Jul 222012
 

Download,,,,,,,,,,

دریالرزه و لرزش عقائد؟

دریالرزه جنبوب شرقی آسیا در دیماه گذشته بیش از ٣٠٠ هزار قربانی، ده ها هزار مجروح و میلیونها انسان بی سرپناه از خود بجای گذاشت.

یکبار دیگر فلاسفه و دانشمندان الهیات در برابر این سؤال بغرنج قرار گرفتند که چگونه خدای مهربان و رحیم میتواند چنین فاجعه ای را خواسته باشد؟ این سؤال جدیدی نیست، چون صدها سال است که خداپرستان با این معما روبرواند. ما درباره نظریات دانشمندان مسلمان درباره این فاجعه جدید اطلاع کافی نداشته وبخود جسارت ورود به این موضوع را نمیدهیم.

بحث درباره توجیه استدلالی عدل الهی درمسیحیت سابقه ای دیرین دارد. ریاضیدان و فیلسوف آلمانی لایبنیتس (١٧١٦ـ١٦٤٦) را میتوان از بنیانگذاران این موضوع یعنی  Theodizee دانست که اثر معروف خودرا تحت همین نام درسال ١٧١٠ منتشرکرد.  به نظر لایبنیتس این دنیا ممکن است در نظر ما ناقص جلوه کند، ولی بهترین دنیایی است که پروردگار خلق کرده است. اگر بی نظمی وجود دارد نتیجه عملکرد انسان است و خدا به انسان اختیار و آزادی داد، تا او را بیازماید. (ویل دورانت، تاریخ تمدن، تهران ١٣٧٨، جلد هشتم، ص ٧٦٤ به بعد)

 ٤٠ سال بعد از مرگ لایبتیتس دریالرزه وحشتناکی در لیسابن (پایتخت پرتقال) به مقیاس ٩ ریشتر رخ داد که ٦٠ هزار قربانی از خود بجای گذاشت.  امواج خروشان دریا حتی تا نزدیکی هامبورگ رسیدند.

میگویند ولتر و گوته جوان درایمان خود متزلرل شدند و این فاجعه تقریباً همه فلاسفه آنزمان اروپا را بخود مشغول کرده  و لرزش زمین و دریا مغزهارا نیز به لرزه درآورد.  ولتر با زبانی تلخ و تمسخرآمیر که از ویژگی های او بود، اندیشه های لایبنیتس را که از < توازن مقدّرجهان> سخن گفته  به باد مسخره گرفت:

 

مجازات الهی علیه انسانهای بی گناه؟

»ما با وقوع یک مصیبت بی معنی رو برو هستیم و شما فریاد میرنید که <همه چیز خوب و زیباست> ای فلاسفه سرگردان و سرخورده، اکنون بیایید و تماشا کنید: ساختمان های فروریخته و دلخراش، خرابه های درهم ریخته، توده های روان خاکستر، اجساد زنان و کودکانٍ انباشته شده روی هم، اعضاء پراکنده بدن هائیکه سنگ های مرمر آنهارا قطعه قطعه کرده است.«

ولتر در رمان فلسفی خود <کاندید و خوشبینی> (١٧٥٩) قهرمان داستان یعنی کاندیل را در زلزله لیسابن چنین توصیف میکند:

»کاندیل  سرتا پا وحشت، خودرا بکلی باخته، هوش وحواسش را ازدست داده و غرق درخون بود و میگفت: <اگر این بهترین و زیباترین دنیایی است که تا بحال خلق شده، پس دنیاهای دیگر چه وضعیتی دارند؟

گوته جوان نیر تحت تأثیر این مصیبت انسانی می نویسد:

»خداوند خالق و حافظ آسمان و زمین (…) انسانهای نیک و پلید را همراه با هم به نابودی کشاند و چنین خدایی هرگز پدرانه عمل نکرد.«

اکثر کشیش های مسیحی (برخلاف این متفکرین تیزهوش) به تکرار توجیهات گذشته پرداخته و زلزله لیسابون ومرگ هزاران انسان بیگناه را <مجازات الهی> خواندند. کلیسای کاتولیک نابودی شهر کاتولیک نشین لیسابون را که تا آنزمان مرکز ثروت و تجارت بود، نتیجه گرایش انسانها به لذات دنیوی دانست. پروتستان های انگلیسی اعتقاد داشتند که کاتولیک های جنایتکار باید مجازات میشدند (تصادفاً در همان روز یک دادگاه تفتیش عقائد در لیسابون مشغول به کار بود) و پروتستان های آلمانی این فاجعه را آغازی برای نابودی کلیسای کاتولیک دانستند.

