Jul 222012
 

images (4)

نوشته هادی رضازاده

 

خانواده سنگ پایه جامعه است.

خانواده کوچکترین و در عین حال اساسی ترین هسته نهاد کلان اجتماعی را تشکیل میدهد.  باوجود تجربیات مختلفی که صورت گرفته است، حد اقل باید گفت که برای بقاء نسل انسانی و تربیت فرزندان خانواده مهمترین نقش را داشته و قابل جانشینی نیست. در بین سالهای اول تا سوم زندگی در کودکان آنچیزی ایجاد میشود که از آن به عنوان »اعتماد اولیه« نام برده میشود. این اعتماد اولیه در سرنوشت آینده انسان نقش مهمی دارد و ایجاد کننده تعادل انسانی است. کودکانی که در این سنین قربانی بی توجهی شوند، از این اعتماد اولیه محروم مانده و انسانهایی پرخاشگر و بدبین میشوند. تربیت فرزند در خانواده میسر است:  یک ضرب المثل شرقی میگوید: اگر برای یکسال فکر میکنی، دانه ای کشت کن، درصورتیکه برای ١٠ سال آینده فکرمیکنی یک نهال بکار و اگر صدسال آینده را در نظر داری یک فرزند تربیت کن!

توجه به دو نکته را دراینجا مهم میدانیم:

منظور ما در این مقاله ازخانواده تنها داشتن سند زناشوئی نیست. خیلی از خانواده ها با وجود داشتن سند ازدواج سالهاست که متارکه کرده و بنا برمصالح (فرزندان، دلایل مالی، حفظ آبرو و فشار خانواده های طرفین) ظاهراً به زندگی زناشویی ادامه میدهند (طلاق درونی) و افرادی هم هستند که بدون این سند تعهد متقابلی برای زندگی زناشوئی داده اند.

نکته دوم اینکه درخانواده های هموطنان مهاجر ویژگی های خاصی وجود دارد که  باید درمقاله جداگانه ای بررسی شود. یکی ازاین ویژگی ها اینست که در جوامع سنتی، خانواده (علاوه بر آنچه در جوامع صنعتی مرسوم است) نهادی نیز برای حمایت از زن و فرزندان ضعیف می باشد که به خودی خود و خارج از خانواده (خانه پدری و یا خانه شوهر) نمیتوانند به حیات خود ادامه دهند.  این نقش خانواده در جامعه صنعتی برای فرزندان هنوز هم معتبر است، ولی در مورد زنان دیگر اعتبار خود را ازدست داده است. زن تحت الحمایه مرد (پدر و یاشوهر) نیست و تحت قیمومیت او نیز قرار ندارد.  قبول این موضوع برای خیلی ها مشکل است و نمیتوانند خود را با شرایط جامعه ای وفق دهند که درآن خانواده از قوانین دیگری تبعیت میکند. خانواده مبتنی بر »قدرت«  باید به خانواده مبتنی بر »تساوی«  تبدیل شود.این کار ناممکنی نیست و میتواند با واقع بینی، تفاهم و بازنگری در باره ارزش های سنتی حل شود. مگرما هر روز خودرا با مقررات و قوانین کشور میزبان وفق نمیدهیم؟ پس چرا همین روش را در خانواده رواج ندهیم و نیازهای یکدیگر را مراعات نکنیم. زنان نیز باید توجه داشته باشند که مردهای قدرت طلب در دامن یک زن تربیت شده اند و تغییر روحیات سنتی احتیاج به صبر و تفاهم متقابل دارد.

آنچه با کمال تأسف مشاهده میشود، بالارفتن آمار طلاق هم در بین آلمانی ها و هم در میان هموطنان میباشد.

برای درک این موضوع که ناسازگاری های خانوادگی تا چه حد میتواند باعث تخریب و نابودی انسانها شود همین کافی است که ٨٠ در صد خودکشی ها علت خانوادگی دارد. و بسیاری از ناراحتی های  (افسردگی، ترس، بدخوابی) نتیجه اختلافات خانوادگی است. سازمان بهداشت جهانی همچنین نشان داده است که ناراحتی های جسمی یک چهارم بیمارهایی که به پزشکان داخلی مراجعه میکنند، علت روانی دارد. (مجله آلمانی روانشناسی امروز، نوامبر ١٩٩٥)

درباره علل طلاق آمار درستی در دست نیست. آنچه هست اینست که خیلی از دلائل  (مسائل مالی، خیانت، اجحاف، زورگوئی، سوء رفتار) هیچکدام به تنهائی دلیل طلاق نبوده اند. طلاق وجدائی محصول انباشته شدن مشکلات و مسائلی ازاین قبیل اند، که به مرور زمان جمع شده و مثل یک غده چرکین سرباز می کند. خیلی مواقع میتواند یک مسئله خیلی کوچک و جزئی آخرین قطره ای باشد که ظرف آب را سر ریز میکند.  خیلی ازاختلافات زناشوئی به دوره قبل از ازدواج برمیگردد. روش انتخاب همسر و تصور انسانها از زناشویی یکی از مهمترین این فاکتورهاست.

