Jul 222012
 

خوانندگان عزیز،

اگر به نصیحت سعدی شیرازی گوش فرا میدادم، انتشارشماره ۱٣ برگ سبز سه ماه عقب نمی افتاد. سعدی  میفرماید: تنها خود را با جریانی درگیرکن که یا براو چیره شوی و یا بتوانی از دستش رها شوی:

    چو جنگ آوری با کسی برستیز

              که از وی گزیرت بود، یاگریز

جریانی که نویسنده خود را با آن درگیر کرد، موضوع خشونت در ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) بود که  بعد از شروع به نوشتن نه میتوانستم آنرا جمع و جورکنم و نه حاضر بودم بعد از اینهمه زحمت آنرا کنار بگذارم. آنچه دراین شماره پیش روی شماست، تنها تلاشی است غیرتخصصی برای ورود به بحثی که ادامه آن به عهده صاحبنظران است.

برگ سبز از همان شماره اول خود را از وابستگی های سیاسی، مذهبی و ملی دور دانسته و به همه فارسی زبانان تعلق دارد. امیدواریم بررسی ها و نتیجه گیری هایی که درباره کتب مقدس دراین شماره شده است، باعث رنجش طرفدار هیچ دین و مسلکی نشود.هدف نهایی نشان دادن مشترکات و ایجاد دوستی و برادری بین ادیان است، آنهم در دوره ایکه اسلام و مسلمانان بواسطه عملکرد تروریستی  اقلیتی متعصب بیش از پیش تحت فشار انتقاد و حمله قرار دارند.

این موضوع به فارسی و آلمانی نوشته شد. بخش آلمانی (صفحات ۷ و ۸) تنها برای آلمانی ها نیست، بلکه برای جوانان ایرانی و افغانی هم نوشته شده است.  معلمین چند مدرسه که شاگردان مسلمان درآنها زیاد تراند، مشوق ما در نوشتن این مطالب بودند.

دکتر هادی رضازاده

خــــدا، انسان و خشــونت

در یهودیت، مسیحیت و اسلام

بخاطر دارم که سی وچندسال پیش، در زمان دانشجویی یک روز که وارد دانشگاه هامبورگ شدم، دیدم یکشبه نام دانشکده ما ( فلسفه و علوم اجتماعی) عوض شده است. بر سردر دانشکده با خط سرخ نوشته بود: »داشکده مارکس، انگلس، لنین، استالین، مائو تسه تونگ«. در آن روزها روشنفکران آلمانی اگر میخواستند از قافله تمدن عقب نمانند، باید »دیکتاتوری پرولتاریا« و اِعمال خشونت علیه دشمن طبقاتی را  می پذیرفتند و اینرا هم قبول میکردند که »زیربنا روبنا را تعیین میکند« و به عبارت دیگر شرایط تولیدی تعیین کننده روبنا (هنر، فرهنگ، ادبیات، مذهب و …) می باشد.

امروز ورق برگشته است و حتی  خیلی از رسانه های مترقی و روشنفکران دانشگاه دیده میخواهند همه تحولات و نارسایی ها را حاصل تفکر مذهبی، تعصب دینی و تصویر انسان از خدا بدانند.  »کاردینال لمن« به عنوان رهبر کاتولیک های آلمانی چندی پیش در مصاحبه ای با هفته نامه معتبر اشپیگل این مطلب را چنین بیان نمود: »برای من اساسی ترین سؤالی که به ریشه های اسلام برمیگردد، اینست: باید دید تاچه حد تصویراسلام از خدا با خشونت پیوند خورده است؟ محمد فردی جنگجو و فاتح بود. مسلمانان صلیب مسیحیت را نماد شکست میدانند و نمیتوانند خدای مسیحیت را که رنج می برَد و حتی می میرَد، درک کنند.« طرح چنین سؤالی که پاسخش را هم به دنبال دارد، قدم مفیدی درجهت ایجاد تفاهم و دیالوگ بین اسلام و مسیحیت نمی باشد. کاردینال لمن در واقع بطور غیر مستقیم و با زبانی دیپلماسی این اصل را بیان میکند که خشونت از ریشه های اسلام بر میخیزد و از این دین قابل تفکیک نیست.