امانوئل کانت تنها فیلسوف خداشناسی بود که با اینگونه افکار ضدانسانی مقابله کرده و میگوید: <اینگونه قضاوت ها سخنان بی ربطی است و خود گویندگان آن باید مجارات شوند.> او یک سال بعد از زمینلرزه لیسابن سه نوشته دراین باره منتشر کرد. در نوشته دوم معتقد است که بین قوانین حاکم برطبیعت و مشیت الهی تضادی وجود ندارد. خدا خود این قوانین آفریده و بنا براین نمیتواند خلاف آنها عمل کند. کانت حتی به جنبه های مثبت زلزله اشاره کرده و معتقد است که مصیبت و خوشبختی به شکلی در خلقت جبران کننده یکدیگرند. کانت افکار لایبنیتس را درباره <توجیه استدلالی عدل الهی>  (تئودیسه) رد کرده و چهل سال بعد از حادثه لیسابن در نوشته ای تحت عنوان <شکست همه تلاش های فلسفی برای اثبات عدل الهی> هرگونه تلاش فلسفی برای حل این مسئله را مردود میداند، زیرا شناخت محدود انسانی هرگز قادر به درک مشیت و ذات الهی نمی باشد و این سؤال را مطرح میکند که اصولاً مگر قرار براین است که دورهستی طبق میل انسان حرکت کند؟

خوشبختانه بعد از فاجعه ٢٦ دسامبر ٢٠٠٤ (حداقل دربین مسیحیان غرب) کمتر کسی این مصیبت را مجازات الهی دانست و این را میتوان پیشرفت بزرگی در تفکر دینی و نگرش به خدا تلقی کرد.

کانت جزو فلاسفه ای بود که از حوزه تنگ نظرانه الهیات فراتر رفته و همه هستی را در نظردارد. اگر بخواهیم چنین فجایعی را در مقیاس کل خلقت بررسی کنیم، خواهیم دید که سؤال مطرح شده در بالا به خودی خود در سطح دیگر ی قرارگرفته و حتی مطرح نخواهد شد.

 

نگاه کوتاهی به تاریخ خلقت

فیزیکدانها چنین تخمین میزنند که جهان هستی تقریباً بین ١١ تا ١٥ میلیارد سال پیش در اثر یک <انفجار اولیه> بوجود آمد. در ظرف چند ثانیه یک انرژی فشرده با سرعت غیر قابل تصوری بسط یافته و این انبساط و گسترش هنوز هم ادامه دارد. طبق فرضیه نیروی جاذبه انشتاین این گسترش خلقت در سه مسیر میتواند حرکت کند: یا این انبساط تا ابد ادامه پیدا میکند، یا در یک زمان بی انتها متوقف خواهد شد و یا اینکه در زمانی محدود دوباره به حالت انقباض اولیه برگشته و هستی با یک انقباض درونی نابود میشود. فرضیه انفجار اولیه فعلاً مقبول تقریباً همه جامعه فیریک دانان است. البته این نظریه مانند همه فرضیه های دیگر حرف آخر نبوده و تا هنگامی معتبراست که نظریه بهتری جانشین آن نشود.