خیلی از علل ناسازگاری به قبل از ازدواج برمیگردد

آنچه زن و مرد را در اولین آشنائی ها به هم جذب میکند، کشش های عاطفی و عاشقانه است. دراین دوره خیلی از معیار های دیگر یا هنوز ناشناخته اند و یا بطور ناخودآگاه عقب رانده میشوند. عشق انسانهارا کور میکند و هر مجنونی لیلی را از دیدخود می بیند، ولیلی نیز همینطور. اینکه یک نامزد در آینده چه رفتاری در برابر فرزند، مشکلات مالی، بیماری، بحرانهای زندگی، غمخواری، همبستگی، کمک و تعاون متقابل در دوره های سخت آینده خواهد داشت، در ابتدای آشنائی مجهول است، زیرا هنوز موردی برای آزمایش پیش نیامده است. تنها در عمل و تجربه است که شخصیت انسانها خود را نشان میدهد. رودکی میگوید:

اندر بلای سخت پدید آرند           صبر و بزرگمردی و سالاری

البته اگر این کشش عاطفی برای ازدواج  تعیین کننده نمی بود و بر بقیه عوامل غلبه نمیکرد، کمتر ازدواجی رخ میداد و آنقدر طرفین وسواس نشان داده، از آینده این رابطه ترس داشته و نسبت به دوام آن بدبین میبودند، که هرگز پیوندی ایجاد نمیشد. حتی اختلاف سلیقه ها و تضادهای شخصیتی دراین دوره از پشت عینک عشق، مثبت دیده میشود و کسانی هستند که آگاهانه همسری را انتخاب میکنند که جبران کننده ناتوانی های آنها باشند. اینان آنچه را خود ندارند ولی در آرزویش بوده اند، در دیگری جستجو میکنند.  ولی کشش عاطفی اولیه بعد ازچندسال فروکش خواهد کرد و اگر محبت و عشق تحول پیدا نکند، همین تفاوت ها که در اول آنرا درسایه کشش عاطفی و جنسی موهبتی میدانستند، روزی به تضاد و تناقض خواهد انجامید و خواهند گفت: من باید از روز اول چشمم را باز میکردم و قبول میکردم که

 کبوتر با کبــــــوتر باز با باز                کندهمجنس با همجنس پرواز

میگویند قبل از ازدواج هردوچشم  (چشم عقل و چشم عشق) را بازکن  ولی بعد ازدواج یک چشم را روی هم بگذارد.

سالهای اول طلائی

در سالهای اول ازدواج کمتر »بلای سختی«  پیش می آید که »صبر و بزرگمردی و سالاری« را بتوان آزمایش کرد و اگرهم بوجود آمد با کشش های عاطفی و جنسی فراموش میشوند. بسیاری از انتقادات و پرخاشگری های زن و شوهر که در سالهای بعد بروز میکند، ایراد هائیست که در همان اول ابتدا نیز وجود داشت، ولی آنزمان به عنوان سوء رفتار تلقی نشده و با سخاوت قلبی نادیده گرفته میشد.

دراین دوره همان نصیحت حافظانه است که همه مشکلات را حل میکند:

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش    که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

حتی اگر درست و عادلانه توجه کنیم این سوء رفتارها در سالهای بعد کمتر میشود، ولی بیشتر به چشم خورده و زیر ذره بین قرارمیگیرد. انتخاب همسر کار سختی است ولی نسخه آماده ای هم برای آن وجود ندارد. چه بسا زن و شوهر هائی که قبل از ازدواج سالها باهم زندگی کرده و فکر میکنند از بوته آزمایش گذشته اند، ولی بعد از ازدواج کارشان زود تر به طلاق می انجامد و کسانیکه بقول معروف یک نظر یکدیگر را دیده اند، به پای هم پیر میشوند.

