آزادی فکری بود و گمان میکرد که این اهداف بالاخره با پایان یافتن جنگ و دفع خطرهای داخلی و خارجی تحقق خواهد یافت. او مانند بعضی روزنامه نگارهای دیگر به گروه اصلاح طلبان پیوسته و رمق تازه ای پیدا کرده است. روزنامه »امید فردا« که او سردبیرآنست بین جوانان و دانشجویان خواننده زیادی دارد.  روز بروز تیراژ آن بالا تر میرود  محسن در باره حقوق بشر و آزادی قلم سخن میگوید و اسلام را با اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر منطبق میداند. او که سالها در کمیته و جبهه خون و خونریزی و خشونت را از نزدیک دیده است، اکنون مخالف سرسخت هر نوع ترور و خشونت دولتی و غیر دولتی است. در یکی از سر مقاله ها حتی مجازات اعدام را به زیر سؤال میبرد و مینویسد که  میزان جنایات در کشورهای دارای مجازات اعدام کمتر از بقیه کشورها نیست. یک استدلال آماری میکند.  ولی دراین مقاله خیلی پا ازگلیم خود بیرون گذاشته است. او درگذشته چند بار اخطاریه و احضاریه دریافت کرده بود و حتی چند هفته ای به خاطر یک مقاله تند در بازداشتگاه بود. این بار دیگر خیلی پیش رفته و بدون اینکه بخواهد یکباره منکر  یکی از اصول اسلام شده است. در دادگاه به خاطر همین خطا به سه سال زندان محکوم میشود. در زندان با چند جنایتکار گردن کلفت (یکی از آنها قاتل است و منتظر اجرای حکم اعدام) هم سلول میشود. محسن که مخالف اعدام است، با خود میگوید، اگرهم اعدامش نکنند، چقدرخوبست اقلاً از کنار من دورش کنند.

****

سعید بعد از چند سال اقامت در آلمان از این محیط دلسرد شده است. همفکران قدیمی او به دنبال پول درآوردن و کاسبی رفته اند و دیگر ایدآلی در زندگی ندارند.  برادرش وحید یک سر دارد و هزار سودا. یکی از رستورانها را فروخته است و بدهی سنگینی به اداره مالیات روی دوشش سنگینی میکند. گروه های سیاسی از نظر سعید چیز جدیدی برای گفتن ندارند و از شرایط واقعی جامعه ایران به شدت دور افتاده اند. انشعاب، اختلاف و بستن اتهام به یکدیگر وقتی برای روشنگری فرهنگی و سیاسی باقی نگذاشته است. هرکس از ایران میرسد، اولین سؤالش اینست که: وضع پناهندگی چی جوریست، چه »کیسی«  باید نوشت که قبول شد؟ میگویند باید گفت که جزو جنبش دانشجویی بودیم. ازقرار به دیگران پناهندگی نمیدهند.

پناهندگی سیاسی هم مانند کالا در بورس دچار نوسان شده، یک سازمان بالا میرود و سازمان پایین، هیچکس هم نمیداند چرا!

یکی از هموطنان سمج سعید را راحت نمیگذارد و مرتب ازاو می پرد که با چه کیسی اقامت گرفتی؟ یکروز سعید از کوره در رفته و میگوید: آقاجان، کیس گاوگشی !

سعید که از جو خارج کشور تصور دیگری داشت، هوای وطن میکند. دوست دارد او نیز در متن وقایع باشد. رفتارهای ضدخارجی راستگرایان آلمانی او را آزار میدهد و بارها در آلمان شرقی شاهد حمله چکمه پوشان کله طاس به خارجی ها بوده است و خودش هم یکبار در یک درگیری از آنها کتک خورده است.  حالت روحیش خراب شده و بدون داروهای آرامش بخش نمیتواند تعادل خود را حفظ کند. گاه در رستوران برادرش ساعتها به نقطه ای خیره شده و با کسی حرف نمیزند. صدای قهقهه مهمانان رستوران آزارش میدهد: »اینها به چه میخندند وچقدر خنده هایشان زشت است. مگر تا یکساعت پیش قبل از خوردن مشروب مثل چند بیگانه در کنارهم ننشسته بودند؟«