بعد از انفجار اولیه میلیاردهاسال تا پیدایش کره زمین طول کشید. عمر کره خاکی ما را تقریباٌ ٥ میلیارد سال تخمین میزنند و باز هم چند میلیارد سال گذشت، تا در حدود ١٣٠ هزار سال پیش انسان امروز (انسان خردمند) پا به عرصه هستی گذاشت. اعتقاد به خدا (به صورتیکه امروز بین ادیان توحیدی دیده میشود) به تقریباً ٤٠٠٠ سال پیش برمیگردد و بنا براین نسبت به عمر انسان و کل خلقت پدیده نوینی است وباز موضوع تئودیسه (توجیه عدل الهی) از اینهم جوانتر بوده و در قرون وسطی و دربرخورد کلیسا با مخالفین پا به صحنه گذاشت.  بنا براین چنین نیست که این سؤال <مادرهمه پرسش ها> بوده و لاینحل ماندن آن چرخ گردون را مختل سازد.

درعین حال قابل توجه است که انسان تقریباً ٤٠٠٠ سال پیش با اعتقاد به توحید با وجود عدم اطلاع از علوم طبیعی به چند اصل اعتقاد یافت  که فیزیک وفلسفه در قرن بیستم آنرا درک کرند: اول اینکه خلقت دارای یک ابتدا و انتهاست، دوم این موضوع که مسبب این خلقت تنها  یک قدرت واحد است. نکته سوم اعتقاد به آزادی انسان همراه با لزوم قبول مسؤلیت در برابر هستی است. علم و فلسفه برای اثبات این اصول قرنها تلاش کردند. از ارسطو تا قرن بیستم، علم دنیا را بدون نقطه آغاز میدانست و حتی انشتاین درسال ١٩١٧ هنوزبه ازلی بودن جهان اعتقاد داشت. رسیدن علم به <انفجار اولیه> بیان همان امریست که انسان ٣٠٠٠ سال پیش با زبان ناقص خود از آن بنام خلقت جهان در هفت روز (تورات، سفر پیدایش) یاد میکند.

ولی انسان اولین موجود زنده دراین جهان نیست و مهمانی است که دیر تر ازهمه پا به این دنیا نهاده ولی نسبت همه موجودات پرتوقع ترو بلند پرواز تر میباشد. از عمر انسان تقریباٌ ١٣٠ هزار میگذرد، درحالیکه داینو یورها ٢٠٠ میلیون سال بر زمین حکومت داشتند و تقریباً ٦٥ میلیون سال قبل به کلی نابود شدند. چنین احتمال میرود که علت آن  تغییرشدید شرایط زیست زمین در اثر اصابت یک جرم آسمانی بوده است.

 

ذات متعالی انسان را آفرید و انسان خداپرستی را

بعد از دریالرزه جنوب شرقی آسیا در خیلی از روزنامه ها ی آلمان خواندیم که: »خدایا تو دراین مصیبت کجابودی؟« چرا این سؤال ٦٥ میلیون سال پیش با ازبین رفتن کامل نسل داینوسایری ها مطرح نشد؟ جواب آن برای همه ساده است: در آن زمان انسانی نبود، تا برپایه اعتقاد به خدا چنین سؤالی را مطرح کند. اعتقاد به خدا متعلق به انسان خردمند است و تنها اوست که با واژه ها و مفاهیم زبان ناقص خود چون عدالت، رحمت، علم کامل، قدرت لایزال و … خدایش را توصیف و تکریم میکند.

آیا این به این معنی است که انسان خدا را طبق تصور خود آفریده و بنا براین خدا بعد از انسان آمده است؟ فلاسفه ای چون فویرباخ و نیچه چنین میگویند. ما اعتقاد داریم که این تفکر ساده و مردود است و نه تنها با مذهب، بلکه با واقعیت پیدایش جهان نیر سازگار نیست.

اگر درست است که خلقت در اثر یک <انفجار اولیه> ایجاد شده است و احتمال تصادف را هم حذف کنیم، دراینصورت به یک قدرت و نیروی اولیه اعتقاد خواهیم داشت که همچنان درهمه ذرات مشغول عمل و ایجاد حرکت است. فلسفه و علم نامهای مختلفی برای این قدرت بیان کرده اند: قدرت اولیه، خرد جهانشمول، ایده مطلق، انرژی، اراده، عقل محض، قانون طبیعت، عشق، نیروی مطلق و غیره. همه این مفاهیم و واژه ها برای این <علت العلل> ساخته و پرداخته زبان ناقص بشری برای  بیان امریست که هرگز نه قابل درک است و نا قابل توصیف. ابن عربی از <غیب الغیوب> نام میبرد. شاید واژه <ذات متعالی> تا اندازه ای مناسب ترباشد، چون این قدرت بالا ترازهمه اوصاف انسانیست. اگرانسان توانست این ذات متعالی را با لفظ و بیان و استدلال تشریح کند، دراینصورت نه با یک خالق، بلکه با مخلوق خود روبرو شده است!