انتظارات درست

بسیاری از روانشناسان میگویند که  انتظارات زن و شوهر به مرور زمان نسبت به یکدیگر زیاد تر شده و برآورده نشدن این انتظارات باعث سرخوردگی و بحران زناشوئی میگردد. به اعتقاد ما این نظریه تا حدی یکجانبه است. این انتظارات نیستند که زیاد تر میشوند، بلکه توجه و تفاهم زن و شوهر نسبت به هم کمتر میشود.  زن و یا شوهر ناراضی معمولاً چیز جدیدی طلب نمیکند، بلکه زمان حال را با دورانی مقایسه میکند که هنوز انتظار او بیان نشده بود، از سوی طرف مقابل اجرا میشد. همسر انتظار دارد که همان توجه و کشش سالهای اول باقی بماند و کمتر نشود. اگر دو ستون  اصلی زناشویی را عشق و اعتماد بدانیم، در اینصورت باید گفت که عشق به مرور زمان مفهوم خود را عوض میکند. درابتدا عشق عمدتاً با گرایش جنسی همراه است ولی به مرور زمان این کشش کمتر میشود. ولی آنچه در این فاصله رشد میکند تجربه زندگی، شناخت نقاط ضعف و قوت همسر، همبستگی، همدردی و صبر برای عبور از مشکلات زندگی است. نام این عوامل فزاینده را میتوان اعتماد گذاشت. اعتماد متقابل، کمتر شدن کشش جنسی را جبران کرده و به عشق مفهوم جدید تری میدهد. عشق و اعتماد دو روی یک سکه اند و بطور غیرقابل تفکیکی یک مفهوم را تشکیل میدهند که میتوان آنرا محبت انسانی نامید. اگر عشق دوره جوانی به محبت تبدیل نشود و ضعیف شدن کشش جنسی جبران نگردد، زناشوئی به یک آب راکد تبدیل شده و خواهد گندید.

انتظارات تخیلی

پاره ای دیگر از انتظارات به توهماتی برمیگردد که دارای هیچ زمینه عینی نمی باشد. کسانی هستند که از ازدواج و خوشبختی زناشویی  انتظاراتی غیر واقعی داشته اند و زندگی زناشویی را علاج همه مشکلات و مسائل فردی و خانوادگی میدانسته اند. ولی باید دانست که زناشویی معجزه نمیکند و همیشه همراه با صفا و صمیمیت و اعتماد و علاقه نیست، حرکتی مارپیچی دارد و دائماً با بحران مواجه است. این نهاد علاج همه دردها و نا رسائی های فردی نیست، بلکه  تأمین کننده حداقل چارچوبی برای زندگی مشترک است. بجای آنکه زن و شوهر هر نوع ترقی و آرامش فردی خود را از این نهاد طلب کرده و نرسیدن به آنرا دلیلی برای شکست زناشویی بدانند، باید مسئولیت پذیری فردی و تلاش برای رضایت شخصی را نیز همواره به خاطر داشته باشند و همه اینهارا از همسر و زناشویی طلب نکنند.  شما میتوانید حلقه های ازدواج را از انگشت بیرون آورده و آنهارا روی میز بگذارید. در اینجا سه حالت پیش خواهد آمد:

حالت اول اینست که حلقه ها با هم تماس ندارند، در وضعیت دوم درست رویهم قرار گرفته اند و بالاخره در حالت سوم مانند

دو دایره یکدیگر را قطع میکنند این حالت سوم همان وضعیت مطلوب یک زناشویی است که از دو »من« ویک »ما«  تشکیل شده است. اگر حلقه ها با هم تماس پیدا نکنند، دو »من«  درکنارهم بدون مشترکات زندگی میکنند و اگر درست روی هم باشند، شخصیت یکی در دیگری هضم شده است. هنر زندگی حفظ همین تعادل است و اینکه سطح تماس دو حلقه تا چه اندازه باشد و چه اندازه امکان برای حفظ »من«  دراین زندگی باقی بماند.