بالاخره هوای بازگشت به وطن را میکند. حد اقل توانسته است با کار و پس انداز سرمایه ای برای خود جور کند تا در ایران به آرزوی قدیمی خود که باز کردن یک کتابفروشی بود، برسد. وقتی وارد فرودگاه مهرآباد میشود، می بیند برای اولین بار بعد از چند سال دیگر لازم نیست اسم خود را اسپل کند! صبح که از خانه خارج میشود همه کوچه ها و خیابانها را متعلق به خود میداند. از یک خانه پرتجمل اجاره ای که معلوم نیست، قراردادش تمدید شود، به یک خانه محقر برگشته که متعلق به خود اوست. کسی نمی پرسد: کی این خانه ترک میکنی و اصولاً چر وارد این خانه شده ای؟

ولی آن خانه پدری هم در این فاصله دیگر نیست. وحید که در آلمان با مشکلات مالی زیادی روبروشده بود، چندسال پیش با سعید صحبت کرد و خانه را فروختند. حالا بجای آن یک ساختمان ٥ طبقه با آپارتمانهای شیک بنا شده است. قیمت زمین و املاک بطور سرسام آوری بالا رفته.

سعید با پولی که آزآلمان آورده یک خانه رهنی گرفته و با بقیه آن کتابفروشی باز میکند.  برای نجات از تنهایی و سرو سامان دادن به زندگی با یکی از همدرسی های سابق فرشته که شوهرش را در جنگ ازدست داده، ازدواج میکند. زندگی ساده ایست  توأم با صفا و تفاهم.

****

یکروز که سعید روزنامه را ورق میزند به خبر عجیبی برخور میکند: خبر آزاد شدن تعدادی روزنامه نگار از زندان و دربین آنها به نام دوست قدیمی اش محسن برخورد میکند. عجیب است! مگر محسن زندانی بود که اکنون آزاد شده است؟  آیا میتوان و صلاح است که اورا ببیند؟ خاطرات دوره دبیرستان، شورش و قیام، بهار آزادی، جدا افتادن از محسن، رو در رو  قرار گرفتن با همفکران او و دوره زندانی خودش مثل یک فیلم از جلو چشمش عبور میکند. اکنون ۲٦ سالست که محسن را ندیده است و دراین فاصله چه اتفاقاتی که رخ داد.  اول فکر میکند محسن را به نحوی پیداکند، ولی بعد این فکر را کنار میگذارد. اکنون شعار روز اینست که گلیم خودت را از آب بیرون بکش و دردر سر زیادی ایجاد نکن. خیلی ها به زندگی داخلی و شخصی خود گریخته اند، ماهواره و اینترنت جای شعار و به خطرانداختن جان و مال را گرفته است. کسی که بعد از انجام سه کار مختلف در روز به خانه می آید، دیگری رمقی برای مطالعه و بحث و گفتگو ندارد.

کتابفروشی سعید پاتوقی است برای کسانیکه هنوزهم علاقه ای به بحث و صحبت دارند، ولی بحث ها اساسی تر و عمیق تر است، شعار نیست، بلکه از شعور سرچشمه میگیرد.

****

یکروز پیرمردی وارد کتابفروشی او میشود و سراغ فرهنگ لغت جدید فرانسوی را که یک هفته است وارد بازار شده میگیرد. سعید می گوید: »باید سفارش بدهم، اگر شنبه آینده تشریف بیاورید، تقدیم تان میشود. شما فرانسوی میدانید؟ «  مرد پیر میگوید: بله کم و بیش آشنایم، شغل اصلی من دبیری تاریخ بود … هنوز این جملات تمام نشده که سعید متوجه حضور آقای اسدی میشود، او را دربغل میگیرد و اشک از چشمانش جاری میشود: آقای اسدی، مرا به خاطر دارید؟ من و محسن و پسرشما آقا بیژن کنار هم روی یک نیمکت می نشستیم. آن روزی را به خاطر دارم که شما میگفتید: انقلاب و سرنگونی رژیم ها و اصولاٌ تخریب آسانتر است، تا ساختن یک جامعه ایدال و عادلانه انسانی. انقلاب رژیم ها را عوض میکند، نه انسانها و طبیعت شانرا… آقای اسدی میگوید: بله من ازاین حرفها زیاد میگفتم، ولی نمیدانم تو کدام روز را به خاطر داری.