ما نمیخواهیم مذاهب را رو در روی هم قرارداده، یکی را صلح طلب و دیگری را خشن و غیر انسانی بدانیم. در طول تاریخ بنام همه مذاهب ستم، خشونت وجنگ صورت گرفته است، ولی آنچه غیرعادلانه و برای خیلی از مسلمان توهین آمیزاست، اینست که خشونت را (برخلاف دیگر ادیان) جزو ذات اسلام بدانند.

بدون تردید مهمترین سرچشمه همه ادیان کتابهای مقدس آنان است. تورات، انجیل و قرآن را میتوان مهمترین ریشه های نظری مذاهب ابراهیمی دانست و ما میکوشیم تا با یک نگاه کوتاه و مقدماتی و غیرتخصصی به کتب مقدس تصویر این متون را از خدا و انسان بیان کنیم.

 

بنای خلقت در ادیان ابراهیمی بر عدم خشونت است.

کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) و قرآن در تعریف آغاز خلقت و پیدایش انسان بیانی مشابه دارند.

طبق داستان خلقت، خدا انسان را طبق تصویر خود به عنوان خلیفه و جانشین خلق کرد، به او کرامت بخشیده و بهشت را جایگاه او تعیین نمود. انسان در بهشت خوشبختی و آرامش داشت، ولی از اختیار و آزادی بی بهره بود. او ازهمان ابتدا  به دنبال آزادی بود و برخلاف دستور میوه و یاگندم ممنوع را خورد و از بهشت رانده شد. انسان آزادی را بر خوشبختی کنترل شده ترجیح داد.

خروج انسان از بهشت آغاز دایره ایست پراز فراز و نشیب همراه با غم و شادی، خوشبختی و نگونبختی، گناه وصواب.

ولی خدا انسانرا مانند فرزندی که خانه را ترک کرده، دنبال میکند. خدا درهر سه کتاب مقدس نقش پدری را دارد که میخواهد با وعده بهشت  و ترساندن از جهنم، انسانرا را دوباره به بهشت برگرداند.  در داستان خلقت میتوان تصویر انسان اولیه از تولد خود را دوباره یافت: هبوط انسان از بهشت مانند خروج از رحم مادراست. او جایی را ترک میکند که همه چیز به او میرسید ولی آزادی و مسؤلیت نداشت. از داستان خلقت چنین استنباط میشود که بنای آفرینش در ادیان ابراهیمی بر نجات و خوشبختی استوار شده است و نه بر خشونت و مجازات. اگر غیر ازاین بود، نیازی به خلقت انسان نبود. حتی انسان با گناهی که دربهشت مرتکب شده، مجازات نمیشود، بلکه مسئله با مصالحه بین او و خدا حل میشود: آزادی و مسؤولیت  زمینی در برابر خوشبختی دائمی آسمانی بدون آزادی. حتی شیطان نیز که حاضر نمیشود انسانرا سجده کند، آنطور که باید مجازات نمیشود. بنا بر دیالوگ و مصالحه است: از درگاه خدا اخراج میشود، ولی مأموریت مهم فریب انسان به او سپرده میشود. داستان خلقت بیان یک حادثه واقعی تاریخی نیست، بلکه یک اسطوره ایست پرمعنی برای مفهوم خلقت و فلسفه وجود انسان:

مسؤلیت، قبول یک قدرت مافوق ناظر (ایمان به یک امر مقدس)، رعایت قانون برای بازگشت به بهشت و آزادی در تصمیم گیری ارکان اصلی و ریشه های اولیه تفکر دینی است. 