خود را قربانی تصورنکنیم

زن و شوهر هریک شخصاً مسؤل پرورش و رشد شخصیت فردی خود می باشند. طرف مقابل میتواند دراین زمینه کمک کرده و تفاهم نشان دهد، ولی نباید او را عامل شکست در این رشد فردی دانست. ممکن است شوهری برپایه استعداد و تجربیاتی که در خود می بیند، شغل جدیدی را برای کسب معیشت انتخاب کند و همسرش نیز اورا تشویق و یاری کند. ولی اگر شوهر در این شغل موفق نشد، نباید از خود سلب مسؤلیت کرده و بگوید: »اگر زن دیگری داشتم، دراین کار شکست نمی خوردم.«

انسان برای خطاهای خود همیشه به دنبال یک مقصر است و میخواهد خود را قربانی حوادث و یا افراد بداند. تجربه شخصی من نشان داده است که در صدها دادگاه جزائی که  به عنوان مترجم شرکت داشتم، یک مجرم نبود که همه اشتباهات را پذیرفته و تنها خود را مقصر بداند.  حتی بعضی آنچنان سرسخت اند که حاضر به اعتراف نمیشوند، درحالیکه دادگاه در ازاء قبول جرم قول تخفیف مجازات را هم به آنها میدهد. مقصر دانستن طرف مقابل و قربانی جلوه دادن خویشتن یکی از بزرگترین بلاهای زناشویی است. اگر در اثر بی احتیاطی لیوان چای از دست ما افتاد و شکست، فوراً به دنبال مقصر میگردیم: اگرهمسرم این چای را در لیوان دسته داری ریخته بود، تا این اندازه آنرا پر نمیکرد، میگذاشت کمی سرد تر شود و درست وسط میز گذاشته بود،چنین اتفاقی نمی افتاد.

گیاهی بنام عشق و محبت

یکی از اشتباهات ما اینست که فکر میکنیم، محبت و عشق نهالی است که یک بار کاشته شده و بعد میتوان آنرا به حال خود رها کرد. بالعکس محبت بین انسانها بدون مراقبت و رسیدگی دائم نه تنها از بین رفته، بلکه باعث یکنواختی ملال آور شده و حتی ممکن است به سردی و دشمنی تبدیل گردد. محبت چون گیاهیست که هر روز به نور و آب احتیاج دارد و هرچه از عمرش میگذرد این نیاز هم بیشتر میشود. یافتن علایق مشترک جدید، تقویت اعتماد، سپاسگذاری و ارزش قائل شدن به شخصیت مقابل، قبول همسر همانگونه که هست، درک نیازهای او کوشش در پاسخگوئی به این نیازهای جدید، اظهار محبت با هدایای حتی کوچک و …. نهال محبت را بارور میکند. در فکر یک همسر همیشه این سؤال جریان دارد: »آیا اوهنوزهم مرا دوست دارد؟« و درانتظار علائمی برای این محبت است. اگرچنین علائمی دیده نشود، در او هم سردی بوجود می آید. حافظ میگوید:

اگر هواست که محبوب نگسلد پیوند     نگاه دار سر رشته تا نگهدارد

خوشبختانه زناشوئی برخلاف روابط معمولی انسانها دارای نیروهای ذخیره زیادیست که میتوانند برای شاداب نگهداشتن آن بسیج شوند:

زن و شوهر در زناشویی چهار نوع رابطه بایکدیگر برقرار میکنند: رابطه جنسی، رابطه فکری، رابطه عاطفی و همبستگی و رابطه معنوی (مذهبی). بنابراین رابطه زناشوئی از ذخیره ها  و لایه هایی برخوردار است که میتوانند، درصورت فروکش کردن یکی ازاین چهار عنصر  کمبود آنرا جبران کرده و مجموعه رابطه را پایدارنگهدارد. کم شدن رابطه جنسی میتواند با افزایش اعتماد، همبستگی وغمخواری جبران شود، بطوریکه استحکام لازم باقی بماند. برعکس یکی از دشمنان زناشویی ضعیف شدن و یا قطع ارتباط است. دراینجا منظور تنها صحبت کردن نیست، بلکه حفظ علاقه ها و ایجاد علائق مشترک جدید منظور است. گپ زدن، از اینجا و آنجا سخن گفتن، مسافرت، دیدار دوستان، ایجاد علاقه های مشترک، و پیوستن به علاقه طرف مقابل باعث زنده ماندن رابطه میشود. اگر می بینیم همسرما به عکاسی علاقه خاصی دارد، دراینصورت از هدیه یک دوربین کمتر خوشحال خواهد شد، تا مشارکت عینی ما در کار مورد علاقه او. درصورتیکه ما نیز این علاقه را در خود ایجاد کنیم، میتوانیم ساعات زیادی از زندگی روزمره را با یک علاقه مشترک بگذرانیم. نبودن علائق مشترک و یا کم شدن آنها یکی از دشمنان هر نوع رابطه انسانی است.  تحقیقات نشان داده است که در جوامع صنعتی زن و شوهر بعد از ٧ سال زندگی مشترک بطور متوسط روزانه ٥ دقیقه با هم رابطه سازنده مشترک و متقابل ایجاد میکنند.

