Jul 222012
 

نوشتۀ هادی رضازاده

آیا خدا هست؟

این جمله کوتاه که آیا »خدا هست؟«  از دوکلمه مبهم و نا رسا  تشکیل شده است. منظور از  »خدا«  و »بودن«دراین جمله چیست؟ در ریاضیات معادلات دومجهولی تنها موقعی قابل حل اند که حداقل دو معادله وجود داشته باشد. اگر ما دفعتاً به کسی رسیده و بگوییم: »کتاب کجاست؟«، این سؤال هنگامی قابل پاسخ است که دوطرف درک مشترکی از یک کتاب مشخص داشته باشند. ولی انسانها قرنها درباره سؤالی بحث کرده اند که درآن نه مفهوم خدا و نه معنی بودن روشن است.

از اولی شروع میکنیم: کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله  و … محصول  زبان انسان اند و قبل از پیدایش انسان و زبان »وجود« نداشته اند. بنا براین قبل از اینکه انسان زبان بازکند (وتازه او بعد ازگذشت ده هاهزار سال این کلمه را به زبان آورد)، دنیای انسان، طبیعت جاندار، دنیای جانوران و حیوانات  خالی از این کلمه و بنابراین فاقد این مفهوم بود.  انسان متفکر حدود ٢۰۰ هزار سال پیش در روی کره زمین بوجود آمد ولی موضوع پرستش خدا ی واحد به معنی امروز آن محصول تقریباً ۵۰۰۰  سال پیش است، و بحث درباره وجود خدا (که قبلاً تنها در مجامع محدود فلسفی مطرح بود) از ۴۰۰ سال پیش به این طرف با رشد علم وصنعت برسر زبانها افتاد. یعنی اگر نوع بشر را یک انسان ۱۰۰ ساله بدانیم، این انسان در سن تقریباً ۹۷ سال و ۶ ماه  به خدای واحد اعتقاد یافت و تقریباً ٢ ماه و نیم بعد  درباره وجود او دچار شک و تردید شد!

منظور از کلمه »خدا« که قرار است انکار و یا اثبات شود چیست؟ آیا خدا همان نیرویی است که جرقه اولیه را روشن کرد و بقول فیزیکدانها  »انفجار اولیه« را سبب شد؟ آیا منظور وجود نظم و قانون در طبیعت است؟ آیا او قدرتی است که جهان را خلق کرد و بعد خود را کنار کشید؟ آیا همان نیروی محرکیست که در درون ذرات ماده بیجان و جاندار وجود دارد؟ آیا وجودیست با خصوصیات انسانسی که دعای مارا میشنود، حاجت مارا برآورده میکند و در روز قیامت تبهکاران را مجازات میکند؟ آیا منظور ما خدایی است که آدم را از گل درست کرده و به او روح دمید؟ آیا منظور ما خدایی است که  بصورت  »پدر و پسر و روح القدس« ظاهرشد؟ آیا مقصود ما همان خدایی است که »بودا« ازکنار آن رد میشود و بهترآن می بیند که از اوسخنی نگوید؟ آیا مقصود خدای عرفاست که چون حلاج فریاد »انالحق«  سرمیدهند؟ در تورات آمده است  که موسی درکوه طور از طرف خدا مخاطب قرار گرفت و وقتی موسی از او پرسید که او را به چه نامی یاد کند، خدا گفت نام من یهوه است. یهوه در عبری عبارتست از :»من آنم که هستم«

سؤالات در باره تعریف کلمه خدا پایان پذیرنیست و هیچ عاقلی نمیتواند بدون داشتن یک درک اولیه از موضوع مورد نظر به آن پاسخ گوید. ما در زبان محدود خود به خیلی از سطح های صاف که روی پایه قرار دارد »میز« میگوییم، بدون توجه به بزرگی و کیفیت و کاربرد آن: میزکار، میزنهارخوری، میزاداری، میزآشپزخانه، میزقاضی، میزکنارتخت، میزکامپیوتر و … اگر کسی در خانه به شخص دیگری بگوید: »میزشکست«،  این تنها هنگامی قابل فهم است که دوطرف میزخاصی را درنظر داشته باشند.

بخش بعدی جمله »خدا هست« (چه همراه و چه بدون علامت سؤال) موضوع »وجود« است.

منظور از »وجود« چیست و آیا ما به پیچیده بودن این کلمه که به سادگی آنرا در این جمله بکار میبریم واقفیم؟  فلاسفه (چه خدا پرست و چه منکرخدا) بیش از ٢۰۰۰ سال است که در باره آن بحث میکنند ولی به نتیجه نرسیده اند. آیا وجود همان مجموعه موجودات است یا اینکه موجودات ظواهر و نشانه هایی ازآن هستند؟ آیا وجود ازلی و ابدی است؟ آیا میتواند خارج از زمان ومکان قرار بگیرد؟ آیا وجود ضد خود یعنی عدم را نیز در مقابل خود دارد، همانطور که تاریکی ضد روشنایی است؟ اصولاً چراباید وجود از عدم مهمترباشد؟ فیلسوف و ادیب فرانسوی ژان پل سارتر مثال جالبی دارد که درآن عدم از وجود مهمتراست. ما با کلمات خود آنرا بیان میکنیم: فرض کنید در ساعت معینی با دوستی در یک کافه قرار ملاقات دارید. سرموقع وارد کافه میشویم ولی دوست شما نیامده است. اولین چیزی که در این فضا برای شما قابل حس و مهم است، »نبودن«است و نه »بودن«. ممکن است خیلی آدم های جدید و جالب و حتی آشنایی را در گوشه ای ببینید، تغییراتی در دکوراسیون ایجاد شده باشد، ولی همه اینها برای شما به »نیستی«  ولی نبودن دوست به »هستی«تبدیل میشود. آنچه هست، عدم حضور دوست است.