قبول مسؤلیت که عدالت را نیز در برمیگیرد، قطب قانونگرایی  مذاهب است. تقریباًهمه ادیان کوشیده اند  تا با مجازات انسانهارا به قبول اصول و قواعدی درجهت مسؤلیت پذیری و عدالت پایبند کنند ودرست همینجاست که موضوع خشونت درادیان ابراهیمی مطرح میشود. خدا از بندگانش عبادت و اطاعت میطلبد (رابطه خدا و انسان) و در رفتارهای اجتماعی (رابطه انسان با جامعه) از آنان رعایت قانون را طلب میکند. دراین امر بین یهودیت، مسیحیت و اسلام هیچ تفاوت عمده ای وجود ندارد، بلکه روش پیاده کردن  این دو رابطه (خدا-انسان و انسان-جامعه) دچار تحول میشود واین تحول محصول رشد آگاهی انسان و تغییر تصویر او از خدا می باشد. رشد این آگاهی با آمدن اسلام متوقف نشد و همچنان ادامه دارد و بینش انسانها را از خدا و خلقت تعیین میکند.

هیچ دینی نمیتواند دراین مورد حرف آخر رابیان کرده و انحصارطلبانه نظرخودرا بربشریت تحمیل کند.

 

  مسیحیت و خشونت

حضرت عیسی در میان همه پیامبران یک استثناء بحساب می آید. تولدش، زندگیش، تعالیمش و مرگش هیچکدام به یک انسان معمولی شباهت ندارد. او درست نقطه مقابل خدای تورات است و تنها با مهر ومحبت در میان انسانها ظهور کرده است، رهگذری است در تاریخ همچون بودا و منصورحلاج که مدت کوتاهی (شاید سه سال) در میان شاگردانش زندگی میکند.  آنچه بنام »مسیحیت« و یک »مذهب« مستقل از یهودیت شکل گرفت، محصول قرن اول مسیحیت است. انجیل های چهارگانه (که بین آنها گاه تفاوتهای فاحشی وجود دارد) تقریباً تا ۷۰ سال بعد از مسیح جمع آوری شده و خاطراتی است درباره زندگی حضرت عیسی و سخنان او، یعنی همان چیزی که مسلمانان از زندگی پیامبرشان به عنوان سیره نبوی نام میبرند. آنچه هم درباره بیوگرافی حضرت عیسی از این نوشته ها استخراج میشود، بی اندازه  مختصر است و حتی مدت دوره رسالت او دقیقاً روشن نیست. مذهب شناس آلمانی رودلف بولتمن مینویسد: »ما از نظر تاریخی درباره عیسی تقریباً هیچ آگاهی نداریم و آنچه درباره بیوگرافی او میدانیم، میتواند روی یک کارت پستال هم نوشته شود.«

حضرت عیسی خود را تنها همان ناجی موعودی میداند که در تورات به او بشارت داده شده است تا انسانها را از انتقامجویی و خشونت و خودخواهی نجات دهد. او خود را بنیانگذار یک دین جدید نمیدانست و خود یک یهودی است که تورات را قبول دارد و اگر آنرا قبول نداشت نمی توانست خود را ناجی موعود این کتاب معرفی کند. او در»موعظه بالای کوه« می گوید: »گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم. نیامده ام تا باطل نمایم، بلکه تا تمام کنم.« (متی، باب ۵، آیه ۱۷) ودر جای دیگر میگوید: »آسانتر است که آسمان و زمین زایل شود، از آنکه یک نقطه از تورات ساقط گردد.« (لوقا، باب ۱۶، آیه ۱۷)

فلسفه وجودی عیسی به عنوان یک ناجی آورنده صلح نمیتواند با جنگ و شمشیرسازش داشته باشد. او مردم را به مقاومت علیه ستم دعوت نمیکند. بلکه درست برخلاف آن میگوید: »با شریر مقاومت مکنید، بلکه هرکه به رخساره راست تو طپانچه (سیلی) زند، دیگری را نیز بسوی او برگردان و اگر کسی … قبای تورا بگیرد، عبای خود را نیز بدو واگذار …من به شما میگویم که دشمنان خود را محبت کنید … و به هرکه به شما فحش دهد و جفا رساند، دعای خیر کنید.« (موعظه بالای کوه در انجیل متی، باب ۵، آیات ٣۹ تا ۴۵  وبسیاری از آیات دیگر).