این <ذات متعالی> همان قدرتیست که داینوسورها را بدون توجه به حق حیات آنان نابود کرد. درحوزه قدرت او واژه های ناقص انسانی چون عدالت، رحمت، علم، فکر و غیره جائی ندارند. بهترین حالت در مقابل او سکوت است. در تورات (سفر خروج) نکته قابل توجهی از مکالمه موسی با خدا آمده است که احتیاج به تعمق دارد:

موسی به خداگفت:  »اینک چون من نزد بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است، و ازمن بپرسند که نام اوچیست؟ بدیشان چگویم؟«  * خدا به موسی گفت: »هستم آنکه هستم« و گفت »به بنی اسرائیل چنین بگو: اَهیَه (هستم) مرا نزد شما فرستاد. (سفر خروج، باب سوم، آیات ١٣ و ١٤). جمله آخر درترجمه آلمانی چنین آمده است:

So sollst  du den Israeliten sagen: Der ichbinda“  hat  mich zu Euch gesandt.

بنابراین می بینیم که در سه هزارسال پیش نیز موضوع یافتن واژه ای برای <ذات متعالی> مشکل بوده است. انسان خردمند خالق خدانیست، ولی تنها موجودیست که <اعتقاد به خدا> را وارد خلقت کرده و کوشیده است متناسب با زبان و فرهنگ خود  تصویرناقصی از <غیب الغیوب> ترسیم کرده وهمه صفاتی را که نیک و زیبا میداند به او تقدیم کند. در یک حدیث اسلامی از زبان خدا آمده است: <من گنجی پنهان بودم و انسان را آفریدم تا کشف شوم.> ولی این گنج هنوزهم پنهان است و علم و فلسفه نیز تنها با مفاهیم و عبارات ناقص انسانی از اویاد میکنند. تلاش انسان برای نزدیک شدن به ذات متعالی همچون کوشش یک طفل بی تجربه است که میخواهد یک منظره پیچیده و زیبای طبیعی را با دست ناتوان خود به  روی کاغذ منتقل کرده و آنرا از دید کودکانه خود بهترین و کامل ترین تصویر از این منظره میداند. متأسفانه انسان در طول تاریخ بیشتر به تصاویر ناقص و کاریکاتورهائی دست یافته و آنهارا عاشقانه پرستیده است، بدون اینکه متوجه نقائص این تصاویر شده باشد.

 

گرایش انسان برای عبور از خود

چرا انسان از این تلاش دست بردار نیست؟  انسان موجودیست برتری جو، فضول و کنجکاو. اوهرگز نمیخواهد واقعیت را آنگونه که هست پذیرا باشد. همواره به غنی سازی واقعیت مشغول است، تصور، تخیل، ایده آفرینی، کشف، اختراع، طرح معما و حل آن، اسطوره پردازی، مجسم کردن خدا بصورت بت و انسان، رفتن به عوالم بالایی که جای اونیست، شعر و موسیقی و داستانسرائی و بسیاری از خلاقیت های دیگر به زندگی او مفهوم و معنی میدهد. انسان از مرگ خود آگاهست، ولی خلاقیت، زیبائی دوستی و بلندپروازی بسوی جهان برتر چون دستگاهی که درجهت خلاف مرگ حرکت میکند، مرتب فکر مردن را ازاو دور نگهمیدارد، مثل بعضی از اتومبیل فروش های نا صادق که کیلومترسنج را دستکاری کرده و به عقب برمیگردانند. این گرایش ها جزو حیات است و بدون آن انسان سقوط خواهد کرد. همین گرایش بسوی جهان برتر و نزدیک تر شدن به تعالی به زندگی ما مفهوم و معنی میدهد. این گرایش همراه با ما زاده شده و امری اکتسابی و یا تربیتی نیست، جزو حیات است مانند عطرگل که ازآن قابل تفکیک نیست. خداپرستی و خداشناسی فقط یک نوع از تلاشهای انسان فانی بسوی عبور از زندگی حیوانی بسوی کمال و بینهایت است. انسان در طول تاریخ متناسب با فرهنگ، زبان، شرایط اقلیمی و … ازراه های مختلف وارد شده، بارها شکست خورده و با ردیگر از نو شروع کرده است. بعضی هم بدون مشغول شدن به مذهب دراین راه حرکت کرده و به رضایت و خوشبختی رسیده اند.