فلسفه، »وجود« را تنها در صورتی میتواند تعریف کند که »زمان« و »مکان« از قبل به عنوان داده های ثابت قبول شده باشند، بدون آنکه نیاز به اثبات داشته باشند. وجود تنها در ظرف زمان و مکان قابل نعریف است. ولی خود همین »زمان«  که قرنها (بخصوص بعد از نیوتون) امری روشن و مطلق به حساب می آمد، در فیزیک انشتاین به امری نسبی تبدیل شد: طبق فرضیه نسبیت اگر دو کودک دوقولو در روی کره زمین بدنبا آمده، یکی از آنها اینجا بماند و دیگری با سرعتی نزدیک به سرعت نور به یکی از کرات آسمانی سفر کند و مدتی بعد برگردد، او جوان مانده و برادرش  ده ها سال پیش ازفرط پیری از دنیارفته باشد. این به این معنی است که ساعت در یک سفینه که با سرعت نزدیک به سرعت نور حرکت می کند، کند تر پیش میرود،  تا روی کره زمین. این مثال مطلق بودن زمان را نفی میکند. سرعت نور ازپیدایش خلقت ثابت بوده و ٣۰۰ هزار کیلومتر درثانیه است. اگرکمترین تغییری در این سرعت رخ دهد، ما با خلقت دیگری روبروخواهیم شد.

زمانی بود که وجود با حواس پنجگانه قابل اثبات بود و اگر بصورت حسی ثابت نمیشد، وجود آن قابل تردید بود. امروز میتوان محتوای هزاران جلد کتاب، فیلم و قطعه موسیقی را روی یک دیسک کامپیوتر آورد، بدون اینکه وزن، رنگ و بوی آن عوض شده باشد. تنها یک کامپیوتر میتواند تشخیص دهد که آیا اطلاعاتی روی این دیسک هست، یانه.

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر ….

همانطور که در ابتدا آمد، اعتقاد به وجود خدای واحد سابقه زیادی ندارد. قبل از آن اعتقاد به خدایان اسطوره ای، مظاهر طبیعی (خورشید و ماه و …)، بت و حتی انسانهای خداگونه و یا مدعی خدا بودن (فرعون) رواج داشت. ظهور ادیان آسمانی نقطه تحولی بود در آگاهی انسان و انکار خدایان ساخته شده ذهن انسان. هدف اصلی ادیان در حقیقت انکارخدایان خیالی بود. اعتقاد به خدای نامرئی برای انسانهای آن دوره خیلی سخت  ودرواقع قبول عدم وجود خدایان اجدادشان بود. هنگامیکه اعتقاد به خدایان ذهنیِ ساخته فکرانسان ازبین رفت، در آنصورت تنها یک قدرت کامل غیرقابل دید و غیر قابل حس باقی می ماند که دیگر انسان از نظر فطری نمیتواند منکر آن باشد. پیامبران در زمان خود یک روشنگری تاریخی را  سبب شدند و آن نه اثبات، بلکه انکار خدایان ساخته دست انسان بود. ولی ادیان نیز که خود درقید شرایط زمانی و مکانی بودند، این خدای واحد را متناسب با قدرت اندیشه انسان آن زمان بیان کردند و دراین بیان تابع درجه شناخت انسان از هستی بودند. شناخت انسان از هستی درآن زمان این بود: زمین قطعه مسطحی است مانند یک بشقاب و آسمان گنبدی است که روی آن ساخته شده، خورشید در دور سر ما میچرخد، ستارگان برای زیبایی آسمانِ ما به سقف این گنبد کوبیده شده اند و ماه برای شمارش روزها آفریده شده است. انسان و این زمین و گنبد همزمان آفریده شدند، تکامل رخ نداد و انسان از همان ابتدا همین شکل و قیافه امروز را داشت. داستان خلقت در تورات که اولین فصل این کتاب است، هزاران سال بر ادیان ابراهیمی حاکم بود. تمام خلقت در تورات در هفت روز صورت میگیرد. روز اول آسمان و زمین و روز چهارم خورشید و ماه آفریده میشوند. و خدا »در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود فارغ شد.«

درهیچکدام از کتب آسمانی  نیامده است که خدا قبل از خلقت انسان کجا بود و چه میکرد؟ همه کتب دینی فعال شدن خدا را با خلقت انسان شروع میکنند و این فعالیت را به برپاشدن روز قیامت خاتمه میدهند. انسان امروزی طبق محاسبات تقزیباً از ٢۰۰ هزار سال پیش وجود دارد، درحالیکه تقریباً ٢٣۵ میلیون سال قبل داینوسورها بوجود آمدند و  ۶۵ میلیون سال قبل در اثر سرد شدن ناگهانی زمین ازبین رفتند. باوجود این در مذاهب کمترین اشاره یی به وجود جانداران قبل از انسان نشده است.  امروز خیلی از علمای مذهبی داستان خلقت را یک جریان سمبلیک و نه یک واقعه تاریخی میدانند. البته این کار بسیار خلاقانه و خوبیست، ولی باید گفت که هنگام نزول این آیات انسان درک دیگری جز همین از خلقت دنیا نداشت ودرآن زمان این داستان مفهوم سمبلیک نداشته است. نکته قابل توجه در اینست که در قرآن که تقریباً ۱۵۰۰ سال بعد از تورات آمده است، سوره یی بنام پیدایش وجود ندارد، داستان خلقت خیلی مختصر ودرحاشیه بیان میشود و به جنبه آموزشی و تمثیلی آن  بیشتراز خود داستان (به عنوان یک واقعه) اهمیت داده میشود. در داستان خلقت قرآنی حوا در اخراج انسان از بهشت بیگناه است، در صورتیکه در تورات این مار بود که حوا را فریب داد تا میوه درخت ممنوع را بخورد و اینرا به آدم نیز منتقل کند. »آدم گفت: این زنی که قرین من ساختی، وی از میوه درخت بمن داد که خوردم. پس خداوند به زن گفت: این چه کاریست که کردی؟ زن گفت: مار مرا اغوا نمود که خوردم  « (پیدایش، باب سوم، آیه ۱٢ و ۱٣) همچنین خدای قرآن وجودی معرفی میشود که میتوان از فرمانش سرپیچی کرده و با او بحث کرد: خدا به ملائکه میگوید که تصمیم به خلقت انسان گرفته، آنان به او انتقاد میکنند و بالاخره شیطان از پذیرفتن انسان سرپیچی میکند و تنها مجازاتش طرد شدن ازجمع فرشتگان است. قرآن برخلاف تورات وجود مستقلی بنام شیطانرا در کنار خدا می پذیرد و درحالیکه تورات روزقیامتی نمیشناسد و انسانرا درهمین دنیا مجازات میکند، قرآن بیشتر مجازات ها را تا روز قیامت عقب می انداخته و بقول حقوق دانان آنها را مجازات تعلیقی تبدیل میکند.