درترجمه فارسی بالا آمده است که »دشمنان خود را محبت کنید.«،  درحالیکه درترجمه دقیق تر آلمانی  میخوانیم: »به دشمنان خود عشق بورزید.« „ liebt eure Feinde…“

آنچه را که عیسی دربالا موعظه میکند، شاید بتوان در رفتار فردی انسانها برای مدت کوتاهی پیاده کرد، ولی با آن نمیتوان یک نظام اجتماعی ساخت  و نمونه ای هم در تاریخ دیده نشده که جامعه یی بجای دفاع از خود، دشمن و متجاوز را دوست بدارد. عیسی خود نیز به صراحت منکر ایجاد یک جامعه و نظام است و پیش از مصلوب شدن در محاکمه اش در حضور پیلاطس حاکم روم میگوید: »پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان می بود، خدام من جنگ می کردند تا به یهود تسلیم نشوم. لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست.« (یوحنا، باب ۱۸، آیه ٣۶). بنابراین اعمال قهرآمیز را برای تشکیل یک نظام و یا دفاع از آن منکر نمیشود، بلکه رسالت خود را دراین نمی بیند.

 اگر بخواهیم دقیق تعالیم عیسی را پیاده کنیم، درآنصورت هیچ دولت و نظامی اجازه نداشت و ندارد، بنام مسیحیت تشکیل شده و در سیاست خود به آن اتکاء کند.

اکنون این سؤال پیش می آید که  چگونه در قرن های بعد کلیسا و پاپ ها توانستند از تعالیم شخصیت انسان دوستی که روی صلیب حتی برای قاتلینش طلب مغفرت میکند،  سوء استفاده کرده و به اینهمه خشونت و اعمال ضد انسانی که هیچ دینی شاهد آن نبوده است (تفتیش عقائد، تعقیب مخالفین بخصوص یهودی ستیزی، جنگهای صلیبی، سوزاندن زنان جادوگر و …) مشروعیت بخشند.

 چگونه بنام مسیح انساندوست خشونت انجام شد؟

انجیل به صراحت راه مسیح را تنها طریق رسیدن به سعادت میداند وهیچ دین و آیین دیگری را برحق نمیداند. همینجا اولین سنگ بنا برای انحصارطلبی کلیسا و قدرت های سیاسی مسیحی گذاشته میشود. بدون اینکه مسیح خود اینرا خواسته باشد، از درون انجیل همان چیزی خارج شد که قرن ها به استکبار غرب مشروعیت بخشیده و تا امروز نیز ادامه دارد. عنصری دیگری که در انجیل وارد شد و در تورات نبود، مجازات اخروی شدید برای مخالفین راه مسیح است. حضرت عیسی در این دنیا طرفدارانش را به صلح و دوست داشتن دشمنان دعوت کرد، ولی انجیل تصویری وحشتناک از عاقبت این کجروان ارائه می دهد. در قرن های بعد تنها کافی بود که پاپ و قدرت های سیاسی بنام دفاع از مسیحیت خود را نماینده خدا دانسته و دست به اجرای همان مجازات هایی بزنند که انجیل برای مخالفین وعده داه است و کلیسا حتی فتوا صادر کرد که »محبت به دشمن«  و دوری از خشونت تنها بین مسیحیان اعتبار داشته و کسانیکه خارج از این دین قرار دارند، مشمول این رحمت و محبت نمیشوند.

