Sep 252012
 


مایستر اکهارت و مولوی

200px-Mevlana2

در تاریخ به دوره هایی برخورد میکنیم که در حوزه های تمدن های مختلف، همزمان تحولات فکری مشابهی به وقوع می پیوندد. بطور مثال قرن ١٣ میلادی چنین دوره ایست که درآن در اروپا، کشورهای اسلامی، هند و تبت همزمان موجی از تفکرات عرفانی بروز کرده و بطور اعجاب انگیزی به یکدیگر شباهت دارند، بطوریکه به ما این احساس دست میدهد که گویا بین این عرفا ارتباط و رفت و آمدی صورت گرفته باشد. البته میدانیم که ریشه های تفکرعرفانی خیلی قدیمی تر است، ولی آنچه  این قرن را از دیگر دوره ها متمایز میکند، اینست که عرفا در همه حوزه های فرهنگی یاد شده بیشتر ازقبل در مقابل مذاهب رسمی ایستادگی کرده و تصویر جدیدی از خدا و خداشناسی عرضه میکنند.

دراینجا ازمیـان همه این سوخته دلان به دو عارف شرقی و غربی قرن ١٣ و شباهت های فکری آنها اشاره میکنیم:

مولانا جلال الدین رومی در سال ١٢٧٣ میلادی در قونیه چشم از جان بست. دراین سال عارف نامدار آلمانی مایستر اکهارت ١٣ ساله بود و درسال ١٣٢٧ از دنیارفت، ٧ سال قبل از آن حافظ در شیراز چشم به جهان گشوده بود.

مولانا و مایستر اکهارت قبل از رسیدن به عرفان هر کدام در مذهب خود جزو متکلمین و علمای برجسته زمان خود بودند.  این دو عارف تصویر مشترکی از خدا و رابطه انسان با او ارائه میدهند. خدای آنان خدای خشمگین انتقامجوی مجازات کننده خطاکاران نبوده، بلکه با انسان دریک رابطه عاشق و معشوق قرار گرفته است.

مولانا این مفهوم را به زیباترین شکلی در داستان معروف موسی و شبان بیان میکند که همه ما به آن آشنایی داریم. شاید بهتر باشد درآن تعمق بیشتری بکنیم: موسی به چوپانی برخورد میکند که مشغول راز و نیاز با خدایی است که او را دوست خود  میداند:

تو کجایی تا شوم من چاکـرت

                  چارقت دوزم کنم شــانه ســـرت

دستکت بوسم، بمــــالم پایکت

                  وقت خواب آید، بروبـم جایکــت

گرتورا بیماری یی آید به پیش

                  من توراغمخوارباشم همچوخویش

موسی به عنوان نماینده تفکر رسمی مذهبی این سخنان را »کفرگوئی« میداند و میگوید: »خود مسلمان ناشده کافرشدی«. خطابی که از خدا دریافت میکند، صدای خدای عرفا است که میگوید: »بنده مارا زما کردی جدا«

مابــرون را ننــگریــم و قــال را

                  مادرون را بنـــگریــم و حـــال را

آتشــی از عشــق درجان برفروز

                  سربه سر فکر و عبارت را بسوز

ملت عشق از همه دین هاجداست

                  عاشقان را ملت و مذهب خداست

نقل شده است که درشب١٧ دسامبر١٢٧٣ هنگامیکه مولانا در قونیه درگذشت طرفداران همه مذاهب در سوک او میگریستند و میگفتند: »تو موسی و عیسای ما بودی«

سعدی نیز که درست درهمین دوره میزیست (وفات در سال ١٢٩٢) دردیباچه گلستان به بنده ای اشاره میکند که هرچه از خدا طلب بخشش میکند، خدا به اوتوجه نمیکند و درنهایت خدا رو به ملائکه کرده و میگوید: »دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم«:

کـــرم بین و لطف خداوند گـــار

               گنه بنده کرده است و اوشرمسار

مایستر اکهارت نیز چون مولانا یک متکلم بلندپایه مسیحی بود که از قرار نزد آلبرتوس ماگنوس تحصیل کرده بود و درمیان علمای دوره خود از احترام خاصی برخوردار بود. درعین حال در او نیز تحولی بوجود آمده، برداشت های رسمی کلیسائی را در باره دین و خداشناسی کنار زده و عشق را پیشه خودساخت.