همینطور که میبینیم، دیدگاه ادیان نسبت به خدا همراه با رشد فکری انسان ازاین دین تا آن دین تغییر یافته است.

اقوام بومی و معتقدین به ادیان طبیعی نیز متناسب با شرایط اقلیمی و درجه آگاهی خود داستانی از خلقت بیان کردند.

قوم افریقایی پیگمن که کوتوله هستند، داستان خلقت انسانرا مدت ها چنین  بیان میکردند:

»کموم (خدای این قوم) در کنار یک جوی نشسته بود و تصمیم به خلقت انسان گرفت. از خاک سیاه کنارجوی سیاه پوست ها، و از خاک سرخ، سرخ پوستان هارا آفرید.« مدتها در میان آین قوم که هنوز انسان سفید پوستی ندیده بودند، داستان خلقت به همینجا ختم میشد. وقتی با سفیدپوست ها هم آشنا شدند، داستانرا تکمیل کردند: خدا مقداری هم خاک سفید برداشته و سفیدپوستان را آفرید وسپس خالق  به همه این مخلوقات جان داد….

این تلاش انسان ناشی از آنست که بشر به عنوان یک موجود جستجوگر، آزاد و کنجکاو همواره به دنبال یافتن راز آفرینش بوده است وچون با فکرمحدودش به آن نرسیده، تصوراتی از آن در ذهن خود ساخته است.

نگرش گذشتگان درباره خلقت وخدا در کتابهای مقدس منعکس شده و بدست ما رسیده است. یکی از محکمترین اصول مذاهب غیرقابل تغییر بودن این کتب است. اگر قرارباشد برحسب نتایج این علم و یا آن دانش این کتب مقدس نیز تصحیح و تکمیل شود، دیگر صفت مقدس نمیتوان به آنها اطلا ق کرد.

سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

ما امروز میدانیم که باید بین نگرش های زیبای احساسی از خلقت و نگاه خشک علمی تفاوت قائل شویم. مذهب به خلقت از نگاه  »آفرینش  «توجه میکند و علم از دیدگاه »پیدایش«.

آنچه در همه بحث های مربوط به وجود خدا نادیده گرفته شده، تفاوت نگاهی است که ما به خلقت میکنیم. ما اگر قرار باشد یک آینه را بخریم به آن طوردیگری نگاه میکنیم، تا آنکه بخواهیم تنها صورت خود را درآن دیده و ازآن عبور کنیم. واگر قرار باشد آنرا بشکنیم بازهم با دید دیگری آنرا می بینیم. به این خلقت نیز میتوان با دید ها و علاقه های مختلف نگریست: با دید استثمار و چپاول، با نظر خشک خردمندانه علمی برای کشف قوانین آن، بادید یک انسان نیازمند و شکرگذار نسبت به نعمتهای هستی، از دیدگاه یک انسان مأیوس و بدبین و ….

بنابراین تفاوت اصلی بین دیدخشک علمی و دیدگاه عرفانی در اینست که اولی هستی را پیدایش میداند و دومی آفرینش. هردو دیدگاه بدون برتریِ یکی بر دیگری جایگاه و عملکرد خود را دارند و حتی لازم و ملزوم هم اند. خیلی از دانشمندان برای یافتن راز آفرینش به قوانین پیدایش رسیدند. هم فیزیکدانان و هم عرفا مشترکاً درمقابل این معما (که هنوز هم حل نشده) قرار دارند که: چه قدرتی این جهان هستی را روی پا نگه داشته است؟

تازمانیکه مذهب انحصار تفسیر خلقت را داشت و علم رشد کافی نکرده بود، این دو دیدگاه یعنی آفرینش و پیدایش باهم منطبق بود.

از ۴۰۰ سال پیش به این طرف تحولی در شناخت انسان از آسمان وزمین رخ داد که این انطباق را بهم زده و حتی این دو دیدگاه را در مقابل هم قرار داد. سقف آن آسمان که هزاران سال چون گنبدی بالای سرما زمین را آرایش میداد، شکافته شد. جهانبینی به دو معنی آن، یعنی بینش انسان از زمین و آسمان از یکطرف و تفکر و برداشت او از انسان و خدا دگرگون شد.

برخلاف تصور رایج، داروین (۱۸۰۹ تا ۱۸۸٢) با نظریه تکامل انسان این ضربه را بر تفکر سنتی وارد نکرد، بلــکه این کپرنیــــک (۱۴۷٣ تا ۱۵۴۱) و گالیله (۱۵۶۴ تا ۱۶۴٢) بودند که تصویرکاملاً جدیدی از منظومه شمسی ارائه دادند: جهت حمله  آسمان (یعنی مقدس ترین مکان مذهب سنتی) بود که تفسیر آنرا علمای مذهبی جزو انحصارات بدیهی خود دانسته و این تفسیر را از دین و ایمان غیرقابل تفکیک میدانستند. گپرنیک و گالیله هیئت بطلمیوس (طبق آن خلقت مانند یک پیاز از لایه های مختلف تشکیل شده و در مرکز آن زمین بطور ثابت قراردارد) باطل دانسته و بجای آن نشان دادند که زمین یکی از اجزاء کوچک منظومه شمسی بوده و این منظومه خود در حاشیه خلقت قرارگرفته است. زمین ثابت نبوده، بلکه در حرکتی قابل محاسبه به دور خورشید میچرخد و بنابراین پایتخت خلقت نیست. این برای مذهبیون کمرشکن و غیرقابل تحمل بود. درحالیکه کپرنیکِ کاتولیک را کسی جدی نگرفته و او را دیوانه میدانستند (مارتین لوتر اصلاح طلبِ ضد کلیسای کاتولیک نیز با استناد به کتاب مقدس و تجربه یوشع نبی از مشاهده خورشید، با کپرنیک به مخالفت برخاست)، گالیله با تکرار و توسعه فرضیه های او ضربه اصلی را به بینش سنتی وارد نمود و در محاکمه معروفش (٢٢ یونی ۱۶٣٣) مجبور به توبه و اظهار وفاداری ظاهری نسبت به تعالیم کلیسا و بعد زندانی و خانه نشین شد. گالیله خود فردی معتقد به مذهب بود وحتی درنوشته های خود کوشید تا فرضیه خودرا با اصول کتاب مقدس هماهنگ بداند.  کتابهای او تا سال ۱۸٢٢ جزو لیست سیاه واتیکان یعنی نوشته های ممنوع بود و درسال ۱۹۹٢ واتیکان از او اعاده حیثیت کرد. قرن هفدهم دوره ازهمپاشی تفکرات ارسطو بود که در کنار کتاب مقدس وحی منزل تلقی میشد. درحالیکه ارسطو معتقد بود که هوا وزن ندارد، گالیله نشان داد که وزن مخصوص هوا ۶۶۰ برابر کمتر از وزن مخصوص آب است. ارسطو گفته بود که سرعت سقوط اجسام سنگین تر بیشتر از اجسام سبکتر است، ولی گالیله طرفداران این نظریه را بالای برج پیزا برده و دوسنگ با وزن های خیلی متفاوت به پایین پرتاب کرد و هردو همزمان به زمین رسیدند. او با تجربه ثابت کرد که سرعت اجسام تابع وزن آنهانیست.