انحصارطلبی برای رساندن انسانها به سعادت جاودانی یکی از خطرناکترین ابزار مذاهب، ایدئولوژی ها و دکترین های سیاسی برای مشروعیت بخشیدن به  هرنوع خشونت بوده و امروز هم به شکل شدیدتری رواج یافته است. 

ما در انجیل درچند مورد به سخنانی از قول مسیح برخورد میکنیم که اصالت آنها مورد تردید است، چون با نرمخویی و انساندوستی او در تناقض است. مثلاً حضرت عیسی در انجیل خطاب به شاگردانش سفارش می کند که به شهرها و قصبات رفته و راه او را تبلیغ کنند:»وهرکه شما را قبول نکند، یا به سخن شما گوش ندهد، از آن خانه یا شهر بیرون شده، خاک پایهای خود را برافشانید.« (متی، باب ۱۰، آیه ۱۴) ولی درعین حال اضافه میکند: »هرآینه به شما میگویم که در روز جزا حالت زمین سدوم و غموره از آن شهر سهل تر خواهد بود.« (همانجا، آیه ۱۵) میدانیم براین دو قوم چه گذشت: هردو به جرم خوشگذرانی و لذت بیش از حد به حکم خدا بکلی نابود شدند. (حکایت قوم لوط در سفر پیدایش، باب ۹ ۱)

همین بیان در انجیل لوقا تکرار میشود و عیسی بعد از مصلوب شدن ظاهر شده و به شاگردانش می گوید:  …»درتمام عام بروید و جمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید. هرکه ایمان آورده، تعمید یابد، نجات یابد و اما هر که ایمان نیاورد، براو حکم خواهد شد.«   (مرقس، باب ۱۶، آیه ۱۶)

در باب ۱٣ انجیل متی عیسی برای شاگردانش مثال هایی برای ملکوت آسمانها و نتیجه خیر و شر ذکر کرده، انسانهای خطاکار را با »علف خودرو« مقایسه میکند  که عاقبت شان چنین است: » … لغزشدهندگان و بدکاران راجمع خواهند کرد، و ایشان را به تنور آتش خواهند انداخت، جایی که گریه و فشار دندان بُوَد. آنگاه عادلان در ملکوت پدر خود مثل آفتاب، درخشان خواهند شد.«  (متی، باب ۱٣، آیه ۴۱ تا ۴٣)

عیسی در جای دیگر خطاب به کاتبان و فریسیان ریاکار میگوید: »ای ماران و افعی زادگان! چگونه از عذاب جهنم فرار خواهید کرد.  (متی، باب ٢٣، آیه ٣٣)

میدانیم که انجیل های چهارگانه تنها خاطراتی از زندگی عیسی بوده و بین آنها تفاوتهایی نیز وجود دارد.  چه بسا برحسب ضرورت زمان سخنانی از قول او آمده  که با واقعیت منطبق نمی باشد.ولی همین گفتارها توانست در قرن های بعد وسیله مناسبی برای سرکوب مخالفین کلیسا شود.

کتاب مقدس و انجیل با »مکاشفه یوحنای رسول« خاتمه می یابد. در آنجا عاقبت گنهکاران چنین توصیف میشود: »لکن ترسندگان و بی ایمانان و خبیثان و قاتلان و زانیان و جادوگران و بت پرستان و جمیع دروغگویان، نصیب ایشان  دریاچه افروخته شده ی به آتش و کبریت خواهد بود. این است موت ثانی.«  (باب ٢۱، آیه ۸)  خدایی که در انجیل به انسانها دستور میدهد تا دشمنان خود را دوست بدارند، خود دشمنانش را نمیبخشد. در آخرین صفحه  کتاب مقدس می بینیم که گناهکاران با سگان در کنار هم قرار گرفته و درهای ملکوت الهی برویشان بسته می ماند: »خوشبحال آنانی که رختهای خود را میشویند تا بر درخت حیات اقتدار یابند و به دروازه های شهر در آیند. زیرا که سگان و جادوگران و زانیان و قاتلان و بت پرستان و هرکه دروغ را دوست دارد و به عمل آورد، (ازملکوت خدا)  بیرون می باشند. (همانجا، باب ٢٢، آیه ۱۴ و ۱۵)