 

عدالت از دید انسان و نظم از دیدگاه خلقت

اکنون کمی از موضوع دور شدیم و بر میگردیم به موضوع عدالت: کانت دریکی از نوشته های راجع به زلزله لیسابون مینویسد که <اگر انسانها به خانه های یک طبقه قناعت میکردند، چنین فاجعه ای رخ نمیداد>، ولی انسان افزون طلب است ومیخواهد همه چیز را با هم کسب کند، نزدیکترین پلاژ به ساحل دریا را انتخاب کند و در دامنه کوه خانه بسازد. یک کوه آتشفشان اگر از دور به آن نگاه کنیم و در نزدیک آن دهکده ای نباشد، برای ما یکی از زیبا ترین حوادث طبیعت است و اگر انسانی نابود نشود، هیچکس آنرا مخالف عدل خدا نمیداند.

تعریف ما از عدالت اینست که همه چیز طبق مراد ما پیش برود، درحالیکه <چرخ گردون> که ما طبق تصورات خود صفاتی را براو تحمیل کرده و انتظاراتی خود ساخته از اوداریم، از ازل طبق قوانین خود حرکت کرده و به پیش میرود.

خیام که باید اورا ولتر زمان خود دانست، برخلاف تصور ما با خدا در نیفتاده است، بلکه میخواهد تعریف ما از <نیکی و بدی> و <شادی و غم> را از چرخش گردون جداکرده و اینهارا مفاهیم خودساخته انسانی جلوه دهد:

نیکی و بدی که در نهاد بشراست             شادی و غمی در جهـان گذراست

با چرخ مکن حواله کندر ره عقل             چرخ ازتوهزارباربیچاره تراست!

ما هم <عدالت و رحمت> و هم <قدرت لایزال و نامحدود> را زیبا و قابل ستایش میدانیم و این صفات را برای ذات متعالی که غیر قابل توصیف است، قائل شدیم. آن قدرت لایزال و بی نیاز از توصیف های بشری این را ازما نخواسته است و این مائیم که باید به تناقضاتی که خود ساخته و پرداخته ایم جواب دهیم. این سؤالات تنها در مغز محدود و فکر ناقص ما مطرح است و چند هزار سال بیشتر سابقه ندارد، درحالیکه ١٥ میلیارد سال از آغاز خلقت میگذرد و میلیارها سال چنین سؤالی مطرح نبود و این مشکل با ازبین رفتن انسانها به خودی خود از بین خواهد رفت. »چرخ فلک درنگ ندارد« و بدون ما نیز (حتی شاید بهتر) به راه خود ادامه میدهد و معمای هستی همچنان باقی خواهد ماند. حافظ چکیده همه آنچه را گفتیم دربیت دوم ابیات زیر چنین بیان میکند:

چیست این سقف بلنـــد ساده بسیـــار نقش

                        زین معما هیچ دانا در جهـــــان آگاه نیســت

صاحب دیوان ما گـــــوئی نمیــداند حساب

                        کــــاندرین طغرا نشـــان حسبـــهً لله نیســـت

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

                        ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیســت

این نیر تلاش ناچیرو ناقصی  بود تا بتوان با قلمی ناتوان معنایی رابیان کرد که مولوی آنرا فرای حرف و صوت و گفت میداند:

حرف و صوت و گفت را برهم زنم   تا کـه بی این هرسه با تو دم زنم

هادی رضازاده 

 

 

 Posted by at 14:09

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(required)

(required)