مهمترین نتیجه این تحول این بود که طبیعت قانونمند بوده و قانون علیت برا آن حکومت میکند. برای مذهبیون قبول این قوانین »غیرمذهبی«!  به همان اندازه ناگوار بود که یک دیکتاتور بخواهد درکنارخود به قانون اساسی و مجلس شورا تن بدهد.

رنه دکارت (۱۵۹۶ تا ۱۶۵۰) همزمان با گالیله در عالم فلسفه و علوم طبیعی تحولی ایجاد کرد که تا امروز بر علم غالب است: راسیونالیسم و به عبارت دیگر خردگرایی، عقلانیت واعتماد به نتیجه محاسبات تجربی. دکارت برای رسیدن به حقیقت از متد شک (تنها یک به عنوان روش شناخت) استفاده میکند. او میگوید: من میخواهم اول به همه چیز شک کنم، تا ببینم چه چیزغیرقابل شکی باقی می ماند. سپس از اصول غیرقابل شک حرکت کرده و پله پله با استدلال عقلی به حقیقت نزدیک میشوم. اگر به همه چیزمیتوان شک کرد، پس دروجود خدا نیز میتوان اول شک کرده و سپس با استدال وجود اورا ثابت نمود. برای دکارت وجود خدا به عنوان خالق هستی و کاملترین وجود (علت العلل) با استدلال عقلی قابل اثبات است. .

گالیله زمین را از مرکزیت منظومه شمسی خارج کرد و دکارت عقل انسانی را مرکز درک عالم وجود نمود. قانون علیت تغییر و تحولات را معلول علت های  عینی و مادی دانسته و همه عوامل تخیلی خارج از حوزه مکانیسم های طبیعی را مطرود دانست. دراین تفکر دیگر جایی برای جادو و جنبل و طالع بینی و تأثیر جن و پری بر حوادث زندگی انسان باقی نمی ماند. همه چیز با قوانین تجربی قابل توضیح میشود و پرده های اسرار آمیز کنار میروند. دیگر خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی معلول گناهان انسان نبوده، بلکه یک واقعه معمولی طبیعی است که زمان اتفاق بعدی آن نیز با روز و دقیقه و ثانیه قابل پیشبینی است.

 کانت: وجود خدا قابل اثبات نیست

برخلاف تصور رایج،  دانشمندانی چون کپرنیک، گالیله و کانت نه ضد مذهب بودند و نه منکر وجود خدا. اینان ولی ناخواسته پایه گذار جریانی شدند که دیگر قابل برگشت نبود. سیلی جاری شده بود که در قرنهای بعد به حاکمیت علم انجامید وبه انحصار مذهب برای تفسیر هستی پایان داد.

درحالیکه دکارت همزمان با گالیه درقرن ۱۷ تصویر جدیدی از انسان و خلقت ارائه داد، اسحق نیوتون (۱۶۴٣ تا ۱۷٢۷)  و امانوئل کانت       (۱۷٢۴ تا ۱۸۰۴) زوج دیگری بودند که اولی بنیانگذار فیزیک کلاسیک و دومی پایه گذار فلسفه عصر جدید شدند.

کانت در زمینه فلسفه همان تحولی را ایجاد کرد که کپرنیک در علم هیئت انجام داده بود. گپرنیک گفت زمین به دور خورشید میچرخد و نه بالعکس و کانت چنین گفت که این انسانِ آزاد، متفکرو نقاد است که خلقت را تفسیر میکند، نه اینکه قدرت بیگانه یی بتواند یک جهانبینی جزمی غیرقابل نقد را برانسان تحمیل نماید. کانت همه دلایل اثبات وجود خدا را که تا آنزمان مرسوم بود باطل و غیر قابل قبول معرفی کرد و اعتقاد داشت که انسان با تعقل و »خرد محض« (آنچه هست) میتواند مسائل ملموس و قابل دسترسی را درک کند. درک و اثبات خدا دراین حوزه از علم ممکن نیست، چون  وجود مطلق و لایتناهی توسط انسان ناقص و محدود قابل درک نمی باشد. تا زمان کانت اثبات وجود خدا ازطریق استدلال عقلی برچند پایه استوار بود که مهمترین آنها ازاین قرار است: جهان نیاز به یک خالق دارد که علت العلل است، چون اگر قاعده علیت را دنبال کنیم، باید در نهایت طبق استدال ارسطو به یک »علت غیر معلول«  برسیم، وگرنه تسلسل علت و معلول به بینهایت میرسد.  دلیل دیگر هدفمند بودن جهان است: این دنیا باید دارای یک هدف غایی و نهایی باشد و خدا ضامن نظم و قانونمندی جهان است.  قابل توجه اینست که همه کسانیکه بدنبال اثبات وجود خدا ازطریق استدلال علمی بوده اند، اینکار را برای قانع کردن منکرین وجود خدا انجام داده اند و خودشان هرگز از این راه به خدا نرسیده، بلکه از قبل به او ایمان داشته اند. اگر نیوتون وجود قوه جاذبه را ثابت کرد، درواقع به چیزی دست یافت که قبل ازآن آنرا نمیشناخت، اول خود قانع شد و بعد قبول آنرا به اختیار دیگران گذاشت.