درحالیکه مسیحیت اولیه به کرات انسانها را به تسامح و محبت نسبت به دگراندیشان دعوت میکند، نمیتواند خود را از دوگانگی خیر و شر آزاد کند و ایمانداران هرگز با کافرین همقطارنمی باشند. در رساله های پولُس که (مانند اناجیل اربعه) بعد از مصلوب شدن عیسی نوشته شده است، مرزبندی بین مسیحیان اولیه و مخالفین بخوبی دیده میشود و رفتار با مخالفین بگونه ای توصیف میشوند که راه برخورد خشونت آمیز با آنان را برای قرن های آینده باز میکند، همانگونه در قرون وسطی کلیسا به آن عمل نمود. پولُس رسول در نامه یی به تیطٌس اسقف جزیره کرتا در باره اهالی کرتا مینویسد: »زیراکه یاوه گویان و فریبندگان، بسیار و متمرد می باشند، علی الخصوص آنانی که از اهل ختنه هستند (یهودیان )، که دهان ایشان را باید بست … یکی از ایشان که نبی خاص ایشان است گفته است که اهل کریت (کرتا) همیشه دروغگو و وحوش شریر و شکم پرست بیکاره می باشند. این شهادت راست است.«   (رساله پولُس رسول به تیطس، باب ۱، ایات ۱۰ تا ۱٣). پولُس همچنین از زنان میخواهد که »خرداندیش و عفیفه و خانه نشین  و نیکو ومطیع شوهران خود«  باشند.(همانجا، باب ٢، آیه ۵) .این سخنان در باره همه افراد یک قوم مارا بیاد اصل »گناه دستجمعی« می اندازد که در تورات بارها آمده است.  پولس در نامه خود به فیلیپیان، یهودیان (از آنها چون ختنه شده اند، به عنوان مقطوعان و مختونان نام برده میشود)  را با  سگ ها در یک جمله قرار میدهد: »از سگ ها باحذر باشید. از عاملین شریر احتراز کنید از مقطوعان بپرهیزید.«  (رساله پولس رسول به فیلیپیان، باب ٣، آیه ٢) او در رساله دوم خطاب به تسالونیکیان طرفداران مذاهب دیگر را مستوجب مجازات میداند وبه مسیحیان اولیه که در عذاب بوده و تحت تعقیب میباشند، بشارت میدهد که: »در هنگامیکه عیسی خداوند از آسمان با فرشتگان قوت خود ظهور خواهد نمود، در آتش مشتعل و انتقام خواهد کشید از آنانانی که خدا را نمی شناسند و انجیل خداوند ما عیسی مسیح را اطاعت نمی کنند که ایشان به قصاص هلاک جاودانی خواهند رسید.«  (تسالونیکیان دوم، باب ۱، آیات ۷ تا ۹)

پولُُس از قوم یهود به عنوان قاتلین عیسی نامبرده و آنان را دشمنان بشریت میداند: )»یهودیان) عیسی خداوند و انبیای خود راکشتند و برما جفا کردند، و ایشان ناپسند خدا هستند و مخالف جمیع مردم … و همیشه گناهان خود را لبریز میکنند، اما منتهای غضب ایشان را فرو گرفته است.«  (تسالونیکیان اول، باب ٢، آیه ۱۵ و ۱۶). توضیح اینکه در ترجمه فارسی کتاب مقدس از یهودیان به عنوان »مخالف« نام برده میشود، در حالیکه در ترجمه آلمانی آمده است که اینان »دشمنان بشریت اند.«

…sind Feinde aller  Menschen.“ (Einheitsübersetzung)

غرور مذهبی، انحصارطلبی و بی ارزش دانستن ادیان دیگرسرچشمه خشونت است، چه بنام یهودیت، مسیحیت و یا اسلام بیان شود. 