همچنین خوشبینی، مثبت اندیشی و اعتماد خیلی از بروز سوء تفاهم ها جلوگیری میکند.  چند مثال: ممکن است شوهر شما با وجود مشغولیت و زحمت شما با بی تفاوتی خود را کنار کشیده و راحت و بیفکر در خود فرو رفته است. آیا این احتمال وجود ندارد که او درهمین حال مشغول پیداکردن وزن و قافیه برای یک شعر عاشقانه باشد که میخواهد تقدیم شما کند؟ ممکن است مدتها از همسر خود هدیه قابل توجهی دریافت نکرده باشید، ولی او مشغول پس انداز برای تقدیم یک هدیه پر ارزش باشد که همیشه در آرزوی آن بوده اید. وقتی زن شما ایراد میگیرد که چرا جوراب هایت را به گوشه اطاق پرت کرده ای، شاید نگران سرماخوردن شما باشد!

گردونه شیطانی بی اعتمادی و سردی

سردی زناشوئی جریانی است مانند یک بیماری واگیر که متقابلاٌ سردی ایجاد میکند و هرگز نباید انتظار داشت که طرف مقابل برای مدت زیادی سردی و بی اعتنائی را تحمل کند. اگر میخواهیم نهال محبت پایدار بماند، باید در مقابل هر انتقاد ویا پرخاش حد اقل پنج رفتار و یا گفتار محبت آمیز جبران کننده آن شود.

بی اعتمادی بخصوص در دوران سردی و قهر موتور تشدید متقابل اختلاف است.  سردی یک مکانیسم تخریب ایجاد میکند که هر حرفی (حتی اگر منظور خوبی درآن نهفته باشد) از پشت عینک بی اعتمادی دیده شده و منفی تفسیر میشود. خروج از این دایره شیطانی کار سختی است. دراین حالت زن و شوهر به یک چاه تاریک افتاده اند که درآن خوشبینی، اعتماد، گذشت و محبت به حد اقل خود رسیده است. سرسختی و ادامه بی محلی وسردی برای یکی از آنان و یا برای هردو به یک مسابقه ورزشی تبدیل میشود که دست کشیدن از آن را یک شکست میدانند. درهمین موارد است که باید گذشت و آشتی را تمرین کرده و یاد بگیریم. گذشت و آشتی یک مفهوم مشترک  و مکمل یکدیگرند. گذشت را نباید نوعی شکست، بلکه پیروزی بر مکانیسم تخریب و دایره شیطانی دشمنی دانست. گذشت به ما نیروی جدیدی میدهد و بزرگمنشی را  تقویت میکند. خیلی از زن و شوهر ها در رابطه شان با افراد دیگر بیشتر گذشت نشان میدهند، تا در زندگی زناشویی و دیگران را زود تر می بخشند، تا همسر شانرا. خیلی از مردان اشتباهات کارمندان خود را به آسانی می بخشند ولی همان خطا را درمورد همسر خودشان به یک فاجعه تبدیل می کنند. زن و شوهر بداخلاقی توهین آمیز یک کارمند زن و یامرد  آلمانـــی را با صبــر و اعتــدال تحمل میکنند، ولی در خانه نسبت بهم سخت گیر و جسور میشوند. سعدی با بیان زیبای خود این مفهوم را چنین بیان میکند:

چو میتوان به صبوری کشید جورعدو      چراصبور نباشم که جور یار کشم

گذشت و گذشته ها از یک ریشه اند: گذشت عبور از مسائل گذشته است. خیلی ها نمیتوانند ضربه ها و رنج هایی را که درگذشته کشیده فراموش کنند، بخصوص در صورتیکه همسر آنان در وارد آوردن این ضربه ها دخالت داشته باشد. اینان دائماً این انتظار را با خود حمل میکنند که از آنها دلجوئی شده، طرف مقابل به خطای خود اعتراف کرده و ازآن عبرت بگیرد. در خیلی از موارد طرف مقابل عبرت گرفته و آنرا در عمل نشان میدهد، ولی اعتراف را نوعی تحقیر و زیردستی میداند. در اینجا باید طبق اصل »دوصدگفته چون نیم کردار نیست« تحول رفتاری همسر را در عدم تکرار خطاهای گذشته  دید و نه در اعتراف و اظهار سرشکستگی. اگر خطا کننده گفت »خیلی متأسفم« بهتراست به همین جمله که از ته دل می آید قناعت کنیم و آنرا امکانی برای یک آغاز جدید بدانیم.