یکی از دلایل دیگری که مرتب تکرار میشود، موضوع عجز علم است برای تفسیر جهان. همینکه علم در حل مسئله یی عاجز ماند، خیلی از خداپرستان میگویند همین ناتوانی نشان میدهد که خالقی هست! اینان دست به کار خطرناکی میزنند، چون چندی بعد علم آن مشکل را حل کرده و اینان دست خالی در انتظار بن بست بعدی علم بسر میبرند.  کانت که در جوانی خود به این استدلال ها اعتقاد داشت، در نهایت به این نتیجه میرسد که ما تنها با فکر و بدون تجربه عینی نمیتوانیم واقعیت خارج را درک کنیم، خرد ما نتیجه مشاهدات عینی است. بنا براین جایگاه خدا در خرد محض نیست، بلکه باید او را در »خردعملی«(آنچه باید باشد)  یافت که همان علم اخلاق است. اخلاق به یک تکیه گاه ثابت نیازمند است تا از آنجا اصول خودرا عرضه کند و اعتقاد به وجود خدا این نظام را هدفمند می کند. کانت از ما نمیخواهد که حتماً وجود خدا را قبول کنیم، ولی میگوید این »فرض« بهتر باعث ایجاد نظم در نظام رفتاری انسانها شده و به آنها جهت میدهد، یعنی خدا هست، چون اعتقاد به او امری عقلایی است.

بنظرما وجود یک قدرت متعالی به عنوان گرداننده جهان و بنابراین قانونمند بودن خلقت امری بدیهی است که کمترکسی درآن تردید دارد.  این همانست که ما دربالا از آن به عنوان پیدایش نام بردیم. ولی مذهب  ازاین فراتر رفته و از آفرینش سخن میگوید. دراینجا منظورقدرتیست که همچون عقل و اراده کل در تمام جهان و وجود ما رخنه کرده و مارا با خود میکشد. درست همینجاست که مرز بین بینش مذهبی و غیرمذهبی راجع به هستی کشیده میشود. البته اینهم  اشتباه است که انسان مذهبی را دارای گرایش»غیر علمی« و فردغیرمذهبی را علم گرا بدانیم. چه بسا کسانیکه منکر وجود خدا بوده و به یک ماتریالیسم  ساده پیش پا افتاده قناعت میکنند و فکر میکنند توانسته اند با بکار گیری چند قاعده ساده هستی را از اول تا به آخر تفسیرکنند. در مقابل انسانهای مذهبی هستند که بانیروی ایمان و اعتقاد بزرگترین قدم های علمی را برداشته اند. دکارت، نیوتون، کانت و انشتاین و ماکس پلانک انسانهایی خداپرست بودند ولی با افکار و آثارشان خدمات مؤثراری در جهت مبارزه با خرافات و خردستیزی برداشتند.

پس از کانت دیگر کسی بطور جدی به اثبات وجود خدا نپرداخت وروابط اجتماعی هم توانست بدون اعتقاد به خدا تنها با حکم قانون نظم یابد. خود کانت حتی این موضوع را تا حدی پیشبینی کرده بود و میدانست کهعدم اعتقاد به خدا نیزمیتواند نظم اخلاقی را برپانگهدارد. در آثار جمع آوری شده پس ازمرگ به گفتارهای پراکنده ای دراین زمینه برخورد میکنیم. گویا کانت در آخرین سالهای زندگی به دنبال یافتن رابطه مستقیم تری بین خدا و انسان بوده است که از کانال رعایت اصل محکم اخلاقی فراتر میرفته است.

خداهست، چون انسان هست …

دوجنگ خانمانسوز جهانی در اروپا توجه فلسفه را بیشتر بسوی فرد انسانی، حقوق بشر و درونگرایی  معطوف کرد. همزمان با آن طرفداران علوم طبیعی نیز که بعد از دکارت  بطور لجام گسیخته یی ترکتازی کرده و فکر میکردند که توانسته اند قوانین هستی را کشف کنند، غرور جوانی را پشت سرگذاشته و در قرن بیستم فروتن و واقعبین تر شدند.

تئوری نسبیت انشتاین مطلق بودن زمان را که هزاران سال جزو اصول اساسی علم و فلسفه بود به زیر سؤال کشید،

فرضیه کوانتُم در فیزیک اتمی نشان داد که قانون علیت در درون ذرات اتم معتبر نبوده، بلکه در آنجا قانون احتمالات  حاکم است.

زیگموند فروید با کشف  ضمیر ناخودآگاه  نشان داد که غیر از آگاهی  عنصر دیگری نیز رفتار انسانهارا هدایت میکند.

ژان پل سارتر که یک فیلسوف مادی بود با فلسفه اگزیستانسیالیسم خدمت بزرگی به  اصالت وجود و اراده انسانی نمود. او نشان داد که انسان تنها موجود زنده ایست که  ماهیت خودرا خود می آفریند، یعنی انسان بدست خود با بودن خود چگونه بودن خویش را معماری میکند.

تکیه بر فلسفه وجود در الهیات نیز تأثیر گذاشت واین تفکر پاگرفت که خدا را باید از راه تجربه وجودی انسانی یافت (رجوع شود به نوشته های پاول تیلیش)

فلسفه هرمنویتیک نشان داد که زبان و آنچه انسان بیان میکند، امری نسبی است و مفاهیم زبانی در طول تاریخ معنی خودرا عوض میکنند.