یکی از بنیانگذاران علم الهیات در مسیحیت آگوستینوس (٣۵۴ تا    ۴٣۰ ( است که قبل از قبول مسیحیت  سالها طرفدار آئین مانی بود.  این دانشمند برای اولین بار واژه  »جنگ مقدس« را وارد مسیحیت کرد. برخلاف تصور امروز این اصطلاح هیچگونه ریشه قرآنی و اسلامی ندارد و تنها از خود مسیحیت گرفته شده است. آگوستسنوس  با تکیه بر کتاب مقدس اعمال خشونت را برای مسیحی کردن کفار مشروع دانست. این تفکر  پایه فکری جنگهای صلیبی شد و به دیگر خشونت های کلیسایی مشروعیت بخشید. جنگندگان صلیبی در راه فتح سرزمین مقدس یهودیان را نیز قتل عام میکردند.

حتی مارتین لوتر مصلح بزرگ مسیحیت همین مرزبندی را بین مسیحیت و غیر مسیحیان به شکل فاحش تری و با تکبر و غرور اروپایی چنین بیان میکند: »آنچه خارج از مسیحیت است، تشکیل شده است از کفار، ترک ها، یهودیان و مسیحیان منحرف … اینان برای همیشه در خشم و لعنت الهی خواهند ماند.«

کلیسا ۸۰۰ سال تمام یهودیان را منحرف و قاتلین عیسی معرفی کرده واسلام را یک فرقه انحرافی و محمد را فردی مجنون می دانست که یک راهب منحرف مسیحی قرآن را به او دیکته کرده است.

قبول اسلام و یهودیت به عنوان ادیان برحق جریان تازه ایست که به قرن بیستم برمیگردد. کلیسای کاتولیک تا  قرن بیستم حتی سایر فرقه های مسیحیت را نیز منحرف می دانست.

انحراف مسیحیت از یک مذهب انساندوست و صلحدوست به نظامی انحصارطلب و مبلغ خشونت علیه مخالفین بهترین نشانه این مدعاست که ادیان در دست انسانها و قدرت های مذهبی و سیاسی شکل میگیرند، در طول تاریخ تغییر مسیر میدهند و در هر زمانی متناسب با ضروریت های آن دوره از نو تفسیر میشوند. اسلام نیز از این قاعده مستثنی نبوده است و در دست حکام مذهبی و سیاسی مطابق نیاز روز تغییر شکل داده است. ازحق نباید گذشت که ما این شناخت، یعنی وفق دادن مذهب با ضرئریت های عینی را  تا حد زیادی مدیون تحلیل های کارل مارکس می باشیم.

اسلام و خشونت

اسلام نیز تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 

سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند.

حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله »سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.«   شروع وبا  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  از»خدای همه انسانها« است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: »یهوه« خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت »خدای اعراب« شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن »تسلیم در برابر یک قدرت واحد« است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از »مسیحیت« مسلمانانرا »محمدی« Mohammadaner  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

تعدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری.« (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم …«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: سی سال پیش که تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم همه دنیا را ازآمریکای لاتین و ایران و فلسطین  تا قلب اروپای غربی گرفته بود، چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک هارا تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم. درست است که امروز نوعی برده داری مدرن در جوامع غربی رواج یافته، ولی برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید … خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده دند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.«

قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد جدایی بین دین و سیاست در اسلام  و ایجاد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام یک حکومت دینی ایجاد کرد و آنرا به سیاستمداران زمینی سپرد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

درجایی خواندم: با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

 

 

Sorry, the comment form is closed at this time.