تنها قدرت آشتی است که میتواند این جو را بشکند. باید بیاد آوریم که ما خود نیز در مراحل مختلف از طرف انسانهای دیگر بخشیده شده ایم.

جنگ قدرت و بحران اعتماد 

یکی از خطرناک ترین فاکتورهای ایجاد و ادامه اختلاف بروز جنگ قدرت در زناشوئی است. اگر چنین روحیه ای ایجاد شود، همه چیز میتواند به وسیله ای برای قدرت نمائی تبدیل شود: مسائل مالی، روش تربیت فرزندان، نوع معاشرت با دوستان و … بهانه هایی هستند برای نشان دادن قدرت و به کرسی نشاندن موضع خود. زندگی سالم زناشوئی نوعی طناب کشی است که در یک سر طناب زن و شوهر قرار دارند و در طرف دیگر مشکلات مشترک. در جنک قدرت هرکدام در یک طرف این طناب قرار میگیرند و زندگی زناشوئی برای آنان به صحنه ای از جنگ بدل میشود که هر کدامشان میخواهند غنیمت بیشتری را به خود اختصاص دهند.  جنگ قدرت یکشبه ایجاد نمیشود، بلکه نتیجه سرخوردگی، احساس مغبون واقع شدن و از غافله عقب ماندن است. چه بهتر که با اولین نشانه های  بروز این جنگ آنرا خیلی جدی گرفته و از تشدید آن جلو گیری کنیم.  کسی که احساس میکند، سرش کلاه رفته باید دراولین مشاهده این احساس آنرا بیان کند. همسران اغلب از یکدیگر انتظار غیبگوئی دارند و معتقدند که باید طرف مقابل خودش علت دلخوری آنهارا یافته و درپی جبران آن باشد. سکوت و رد شدن از کنار مسئله جریان را کهنه و خطرناک میکند. غالباً بهتر شدن ناگهانی وضعیت مالی و یا بالعکس دچار شدن به مشکلات شدید اقتصادی مناسب ترین زمینه برای جنگ قدرت است. اگر این جنگ قدرت ادامه یافته و باروش های تجسس و تحقیق علیه یکدیگر (کشف میزان درآمد، تعقیب ارتباطات، بی صداقتی های مالی و …) همراه شود، دراینصورت باید گفت که تنها منظور زن و شوهر برای زندگی مشترک داشتن امکانی برای ادامه آزار متقابل است. این نقطه اوج یک بیماری پیشرفته است و اگر تمایلی برای ادامه زندگی باشد، باید به دنبال یک علاج اساسی بود که برای آن نسخه معین و آماده ای وجود ندارد. در بین ما شرقی ها آمادگی مراجعه به مشاورین و روانشناس های خانواده هنوز رشد نکرده است و نمیتوانیم مشکلات خود را حتی با دوستان نزدیک در میان بگذاریم، زیرا ترس اینرا داریم که این مشکلات ما بر سر زبانها افتاده و آبروی خودرا ازدست بدهیم.  اگر نمیخواهیم به دوستان مورد اعتماد مراجعه کنیم، باید در نهایت اینگونه رفتارهای بیمارگونه را (اگر قصد حل و فصل آن در طرفین وجود داشته باشد) با مراجعه به متخصصین با تجربه و مشاورین خانواده حل کنیم.

همسرخودرا تربیت نکنیم

یکی از بلاهای زناشوئی اینست که طرفین میکوشند روی یکدیگر »کارکرده«   و شخصیت طرف مقابل را عوض کنند. اینها شخصیت همسر خود را نپسندیده و دچار این توهم اند که میتوان عادات و رفتارهایی را که از نظر خودشان ناپسند است، تغییر داده و همسر شان را تربیت کنند.  تاجایی که این عادات و رفتارهای نامطلوب در دوره رشد انسانها ایجادشده (اعتیاد، قماربازی، بی انظباطی زناشوئی، بی وفائی و خیانت و …) این تلاش ها درست، بجا و دربسیاری ازموارد نیز با مساعدت و تفاهــم متقابل  موفـق است. ولـی مشکل  ترعوض کردن عادات و رفتارهائیست که به تربیت دوران کودکی، تجربه سالهای نوجوانی و بلوغ و قبل ازآن برمیگردد . اینها عادات و رفتارهائیست که جزو شخصیت طرف مقابل شده است. این رفتارها را نباید صرفاً منفی و مخرب دانست و باید به آنها جهت داده و از آنها استفاده معقول و مطلوب نمود. بطور مثال شوهر درخانواده ای بزرگ شده است که پدر و مادرش دست و دلباز بوده و کمتر به پس انداز توجه داشته اند، ولی زن درخانواده ای حسابگر و مقتصد تربیت شده است.  بجای آنکه مرد دائماً زنش را به »خسیس بودن« متهم کرده و در صدد تغییر و تربیت او باشد، بهتر است از این خصوصیت برای تصمیم گیری های مهم اقتصادی بهره برده و اینگونه کارها را به دست کسی بدهد که کمتر سرش کلاه میرود.