این فلسفه کتابهای مقدس را نیز در برگرفت و دانشمندان دین توانستند در مسیحیت تا حد زیادی خودرا از قبول کلمه به کلمه کتاب مقدس آزاد کرده و بسیاری از مفاهیم آنرا از دیدگاه انسانهای آن عصر و جهانبینی حاکم بر زمان نزول این آیات از نو تفسیرکنند و از توجیه و اثبات علمی معجزات و کرامات حضرت موسی و عیسی برای همیشه دست بردارند، در حالیکه در قرن هیجدهم کلیسا در برابر علم مقاومت کرده و مرتب در صدد اثبات معجزات و امور غیر عادی بود.

خداشناسی و خداپرستی بالاخره بعد از طی راه های پر پیچ و خم کم کم در عصرحاضر در حال برگشتن به اصل اولیه خود میباشد که چیزی نیست جز امری برای خوشبختی فردی، ایجاد تعادل روحی و دادن مفهوم وهدف به زندگی .

دکارت درپی اثبات وجودخدا از طریق عقلانیت بود، کانت وجود خدارا امری میدانست که به اخلاق اجتماعی نظم میدهد. اولی میگفت خدا هست و دومی معتقد بود باید باشد. بین این دو راه سومی وجود دارد و آن اینست که  انسان نه از راه  تعقل خشک علمی و نه از روی ضرورت اجتماعی، بلکه  از طریق نیاز روحی راهی بسوی خدا باز میکند. انسان عدالت، برابری ، برادری، بردباری، رحمت و سایر فضایل را دوست دارد، بدون اینکه بخواهد وجود آنهارا در خارج از ذهن و در تمام هستی (از زمین گرفته تا انتهای عالم خلقت) ثابت کند. آیا میتوان خارج از وجود و جامعه انسانی در طبیعت چیزی بنام »عفت« و یا »برادری« نشان داد؟ اینها تراوشات وجودی انسانند و این وجود انسانی است که علم و عقل و احساس و عاطفه را میزاید. احساس و عشق جزو تراوشاتِ حس زیبایی دوستیِ انسانست و نیازی به اثبات علمی ندارد. خداپرستی نیز بخشی از همین گرایش انسان به عشق و زیبایی گرایی است.

بحث کشنده و بی نتیجه  مقابله عقل و احساس به بن بست رسیده و امروز علاقمند زیادی ندارد.

واقعیت وجودی انسان بالاتر از عقل و خرد و احساس است.  تنها ۴۰۰ سال است که عقلانیت و راسیونالیسم مدعی حل مشکلات زندگی میباشند، درحالیکه روان ما وارث تجربه حداقل ٢۰۰ هزارسال سابقه وجود انسانی است و حامل تجربه دورانی طولانی از تاریخ انسان است که درآن بشر بین دو احساس ترس  و عشق دست و پامیزد و هر روز مجبور به تفکر درباره راه ادامه حیات بود. انسان دراین پروسه تکاملی ابزارهایی برای مبارزه با یأس و ترس آفرید و خیلی از آنها  در جریان تکامل بطور ناخود آگاه به ما منتقل شده و در لایه های  پنهانی وجود ما جاگرفته است. ما  هنوزهم درعصرحاکمیت علم و صنعت در مقابل تاریکی از خود حساسیت و ترس نشان میدهیم، چون هزاران هزار سال اجداد ما تاریکی را با خطر و عدم امنیت همراه میدیدند.

وجود ما (چه بخواهیم آنرا علمی و یا غیرعلمی بدانیم) نیاز به عبور ازمرزها، عشق، امید و اعتقاد به یک وجودِ جهانشمول را تولید میکند. همانطور که بدن ما بدون ترشح غددی نمیتواند زندگی کند، روح ما نیز به تراوشاتی نیاز و علاقه دارد. موسیقی، هنر، شعر و ادبیات، نقاشی و پیکرتراشی در همان سطحی قرار دارند که دعا، نیایش و مناجات قرار گرفته اند. همینطور گرایش بسوی ارزش های متعالی مانند برابری، عدالت، زیبایی، عشق و کمال  از وجود انسان غیر قابل تفکیک است. دربرابر عظمت زمانی و مکانی دنیا انسان موجودی بسیار محدود،  ناقص و تنها است و به این محدودیت آگاهی دارد. او برای پرکردن این فاصله عظیم و یافتن مفهوم و معنایی برای حیات همیشه روبسوی آسمان لایتناهی داشته است. همانطور که جسمش به نور خورشید و اکسیژن نیاز دارد، روحش برای تنفس به وجودی بر تر از خود نیازمند است و جای تعجب نیست که جایگاه خدا در ذهن انسان مانند خورشید و هوا همیشه در بالا و آسمانها بوده است. انسان خدا را در چاهها، زیرزمین و زیر دریاها جستجو نکرده و برای ایجاد رابطه با او همیشه رو به آسمان داشته است، همانجایی که حیات (آفتاب، هوا و باران) از آنجا نشأت میگیرد.

نگاه به خلقت به عنوان آفرینش همراه است با حیرت، خضوع، شکرگذاری و احترام به آن. دراین دید خلقت دارای یک تقدس و راز نهفته است، درآن قوه ای وجود دارد که که درما رخنه میکند و مارا باخود میکشد، گویی جریانی غیرقابل درک مارا دردست های مطمئنی نگه داشته است وحافظ ماست. سرمنشأ اعتقاد به خدا درهمینجا نهفته است: انسان از این رازمقدس تصویری ترسیم کرده و خودرا با خلقت اتصال داده است. مذهب، آداب و رسوم دینی، دعا و نماز و نیایش ظرف هایی هستند که این برداشت و نگاه فرار را درخود نگه میدارند. هیچکس نمیتواند آب را بدون یک ظرف نگهداری و یا منتقل کند. این دیدِ عارفانه و مقدس نسبت به آفرینش برای انسان آنقدر ارزش داشته است که کوشیده آنرا در ظرفهای زیبا و مطمئن نگهداری کند. آیا کسی حاضراستبهترین  و گرانترین چای را خریده و بعد آنرا از یک لیوان یک بارمصرف بنوشد؟