– از محسن چه خبر دارید، شنیدم زندان بود و آزاد شده است. چرا زندانی شد؟ حالش چطور است؟

– منهم خبر دقیقی ندارم. چند بار به دفتر روزنامه اش رفتم. گاهی راجع به متن های فرانسوی از من سؤال میکرد، بعد هم خبر دستگیری اش را شنیدم.  بعد از آزاد شدنش از دوستانش سراغش را گرفتم. میگویند دانشگاه تورنتوی کانادا به او به عنوان یک روزنامه نگار برجسته بورس تحصیلی داده و او هم با خانواده فعلاً برای سه سال به کانادا رفته تا دکترایش را بگیرد. گاهی با پسرم بیژن رابطه ایمیلی دارد. اگر خبرجدید رسید، شنبه آینده برایتان تعریف میکنم.

 شنبه بعد آقای اسدی با بیژن که  چند سال است یک دارالترجمه باز کرده و ازکارش هم راضی است  به کتابفروشی سعید می آیند. سعید به بیژن میگوید: اگر توی خیابان تورا میدیدم، نمیتوانستم تورا بجا بیاورم. چقدر فرق کردیم، موهایمان سفید شده، ۲٦ سال است یکدیگر را ندیدیم. از سعید چه خبر؟ بیژن ایمیلی را که دیروز برای پدرش رسیده ، نشان میدهد:

»… استاد عزیز، اکنون یک  ماه است در غربت بسر می برم. فعلاً باید زبان خود را تکمیل کنم.  مردم اینجا خیلی سرد مزاجند، ازهمین حالا دلم تنگ شده. کم کم باید به آب و هوا و مردم اینجا عادت کنم. دوست دارم قبل از سه سال دکترای خودرا گرفته و برگردم.  حال بیژن چطور است؟ شما نوشته بودید که در یک کتابفروشی سعید را دیده اید و با اوصحبت کرده اید. چه دنیای عجیبی است،  یکی از زندان خارج میشود و دیگری به زندان می افتد، یکی از خارج برمیگردد و دیگری به خارج میرود …  لطفاً آدرس ایمیل اورا برایم بدهید. فکر میکنم از همه عاقل تر بازهم همان بیژن شما بود که وقتش را کمتر تلف کرد…  »اصغر  دراز« را بخاطر دارید؟ بالاخره درآن زمان اوهم یک دیپلم ژ ٣ گرفت، بعد هم داماد یکی از روحانیون پرنفوذ شد و پلکان ترقی را پشت سرگذاشت، حالاهم   نماینده یکی از شرکت بزرگ ایران در کانادا است .مال و منالی به هم زده، بین ایران و دبی و اروپا و امریکا در رفت و آمداست. یک از دوستان سابق در اینجا بیوگرافی اورا میگفت و باهم میخندیدیم.  دراین اوضاع و احوال چیزی بهتر و سالم تر از خندیدن نیست. ولی خبرهای ناراحت کننده حمله احتمالی به ایران مراسخت نگران کرده است.  اگر قرار براین باشد، دوره دکترا را نیمه تمام گذاشته و برمیگردم. دیگر آن جوان ۲٥ ساله نیستم، ولی هرچه نباشد، چند سالی در جبهه بودم و تجربه دارم.  اگرهم قرار است درجامعه تغییری رخ دهد،  باید به دست خود ما انجام شود و نه توسط اجنبی.

    گر بماندیم جامه برگیریم، جامه کز فراق چاک شده است

                 ور برفتیم عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده است

دست شمارا میبوسم.  محسن«

نوشته ناشر

 Posted by at 14:12

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(required)

(required)