یکی از مشکلات اینست که طرفین در موضوعاتی مثل »توجه«، »محبت« و »زحمت«  احساس عدم تساوی کنند وعکس العمل  مساوی برای رفتار و»توجه« خود نبینند.  افرادی هستند که از ابتدا رعایت حق و حقوق و نیازهای دیگران چون شیر مادر به آنها خورانده شده و نمیتوانند خلاف آنرا انجام دهند. اینها مانند آدم های وقت شناسی هستند که از وقت نشناسی   خودشان بیشتر رنج میبرند، تا فرد مقابل. اینها راه دیگری جز وقت شناسی ندارند. در صورتیکه چنین انسانی که رعایت نیازهای دیگران و توجه به حقوق افراد به شکل وسواس آمیزی جزو شخصیت اوشده است، با یک فرد معمولی طرف شود، از دیدگاه خود اورا فردی شلخته، بی توجه و بی انضباط خواهد دید. این فرد همیشه رفتار خودرا ملاک قرار داده و آنراشاخص مطلقی برای ارزیابی دیگران میداند و اگر رفتاری مطابق این شاخص با او نشد، خود را مغبون دیده و احساس استثمار میکند. تلاش این افراد در زناشوئی براینست که اصول خود را به طرف مقابل قبولانده، او را »تربیت«  کرده و از او انسان دیگری بسازند. هربار که دراین امر شکست میخورند، بر رنج شان افزوده میشود، تا جائیکه به این شعر فردوسی پناه میبرند:

درختی که تلخست آنرا سرشت   گرش برنشــانی به باغ بهشــــت

گر ازجوی خلدش به هنگام آب   به بیخ انگبین ریزی و شـهد ناب

سرانجام گوهــــر به بار آورد؟   همـــــان میـــوه تلـــــخ بار آورد

ز ناپاکــــــزاده مدارید امیــــــد    که زنگی به شستن نگردد سپیـد

این »معلمین« که میخواهند از همسر خود شخصیت دیگری بسازند (که معلوم نیست بهتر ازشخصیت کنونی او باشد)  باید به خاطر آورند که در ابتدای زناشوئی همین همسر را با همین خلقیات انتخاب کردند و چه بسا او دراین فاصله خیلی هم خود را به آنها وفق داده است.

اینگونه آدم های وسواسی و همچنین کسانیکه در زندگی قبل از زناشوئی رنج و زحمت زیادی کشیده اند،  میخواهند نظام فکری و تربیتی خودرا با مشاجره و تحقیر به طرف مقابل تحمیل کرده و از رنج ندیدن همسرشان رنج میبرند!  اینها حرف شان اینست که »من در زندگی رنج کشیدم و کارکردم، ولی تو در پرقو بزرگ شده ای!«  اینگونه همسران که غالباً مردها هستند، در برابر دو راه قرار دارند: یا باید به توجه و غمخوارگی وسواس آمیز خود  نسبت به همسرشان بدون چشمداشت جبران این توجه و دلسوزی ادامه دهند و طبق اصل »توخوبی میکن و در دجله انداز«  به کارخود بدون پرخاشگری و انتظار رفتار متقابل ادامه دهند، و یا در رفتار خود تجدید نظر کرده و خودرا با رفتار همسرشان وفق دهند. اگر این اشخاص یک دهم وقتی را که بطور ناموفق صرف عوض کردن شخصیت همسرشان شده است، صرف تمرین برای تغییر رفتارهای خود میکردند، با راحتی بیشتری زندگی میکردند و همسرشان نیز از  آرامش خانوادگی بیشتر لذت میبرد. اصولاً از کجا معلوم که همسرشان انتظار این توجه های وسواس آمیز را از آنها داشته است؟ چه بسا این افراد با قبول و کار مسئولیت بیشتر حتی جلو رشد همسرشان گرفته و نام آنرا »فداکاری« گذاشته اند. اینان باید در درجه اول خودشانرا عوض کرده و به توانائی همسرشان برای قبول مسئولیت اعتماد کنند. هرچند که ممکن است با مشاجره، فشار، تهدید و تطمیع بطور ظاهری  بعضی عادات در دیگری تغییر کند، ولی بازهم چنین انسانی نمیتواند در طویل المدت اجبار را تحمل کند. اگرهم تغییری در شخصیت فرد مقابل ایجاد شود، درصورتی اصیل و ماندگار است که نتیجه تصمیم و تجربه مستقل خود او بوده و به ارزش های جدیدی اعتقاد پیدا کرده باشد. این تغییر اصیل شخصیت و نزدیک شدن سیستم های ارزشی به یکدیگر در خیلی از زندگی ها دیده شده است.