راهرو گرصد هنر دارد، توکل بایدش

باز میگردیم به دکارت، ولی اکنون بادیدی دیگر. دکارت پایه شناخت را براین اصل استوار کرد که: »به همه چیز میتوان شک کرد.«  ولی این جمله هنگامی معتبر است که خودآن قابل شک نباشد، چون اگر به همه چیزبتوان شک کرد، به درست بودن خود این اصل نیز میتوان شک نمود. دکارت مسئله را به این شکل حل کرد که :»دراین نمیتوانم شک کنم که شک میکنم، کسی که شک میکند باید فکر کند و من فکر میکنم، پس دروجود خود نمیتوانم شک کنم.«  این جمله ساده در واقع بیان این موضوع است که انسان برای تفسیر و تفکر عقلانی و همچنین درک احساسی نسبت به هر موضوعی باید یک نقطه ثابت و غیرقابل تغییر را انتخاب کند. این چیزی نیست جز همان توکل و اعتماد. اعتماد اولین احساسی است که با انسان متولد میشود. نوزاد با تولد و خروج از یک دنیای مطمئن نیاز به وجود وعشق مادر دارد، تا خودرا تنها نیابد.  اعتماد حتی قبل از عشق مطرح میشود. محال است کسی درنظر اول عاشق کسی بشود که از او میترسد.

درعلوم تجربی پارامترهای ثابتی هستند، که اساس قوانین علمی وتکیه گاه دانشمندان است: سرعت نور از انفجار اولیه تا بحال ثابت است و همه قوانین فیزیک درصورتی اعتبار دارند که ثابت بودن سـرعت نور (٣۰۰ هزارکیلومتر در ثانیه) بهم نخورد. کمترین تغییری در این پارامتر همه محاسبات را به هم زده و این هستی به هستی دیکری تبدیل میشود.

همین اصل (یعنی لزوم قبول یک اصل غیرقابل تغییر واستثنا) را در زندگی روز مره مشاهده میکنیم: چاقو همه چیز را می برد، به غیر ازدسته خود، معده همه چیز را هضم میکند جرخودرا، قاضی در باره همه میتواند حکم صادر کند به غیر از خودش، انسان هر شاخه یی را میتواند اره کند، به جز شاخه یی که روی آن نشسته، یک جراح نمیتواند قلب خود را جراحی کند، »هارت دیسک« کامپیوتر درحالیکه فعال است نمیتواند خود را تعمیر کند و برای تعمیر نیاز به اینست که کامپیوتر از درایور دیگری (سی دی و یا یک هارت دیسک دیگر) شروع بکار کند. اگر یک ایرانی بگوید: به هیچ ایرانی نمیشود اعتمادکرد، باید خودرا استثنا کند، چون این جمله از طرف یک ایرانی بیان شده و بنابراین از اعتبار خارج است.

با ذکر این مثال ها برمیگردیم به دنیای خداشناسی: انسان متناهی و محدود میتواند تقریباً با پیشرفت علم همه چیز را درک کند، جز امور لایناهی. انسان نمیتواند وجود را بطور کامل درک کند، چون خود جز این وجود است. او باید از وجود خارج شده  و به عنوان نظاره گر وجود را مشاهده کند، ولی خروج از وجود مساوی بامرگ و پایان تفکراست. انسان همچنین درتجربه اشیاء را باضد آن می شناسد. تاریکی به عنوان ضد روشنایی تفسیر میشود. سلامتی عدم وجود بیماریست و صلح نبودن جنگ است. بنا براین وجود محض هنگامی قابل درک است که انسان عدم و نیستی یعنی مرگ را تجربه کند، ولی مرگ قابل تجربه نیست. بقول ویتگن اشتاین مرگ جزو حوادث زندگی نیست، چون آنرا تجربه نمیکنیم! بالاخره این مبحث را با یک مثال ساده تر خاتمه میدهیم: ماهی موقعی  میتواند وجود آب را حس کند که تجربه زندگی در خشکی را داشته باشد. مولوی این را با زبان زیبای خود چنین بیان میکند:

ماهیـــــــان نبـــوده در خشـــکی      پرس پرسان زهم که آب کجاست؟

ما تنها میتوانیم فروتنانه با تفکر و شهود گوشه یی از حقیقت وجود را تجربه کنیم، دراینصورت باید در هستی متحول و متغیر و پرتلاطم یک اصل ثابت را انتخاب کرده و از آنجا (بدون آنکه درآن استثنایی قائل باشیم) راه خود را شروع کنیم. یک اصل مسلم در خلقت اصل حرکت است. حرکت نه تنها در تمام ذرات ماده وجود دارد، بلکه خودانسان مولد حرکت است. علاقه مشتاقانه دوجنس مخالف، حرکت اسپر بسوی تخم در جریان لقاح، حرکت جنین از رحم مادر درتولد، رشد انسان و همه فعالیت های جسمی و روحی بعدی بشر باحرکت همراهست. توقف قلب پایان حرکت حیات است. فعالیت های فکری و ذهنی درون ما چیزی نیستند جز حرکت از بودن به شدن. ما هر روز دردرون خود حرکت را تجربه میکنیم و از »من«  به سوی »او« درحال حرکتیم. ما وقتی میگوییم، من میخواهم خودم را عوض کنم، در اینجا دو »من«  و یا به عبارتی یک »من«  و یک »او« در مقابل هم قرارمیگیرند. کسانیکه درجستجوی کمال درونی اند، دائماً شاهد این حرکت ذاتی میباشند و حتی از یک روز به روز دیگر شاهد  پیشرفت این حرکت اند.  نیچه انسانرا در حرکتی از حالت حیوانی به سوی »ابرانسان« میداند. اقبال لاهوری این مفهوم را چه زیبا بیان میکند:

ساحل افتاده ای گفت گرچه بسی زیستم     هیچ  نه معلوم شد آه که من کیستم

موج زخودرفته یی تیز خرامید و گفت:    هستم اگر میروم، گرنروم نیستـــم

اگر بخواهیم فروتنانه و دور از بلند پروازی علمی به یک نتیجه محسوس برسیم، باید از مشاهده درون  خود و مکاشفه شروع کنیم.  کشف علت حرکت الکترونها و دنیای پیچیده بیوشیمی و میکروبیولوژی، چگونگی پیدایش حیات و این مشکلات  را به عهده متخصصین فن میگذاریم وساعتی بدرون خود مینگریم. دراین خلوتگه راز تنها خود ما کاشف معرفت درونی خود می باشیم. این حرکت درونی ما چیست وازکجا می آید؟ سؤالی است مشکل، ولی هرکسی میتواند در تجربه وجودی خود پاسخی برای آن بیابد، به شرط آنکه در وجود محدود خود به همه سو حرکت کند. ازگوته نقل شده که  »اگر در وجودمتناهی به همه سو حرکت کنیم، به وجود نامتناهی نزدیک میشویم.«

خدا و خداپرستی از مقولات تجربه وجودی است. باخواندن کتاب کسی تابحال شنا یادنگرفته، آموختن شنا با غوطه ور شدن در آب (هستی) و دست و پا زدن درآن آموخته میشود.