او به خدای جدا از انسان که در آسمان مشغول امر و نهی است، اعتقاد نداشته و صریحا اعتقاد دارد که اگر انسان نبود، خدا هم کاری برای انجام دادن نداشت! مایستر اکهارت به عنوان کافر به یک دادگاه تفتیش عقائد که رهبری آن با اسقف اعظم کلن بود کشانده شده و محکوم به مرگ گردید. مایستر اکهارت این حکم را نپذیرفته و نزد پاپ ژان بیست وسوم شاکی شد، ولی پاپ نیز این حکم راتأیید کرد، ولی اکهارت قبل از آن از دنیا رفته بود.

دادگاه تفتیش عقائد برای محکومیت او ٢٨ جمله از خطابه های اورا ذکر کرده است که ترجمه بخشی از آنرا می آوریم. مایستر اکهارت میگوید:

»چندی پیش دراین فکر بودم که آیا از خدا چیزی طلب کرده و یا بپذیرم؟ دراین مورد باید بیشتر فکر و تأمل کنم، چون درصورتیکه من دریافت کننده موهبتی از طرف خدا بشوم، دراینصورت پایین تر از او قرار گرفته و من یک خدمتکار و نوکر بوده و او با دادن چیزی به من به یک ارباب تبدیل خواهد شد. ولی من تا ابد خواهان اینچنین رابطه ای با خدا نیستم.« در جمله دیگری میگوید: »امور ظاهری دینی برای ما ثمره ای ندارد و مارا به سعادت نمیرساند، بلکه مهمتر حالات درونی ماست که خدا با حضورش دروجود ما، آنرا ایجاد میکند.« این سخن گویی از زبان مولانا جاری شده است:

             مابرون را ننگریم و قال را

                          مادرون را بنگریم وحال را

تصویراز خدا تا حد زیادی تعیین کننده روابط انسانی و اجتماعی است. عرفا رابطه خود را با خدا رابطه عاشق و معشوق و انسان را ارزشمند و خداگونه  میدانند. مایستر اکهارت درجائی میگوید: »انسان همراه با خدا زمین و آسمان را خلق کرد.« ظاهر این  عبارت شریک قائل شدن برای خداست و کفرگوئی است، ولی در باطن آن معنی دیگری نهفته است که عرفا خود با تجربه وجودی و درونی به آن میرسند و آن تجربه وحدت وجود است که مدت ها قبل از آن بر زبان ابن عربی و حلاج نیز جاری شده بود. حافظ نیز میخواهد با تمثیل عرفانی خود انسانرا در خلقت شریک کند، به این معنی که میخواهد او را موجودی فعال و ارزشمند بداند، نه یک  نوکر دست نشانده:

بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم

      فلک راسقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

و یا آنجا که آرزوی یک خلقت جدید را بیان کرده و میگوید:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

               عالمی دیگر بباید ساخت، دیگر آدمی

بنا براین تفکرخلقت به پایان نرسیده ودنیا در حال شدن است. ما به عنوان انسان دراین شدن دخالت داریم و میتوانیم دست به تخریب و نابودی زده و یا در جهت کمال، عشق و انساندوستی حرکت کنیم.

خشونت ساخته و پرداخته دست انسان است، و کسانی هم هستند که خودرا نماینده خدا برای اجرای این خشونت میدانند. خدای اینان خدای خشونت و انتقامجوئی است.

آنان نیز که امروز باردیگراز جنگ صلیبی سخن گفته و میخواهند با کشورگشائی بردنیا آقائی کنند، چنین تصوری از خدا دردل دارند. این تصورات  با تصور مایستر اکهارت و مولانا از آفرینش وخلقت از زمین تا آسمان فرق دارد.

هادی رضازاده

 
 

 
 


 

 Posted by at 14:51

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(required)

(required)