باید صراحت را بیاموزیم، خواسته های خود را عنوان کنیم و »نه گفتن« را هم یاد بگیریم. کسانیکه نمیتوانند »نه« بگویند و اجرای هرخواسته ایرا وظیفه و تکلیف خود میدانند، به مرور زمان و بخصوص در صورتیکه همین رفتار را در همسرشان نبینند، دچار نوعی سر درگمی میشوند. نه میتوانند خود را عوض کنند و »نه« بگویند و نه به ازخودگذشتگی آنها جواب مناسبی داده میشود. نتیجه آن نوعی  »خشم سرکوفته« است که یکباره میتواند رفتار آنها را درست برعکس کرده، انتقامجو، پرخاشگر و بی توجه شوند.

یکی از دلائل شکست تغییر شخصیت، عدم توجه به تفاوت های اساسی در شخصیت زن ومرد است.

روشنفکران در دو دهه پیش حساسیت خاصی نسبت به وجود تفاوت های شخصیتی در مرد و زن از خود نشان داده، آنرا نشانه ای از نظام مرد سالاری  میدانستند و اعتقاد داشتند که قبول تفاوت همان تبلیغ نابرابری دوجنس است، منتها به زبانی دیگر. امروز خیلی از روانشناسان معتقدند که اختلافات زناشوئی ناشی از نادیده گرفتن تفاوت در روحیات مرد و زن است.  جرالد هاپت در مقاله ای تحت عنوان »چرا زناشوئی بهم میخورد و چرا زن شوهر با هم می مانند؟« مینویسد: »مرد وزن دارای دو شخصیت مختلف هستند و در زناشوئی هم همینطور می مانند. شوهر خیلی از مسائل را درمقایسه با زنش کاملاً از دیدگاه دیگری می بیند و زنان نسبت به مسائل، فکر و احساسی دیگری دارند.« این محقق بطور مثال معتقد است که زنان احتیاج بیشتری به گفتگو در باره مشکلات دارند، تا مردان. (نگاه کنید به مقاله ٢٨ صفحه ای نامبرده در سایت اینترنت:

  http://www.lza.de/materialhilfen/thema/ehekrisen_-_kommunikation.htm#_Toc9760830))

بحرانهای شفابخش

عادی دانستن بحران و مشاجره و برخورد منطقی و سازنده با آن  میتواند وسیله ای برای رشد و تکامل ما باشد.

شما فردی را تصور کنید که دچار افسردگی شدید میشود و کار بجائی میکشد که حاضراست دست به خودکشی بزند. اگر از این کار صرفنظر کرد، بعد از گذشتن دوره افسردگی قوی تر از قبل خواهد شد، چون درافسردگی با وجود همه رنج هاییکه با آن توأم است، به شناخت هایی میرسد که در دوره های معمولی نمیتوانست دست یابد. کسانیکه این دوره های سخت را پشت سرمیگذارند، مصونیت بیشتری در مقابل رنج و غم زندگی پیدا میکنند.

بحران زناشوئی هم یک نوع افسردگی دوجانبه است. که باید انرا تجربه کرده و از آن عبور کرد، تا بتوان به ارتقاء و تکامل رسید. جدائی و طلاق را نباید اولین راه برای رفع این بحران دانست و باید هنگامی مطرح شود که همه راه های دیگر بسته شده باشند. فرد افسرده نیز هنگامی دست به خودکشی میزند که هیچ روزنه امیدی در زندگی باقی نمانده باشد.

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(required)

(required)