آنقدرهست که بانگ جرسی می آید

ما دربالا به داستان خلقت و تفاوت بین پیدایش و آفرینش اشاره کردیم.  به سراغ لسان الغیب حافظ میرویم و داستان خلقت را از زبان او میشنویم. گاه توجه دقیق به یک غزل به آگاهی ما بیشتر کمک میکند، تا بحث های جانکاه تئوریک. حافظ می فرماید:

در ازل پرتـــو حسنـــت زتجــــــلی دم زد                عشق پیداشد و آتش به همه عالـــــم زد

جلویی کرد رخت، دید ملک عشق نداشت                عین آتش شد از این غیرت وبر آد م زد

عقل میخواست کزان شعلـه چراغ افروزد                 برق غیرت بدرخشید و جهان برهم  زد

مدعــــی خواست که آید به تماشاگـــه راز               دسـت غیب آمد و برسینه نامحــــرم  زد

خالق که وجودی پر ازحسن و زیبایی است، پنهان بود و اکنون خودرا ظاهر کرده و نشان میدهد. خدا سراپا عشق بود ولی ظهورنکرده بود و اکنون میخواهد انسانرا بیافریند، تا تا انسان زیبایی اورا کشف کند. عرفا آفرینش را »حرکت حبّی«و یا »انگیزش عشقی«  میدانند. ابن عربی بنیانگذار عرفان شرقی واسلامی میگوید: »حرکتی که عبارت است از وجود عالم، حرکت عشق است واشاره میکند به حدیث نبوی: کنت کنزاً مخفیّا لم اعرف فاُحبتُ ان اعرف«  (خدا میگوید: من گنج پنهانی بود و عشق آنرا داشتم که یافته شوم، پس انسانرا آفریدم.) وابن عربی اضافه میکند: »اگر این محبت نبود، عالم به عین وجود درنمی آمد.«  (رجوع شود به حافظنامه با شرح بهاالدین خرمشاهی، جلد اول، ص ۵۹۷) دراینجا صفت زیبایی برای خالق بسیار قابل توجه است و برمیگردد بازهم به حدیث نبوی که: »خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.«  لازم به یادآوری نیست که ما در اینجا با نگرشی شاعرانه به آفرینش روبروییم و نه با دیدگاه علمی از پیدایش. تنها با این احساس میتوان اشارات و تمثیلات حافظانه را درک کرد. خدای زیبا وعاشق که میخواهد به انسان »عشق بورزد و معشوق انسان باشد« (سوره مائده، آیه ۵۴) با ظاهر کردن عشق خود حرکت ایجاد میکند و آتش به همه عالم میزند. خدا این عشق را ابتدا به ملائکه عرضه میکند، ولی اینها تنها میتوانند عبادت کنند، وعشق را نمی شناسند. خدای غیور به سراغ آدم میرود واین امانت را به او می سپارد. دراین خلوتگه عشق و تماشاگه راز، عقل جایگاهی ندارد، نامحرم است و دست غیب اورا به کنار میزند.

 

جایگاه خدا برای همیشه همین تماشاگه راز و خلوتگه عشق است. این حرکت عاشقانه را تنها با تجربه وجودی میتوان یافت و با یاری آن بسوی کمال حرکت کرد. تعمق عاشقانه در آفرینش نمیتواند ما را از تعقل عالمانه درباره پیدایش معاف کند. این دو تکمیل کننده یکدیگرند و هردو فرزندان تجربه انسان در زندگی عملی اومی باشند. بدون عشق وعلاقه به انسانیت میتواند علم به ابزار سرکوبی و نابودی تبدیل شود و عشق بدون تفکر مارا ازواقعیت های زندگی دور می اندازد : با عشق و ایمان میتوان کوه ها را کنده و جا بجاکرد، ولی بدون عقل وخرد ممکن است کوه را روی یک ساختمان مسکونی قرار دهیم!

بزرگترین اشتباه کلیسا در این بود که چهار قرن پیش بجای قبول این دوگانگی (عقل و ایمان) به انحصارطلبی خود ادامه داد، در مقابل علم ایستاد و با شکستش در نهایت ازخود و معنویت سلب اعتماد کرد. جوامع اسلامی در همان زمان تحمل بسیاری از نظریات علمی مخالف را داشتند، خیام را با وجود کفرگویی هایش تحمل کردند و خیلی از نظریات علمی وارد شده از یونان را پذیرفتند واگر ۵۰۰ سال پیش دانشمندی دربغداد مدعی میشد که زمین به دور خورشید میگردد، کسی او را محاکمه نمیکرد. انحصارطلبی و لجبازی کلیسا دربرابر علم باعث شد که میدان تنها بدست علم افتاده و دین و معنویت و خداشناسی جمعاً با عقب ماندگی و خرافات یکی دانسته شود. تر و خشک بپای هم سوخت و معنویت و عرفان، درون نگری و ارزش گرایی، جستجوی مفهوم زندگی (آفرینش) نیز عقب رانده شد. تکنولولوژی، فلسفه تولید و مصرف، استثمار طبیعت (که درگذشته تقدسی داشت)  خدایان جدید انسان شدند. علم و تکنولولوژی که زمانی علیه تقدس به میدان آمده بودند، خود به اصولی غیرقابل تغییر و مقدس درآمدند.

دوباره باید  آسمان را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم ….

هادی رضازاده

 Posted by at 11:31

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(required)

(required)